Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

یگانه (احسان رضایی)

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  یگانه (احسان رضایی)

به نام خدا

 

خیزران‌های سبز آفتاب صبحدم را به بازی سایه‌ها می‌خواندند. خانه های خشتی روستا با آغاز به کار اهالی جان می‌گرفت. شاخه‌های خشک راه خود را به بام‌ها می‌یافتند و دسته های هیزم روی هم انباشته می‌شد. دیگ‌ها به آتش هیزم می‌سوختند و برخلاف سیاهی رویشان، درون هر کدام به یک رنگ بود. ریسه های نخ با وسواس خانباجی ها به داخل دیگ غلط می‌خوردند و هیچکدام از آن روسفید بیرون نمی‌آمدند.

– هان یگانه باز که آمدی بالا؟

– آمدم به آسمون نگاه کنم.

– آسمون؟ نرو لبه پرت می شی. برو نگرانش نباش مثل همیشه آبیه.

– آبی؟ آبی. آبی. آبی.

یگانه لباس طلایی محلی به تن دارد. صورت آفتاب سوخته اش از انعکاس خورشید می‌درخشد ولی نور هیچ راهی به چشمان بسته اش پیدا نمی‌کند. با دو دستش دیوار را انگاری هول می‌دهد، آرام، آرام با دمپایی لا انگشتی قرمزش به هوای بوی نخ و رنگ روناسی تازه، پله های خشتی را تا به پیش مادر پیموده.

– دست به این نخ‌ها نزن هنو تازن خو. برو پایین. برو پیش بچه ها.

مادر به همه بچه های روستا سپرده مراقب او باشند. بچه هام به رویش نمی‌آورند اما با اینکه دوستش دارند، دل خوشی از بازی با او ندارند. آخر بازی مگر بدون بدو بدو می‌شود؟

حرف‌های مادر را شنیده. اما به روی خود نمی‌آورد. اصلا همه صداها را خوب می‌شنود. مادر به او گفته گر زحکمت ببندد دری به رحمت گشاید در دیگری.

صدای رودخانه برای او فقط صدای حرکت قطرات آب از میان سنگ و کلوخ رودخانه نیست. موسیقی حیات ماهی های بنفش است. مادر به او گفته:

– ماهی که بنفش نیست.

– پس چه رنگیه؟

– ماهی تو رودخانه سفیده و ماهی عید قرمز.

– قرمز؟ سفید؟ قرمز. قرمز. قرمز. سفید. سفید. سفید.

– اصلا معلوم هست تو کدوم دنیایی؟ برو بشین پای دار.

مادر دوباره نگاهش میکند که بی اعتنا دست خود را روی نخ‌ها می‌کشد و بو می‌کند.

– آبی. آبی. آبی. سبز. سبز. سبز. زرد. زرد. زرد.

مادر به او گفته هر رنگ بوی خاص خود را دارد. نخ‌ها را که بو می‌کند می‌پرسد:

– این چه رنگیه؟

– لاجوردی.

– لاجوردی. لاجوردی. لاجوردی.

– د نمال خودته به این نخ‌ها. خشک نیستن خو هنو. لباست رنگ گرفت. برو پایین سراغ قالی.

دار بر گردن دیوار آویزان بود و موسیقی یکنواخت زندگی را می‌نواخت. گلوله های رنگی نخ با زحمت فراوان خود را در دستان یگانه می‌غلتاندند. بر روی تارها پود می‌شدند و با سرمای تیغه شانه رنگ می‌باختند. سیاه می‌شدند و به رنگ اتاق بی نور در می‌آمدند. از مادر قول گرفته بود تا تمام نشده کسی قالی را نبیند. گفته بود:

– تمام که شد خودم از دار می‌برمش. آنوقت بیا ببین.

– رنگ‌هارو اشتباه کنی چه؟ ‌رج‌هارو اشتباه کنی چه؟

– نمی‌کنم. خاله یادم داده.

خاله، قابله روستا، شب تولدش رو به مادر کرده وگفته:

– مبارکه دختره، سالمه. اما چشماش…

بعدها هم گفته:

– آنوقت که خان آقای خدابیامرزشه داد به دهان گرگ گفتم زن پا به ماه نباس زجه کنه گفتم یا نه؟ گفتم نباس به شکم بکوبه گفتم یا نه؟ اینم نتیجش.

مادر شب‌ها قصه آقا را برایش می‌گوید تا بخوابد:

– آقات یلی بود. شیرمرد. رقیب خان بود. من دلبستش شدم. به خان پشت کردم. خان جرات نمی‌کرد تو چشم آقات نیگا کنه. یلی بود واسه خودش. سبیلش تا گوشش می‌رسید. با اینکه چوپان خان بود، خان ازش حساب می‌برد.

– سبیلش چه رنگی بود؟

– سیاه دیگه این چه سوالیه؟

– سیاه. سیاه. سیاه. آسمون سبزه؟

– نه آبیه دختر جان. حواست به رنگ‌ها باشه خراب نکنی قالیه. خوب بو کن هرکدام بوی خودشو داره. گوش کن. خان یک شب تو سرمای زمستون فرستادش دنبال بره گمشده. با اینکه میدونست صحرا اون موقع سال گرگ داره.

– گرگ چه رنگیه؟

– چه میدونم، خاکستری چه سوالایی می‌کنی تو بچه.

– خاکستری. خاکستری. خاکستری.

از وقتی خان به مادر گفته یا قالی یا یگانه، شب‌ها خواب از آن‌ها فراری شده. خان می‌دانسته مادر توان قالی بافی را ندارد، از بس صبح تا شب برای یک لقمه نان خامه نخ‌ها را می‌ریسد و رنگ می‌زند. به او گفته:

– لجبازی نکن زن. خودم خرج دوا درمانش را می‌دم. نمی‌خواهی چشماش خوب شه نه؟ می‌خواهی تا ته عمر بگه آسمون سبزه، خورشید آبی؟ می‌خوای بچه ها مسخرش کنن؟

– چشم حریصته از بچم دور کن خان. قالیه می‌بافیم. پولتو می‌دیم.

نور ضعیفی از پنجره تنها و کوچک بالای اتاق آرام دوباره خود را به روی یگانه ریخت. صدای باد از پنجره می‌گذشت و بدور کوزه ترک خورده آب می‌چرخید و لبه ی کوزه را می‌لیسید تا سهمی از خنکی آب ببرد. تارها هنوز پودها را در آغوش می‌فشردند و سیاهی را نقش می‌بستند. صدایی مثل طبل پاره همواره به گوش می‌رسید. انگار هزاران سرباز گرد پاهاشان را روی پادری نمدی می‌گرفتند. قطرات خستگی از میان موهایش راهی به قلب کوچکش می‌کشید. تا شب، آخرین فرصت خان برای آماده کردن قالی بود. همهمه افتاده در روستا که قالی تمام می‌شود و خان به دست و پا افتاده. آدم‌هایش را جمع کرده و گفته:

– اون قالی از اتاق بیرون نمی‌آد، نره خرها. پدر پدرسوخته تانه در میارم قالی سالم از آن خانه بیرون بیاد.

آسمان آبی که رو به سیاهی می‌رود. آدم‌های خان به خانه نزدیک می‌شوند و شیشه های پر از نفت و سوزان خود را به داخل اتاق پرتاب می‌کنند. مادر که در خانه آماده رفتن و بریدن قالی از دار می‌شود، با روشن شدن زمین و زمان خود را به اتاق می‌رساند. فقط همسایه ها مانع می‌شوند که وسط آتش نپرد. آخر یگانه هنوز در اتاق است. سقف اتاق که می‌ریزد شیون و ناله‌ها به آسمان می‌رود و مرد‌ها دست از خاموش کردن آتش برمی‌دارند. دیگر چیزی برای خاموش کردن باقی نمانده.

مادر و زن‌های همسایه تا صبح بیرون اتاق مویه کرده اند. مردهای ده با پیچیدن نور به دور خرابه های اتاق شروع به برداشتن سقف و دیوارهای خشتی می‌کنند.

– نیست.

– نیست؟

– هرچه می‌گردیم نیست. مطمئنی تو اتاق بوده؟

مادر که داغ دلش تازه شده به میان خاکستر و آوار می‌دود و با دست شروع به کندن جایی می‌کند که دار آویزان بوده. گوشه قالی را که پیدا می‌کند، داد می‌زند:

– بیایید پیدا کردم.

مردها سراسیمه خاک‌ها را کنار می‌زنند. قالی به پشت بر خاک افتاده و نسوخته. قالی را که بیرون می‌کشند یک دمپایی لا انگشتی قرمز از میانش به زمین می‌افتد. روی قالی تماما سیاه است، اما به محض اینکه نور خورشید به آن می‍افتد شرشرهای طلایی رنگی، فواره وار از آن خارج می‌شوند. مردها و زن‌ها با دیدن این صحنه عقب عقب می‌روند. و بعضی ها به زمین می‌افتند. زبان همه لال شده. شررهای طلایی که تمام می‌شود. سرها آرام، آرام با چشم ‌های از حدقه درآمده به قالی می‌رسد.

مادر می‌گوید:

– یا خدا.

یگانه درون قالی با یک لنگه دمپایی لا انگشتی قرمز با چشمانی باز ایستاده. به مادر می‌خندد و با دست آسمان سبز، ماهی های بنفش، خورشید آبی و سیب‌های نارنجی بر روی درختان لاجوردی را به او نشان می‌دهد.

شهریور ۹۲

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.