Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

گزارش هشتاد و هشتمين جلسه كافه داستان (پرنيان پورشاد)

توسطپرنيان پورشاد 1 سالقبل1 دیدگاه
خانه  /  گزارش ها  /  گزارش هشتاد و هشتمين جلسه كافه داستان (پرنيان پورشاد)

بنام خدا
سلامی دوباره به دوستداران کافه داستان .
باز هم پنجشنبه ای دیگر و جلسه ای از سلسه جلسات حضوری کافه داستان برگزار شد .
درسال جدید به علت مشغله های زیاد اعضا و یکسری تغییرات مثبت در برنامه ریزی ها و برخی نفرات ، موفق شدیم بعد از حدود دوماه دومین جلسه را در سال جدید برگزار کنیم .
طبق برنامه همیشگی جلسه را احسان رضایی مدیر کافه راس ساعت ۱۱ در محل جدید اعلام کرد و همه دوستان از جمله شیوا ،هادی ، آزاده ، بنده و احسان به همراه هم به باغ خانوادگی احسان رفتیم.
درابتدا برنامه به گپ و گفت های دوستانه و خودمانی گذشت و بعد احسان که به همراه سازش آمده بود برایمان سه تار نواخت تا اینکه جلسه به شکل رسمی خود درآمد .
درابتدا احسان دو روایت از کتاب حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه از مصطفی مستور را خواند که شنیدن روایت عاشقانه با صدای زیبای احسان در باغ سرسبز بسیار غرق در لذتمان کرد و هرچه بیشتر دوستان جذب عاشقانه مستور میشدند من بیشتر به این واقعیت نزدیک میشدم که عاشق را باید آ نوشت چون همیشه سرش کلاه میرود …!
درادامه شیوا وهادی هر کدام برایمان از شعرهای قدیم و جدیدشان را خواندند که مطابق معمول شیوا اجازه نشر شعرش را نداد ولی به انتخاب خودم یکی از شعرهای هادی عزیز را برایتان میگذارم .

از عشق یک تندیس و یک افسانه میخواهی،
عاشق نمیخواهی تو یک دیوانه میخواهی،

یک ترسِ پوسیـده شـده الهـامی از قلبت،
میخواهمت امـا تو یک ویـرانـه میخواهی،

در عشـــق تابیدم، اسارت سهـمِ قلبم شد،
بر شمعِ عشقت عاقبت پروانه میخواهی،

یک کفرِ مردودی پر از صد باور و تردید،
اما وصــالِ عشــق را جانانه میخواهی،

یک روز در این آتش و شور و جوانی ها،
از عشق میفهمی فقط یک خانه میخواهی،

آخر تو میفهمی که این عشق است و بازی نیست،
بر گریه هایت بی گمان یک شانه میخواهی،

وقتی که بغض ات در نبودم شانه میخواهد،
آن روز بــاور کن مرا مردانــه میخواهی،

#هادی_غیاثوند

و نظر دوستان یک به یک مثبت بود راجع به این شعر.
دراین جلسه دو مهمان بزرگوار داشتیم که متاسفانه با تاخیر بسیار زیاد و در سی دقیقه آخر جلسه به ما ملحق شدند.آقای داوود میرزایی و فانوس عزیز یا به قول کافه داستانی ها عمو بهروز که برای چند روزی مهمان وطن هستند افتخار حضور در جلسه را دادند.
بعداز ورود این دو عزیز شیوا و هادی مجدد برایمان شعرهایشان را خواندند و در آخر احسان داستان جدیدش با نام  سه شاخه گل برای ایکس را برایمان خواند که حکایت زوجیست که مرد داستان تصمیم میگیرد برای یک روز جای زن باشد تا شاید بتواند درکی از دنیای زنانه داشته باشد.
فانوس عزیز کار را تقریبا پسندید و گفت اسم دلتنگی را برای اینکار بیشتر میپسندد، باقی دوستان به علت عجله برای  رفتن  نظری ندادند .خود من نیز باید بگم باز هم با زبان داستان مشکل داشتم چون به علت سلیقه و علایق شخصی رءال نویسی احسان را بیشتر میپسندم تا داستانهای سورءال.اما شنیدن این داستان در این زمان و تحت شرایط باعث شد این چند سطر را بنویسم

همچنان درونم میتپد
قلب بندزده پیرزنی هشتاد ساله سخت امیدوار
که هنوز  می بیند
عابران مجذوب این مخالف آباد را
از پشت عدسی های آستیگماتش
که رغبت دارند شاخه گلی ناقابل خریداری کنند
برای در انتظار مانده ای شاید سرخ …

#پرنیان

در انتها چنددقیقه ای به صحبت کردن با فانوس وآقا داوود عزیز گذشت که بسیار لذتبخش بود از تجربیاتشان استفاده کردم.
این جلسه هم با تمام لذت ها و دلتنگی هایش به آخر رسید و هرکدام راهی زندگی سنگی و سیمانی خودمان شدیم .
امیدوارم از زیاده گویی هایم خسته نشده باشید.
قربان نگاه گرمتان
پرنیان_کافه داستان
۲۷ یکهزار و سیصد و نود و پنج.

 

دسته بندی:
  گزارش ها
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 پرنيان پورشاد

  (64 مقالات)

یک دیدگاه

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.