Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

گزارش هفدهمین جلسه کافه داستان به قلم بهناز باران خواه

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  گزارش ها  /  گزارش هفدهمین جلسه کافه داستان به قلم بهناز باران خواه

همین الان

مورچه… مورچه… یک مورچه ی کوچک، دانه ی بزرگ برنج را حمل میکند. جایی خواندم: “مورچه ها قویترین حیوانات خشکی هستند.” قوی ترین… تریــــن! خودکاری برمیدارم. دفتری باز میکنم. صفحه ی سفیدی پیدا می کنم. می نویسم: «شکلات» کلمه ی شکلات را آنقدر بزرگ می نویسم که اگر مورچه ای، بدون دانه روی آن بایستد، شاید فقط بتواند جای یکی از نقطه های شین را پُر کند؛ و آن قدر کوچک می نویسم که اگر فقط یکی از بندهای انگشت کوچکم را روی آن بگذارم، کلمه شکلات دیده نشود. با همان خودکار، همان خودکار بیکِ آبی کمی آن طرف تر- به فاصله ی چهار انگشت دست- روی همان کاغذ می نویسم: «عنکبوت» به همان میزان کوچکی و به همان میزان بزرگی. مورچه را نگاه میکنم. به همان شکل قبل، دانه را با خود می برد. زیاد دور نشده، یا بهترست بگویم اصلا دور نشده! دستم را به سمتش دراز میکنم. انگشت سبابه و شستم را به حالت گیره در می آورم و نزدیکش می برم. به آرامی، میان انگشتانم جای می گیرد. نمی دانم یعنی نفهمیدم که دانه از دهانش رها شد یا دانه را رها کرد. انگشتانم را شُل میکنم. مورچه روی کاغذ می افتد. روی همان کاغذ. مورچه کمی گیج… کمی منگ است. شاید فشار انگشتان من زیاد بود برایش. راه می رود. این طرف… راه می رود. آن طرف… نگاهش میکنم. روی کلمه ی شکلات می ایستد. حدس میزدم. حدس میزدم هیچ حشره ای نزدیک عنکبوت نمی شود. چه قوی ترین باشد… چه ضعیف ترین… حشره. چه واقعی باشد… چه کلمه ای روی کاغذ… عنکبوت. میان همین حدس زدن هایم هستم که تغییر مسیر مورچه را می بینم. مسیرش را به سمت عنکبوت کج میکند. باورم نمی شود. عنکبوت نزدیک مورچه میرود… نع! مورچه نزدیک عنکبوت میرود. مورچه… قوی ترین! خودکارم را برمیدارم. قبل از آنکه بتوانم کلمه ی عنکبوت را خط بزنم، “عنکبوتــ” ی که خودم روی کاغذ نوشته ام، می چرخد. به دور مورچه می چرخد. مورچه بین انبوهی از تارهای عنکبوت گم می شود تا در فرصتی مناسب، در معده ی عنکبوت هضم شود… قوی… مورچه… تریـــن! فرار کردم… قوی بودند… ضعیف بودیم… دوتا بودیم… موهای من قهوه ای… موهای اون مشکی مثل شب… شب بود… تاریک بود… خلوت بود… مو قهوه ای در رفت… مو مشکی در نرفت… مورچه… قوی بودن… مو مشکی موند… شب … هِـــی… چه می گویم من؟!

همین الان

ورق میزنم، دفترم را ورق میزنم تا صفحه ی سفید دیگری پیدا کنم. باید گزارش این هفته ی کافه داستان را بنویسم. باید تا دیر نشده گزارش را آماده کنم. همین که در حال ورق زدن دفتر هستم، لای یکی از صفحه ها، چشمم به تکه های پاره شده ی کاغذی می افتد. تکه ها را که به هم نزدیک میکنم، عنوان شعر معلوم می شود… کودک فال فروش… شعری که همان شب دختری با موهای قهوه ای برای پدری با موهای سیاه و سفید خوانده بودش. صدای دختر آهسته بود، چیزی نمی گفت. صدای پدر بلند بود، همه چیز می گفت: « مگه تو خدایی؟! به تو چه یکی داره… یکی نداره؟ تو به فکر خودت باش که —- هرکی لیاقت داشته باشه، عرضه داشته باشه… خدا هم بهش میده… کودک… فال فروشی…تبعیض… تبعیض… به تو چه آخه؟! » صدایِ بلندِ پاره شدن کاغذ… صدایِ ضعیفِ شکسته شدن قلب… پدر قوی بود. صدای پدر بلند بود… صدای مورچه هم بلند بود… قوی ترین… بلند ترین… روی یکی از تکه های پاره شده ی کاغذ می نویسم: “هرچه قوی تر باشی… صدایت بلند تر است ” قدم هایم بلند بود… فرار کردم… دویدم… صدای نفس نفس زدن هایم بلند شد… صدایشان بلند بود… قوی بودن… زیاد بودن … کم بودیم… می گفتند: مو قهوه ای زرنگ بود… در رفت…مو مشکی موند…شب بود… قوی… قوی…در رفتم… تنهایش گذاشتم… آه

همین الان

باید گزارش هفدهمین جلسه ی کافه داستان را بنویسم. پس چرا نمی نویسم؟ پس چرا این دفتر لعنتی، صفحه ی سفید ندارد؟ میخواهم گزارشم را بنویسم. میخواهم از بهشتمان بنویسم. دیر می شود. نمی خواهم دیر شود… می خواهم… نمی خواهم… دفترم را ورق میزنم. روی یکی از برگه ها، تصویر یک کلاس درس کشیده شده. نه، تصویر نیست… فیلم است… تکان می خورند… صدا دارند…حرکت می کنند… دخترِ مو قهوه ای کنارِ دخترِ مو مشکی ، روی یک نیمکت نشسته اند. دفترهایشان باز شده روی نیمکت، منتظر نگاه معلم و خط زدن مشق هایشان هستند. مو قهوه ای به دفترِ مو مشکی نگاه میکند. “شب” اولین کلمه ایست که روی اولین خط نوشته و “روز” کلمه ایست که رو به روی آن نوشته شده؛ هر دو با مداد سیاه و یک علامت مساوی میان دو کلمه که خطی مورب و کجکی روی آن کشیده شده. و همین طور تا پایان صفحه، پر شده از این کلمه های نابرابر… سیاه… سفید… روشن… تیره… قوی… ضعیف… قوی، قوی، در رفتم… قوی، اولش دو تا بودیم…بعدش یکی شدیم… تنها موند.. در رفتم. زیاد بودن، قوی بودن… قوی، قوی، تنها موند… چه می گفتم؟! مو مشکی را می گفتم یا شب را؟ شب را می گفتم یا سیاهی را؟! آها… کلاس را می گفتم. مو قهوه ای دفتر خودش را نگاه کرد. معنای تفاوت را نمیدانست انگار. معنای تضادها را نمی دانستم. سیاه را کنار سفید نوشته و میانشان علامت مساوی گذاشته بودم. تا پایان صفحه ی دفترمشقم پر شده بود از این کلمه های مساوی… شب مساویِ روز… روشن مساویِ تیره… فقیر مساویِ غنی… مرد مساویِ زن… دستی به موهای قهوه ایم میکشم. کلافه شده ام.علامت های مساوی من با علامت های او فرق می کند. نمی دانم من مشقم را اشتباه نوشته ام یا او؟ معلم اسم مو مشکی را صدا میزند. مو مشکی دفتر مرا برمیدارد و با خود نزدیک میز معلم می برد. دفتر مرا می برد… نگاهش میکنم. معلم با چهره ای بر افروخته، خودکار قرمزش را برمیدارد، روی دفترم که حالا در دست مو مشکیست، خطی محکم، خیلی محکم میکشد. صدای بلند پاره شدن کاغذ… مو مشکی سرش را پایین انداخته. چشمانش قرمز شده، اما گریه نمیکند. صدای ضعیف شکسته شدن قلبش را می شنوم. معلم دفتر مو مشکی را که حالا در دست مو قهوه ایست نگاه می کند. دستی به سرش می کشد. «آفرینـ» ی می گوید و پایین صفحه، برایش برچسب صدآفرین می چسباند. دانای کل، یک لحظه خاموش باش. بگذار منِ راوی صحبت کند. بگذار بگویم احساسات مو قهوه ای را. میخواهم احساسم را فریاد بزنم. موهایش مشکیست… کنارم می نشیند روی نیمکت. صدای معلم بلند است. سرش داد می کشد. صدایش بلندست، معلم…بلند، قوی، قوی. صدای ضعیفِ قورت دادن بغضش را می شنوم. صدای بلند درس دادن معلم را نمی شنوم. چشمانم می سوزد، اشک می ریزم، نگاهش می کنم. اشک نمی ریزد، نگاهم می کند.دهانش را نزدیک گوشم می آورد… بوی عطر گل اقاقیا.. بوی خوش گل نرگس می آید… صدایش را آهسته می کند: «رفاقت مو مشکی… مو قهوه ای نداره. رفاقت… دفتر من و تو برنمیداره. رفاقت… یعنی علامت مساوی بدون اون خط کج.» حرف هایش را نمی فهمم. موهای مشکی اش را نگاه میکنم که زیر مقنعه ی سفیدش پنهان شده. زیباست… زیبا بود…

همین الان

دفترم را ورق میزنم. به انتهای دفتر می رسم. صفحه ی سفید… بالاخره صفحه ی سفیدی پیدا میکنم. سفیدِ سفید… بالای صفحه می نویسم:
گزارش هفدهمین جلسه ی کافه داستان
گزارش را می نویسم. نه… گزارش، مرا می نویسد. خودکارم را روی کاغذ می گذارم. با دو دست، زیر چانه و یک لبخند بزرگ، به پهنای صورت! به صفحه ی سفید خیره می شوم. منتظر می شوم تا گزارش، مرا بنویسد. بچه های کافه داستان را می بینم… روی کاغذ سفید می بینمشان که هـــمــــه آمده اند. احسان رضایی با کاپشن سفیدش،علیرضا جداخانی با کاپشن سبز، پیمان ذ.حسینی با کاپشن مشکی… مشکی… نسترن بیگی با شال زرد، ستاره مشکین… همان ستاره ی مهربان با شال مشکی، فرشته شهرابی با پالتوی طوسی، احسان کاظمی با کت مشکی به همراه یکی از دوستانش به نام فائزه، مریم با چادر مشکی، بهناز باران خواه با شلوار مشکی… مشکی… موهایش مشکی بود. بچه ها را می بینم در اولین پنج شنبه ی زمستان به سمت پاتوق همیشگی می روند…بچه ها را می بینم. به سفره خانه ای می روند. روی همان تخت های چوبی می نشینند. سفره خانه ای سنتی و کوچک. داستان خوانی شروع می شود. نه… ابتدا علیرضا، صحبتی راجع به سرچشمه های داستان می کند. بحث میکنند درباره ی اینکه ایده های داستان را از کجا می آورند. حواسم پرت میشود. چشمانم میسوزد. میخواهم گریه کنم… میخواهم داد بزنم من مو مشکی را آن شب تنها گذاشتم. من در رفتم. میخواهم داد بزنم. اما … سکوت میکنم. گوشه ی چشمانم را با دستمال پاک میکنم. با صدای فرشته به خود می آیم. به خود می آیم. آره… من… خودم… میخواهم اینبار از دید منِ راوی بنویسم. نمیخواهم دانای کل بنویسم. نه… من دانا نیستم… من فرار کردم. فرشته کتابی به سمتم میگیرد و از من میخواهد قسمتی از آن را بخوانم. اسم داستان را احسان ۱ میگوید اما یادم نمی ماند. چند خط داستان را که میخوانم، به نسترن میدهم. نسترن به علیرضا… بعد از آن پیمان… همین طور، نوبتی چند خط میخوانیم تا داستان تمام شود. خودم هم نمی فهمم چه میخوانم… چه میخوانند! قبل از اینست یا بعد از این… فرقی نمیکند! احسان ۲ شعر زیبایی میخواند از شاعری که اسمش را فراموش کردم. علیرضا هم شعری ترکی از شهریار میخواند. بعد از این بود یا قبل تر… نمیدانم! پیمان داستانی میخواند که دیالوگ محورست با سه شخصیت. مشتری اول، مشتری دوم و آرایشگر. احسان رضایی داستان را پیچیده در فلسفه میداند و کمی درباره ی آن صحبت میکند. بعد از اینست فکر کنم که من داستانم را میخوانم. یک داستان نصفه به نام “فقط گوش کن” داستانی درباره ی یک دختر، یک طوطی، یک پیرمرد. قبل تر از این نسترن داستان “روز شمار سفر به زمین” را می خواند. علیرضا نظرش درباره ی داستان اینست که تمام ادیان مورد تمسخر قرار گرفتند. بچه ها هرکدام نظری میدهند. فرشته فکر میکند داستان از زبان شیطان نقل شده. احسان رضایی میگوید شخصیت داستان دچار آگاهی شده. درباره ی اینکه نهایت این زندگی بهشت باشد، خوب است؟ صحبت هایی میشود راجع به بهشت و عقیده های مختلف در این باره. بعضی از یکنواخت بودن داستان ایراد میگیرند. بعد از این فرشته، داستانش را میخواند، داستانی به نام “نباید برمیگشتی” داستان یک هابیل و قابل دیگر، داستان درباره ی دو خواهرست که پایان غافلگیر کننده ای دارد. بچه ها از مشکل داشتن منطق داستان میگویند و از طرح و پیرنگ قوی و فضا سازی خوب. داستان بعدی را علیرضا میخواند یا احسان ۱؟ داستان بعدی را احسان ۲ میخواند به نام ” سینمای سه بعدی” از ایده ی بسیار خوب داستان میگویند و از پایان بندی شتاب زده ی آن. بعد از آن احسان رضاییست که داستانش را میخواند به نام “تصمیم با تو” داستان متفاوتی که تصمیم را به عهده ی خواننده میگذارد. و نسترن میگوید شبیه گزارش نویسی شده است. پیمان دو شعر میخواند یا سه شعر؟ پیمان شعری میخواند از مهدی موسوی. پس از آن به اصرار بچه ها و همچنین شوق خودش برای خواندن، شعر زیبایی از خود میخواند. پس، پیمان دو شعر میخواند. آخر از همه علیرضا داستان خواند یا اول از همه؟ شاید هم وسط های جلسه بود. به هر حال من اینجا می نویسم آخرین نفر علیرضا داستانی به نام — به نام —- خواند! نامش را فراموش کرده ام. داستانی میخواند که به عقیده ی خودش ضعیف بود اما به عقیده ی بچه ها قوی و یکی از داستان های خوب اوست. آخرای جلسه بود یا وسط های جلسه؟ نه… اولای جلسه بود. تازه رسیده بودیم. تخت های چوبی را به هم نزدیک میکردیم تا همه جا شویم. همه کنار هم باشیم. همه صدای هم را بشنویم. کافه چی را صدا و تخت ها را جا به جا میکنیم. کافه چی؟ هـِع… اینجا که کافه نیست. چرا میگویم کافه چی؟ تخت ها را نزدیک میکنیم و می نشینیم. داستان میخوانیم. صاحب کافه که می آید… باز من گفتم کافه. صاحبش که می آید… حواسم پرتِ او میشود. پرت حرف های او میشود. بچه ها نوبتی داستان میخوانند. همان داستان را از یک نویسنده ی دیگر. میخواهم گوش کنم. اما نمیشود. صدای صاحب کافه بلند است. بلند، قوی، قوی، می ترسم… قوی، قوی، بلند… علامت مساوی با یک خط کج روی آن… پسرک قهوه چی ضعیف است و صدایش آهسته… قوی سرِ ضعیف داد میکشد. بچه ها مشغول داستان خوانی هستند. گوشِ من چرا داستان را نمی شنود پس؟ قوی میخواهد ضعیف را کتک بزند. نمی زند. صداهایی در گوشم می پیچد… «به تو چه؟ یکی داره… یکی نداره… عرضه داشته…» قوی، قوی… صدا ها در ذهنم بلند تر میشوند… صدای بلند شکسته شدن شیشه… صدای ضعیف دختر مو مشکی… قوی بودند… بزرگ بودند… کوچک بودیم… دوتا بودیم… کم بودیم… زیاد بودند… در آن کوچه… شب بود.. خلوت بود… ترسیدم… نفس نفس… قوی ها هیکلی بودند. پُشتم را نگاه نکردم. دویدم. تنهایش گذاشتم. مـَـــن… دو تا بودیم. مو قهوه ای … مو مشکی… رفاقت مو قهوه ای، مو مشکی برنمیداره. خودش به من گفت. حالا یکی شدیم. مو قهوه ای… به من میگویند قوی بودی… زرنگ بودی… باهوش بودی که از دستشان در رفتی وگرنه تو را هم — من قوی نبودم… رفاقت یعنی علامت مساوی بدون اون خط کج… خودش بهم گفت. زیبا بود… قوی، قوی، قوی، بلند، مو مشکی مثل شب… قوی، قوی، قوی، بلند، به من چه؟ قوی، بلند، بلند… بلند…. مورچه… عنکبوت ها دور مورچه ی مو مشکی می چرخیدند… قوی، قوی، بلند… هـِــی… چه میگویم من؟! گزارش تمام شد؟ نقطه.

56210431047905576690

دسته بندی:
  گزارش ها
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.