Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

گزارش هشتاد و سومین جلسه کافه داستان به قلم ستاره مشکین

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل3دیدگاه‌ها
خانه  /  گزارش ها  /  گزارش هشتاد و سومین جلسه کافه داستان به قلم ستاره مشکین

‍‍  باز هم یک پنجشنبه‌ی دیگر و جلسه‌ای دیگر. من و نسترن مثل همیشه خود را به‌هم رساندیم و به سمت خانه آقای آذرهوشنگ که با لطف فراوان خانه‌اش را در اختیار ما قرار داده برای تشکیل جلسات، راه افتادیم. نسترن در راه داستانش را تمام کرد. طبق قرار از پیش تعیین شده جلسه راس ساعت ۱۰:۳۰ شروع شد. با حضور من و نسترن و احسان. یاد روزهایی افتادم که سه نفر بودیم و سعی کردیم این جمع پابرجا بماند. به احترام کسانی که قرار بود بیایند شروع نکردیم و به حرف‌های روزمره پرداختیم. ساعت ۱۱ آقای عباس‌پور و جعفر پوینده به ما پیوستند و جلسه آغاز شد. ابتدا نسترن به بحث زبان‌شناسی پرداخت. با استفاده از کتاب زبان‌شناسی متن اثر پرویز البرزی. تا به‌حال درباره این کتاب در جلسات توضیحی داده نشده. بد ندیدیم که حتما شما را با آن بیشتر آشنا کنم. طبق توضیح پشت جلد، مبانی زبان‌شناسی متن نخستین اثری است که به زبان فارسی تدوین شده است. زبان شناسی متن یکی از شاخه‌های نسبتا جدید زبان‌شناسی است. وظیفه این شاخه بررسی آن دسته از قواعد زبانی است که عناصر زبانی فراتر از جمله را در برمی‌گیرد. در زبان‌شناسی متن، واحدهای زبانی را در سطح واژه یا جمله توصیف نمی‌کنیم، بلکه آنها را در سطح متن، مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌دهیم. این شاخه متن را نوعی نشانه زبانی مرکب تلقی می‌کند. هر نشانه مرکب شامل سه بعد نحو، معناشناسی و کاربردشناسی است. واحدهای متن، واحدهای ارتباطی هستند و شامل اجزای کتاب، فصول، بخش‌ها، پاراگراف‌ها، جملات، واژه‌ها و غیره می‌شوند. امیدوارم همراهان کافه با توجه به این توضیحات خواندن این کتاب را از دست ندهند. نسترن ابتدا کمی از جلسه پیش را توضیح داد و تفاوت کنش و فعالیت را گفت تا رسید انواع کنش. به طور خلاصه و نموداروار:

کنش: ۱٫عمدی. ۲٫ غیرعمدی

عمدی: ۱٫با قصد و نیت. ۲٫اجباری.

با قصد و نیت: ۱٫آگاهانه. ۲٫ناآگاهانه.

آگاهانه:کنش منطقی

ناآگاهانه: کنش عادی

اجباری: کنش اجباری

غیرعمدی: کنش سهوی

کنش غالبا به کنش منطقی، یعنی منطق بر شعور، اطلاق می‌شود. مثل تجزیه و تحلیل مقاله که شخص برای انجامش اصولی فکر می‌کند و با تعمق عمل می‌کند. کنش‌های روزمره که آزادانه و خودکار و غیرارادی هستند مثل دوچرخه سواری و شنا…   هنگامی که ما آزادانه عمل می‌کنیم، بی‌انکه این عمل، نیت و خواسته ما باشد کنش ما اجباری است. این نوع کنش حتی اگر قصد و نیت هم به دنبال داشته باشد باز هم اجباری است. مثل اعتراف زیر شکنجه. کنش سهوی هم مثل زمانی است که ما بی‌آنکه متوجه باشیم و بخواهیم به شخصی توهین کنیم.

تعامل، تابع کنش و نیز تاثیر ذهنی کنش‌گذاران است. هر تاثیر متقابلی بین افراد به منظور توافق رفتار یا کنش را تعامل اجتماعی می‌گویند. ارتباط شکل خاصی از رفتار است. رفتار هم طبق تقسیم‌بندی زیر:

رفتار: ۱٫ارادی. ۲٫غیرارادی (خوابیدن، عطسه کردن)

ارادی: ۱٫رفتار با مخاطب. ۲٫رفتار بدون مخاطب (زیرو رو کردن خاک باغچه، پختن)

رفتار با مخاطب: تعامل

تعمال: ۱٫نمادین. ۲٫بدون نماد (در خیابان با هم روبه‌رو شدن، تماس چشمی)

نمادین: ارتباط

ارتباط: ۱٫کلامی. ۲٫غیرکلامی (پرنده را نشان دادن، سرتکان دادن)

کلامی: ارتباط زبانی (بحث کردن)

تعامل کلامی: با توجه به پیش‌شرط‌ها واقع در اجتماع و پیش‌انگاری که دو فرد از هم دارند شکل می‌گیرد مثل فاصله فیزیکی افراد که مثلا در عربستان نزدیک‌تر از امریکا است.

آقای عباس‌پور درباره نظریات ویتگنشتاین صحبت کرد. و با توجه به سوالات رد و بدل شده به این نتیجه رسیدیم که خواندن عقاید سوسور و ویتگنشتاین کمک‌کننده است برایمان.

بعد از ان احسان با صدا و خوانش خوبش داستان نمازخانه کوچک من را خواند. صحبت‌ها پیرامون داستان از نسترن شروع شد.

نسترن :«با توجه به این‌که ما در بین سال‌های تولد تا هفت سالگی با توجه به گره‌ها و انقباضاتی که برای‌مان به‌وجود می‌آید، عقده‌های بعدی در سال‌های بعدی زندگی‌مان شکل می‌گیرد. در این داستان این گره و عقده وجود دارد. حسن کودکی است که انگشت اضافه دارد. و مادرش از بچگی به او می‌گوید غریبه‌ها نبینند. و همه در نظر مادر جز خود و پدر غریبه‌اند. این گره اول حسن است که در سال‌های بعد زندگی همه را غریبه می‌بیند و نمی‌تواند به خوبی با دیگران آن ارتباط راحت را داشته باشد و کسی را از راز این انگشت آگاه کند. و از همه مهمتر ما می‌بینیم که این انگشت به او اعتماد به‌نفس داده است.»

احسان :«توضیحات اضافه دارد داستان مانند مثال سیب‌زمینی و خیارو… برجسته‌ترین قسمت داستان این است که دو بخش دارد بخش اول آشنایی راوی با انگشت اضافه است و از بخش دوم دیگر این انگشت اضافه شخصیت دارد. کار بسیار زیرکانه‌ای که گلشیری از پس آن به‌خوبی برآمده. داستان خطی است و طو.لانی. تمام حرف داستان در دیالوگ پدر گفته شده است: همه یک چیز دارند اضافه یا کم. در کل به‌نظرم گلشیری اگر قرار بود الآن کار را بنویسد جور دیگری می‌نوشت و این اضافات را دیگر نداشت. ولی کار جای تقدیر دارد.»

خودم :«به نظر من هم حرف پدر که همه چیزی اضافه دارند محور داستان است. و اصلا با گفته نسترن که به راوی اعتماد به نفس داده است موافق نیستم. چون دوری کردن از دیگران و انزوا در شخصیت به وضوح مشخص است.»

جعفر :«این داستان‌ها و فضاها اون سال‌ها خیلی زیاد بود. ولی منم هم موافقم که اگر الآن قرار بود بنویسد طور دیگری می‌نوشت. و جزییات بیهوده حذف می‌شد.»

اقای عباس‌پور :«همین هویت دادن به انگشت اضافه داستان است. این داستان، داستان فرم است تا معنا. هیچ اضافاتی هم ندارد. مخصوصا قسمت تشبیه سیب‌زمینی و خیار.»

نسترن کاملا با اقای عباس‌پور هم‌عقیده بود که هیچ جزییات و حذفیاتی داستان ندراد و جعفر و احسان معتقد بودند داستان طولانی است و اضافات دارد. بحثی درباره جزییات درگرفت. به‌عقیده نسترن جزییات لذتی ناشناخته و زیرپوستی به مخاطب می‌دهد. مثل فیلمی که در صحنه‌ای به کمک موسقی و صحنه آهسته ما غرق لذتی در ناخودآگاه می‌شویم. جزییات این داستان هم از آن جنس است. ما در زندگی روزمره گاهی به موسیقی روی قسمت‌هایی از زندگی‌مان احتیاج پیدا می‌کنیم و مثلا همین تشبیهات خیار این داستان را معمولا در زندگی خود و در ناخودآگاه و خودآگاه خود مرور می‌کنیم. آقای عباس‌پور هم با این نظر موافق بودند جزییات ضرور نه خارج از حوصله. اما احسان و جعفر لازم نمی‌دیدند. این بحث بین احسان و نسترن جلسه قبل درباره داستان سه قطره خون هم پیش آمده بود. پای پروست هم وسط کشیده شد. درکل  نسترن گفت سرعت امروزی حوصله‌ها را کم کرده. جعفر گفت اصلا با کم بودن و زیاد بودن متن کاری ندارم. بحث من جزییاتی است که هیچ تاثیری ندارد. نسترن گفت مثلا اگر قرار است صحنه سوختن پوست دست با سیگار توسط خود آدم نوشته شود. باید با توضیح جزییات حس سوختن پوست و گوشت به مخاطب انتقال داده شود.

بحث از جزییات رسید به این‌که نویسنده باید حتما کتاب بخواند و نویسنده‌های آن زمان همه کتاب خوانده بودند برعکس حالا که فقط می‌خواهند بنویسند تا خودشان را ارضا کنند.

نوبت به خوانش داستان رسید. اولین نفر من بودم بازنویسی داستان «جای خالیش روی تخت» را خواندم. هنوز هم این داستان نیاز به تغییرات زیادی دارد. از خودم توضیح خواستند گفتم می‌خواستم تنهایی دختربچه را نشان دهم. احسان گفت :«حضور مادر و امید فقط اسمه. پررنگ نیست و چیزی را انتقال نمی‌دهد. رفتار دختر محدود است. راوی زور می‌زنه داستان را تعریف کنه. و جای تمام این‌ها خالیه. برای جذابیت باید جنس ارتباطشون متفاوت باشه.»

آقای عباس‌پور :«باید این داستان را یکی دوسال بعد دوباره بنویسی. باید به عمق برسی. اونوقت دیگه متوجه می‌شی بعضی جملات را احتیاج نداری تا ته بنویسی. مخصوصا برای کسی که درگیر تنهایی و اندوه است.»

نسترن :«در داستان قبلی انتهای داستان خیلی بهتر بود. حتی ما با تنهایی مادر هم مواجه بودیم. تو می‌خوای تنهایی این بچه رو نشون بدی اما می‌رسی به نمایش تنهایی مادر. و اصلا همین تنهایی است که بچه رو تنها کرده. داستان کنش نداره. اما پیشرفت تو و پله‌هایی که درستی که طی کردی عالی بوده و مطمئن هستم موفقیت زیادی ازت می‌بینم.»

جعفر :«از خیلی چیزها راحت رد شده. مثلا از ناامیدی. مانور نداده  فقط اسمه. این داستانی هست که یک داستان پخته از توش درمیاد. اتمسفر خوبی داره. حتی شاید تازگی نداشته باشه اما با پرداخت درست و نثر درست و شخصیت مناسب عالی میشه. و اینکه بعدا حتما برام بفرست داستانتو.»

جعفر برای‌مان فیلم‌نامه‌ای خواند به اسم سرگذشت غم‌انگیز بهروز باغچه. که البته به علت کمی وقت نصفه خواند تا در جلسات بعدی بخواند. تا اینجای کار احسان بسیار از کار خوشش امده بود و ارتباط گرفته بودذ. از صحنه شروع و اول خیلی لذت برده بود. و گفت :«تنهایی این آدم به خوبی نمایش داده شده است. ریتم کار کنده اما مناسب و من دوست داشتم.» آقای عباس‌پور از اسم تعریف کرد و گفت :«ابزورد خوبی با اسم بنجامین باتنن دارد. بهروز باغچه=بنجامین باتن. هردو اندوه دارند. و این اندوه در کارت خیلی خوب درآمده.»

اینجا دو میهمان عزیز دیگر به ما پیوستند. فرزاد ایروانی دوست نسترن همراه با مجید که قبلا هم یک‌بار میهمان جلسه ما بوده است. و شکلات‌هایی که اوردند کمی من و نسترن را از گرسنگی نجات داد. آقای عباس‌پور داستانی خواندن به نام داستان زرد. نویسنده‌ای داستانی نوشته که همش دیالوگ‌های دیگران بوده است و حالا می‌خواهد از خودش بنویسد.

احسان :«شروع کار با خشم است و بعد افاضات می‌آید و فاضل‌مآبی می‌کند راوی. و در آخر هم بر می‌گردد به درون.»

نسترن :«بیشتر بیانیه بود تا داستان. اما بسیار زیبا و جملات عالی و کلمات مناسب داشت. از خیلی جاهای کار لذت بردم . اما می‌تونه تکه‌‌‌ای از دل یک داستان باشه. یا مجموعه‌ای اپیزودوار از آدم‌هایی هرکدام به نوعی گرفتار این مسئله هستند.»

دو میهمان عزیز دیگر به ما پیوستند . ارسلان و فاطمه. که با حضورشان چنان نور و روشنی به جمع ما انداختند که غیرقابل بیان است. جعفر عجله داشت و می‌خواست برود اما احسان اجازه نداد و گفت تا کارش را نخواند کسی حق خروج ندارد. نمایشنامه‌اش را که برای بار پنجم بازنویسی کرده بود به نام گاهی هیچ، گاهی مرگ خواند. بعد از خواندن جعفر که عجله داشت شروع کرد :«من درمورد یک نوع نمایش‌نامه حرف می‌زنم. آغاز نمایش باید کنش داشته باشه. اکت باید باشه در حال گفت‌وگو. این‌که دونفر بشینن روبه‌روی هم و حرف بزنن نمایش‌نامه خوبی نیست. در دیالوگ‌ها باید کنش باشه. بازی استریندبرگ و حتما بخون. محتوای دیالوگ‌ها منظورو می‌رسونه. اعلام نباید بشه که می‌خوام اعتراف کنم. اعتراف کنه. تغییر در صحنه الزامیه. حتی یک چیز کوچیک. موزیک پخش می‌شود درست نیست. باید اکت رو نشون بدی مثلا فلانی میره و موزیک و آماده می‌کنه. اسباب‌بازی آخر کار اصلا خوب نیست. صحبت از نور کار نمایش‌نامه‌نویس نیست. بلکه کار نورپردازه. تو احتیاج به گفتنش نداری مگر تاکید داشته باشه به‌خاطر مفهوم خاصی. وگرنه نورپرداز کار خودشو انجام می‌ده.»

آقای عباس‌پور از سنگینی نام‌ها روی کار ایراد گرفت. و گفت می‌تونه هر اسم دیگه‌ای باشه به غیر از اینها.

جعفر و آقای عباس‌پور از ما خداحافظی کردند و رفتند و امیر داودی بالاخره به ما زرسید و خوشحال‌مان کرد و کلی هم کتک خورد به علت دیر آمدنش. اما مهم آمدنش است که بسیار حضورش مفید است.

فرزاد درباره کار احسان گفت :«من با تمام حرف‌های جعفر مخالفم. یا تو می‌خوای حرفتو بزنی یا از اسلوبی پیروی کنی که داره به سمتی می‌ره. اعتقاد به این ندارم که نورپردازی کار نورپردازه. تو هرچی می‌خوای باید بنویسی و از وقتی دادیش به یک کارگردان باهاش خداحافظی کنی. تو فقط فکرت و حرفتو میزنی. بعد چرا اتفاق از خارج به درون نمیاد. چرا این آدم که یک نفره داره خودشو مهمون می‌کنه و توی کافه می‌ره. درضمن کنش اصلا چیه؟ الآن کار تو کنش داره. هیچ‌چیزی بدون کنش نیست. پس نمیشه درباره‌اش بیانیه صادر کرد. رنگ‌ها چه مفهومی داره؟ درمورد رنگ‌ها حتما مطالعه کن. اما کار تو الآن یک نمایش‌نامه آماده است. و کامل.»

امیر :«فرم کار رو کارگردان درمیاره. اینجا ما فقط احتیاج به یک روایت موازی داریم. که از طریق مارتا و پسرش باید انجام بشه. الآن ۴۵ دقیقه کار از توی این درمیاد. چون به سکوت‌های کار نباید بی‌اعتنا بود. نمایش‌نامه حرفشو زده. فقط شعار زیاد داره.»

نسترن :«به‌نظر من دگه کار احسان تمومه باید بسپاردش دست یک کارگردان.»

احسان :«نه، یبار دیگه می‌خوام بنویسمش.»

مجید :«فقط باید به فکر مخاطب هم باشی . من مخاطب که میام می‌شینم و اینو می‌بینم باید بفهممش.»

ارسلان :«دقیقا به فکر ماهم باشید. کنش هم داشته باشه لطفا.»

فرزاد و مجید هم از ما خداحافظی کردند. و امیر شعر نیمه‌تمام بسیار عالیش را خواند. شعری با روایت داستانی. کوبندگی مخصوص خود امیر. احسان گفت این‌که عشق توی کار درد داره رو خیلی دوست دارم. تو شاعر عالی هستی. نسترن هم روایت کار را خیلی دوست داره و با روش ملایم کتک زدن به امیر فهماند هرچه زودتر تمامش کند.

نوبت به اثر بازنویسی شده نسترن رسید. چشمی پشت چشمی. بازنویسی که یک‌ربع شب قبل زمان برده بود و نیم ساعت فرداش که تقسیم شده بود به دوتا یک‌ربع در خانه و در راه. و همین باعث احسان به او بگوید این طرز بازنویسی کردن نیست که نیم ساعت وقت بگذاری. باید وقت زیادی صرف کنی. و نسترن فقط لبخند زد. فکر نمی‌کنم برای هیچ‌کدام از داستان‌هایش تایم زیادی گذاشته باشد. یعنی اگر کاری را یک‌ساعت طول کشیده جای تعجب دارد.

ارسلان :«حرف گوش نمی‌دی که طول می‌کشه دگه کارت.»

نسترن :«اگه حرف گوش بدم دیگه نسترن نیستم.»

احسان :«کارت الآن عالی شده. شخصیت رو اومده. فقط سبدکالا رو حذف کن  این از اون جزییات غیرضرور. یکم هم درونیاتشو پررنگ‌تر کنه. کار خیلی خوبیه.»

امیر :«طوفان اول شخص. عالی شده برام بفرست اصلا بذارش تو سایت.»

نسترن :«تغییر راوی پیشنهاد تو بود دیگه.»

خودم :«خیلی خوب شده. تصاویرش عالیه.»

بعد از آن امیر داستان سیب حلال را خواند. احسان گفت:«عجب ابزورد خوبی داره. مدام یک اتفاق یک چرخش. من خیلی دوستش دارم. فضای مالیخولیاییشو دوست دارم. فقط تا داستانی شدن فاصله داره.

نسترن :«دوست داشتم بیشتر بشنوم. یکم از دلایلش هم بشنوم. بعد هم کاراتو بفرست بذاریم تو سایت.»

فاطمه عزیز هم با کلی اصرار مطلبی را خواند. که موافق بودیم قلم روانی دارد. و می‌تواند بنویسد و این خیلی خوب است.

بعد از آن همه به سمت خانه‌هایمان به راه افتادیم پر از انرژی‌های خوب از جلسه‌ی خوبی که داشتیم.

دسته بندی:
  گزارش ها
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

3 دیدگاه

  • نسترن بیگی says:

    ستاره جانم. مرسی برای گزارش کامل و مفیدت. بعد از مدتها این.جلسه مثل جلسات گذشته دور خیلی بهم انرژی داد. ممنون از حضور همه و جای باقی اعضا خالی بود

  • احسان رضایی says:

    عالي ستاره يكي از بهترين گزارشات اين چند وقت اخير را با قلم شيواي تو خواندم و لذت بردم. ممنونم

  • ستاره مشکین says:

    مرسی نسترن عزیز و احسان عزیز دو دوستی که در طی این دوسال همیشه همراه من بودید و با کمک هاتون منو برای ادامه راه تشویق کردید امیدوارم همیشه شما دو دوست خوبم رو کنار خودم داشته باشم برای ادامه راه

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.