Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

گفتگو با کافکا

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  معرفي كتاب  /  گفتگو با کافکا

گفتگو با کافکا

گاهی فهمیدن مقصود از پشت واژه های شعرا و نویسندگان وطنی آنقدر سخت می شود که فهمیدن زبانی باستانی بر کتیبه ای چند هزار ساله.
و به قول کافکا: «زبان در اینجا دیگر وسیله ارتباط نیست. این نویسنده ها هر کدام برای خودشان حرف می زنند. طوری رفتار می کنند, انگار زبان فقط و فقط متعلق به آنهاست. در حالی که ما زبان را ـ تنها برای مدتی نا معین ـ به امانت گرفته ایم و کارمان فقط استفاده از آن است. چون زبان, در واقع, متعلق, به گذشتگان و آینده گان است. این را این نویسنده ها از یاد برده اند. زبان را ضایع می کنند. و این, جرمی است سنگین. نقض قوانین زبان, یعنی مختل کردن احساس و ذهن, یعنی مه آلود کردن جهان, یعنی انجماد. مویه های تغزلی این شاعر ها, زجه های کودکان سرما زده است. سرودهایشان فریاد های مهار نشده بت پرستهائی است که هرچه ایمانشان به بتی که در برابرش می رقصند سست تر می شود, گفته ها و اندامهایشان پیچ و خم بیشتری می گیرند.»
و نوشته هایشان گاه بی آنکه خود بدانند اکسپرسیونیسمی ناشیانه, دادائیسمی عقیم و یا کوئه ایسمی است بیمار.

حدود کلمات باید بطور دقیق مشخص باشد, وگر نه به پرتگاههائی غیرقابل پیش بینی سقوط خواهیم کرد. به جای صعود از پله هائی مستحکم, به باتلاق فرو خواهیم رفت. (کافکا)
متن ذیل قسمتی از کتاب گفتگو با کافکا اثر یانوش است.
گوستاو یانوش: در ملاقاتهای اولیه ام با دکتر کافکا, معمولا نسبت به گفته هایش با این سوال تعجب آمیز, واکنش نشان می دادم (جدا حقیقت دارد؟) در این دیدار ها, کافکا با تکان مختصر سر به سوالم پاسخ می گفت.
ولی روزی, پس از آنکه مدتی از آشنایی ما گذشته بود و من برای بیان تعجبم هنوز همان سوال تردید آمیز را بر زبان می آوردم, گفت: «لطفا این سوال را دیگر نکنید. شما با همین یک جمله, هر بار مرا از خودم خجالت زده می کنید, مرا متوجه عجزم می کنید. چون دروغ گفتن, هنری است که ـ مانند هر هنر دیگر ـ همه نیروی آدمی را می طلبد. باید خودت را تمام وکمال در اختیارش بگذاری. دروغ را باید اول خودت باور داشته باشی تا بتوانی دیگران را متقاعد کنی. لازمه دروغ گفتن آتش شوق است. به این علت, دروغ بیش از آنچه می پوشاند, آشکار می کند. این کاریست که من از عهده اش بر نمی آیم. این است که فقط یک پناه گاه دارم:حقیقت»
با لبهای بسته, خنده شیطنت آمیزی کرد. من هم خندیدم ولی خنده من از روی دستپاچگی بود. از خودم شرمنده شده بودم که چرا تا به حال در گفتگو با کافکا, کلمات را تا این حد سطحی به کار می گرفتم. و بیشتر شرمنده شده بودم چون کافکا چند روز قبل گفته بود: « زبان جامه ای است بر تن عنصر فنا ناپذیر درون ما, جامه ای است که پس از مرگ ما, سالهای سال به زندگی ادامه می دهد»
دیگر به یاد ندارم در آن روز با چه عذری خود را از چنگ این خجلت نجات دادم. ولی یک چیز را درست به یاد دارم : از آن روز به بعد, به آنچه می گفتم, توجه بیشتری می کردم, نه تنها در گفتگویم با دکتر کافکا, بلکه در تمام برخورد هایم با هر شخص دیگر. قابلیت درکم بیشتر شد. دقیق تر نگاه می کردم و بهتر گوش می دادم. از آن به بعد دنیایم, بی آنکه سردتر و دورتر شود, عمیق تر و پیچیده تر شد. در اشیا و انسان ها, تنوع پایان ناپذیری می دیدم که هر لحظه در شگفتم می کرد. احساس می کردم زندگی ام غنی تر و با معنی تر شده است. بر موج جذبه ای شادی بخش, در مسیر زمان پیش می رفتم. دیگر پسر کوچک و بی اهمیت یک کارمند نبودم, بلکه انسانی بودم در تلاش دست یافتن به معیارهای جهان خارج و دنیای درون, حریف کوچکی شده بودم برای خدا و انسان. و تمام اینها را مدیون کافکا بودم. از این رو, تحسین و ستایشش می کردم. احساس می کردم روز به روز از برکت عمق تجربه ای که از طریق او بدست آورده بودم, رشد می کنم و در عالم درون, آزاد تر و شایسته تر می شوم. به این جهت, در آن زمان چیزی زیبا تر از اینکه با کافکا در اداره همصحبت شوم یا با او در خیابانها و کوچه های پراگ بگردم و روز به روز با تحسین هر چه بیشتر به گفته هایش گوش دهم, نمی شناختم. آنچه مخل این ارتباط بود ـ اعتراف می کنم ـ فقط یه چیز بود: جمله «متشکرم, حالم خوبست »
…. کافکا با لحنی گله آمیز گفت : «شما شوخی می کنید. ولی من جدی گفتم .خوشبختی با تملک به دست نمی‌آید. خوشبختی به دید شخص بستگی دارد. منظورم اینست که آدم خوشبخت، طرف تاریک واقعیت را نمی‌بیند. هیاهوی زندگی‌اش صدای موریانه مرگ را که وجودش را می‌جود، می‌پوشاند. خیال می‌کنیم ایستاده‌ایم، حال آنکه در حال سقوطیم. اینست که حال کسی را پرسیدن، یعنی به صراحت به او اهانت کردن. مثل اینست که سیبی از سیب دیگر بپرسد: حال کرمهای وجود مبارکتان چطور است؟‌- یا علفی از علف دیگر بپرسد: از پژمردن خود راضی هستید؟ حال پوسیدگی مبارکتان چطور است؟ – خوب، چه می‌گوئید؟»
بی‌اختیار گفتم: «چندش‌آور است.»
کافکا گفت: «می‌بینید؟» و چانه‌اش را به حدی بالا گرفت که رگهای کشیده گردنش نمایان شد.
«حال کسی را پرسیدن، آگاهی از مرگ را در انسان تشدید می‌کند. و من که بیمارم، بی‌دفاع‌تر از دیگران رودررویش ایستاده‌ام.» ( کتاب گفتگو با کافکا,نشر خوارزمی.)
………………………………………
گفتگو با کافکا کتابی است که نخستین بار در سال ۱۹۵۱ منشتر شده است. کتاب در واقع حاصل چهار سال ثبت گفتگوها و ملاقات های جوانی است تشنه کتاب و ادبیات و شعر که کافکا را چون دریایی بی کران می یابد. او این موهبت را از لطف پدرش که دوست و همکار کافکای حقوق دان است به دست می آورد و در ملاقت هایش به بحث و گفتگو با کافکا می نشیند و پس از هر ملاقات شرح آن را به رشته تحریر در می آورد. از این رو کتاب مجموعه ای بی نظیر از گفته ها و عقاید کافکاست در باره موضوعات و مسائل گوناگون.

دسته بندی:
  معرفي كتاب
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.