Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

گزارش هفتاد و چهارمین جلسه کافه داستان به قلم احسان رضایی

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل3دیدگاه‌ها
خانه  /  گزارش ها  /  گزارش هفتاد و چهارمین جلسه کافه داستان به قلم احسان رضایی

به نام خدا

گزارش هفتاد و چهارمین جلسه کافه داستان به قلم احسان رضایی

باز هم تاخیر در ارائه گزارش، اما باور کنید این بار مقصر اصلی من نبودم. اما از آنجا که گویا من مسئر هر صورت مسئول تمام اتفاقات کافه هستم قول می دهم هیچ تاخیری از جانب خودم بوجود نیاید تا باقی دوستان به اهمیت پایبندی به زمان واقف شوند.

باری باز هم پنجشنبه بود و جلسه ای دیگر. باور کنید هنوز هم بعد از گذشت بیش از دوسال و هفتاد و اندی جلسه هنوز اتفاقات جدید در جلسات کافه می افتد. حضور یک دوست خوب و خوش ذوق به نام مرجان خانوم یکی از همان اتفاقات دلچسب این جلسه بود. چاپ شدن رمان “اسپینوزای من” جناب عباسپور هم دیگر پیشامد خوش یمن این روزهای کافه است که با حضور ایشان و هدیه یک جلد از کتابشان به بنده این خوشی دلچسب تر هم شد. جلسه را با حضور نسترن بیگی، ستاره، شیوا، هادی غیاثوند عزیز، بجز بنده هم یک اتفاق نادر شیرین دیگر افتاده بود و آن هم حضور عضو همیشه غایب ولی دوست داشتنی هانیه بود.

برعکس روال جلسات به دلیل کمبود زمان مجبور شدیم بخش زبانشناسی را رها کنیم و با بیهقی خانی ادامه دهیم. ترجیح میدهم بجای تشریح آنچه خواندیم کمی راجب تاریخ بیهقی صحبت کنم.

تاریخ بیهقی یا تاریخ مسعودی نام کتابی نوشته ابوالفضل بیهقی است که موضوع اصلی آن تاریخ پادشاهی مسعود غزنوی پسر سلطان محمود غزنوی است. این کتاب علاوه بر تاریخ غزنویان، قسمت‌هایی درباره تاریخ صفاریان، سامانیان و دوره پیش از پادشاهی محمود غزنوی دارد. نسخه اصلی کتاب حدود ۳۰ جلد بوده که به دستور سلطان مسعود بخش زیادی از آن از بین رفته‌است. و از این کتاب امروزه مقدار کمی (حدود پنج مجلد) بر جای مانده‌است.

برخی این کتاب را «تاریخ ناصری»  نامیده‌اند، از جمله ابن فندق بیهقی که در سال ۴۹۰ ه‍. ق. در منطقه بیهق به دنیا آمده و بسیاری دیگر پس از او. برای این نام‌گذاری دو احتمال موجود است: نخست به اعتبار لقب سبکتگین(پدر محمود غزنوی) که ناصرالدین است و این کتاب تاریخ خاندان و فرزندان و فرزندزادگان وی بوده و دیگر لقب سلطان مسعود که «الناصرلدین الله» بوده‌است.

به هر حال کتاب به نامهای دیگری نیز خوانده می‌شده، از جمله: تاریخ آل ناصر، تاریخ آل سبکتگین، جامع التواریخ، جامع فی تاریخ سبکتگین و سرانجام تاریخ بیهقی که گویا بر اثر بی‌توجهی به نام اصلی آن (تاریخ ناصری) به این نامها شهرت پیدا کرده بوده‌است.

بخش موجود تاریخ بیهقی را «تاریخ مسعودی»  نیز می‌خوانند از آن جهت که قسمت‌های بازمانده آن بیشتر رویدادهای دوره پادشاهی سلطان مسعود غزنوی را در بر دارد.

با این که بسیاری از مورخان بر این عقیده بوده‌اند که تاریخ بیهقی، دوره حکومت غزنویان را در بر می‌گیرد، از متن کتاب مشخص می‌شود که بیهقی بازگویی وقایع را از سال ۴۰۹ آغاز کرده و تا کمی پیش از مرگش حدود سال ۴۷۰ ادامه داده. البته روایاتی مربوط به پیش از سال ۴۰۹ هم در کتاب هست (حتی برخی از اهم حوادث تاریخی پس از اسلام را که عمدتاً در خراسان رخ داده) ولی بیهقی این وقایع را عمدتاً به نقل از دیگران آورده‌است. مثلاً «باب خوارزم» به نقل از استاد ابوریحان بیرونی و دوران کودکی مسعود به نقل از «خواجه عبدالغفار» نقل شده‌است.

چیزی که امروز از تاریخ بیهقی به جا مانده با برگ‌هایی از مجلد پنجم آغاز می‌شود و به مجلد دهم ختم می‌شود و محدوده وقایع آن به شرح حوادث پس از مرگ سلطان محمود غزنوی (سال ۴۲۱) تا فرار سلطان مسعود غزنوی به هند (۴۳۲) محدود می‌شود، به علاوه «باب خوارزم» که از زمان سلطنت سلطان محمود است.

تاریخ بیهقی هرچند از غزنویان جانبداری می‌کند، با این حال بهتر از هر کتاب دیگری اشتباهات و اشکالات حکومت آنان را نشان می‌دهد، افزون بر این، اطلاعات بسیار ارزشمندی در مورد چند و چون زندگی در آن روزگار و ارزش‌ها و اعتقادات آنان در اختیار می‌گذارد.

برای بچه های کافه داستان، خواندن و فهم کلمات این کتاب کمی مشکل زا شده اما هیچ چیز نمی تواند مانع عطش ما برای مواجه شدن با واژه های کهن شود.

این هفته را من با خواندن داستانی به نام “مرثیه ای در نبود من” آغاز نمودم. کاری که به نظر استاد عباسپور فاکتورهای شعری داشت تا داستان و برای همین تبدیلش کردم به شعر و بد ندیدم در ذیل گزارش هم بار دیگر آن شعر را بخوانید:

خود را يله دادم روي شانه هايت و تو ‌رفتي

آرام و خرامان به ابديتي تهي از من

سايه هايمان گويي يكي شده‌اند

من ديگر نيستم، نجوا زده‌ام

گفته بودم عشق و چقدر خنديدي، يادت هست؟

زير چتري از برگ، آنجا كه چمن واژه ها را آبياري كرد

چشم‌هايم دنبالت كرده اند كوچه پس‌كوچه هاي دلتنگي را

رسيده ايم به اين گوشه دنج دنيا كه تنها صندلي خالي باقي مانده، آغوشش را برايمان مي‌گشود

نفس نفس ‌زدم درآغوشت

دو ابر باراني درون چشمهايت شناور،

گريسته اند و دستهايم بدور تنت تنيدند

نگاهم نمي‌كني، با چشم‌هايت مي‌خندي به حجمي وارونه در دوردست

دور دور، آنجا كه توگويي براي ما ماوا ساخته و نگاهمان آنجا طلاقي مي‌كند

تلخكام سكوتم

كلمات ميان لب‌هايم خيس نخورده و تو ‌خنديدي

من گل داده ام ميان لب‌هايت

خداحافظ كه ‌گفتي، نگاهم جا خوش كرده بود پشت پلك‌هايت

راه افتاده بودم، بي هدف، دو خيابان، ده خيابان، صد بيابان، انگار سفر كرده ام به هيچستان

آفتاب ذوبم كرده و نفوذ مي‌كنم به خاك كه رنگ تن توست

لب‌هايت كنار گوشم صدايم نكردي، هيچ نگفته بودي و هيچ نگفتم

تنها تبدار وجودت را جوييده ام

دوباره پرت شده ام روي صندلي تنها

تو آنجا بودي بانوي سرخ پوش شعر من

نشناختيم

سيگار گوشه‌ي لبم خود بخود ‌سوخت و گر گرفتم

به زمين غلطيده بودم و زمين آبستن آتش شد

به سمتت دويدم و لرزنده هاي تنت را ربودم

به سمتت آمدم و به آغوشت كشيدم و تو دويدي

ميان دست‌هايت گرفتار شدم و دويدم، ادغام شده بوديم يكي شده بوديم مي‌دوي و مي‌دوم آتش عقدمان كرده بود و تن‌هامان به هم مي‌سايد

تن خسته و نالان نجوايت زده بودم

  • مي‌سوزم از نفس‌هايت

زير لب بلند خوانده بودي

  • تو ماهي و من ماهي اين بركه كاشي، اندوه بزرگي است زماني كه نباشي

و مرا از آغوشت پرت كرديميان حوض حياط مادر بزرگ

سرم به كاشي‌هاي فيروزه اي خورده و غوطه ور شدم ميان خيسي‌ها

زير آب سجاده اي پهن بود به سمت تو

نشسته بودي روي صندلي و فنجان چايت را سر میکشيدي دست و پا زدم تا به سمتت بيايم

با هر تلاش عبثم براي به تو رسيدن دور تر شدم. گم شده بودم انگار.

حوض با هر تقلاي من بزرگتر شد دريا ‌شد و موجها مرا به كرانه ‌بردند

شش‌هايم پر آب شدند و آب تنفس كردم

از شكاف سرم خون بيرون زد

ميان آن حجم گرم گمت كردم

نبودي، انگار وجودت دروغي بيش نبوده است

ظلمات و خون و آب احاطه ام كرد

در فشاري جانكاه له شدم، اندامم در كششي دوزخي به هم آمده

در انتهاي ظلمات نوري بود

به سمتش خزيدم

خود را بر آن فشردم و دستي نوازشگر از سر بيرونم كشيد

زاده شدم، دوباره از درون تو

در آغوشم كشيدي مرا بوييدي مرا مي‌ديدي

ميلي عميق به درك گل دارم، به گفتن دوستت دارم

ولي هق هق مي‌زنم گريستم، گريستي و مرا در بر گرفتي و تورا مكيدم

و تو را در بر گرفتم و مرا به آغوشت فشردي

مهر ۹۴

مرجان، میهمان عزیزمون چند قطعه زیبا از خودش خواند که در اینجا به دوتای آن اشاره میکنم:

تسلی بیهوده

عینیت و ذهنیت

دور باطل فلسفه

هیچیک از پی دیگری نرفتند

و ما بودیم که بالا آوردیم

تمام اندیشه را پس از این چرخش

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

جهان روشن است، نمیبینم اما

چیزی که به سادگی باور شود

جز

هاله ای از وهمی که به تیرگی میماند

هیچ چیز واقعی نمی نماید!

 

و نسترن بیگی باز هم کوچه. کوچه و نسترن انگار از هم جدا نشدنی اند. نقدها بر کوچه به سمت ایرادات واژه ای رفت و کمی تصاویر و بطور کل این داستان از اقبال خوبی برخوردار بوده و هست و خواهد شد.

کوچه ماجرای زنی است گم شده در نا کجا آباد که سیال وار تصاویری را می بیند. جامعه ای سیاه و مخوف. دردهایی گره خورده با انسان و زیبایی هایی تلخ و زشتی هایی خواستنی. پیشنهاد میکنم خواندن داستان کوچه از نسترن را از دست ندهید.

هادی غیاثوند چند شعر خواند و بسیار هم مورد توجه قرار گرفت. هادی پس از شنیدن نقدهای علی صفری با هوش سرشارش قدم در راه نو گرایی گمارده و در این راه بسیار هم موفق بوده و اتفاقا یک شعرش بسیار مورد توجه آقای عباسپور و سایرین قرار گرفت که ترجیح میدهم آن شعر را در سایت منتشر کنم تا بیشتر مورد توجه قرار بگیرد. شیوا هم یک کار تازه و چند کار قدیمی خواند که آقای عباسپور را به وجد آورد و کار بجایی رسید که من اعتراف کردم با او نسبت فامیلی دارم. (با کمال افتخار)

در نهایت جناب عباسپور بخش هایی از رمان “اسپینوزای من” را خواندند. معرفی این کتاب به زودی در سایت قرار خواهد گرفت.

 

ایام به کام.

دسته بندی:
  گزارش ها
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

3 دیدگاه

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.