Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

گزارش هفتاد و ششمين جلسه كافه داستان به قلم احسان رضایی

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل2دیدگاه‌ها
خانه  /  گزارش ها  /  گزارش هفتاد و ششمين جلسه كافه داستان به قلم احسان رضایی

به نام خدا

 

دائم به اين فكر مي كنم مخاطبان ما مي‌گويند كه اين احسان و نسترن چه آدم‌هاي بي معرفتي هستند كه نمي‌گذارند ساير اعضا گزارش جلسات را تهيه كنند. باور كنيد ما از خدامون هم هست اما چه كنيم كه تنبلي امان از اين دوستان برده و احتمالا بعد دو يا سه هفته كه با من چشم در چشم مي‌شوند مي‌گويند دستنويس گزارش توي دستكتاپ لپتاپم بود و ازين حرف‌ها. خدا شاهد است كه منظورم شيوا نيست كه بعد دو هفته آمد و اين جمله را تحويل من داد. چرا كه شيوا نه تنها تنبل نيست بلكه خانم مهندس دوست داشتني كافه است و اشعارش برعكس شغلش فقط از احساسش سرچشمه ميگيرند و منطق آن، قلب نازنينش مي‌باشد. حالا چطور مي‌تواند دستنويس گزارشات كافه را در دستكتاپ لپتابش گم!!! كند؟، من هم مثل شما نمي‌دانم. باري گزارش اين هفته را هم با طنز لطيفي كه نشان از صميميت دوستان كافه است به قلم احسان رضايي مي‌خوانيد.

حضار اين هفته، نسترن دوست داشتني، ستاره، هادي جان، شيواي مهربان، امير داوودي گل، متين گم گشته كه به كنعان باز آمده بود بعد مدتها غيبت، پرنياين سراسر مهر، آزاده خانوم هميشه دير بيا، ميهماني بسيار گرانقدر از خطه سر سبز شعر و ادب جناب عباس خان بيكپور و بنده حقير بودند.

نميدانم چرا ناخودآگاه ياد بهناز افتادم و گزارش‌هاي جذاب اما بي ربطش. يادم آمد توي گزارشاتش ميزها و صندلي ها ميجنبيدند و فضا سورئال مي‌شد. آن روزها خودم خيلي جلوي اين تم ايستادم . هنوز هم چيزي از باورم كم نشده اما باور كنيد حال و هواي اين روزهاي كافه كم از سورئال ندارد. از زماني كه استاد گرانقدرم جناب آذرهوشنگ با بزرگواري تمام منزل خود را جهت برگزاري جلسات در اختيار ما قرار داده كافه رشد كرده است و هر جلسه منتظر فردي جديد و يا اتفاقي نو هستيم. جمع بسيار يكدست شده و دوستي هامان بقدري معني دار كه انگار حالا كافه داستان بر اين صميميت غبطه مي‌خورد. اين هفته وقتي يك گوشه براي خودم نشسته بودم و صورت‌هاي جدي و خندان بچه ها را نگاه مي‌كردم ايمان پيدا كردم از بودن در اين جمع لذت مي‌برند و همين برايم كافيست تا بدانم به هدفم خيلي نزديك هستم و علت سورئال ديدن اين فضا هم تا حدي منوت به اين مهم است. چراكه انگاري اين روزها خنديدن و راضي بودن از كاري كه ميكنيم، گوهري ناياب شده در جامعه‌ي يخ زده‌ي ما.

باري از حاشيه بگذريم بيهقي خاني را اين هفته ميهمان هادي غياثوند بوديم. با صداي رسا و زيبايش اما با ريتمي تند ماجراي ارسال نامه‌ي سلطان مسعود به خليفه وقت مامون به دست طاهر را قرائت كرد. بيهقي با لحني مداحانه مامون را پادشاهي پاك سيرت و صاحب جاه و جلال معرفي مي‌نمود و آقاي بيكپور با چند گريز تاريخي اذهان ما را بيشتر با بخش‌هاي مغفول مانده اين تاريخ آشنا نمود.

زبانشناسي پرويز البرزي و نظريه ارجاعي “راسل” مبحث زبان شناسي اين هفته بود كه نسترن برايمان گفت و نقبي هم زديم به نظريه فورگه و ادامه پيش انگاري ها و صدق و كذب بودن جملات. گفته بوديم كه طبق نظريه “فورگه” درصورت اداي جمله اي كه كذب آن مسلم باشد آن جمله كذب است و خلاف آن صدق. اينبار “راسل” و پس از آن “استراوسن” اين نظريه را تكميل‌تر نموده بودند و شرط‌هايي براي پيش انگاري جملات در نظر گرفتند كه جناب بيكپور با همه‌چي آن‌ها موافق نبود. بطور مثال در مقابل نظريه “استراوسن” كه گفته بود بايد سوالي در ذهن نويسنده نسبت به خبر جمله شكل بگيرد تا كذب و صدق در آن معنا پيدا كند فرمودند من به هر حال ممكن است نسبت به حرف، واكنش نشان دهم كه تا حدودي درست هم مي‌فرمودند.

مژگان عباسلو و اشعارش را مي‌شناختم. از دوستانم شنيده بودم كه او داستان كوتاه هم نوشته. آزاده عزيز لطف كرده بود و چند داستان از ايشان آورده بود و به خواست بنده داستان “باباجاني” را از اين نويسنده خواندند. داستان درهم و بي كشش پيرامون زندگي و گذشته يك مرد كه باور كنيد من تا خط آخر فكر مي‌كردم راوي زن است. داستان آنقدر داراي بخش‌هاي تكراري و عبارات نخ نما بود كه به نقد نمي‌آيد و باور كنيد در بيان تك تك اين كلمات جوانب انصاف رار عايت كرده ام ولي از آنچه شنيدم حتي داستاني براي كودك خردسال هم در نمي آيد و فوق فوقش با كلي دست كاري يك سريال دست چندم سفارشي و مناسبتي براي تلويزيون ميلي برخي كشورها بتوان ساخت.

جناب بيكپور دو شعر خواندند كه بد نديدم يكي از ان‌ها را در ذيل همين گذارش بخوانيد:

از آسمان خورشيد تابان را بگيريد

از يك زمين ايمان به باران را بگيريد

چيزي نمي‌ماند اگر از شاعري گنگ

خودكار و كاغذ را قلمدان را بگيريد

چيزي نمي‌فهمد پلنگ از زخم شب كور

وقتي پس از مهتاب از او نان را بگيريد

از يك مسلمان روح ايمان را بگيريد

سرنيزه ها را زينت از قرآن بگيريد

آنگاه بنشينيد و از يك لشگر دگم

دائم سري بر نيزه آويزان بگيريد

وجدان آدم كر شده جدي بگيريد

دامان تر شده جدي بگيريد

ضحاك و فرعون روسفيد از جهل آدم

شرمنده از او خر شده جدي بگيريد

انسان لگد شد چكمه را جدي بگيريد

خونخوار شد سگ لقمه را جدي بگيريد

پيراهن بي دكمه را ول كن عمو جان

شهوت به حس دكمه را جدي بگيريد

شمشير و خنجر، كودكان بايد بميريد

انگشت و ماشه، طفلكان بايد بميريد

دانش چه آسان كرده از هم دكمه تفكيك

با يك اشاره، هم زمان بايد بميريد

دارد زمين ميميرد انسان را بگيريد!

از آش شور او نمكدان را بگيريد

شورش شده در خلق عالم محتشم باز

پاكان، يزيد و شمر دوران را بگيريد

از شاعران چاه زنخدان را بگيريد

چشم و لب گيسوي فتان را بگيريد

حتا نفس در حجم زندان را بگيريد

حاشا از آنان عشق انسان را بگيريد

به جد از اشعار جناب بيكپور لذت برديم و كلي پيرامون كلمات و نحوه استفاده از كلمات كهن در غزل نو صحبت كرديم و نوبت به متين عزيز رسيد تا دو شعر با صداي خوبش براي ما بخواند. متاسفانه در هنگام نگارش گزارش دسترسي به متين نداشتم تا شما هم از آن لذت ببريد. بعد از آن نوبت به خود بنده رسيد تا بالاخره داستاني هم خوانده شود. “سكانس آخر” را براي چندمين بار بازنويسي كرده بودم. روايت ماليخوليايي از توهمات پيش از مرگ يك آدم كه به گونه اي گم گشته و بين دو دنيا گير نموده. اين داستان براي من حكم راهي براي بيان انديشه ام پيرامون مرگ انسان است. احتمال دارد بخواهم از اين داستان در يك مسابقه استفاده كنم بنابراين فعلا از نشر آن خودداري مي‌نمايم.

هادي غياثوند براي يك پايان خوش شعري خواند كه كاممان تا هفته آينده و جلسه‌ي ديگر كافه داستان شيرين بماند:

دل عشق می خواهد بهشتی نیست،حوایِ من دعوت به سیبم کن،

با من بمان حتی اگر یک روز،بعدش جهنم را نصیبم کن،

هر شعله عشقِ تو شیرین است،آتش مرا با عشق می بوسد،

اما نباشی جسمِ من بی تو در ناز و نعمت باز می پوسد،

دل را به جانِ کفر نندازش،تقدیرِ قلبم بی پر و بالی ست،

با تو اگر حتی نباشد بال،دل باز هم مشغولِ خوشحالی ست،

من اقتدا کردم به تو اما،انگار در این صف دگر جا نیست،

هر رکعتِ دل سالها عشق است،مقصد تو باشی سجده طولانی ست،

تبعیدِ دنیا کن تو این دل را،آتش به جانِ ادم افتاده،

جانم بده شیرینِ عشقِ من،چون تیشه فرهادم افتاده،

دنیایِ من خالی تر از خالی ست،یک آدم و حوا فقط دارد،

کمتر از آدم باشد این قلبم،از عشقِ پاکت دست بردارد

ايام به كام.

دسته بندی:
  گزارش ها
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

2 دیدگاه

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.