Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

گزارش هفتاد و هشتمین جلسه کافه داستان به قلم نسترن بیگی

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل3دیدگاه‌ها
خانه  /  گزارش ها  /  گزارش هفتاد و هشتمین جلسه کافه داستان به قلم نسترن بیگی

آسمان حالش خوب است. هوای پاییزی کمی سردتر از سالهای پیش است و مردم همه در جو زمستان به سر می‌برند. چون چندسالی است تهران سرمای واقعی زمستان را ندیده است. آسمان حالش خوب است. شهر مثل همیشه است و من از همیشه و از قبل‌ خسته‌ترم و مدام هاله سیاه دورم بزرگ‌تر و پررنگ‌تر می‌شود. و حالا نزدیک شدن به پنجشنبه و جلسه بر خلاف گذشته برایم استرس می‌آورد. چهارشنبه است و من قول داده‌ام به سینا که خودم را به اجرایش برسانم. با کلی تلاش و تند کار کردن و عصبانی کردن صاحب‌کارم ساعت ۸ شب از مطب بیرون می‌روم. آقای آذرهوشنگ و پرنیان و احسان ساعت ۷ رفته‌اند و من و سیمین و ستاره و سحر برای اجرای ساعت ۹ می‌رسیم. تنها افسوسم این است که کاش می‌توانستم ساعت ۷ برسم و آقای آذرهوشنگ مهربان را ببینم. این مرد چنان آرامش و نیروی مثبتی دارد که حتی خواندن یک کلمه سلام در پیامی از طرفشان به من بال و پر می‌دهد. اجرای سینا عالی بود به قول خودش شاید به‌خاطر صمیمیت بین‌مان این را می‌گویی. واقعیت هم این است سینا دوستی است که هیچ‌وقت حاضر نیستم دوستیش را از دست بدهم. از وقتی دعوتم را پذیرفت و پا در کافه گذاشت همه عاشق شخصیتش شدند. بقیه دوستان کافه نتوانستند به اجرا برسند. امیر عزیز و هادی و شیوا. نمایش آوازهای سر شام زندگی سه نسل را نشان می‌دهد با بازی‌های عالی و فرم مناسب و خوب. مخاطب به راحتی با کار ارتباط برقرار می‌کند اما من و احسان هردو معتقد بودیم نسل سوم که نماینده نسل جوان امروز بود اصلاً ملموس و خوب نبود. روز جلسه ۴۵ دقیقه اول به بحث درباره نمایش گذشت. این هفته دو نفر از عزیزترین بچه‌ها نبودند شیوا که سرکار بود و امیر داوودی بسیار بسیار مهربان با آن صدای عالیش و شعرهای فوق‌العاده‌اش و داستان‌های خوبش که به‌خاطر قرار مهمی نتوانسته بود بیاید و من بسیار غمگین بودم از این قضیه. امیر هم دقیقاً از آن دست دوست‌هایی است که باید همیشه باشد و خیلی به من کمک می‌کند. جلسه با حضور سینا که افتخار داده بود و برای بار سوم در جمع ما حضور پیدا کرده بود شروع شد و گفت از کار و بازی خودش راضی نبود. در حالی که همه ما معتقد بودیم سینا عالی بود. تمام بچه‌های گروه خوب بودند به جز نماینده نسل سوم. و به نظر من وجود موتورسوار بسیار زائد بود. احسان کار را خیلی دوست داشت اما ارتباط معنایی نسل اول و دوم با نسل سوم را نفهمیده بود و به نظرش فقط خواسته بودند به فرم کار وفادار بمانند و هیچ حرفی نداشتند و صحنه آخر خون نشان دهنده ریختن خون سه نسل بود که هم‌چنان میریزد. سینا برایمان از نظریه برشت در تئاتر حرف زد و سلیقه خودش. این جلسه به بیهقی خوانی و زبان‌شناسی نرسیدیم. ستاره به درخواست احسان داستان هفته گذشته‌اش را خواند «جای خالیش روی تخت» تا سینا بشنود. ستاره درخشان من خیلی تغییر کرده و من خوشحالم. یاد گرفته برای هر مرحله از زندگیش برای هربار بزرگ‌تر شدن پوسته خود را بشکافد تا ستاره‌ای دیگر متولد شود تا قوی باشد همیشه. داستانش درباره دختری است که رفتار مادرش او را تنها کرده است و این حس تنهایی با مرگ پسر همسایه امید که تنها دوست و هم‌بازیش هست و به نوعی عشقی بچه‌گانه هم دارند بیشتر می‌شود. شروع داستان با مرگ امید است و همین به خواننده این حس را می‌دهد که حتماً باید داستان هم داستان امید باشد اما بعد از چند خط می‌بینیم قصه قصه مادری است که خودش را می‌بیند و دخترش در تنهایی زندگی می‌کند. مادری که می‌توان به نوعی گفت او هم تنهاست. احسان دوباره از شخصیت امید گفت که پررنگ شود و پخته. و من پیشنهاد دادم حتماً داستان فلامینگو را بار دیگر با دقت بیشتری بخواند که بسیار در نوشتن کمکش می‌کند. داستان جدیدی که طرحش را نوشته بودم نخواندم داستانی به نام «مجسمه شهوت و اهالی هنر» احسان اصرار کرد اما گفتم بهتر است پرداختش را انجام دهم و این‌بار داستانی قدیمی بخوانم از آن دست داستان‌هایی که هادی دوست دارد. از آن دست داستان‌هایی که جای گیر ندارد که چرا این کلمه، چرا این صحنه، چرا این تصویر. باری داستان قدیمی «به جستجوی باد» را خواندم. جوانی در تظاهرات دستگیر و به زندان می‌افتد و زیر شکنجه می‌میرد. حالا راه افتاده در خیابان تا خودش را پیدا کند. آیا مردم ناراحت هستند؟ آیا مردن او اهمیت دارد؟ به آدم‌ها نگاه می‌کند به شهر که سر جایش است و جامعه‌ای توقیف شده که به‌خاطرش به زندان افتاد. و این فکر که برای چه باید می‌میمرد. با مردنش چه اتفاقی افتاد؟ همان‌طور که پیش‌بینی کردم هادی خوشش آمد و از تظاهرات و درگیری‌ها و اهداف داشتن و نداشتن آدم‌ها حرف زد. سینا گفت داستان به سمت نمایشنامه‌ شدن می‌رود، مخصوصاً دیالوگ‌ها. احسان معتقد بود وقتی کسی دنبال خودش می‌گردد بحث فلسفی می‌شود. خودش هم نمی‌داند هدفش چیست که این خیلی خوب است. تو در جمله اول این ذهنیت را به من می‌‌دهی که «پوریا هرگز از زندان آزاد نشد.» اما بعد این ایده را عقیم می‌گذاری. در نتیجه داستان تو الان یک کار اجتماعی است من این را سیاسی نمی‌دانم کاملاً اجتماعی است و در هر کشوری اتفاق افتاده و می‌افتد. نوبت به احسان رسید که همایش شرکت را رها کرده بود تا به جلسه بیاید و داستانی نداشت. خواست داستانی قدیمی بخواند و من به خاطر حضور سینا پیشنهاد دادم «معشوق فرانسوی» را بخواند که جای کار برای نمایشنامه شدن دارد. و باز هم پیش‌بینی درستی کردم در نتیجه تصمیم گرفتم جای نویسنده شدن به سمت پیش‌بینی وضعیت داستان‌ها بروم. معشوق فرانسوی دوئل دو زن است بر سر یک مرد. که در آخر می‌فهمیم دو زن نیست بلکه زنی است تنها که دچار اختلال روحی است. سینا گفت اگر مرد باشند ایراد دارد. احسان گفت نه و حتی می‌تواند موضوع عشق را بردارد. سینا تایید کرد که این خیلی خوب است و اگر می‌شود زودتر تغییرات را بدهد و برایش بفرستد تا او بتواند رویش برای نمایش کار کند. من گفتم این کار خیلی خوب است و من مطمئن بودم جای کار برای تئاتر را  دارد اما بیشتر داستان «۱۷:۲۱» را می‌پسندم برای نمایش و قرار هست با هم رویش کار کنیم. سینا که قبلاً آن را خوانده بود و کار را نفهمیده بود خواست دوباره بشنود. برای بار پنجم من داستان را شنیدم و سینا سوالاتش را پرسید ولی کماکان نظرش همان معشوق فرانسوی بود. از هادی عزیز خواستیم شعری برایمان بخواند. دو شعر خواند. هادی بسیار تغییر کرده است و احسان گفت این پیشرفت سریعش او را خیلی خوشحال کرده و نشان دهنده تلاش و ذهن بازش است. کارهای جدیدش را حتماً در سایت خواهیم گذاشت. هادی علاوه بر این پیشرفت، حس بسیار خوب و تعهد جالبی به جلسات و بچه‌ها دارد با اینکه تنها الان چند جلسه‌ای‌ست که می‌آید و دوست بسیار خوبی است. مهربان و هم‌دل. احسان داستان دیگری خواند به نام« بمیر و بنویس». بعد از آن باز هم هادی ما را مهمان شعرهای زیبایش کرد. در آخر سینا برایمان شعری بسیار کوبنده گذاشت با صدا و تصویر خود شاعرش که البته اسمش را نمی‌دانست. جلسه این هفته بدون حضور شیوا و امیر تمام شد.

بیرون می‌آییم از منزل آقای آذرهوشنگ و هرکس می‌رود به سمت و سوی زندگیش. جایی که واقعیت با آنچه در داستان و جلسه می‌گذرد فرق دارد. خود واقعی‌مان بی‌هیچ مهربانی باطنی مشغول مکیدن خون دیگری هستیم. ما مدام آسیب می‌زنیم و آسیب می‌بینیم. و این نوشتن نمایش مبتذل خودمان است، فریادی بلند که آی من هستم. وجود دارم. به مضحک‌ترین شکل یک انسان وجود دارم. توجیه این بودن بیهوده.

دسته بندی:
  گزارش ها
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

3 دیدگاه

  • هادی غیاثوند says:

    ممنونم بابت گزارش بی نقص و سریعت،و ممنونم بخاطر تعاریغی که از من کردی و من خودمو لایقش نمیدونم،حضور درکنارتون باعث افتخار و خوشحالی منه

  • Setare says:

    نسترن عزیز و دوست داشتنی ممنون از گزارش خوب و کاملت مرسی از تعريفات تو همیشه بهتريني و اینکه من بزرگ ترین افتخارم داشتن دوستاي خوبی مثل تو و احسان عزیز بوده و حالا با اضافه شدن دوستاي خوب دیگه همه چیز عالی تر و بهتر از قبل داره پیش ميره.

  • احسان رضایی says:

    به به ممنونم بابت گزارش گيرا، تلخ و سريعت. يك موضوع براي من جالب شده و اينكه بزور ميخواي خودتو از جمع هنري جدا بدوني در صورتيكه تو نه تنها جزئي از هنر بلكه زاينده‌ي هنر هستي و احتمالا نفي حقيقت خللي در واقعيت وجودي اون ايجاد نميكنه. به ستاره گفتي خوشحالي پيله‌هاي دور ذهنشو پاره ميكنه و هردفعه از نو متولد ميشه، ما منتظريم نسل جديد نسترن هم از اين دور باطل اگزيستان خودش خارج بشه و اين ياسف فلسفي بالاخره به پايان برسه.

    ممنونم

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.