خانه / گزارش ها / گزارش نود و چهارمين جلسه كافه داستان (عباس بيكپور)
۱۸

گزارش نود و چهارمين جلسه كافه داستان (عباس بيكپور)

ادبیات و خرافه_ بخش چهارم:

یک داستان نویس و به تلقی عام، نویسنده، پیش از هرچیز نویسنده است تا یک فیلسوف، معلم اخلاق، مورخ، و یا روانشناس. گلشیری می خواهد بگوید که داستان را از منظر هنر بایستی نقد و بررسی کرد و تحت الزام های داستان نویسی و تکنیک های آن کاوید. حال اگر داستان واجد مضامینی تاریخی، روانشناختی، اخلاقی و فلسفی و ازاین دست مقولات هم بود در واقع گل بوده و به سبزه هم آراسته شده ولی نه به حدی که اصل هنر داستان نویسی تحت الشعاع این مقولات قرار بگیرد و از آن بدتر، با متر اخلاقیات و شعارزدگی ها سنجیده شود. نویسنده تحت تاثیر ادراکات بیرونی اعم از دیده و شنیده ها و محسوسات و دریافت سوژه های واقعی یا ابژه ها داستانی را در ذهن خود خلق کرده و پرورش می دهد و این که جامعه داستان وی را از زاویه نوعی نگاه به نام رسالت بشری مورد مداقه و کنکاش و ارزش گزاری قرار دهد چهارمین خرافه ای است که داستان نویسی ما به آن دچار شده. کسانی که دستی به قلم دارند می دانند که گاهی حتی خود نویسنده هم از سرنوشت پرسناژها و پایان داستان خبر ندارد. در واقع داستانی که بتوان آن را برای کسی خلاصه و تعریف کرد و یا تحت تاثیر کلیشه ها به نوعی روند یا پایان آن را حدس زد، از ارزش هنری بایسته برخوردار نیست. نویسنده نه فیلسوف است نه جامعه شناس، ونه مورخ و روانکاو. در عین این که میتواند همه این ها باشد ولی نویسنده نویسنده است؛ هنرمندی که دید خود را از جهان پیرامونش اعم از درون یا بیرون به صورت یک تجربه ماندگار در ذهن بشریت به یادگار میگذارد. این دید فارغ از این که ساده باشد یا مرکب، یک یا چندوجهی، شخصی یا روایی، تجربی یا ذهنی، یک داستان است، ونه یک بیانیه سیاسی، اخلاقی یا هرچیز دیگری به جز داستان.
گلشیری در “باغ در باغ” در این مورد می نویسد:

« نویسنده مسئول کسی است که……

در جامعه هنری ما مسئولیت‌های بی‌شماری بر گردن نویسنده بار می‌کنند. هرکس انتظار دارد که بر اساس بینش او از جهان و گاه حتی مشغله‌هایش مانند اجتماعی، سیاسی، مذهبی، آموزشی اخلاقی مسئولیت‌های نویسنده را شمارش کند. گرچه سرچشمه این مسئولیت‌ها را می‌توان در آثار گورکی و دیگران دید، اما وقتی این مسئولیت شیوع عام یافت که ادبیات چیست سارتر منتشر شد. مقالاتی از آل احمد و رحیمی کار را به جایی رساند که در مجلات از تعهد و مسئولیت نویسنده سخن می‌رفت. و قدر آثار نویسندگان به میزان انجام تعهدات سیاسی و اجتماعی و روانی سنجیده می‌شد.»
_
با توجه به موج تعهد گرایی دهه چهل است که یکی مثل سهراب سپهری ماندگار شده، چرا که دغدغه ادبیات داشته، به مخاطب فرازمان و به ملزومات مغفول زمان خویش نیز توجه داشته. (دراینجا لزوم بحث در مورد این که هنر چیست؟ و ادبیات چرا؟ حس می شود.)
به هر روی باید توجه داشت که :
۱_ نویسنده واقعی معیار زمان خویش و تالی و پیشرو و مکمل گذشتگان می شود ونه صرفا دنباله رو یا منکر آنان.
۲_ آیندگان با بی رحمی قضاوت می کنند!
۳_ فروش بیشتر یک اثر در زمان خود معیار مطلق نیست.
۴_ هرچند در مورد شرایط سیاسی و اجتماعی و فرهنگی زمان قائل به اهمیت هستیم ولی داستان چیزی سوای این هاست.
_
در ادامه از قلم گلشیری می خوانیم :

« نویسنده امروز چون در برابر کاغذ سفید تنها و بی‌یاور می‌ماند، ابتدا باید در فکر این باشد که می‌خواهد داستان بنویسد، و برای پاسخگویی به نیاز خوانندگان تا داستانی بخوانند. این زرق و برق‌های دروغین و این طلسم‌ها و خرافه‌ها هیچ مددی نخواهد کرد و تا چنین کند همپا خواهیم شد، که ما گرچه قدر اجتماعیات و سیاسیات و اخلاقیات را می‌دانیم و بر سر نیز می‌گذاریم اما درضمن می‌دانیم که داستان به تبع بیهقی جای دیگر نشیند….
در شرق مسئولیت نویسنده سابقه کهن دارد. عرب جاهلیت که گمان داشت هر شاعری الهام‌دهنده دارد و نظیر این اعتقاد در میان آریاییان نیز بود. به‌همین جهت به حافظ لقب لسان‌الغیب داده بودند. از طرف دیگر زبان مکتوب اسلحه‌ای بود در دست ایرانیان، در برابر شمشیر به دستانی که از شمال و غرب می‌آمدند تا مگر قامت ناسازشان را به قبای عدل و داد بیارایند.(مثال بارز دراین زمینه الغ بیگ نواده تیمور است) درمجموع شاعر و نویسنده به‌خصوص مورخ در متمدن کردن اقوام بیگانه تاثیری بسزا داشته‌اند. از دوره مشروطیت که مخاطبانی دیگر سر برآوردند این مسئولین رنگی دیگر گرفت. با گذشت زمان هرچه بیشتر رنگ سیاسی به خود گرفت. در دهه چهل و سال‌های بعد از نویسنده و شاعر انتظار می‌رفت تا وظایف تاریخ‌نگار و جامعه‌شناس و حتی کادرهای مشخص یک حزب را به عهده بگیرد. گرچه طرح این‌ها تاحدی به ضرورت زمانه بود. اما انبوهی این‌ها سبب شد تا مسئولیت‌های اصلی –ادبی- به‌کلی فراموش شود. از این روست که شعر »

«سپهری با اینکه هیچ‌کدام از تعهدات دوره معاصرش را نپذیرفت ماندگارتر از آن‌هایی شد که مبلغ و … بودند.

شاعر یا نویسنده از مسائل زمانه خود سود می‌جوید اما نباید فراموش کند که مخاطبان او تنها مخاطبان حاضر در زمانه‌اش نیست. و نمی‌توان به پسند زمانه‌ای محدود دلخوش بود. آثار هر نویسنده یا شاعر بزرگ معیار سنجش آثار گذشتگان و نیز آیندگان خواهد شد».

_
نقد داستان سه قطره خون :

در ادامه بحث مجملی راجع به سه قطره خون از دیدگاه گلشیری مطرح شد.
داستان ظاهری ساده ولی باطنی پیچیده دارد، معمولا در داستان قسمت اول گره افکنی صورت می گیرد، آدم ها و رابطه شان تا حدودی بیان شده و در قسمت دوم شاهد اوج داستان و شکل گیری تغییرات در زندگی آدم ها و بروز ابهام و چرایی هستیم. و قسمت سوم گره گشایی و شرح را شامل می شود. به عنوان مثالِ راهگشا در داش آکل شاهد هستیم: قهرمان و ضد قهرمان و برجسته کردن وقایع _ بازگشت قهرمان به محله قدیم و زخم خوردن و اینکه چرا نخواست پیروز شود _ به همراه مرجان از زبان طوطی می فهمیم که باعث اصلی مرگ داش آکل عشق مرجان بوده.(تعلیق_هیجان_کنجکاوی) ولی در سه قطره خون این طور نیست.
_
گلشیری با رسم نمودار سه قطره خون را این طور می کاود:

« تحلیل داستان سه قطره خون اثر صادق هدایت

شکل هندسی داستان سه قطره خون شبیه کره‌ای است که ناقل داستان در مرکز آن قرار گرفته است. برای حرکت داستان هیچ شکلی نمی‌توان کشید، و نیز در آن نباید دنبال گره‌افکنی و اوج و گره‌گشایی بگردیم. فرض کنید آدمی در مرکز کره‌ای بایستد، که سطح آن از آینه‌های کوچک پوشیده شده باشد، و این آینه‌ها طوری باشد که درون و برون آن آدم را نشان بدهد. مسلم است که تصاویر هر آینه به واسطه درآمیختن با تصاویر دیگر آینه‌ها درست عین تصویر آن آدم نیست، یعنی آن آدم با نگاه کردن به یک آینه تنها مثلا بینی خودش را تشخیص می‌دهد و در دیگری یک چشمش را.
میرزااحمدخان (راوی) تصنیفی ساخته است یعنی همان تصنیف عباس را. تار می‌زند، همان‌طور که عباس تار می‌زند و یا سیاوش مشق تار می‌کند. در اتاقی آبی که تا کمرکش آن کبود است زندگی می‌کند که درست شبیه اتاق سیاوش است. رخساره دخترعموی سیاوش نامزد اوست اما سیاوش او را می‌بوسد، از طرف دیگر دختری که به دیدن عباس می‌آید و میرزااحمدخان را دوست دارد عباس او را می‌بوسد. میرزااحمدخان به طرف درخت کاج نشانه‌گیری کرده است یعنی تقریبا همان کاری که ناظم می‌کند. به قراول دم در دستور داده است به طرف گربه شلیک کند یا شبیه تیراندازی سیاوش به گربه نر و کشتنش. نکند میرزااحمدخان آنچه را که بر او گذشته است تکه‌تکه می‌کند و هر قسمتی را به دیگری نسبت می‌دهد؟ تصنیف ساختن و تار زدن را به عباس، کشتن گربه را به ناظم و…

جور دیگر هم می‌شود دید، یعنی گفت این داستان از دو قسمت تشکیل شده است که یک قسمت تصویر قسمت دیگر است مثل دو آینه در مقابل هم، یعنی چهاردیواری تیمارستان تصویر وقایع جهان بیرون است و….

در چنین داستانی با هربار خواندن چیزهای کشف‌نشده پیدا می‌کنیم. هر قسمت از داستان خود ابتدا و انتها دارد و اوج نیز همه لحظه‌ها یا بیشتر لحظه‌های داستان است».

در بخش دوم جلسه ابتدا
احسان یک بخش از داستان بلندش را خواند که امید است با یک کاسه شدن فیش ها و اپیزودها به زودی خواننده و شنونده کل داستان باشیم. نکته بارز داستان احسان استفاده به جا و به اندازه ایست که از طنز گزنده خودش در داستات کرده مثل عبارت ؛ “حیف شد،دعوا داشت به جاهای خوبی می رسید! ”
سپس نسترن یک داستان کوتاه در مورد خودکشی خواند که عمده نقد گزنده احسان به آن این بود که : این یک داستان منتالیستی فرویدیه و فرد داستان یک بورژوازی با وجدانه !
خود نسترن در درون داستان به دنبال علت عدم اقدام فرد به خودکشی بود. نظر من هم در راستای نظر احسان این بود که از دید دوربین نمیشود درون آدم ها را نشان داد و آدم داستان به نظر میرسه که داره خودشو لوس می کنه! بعد نسترن یک داستان بلند خواند که با توجه به این که خوانش دوباره آن بود نقد دوستان در حین خوانش انجام شد.
نسترن اگر بر روی این داستان چند لایه وقت بگذارد و در بند عامل زمان درون داستان هم نباشد شاهد خلق یک اثر خواندنی خواهیم بود.
در پایان هم من دو اتود از شعرهای اخیرم را خواندم و جالب این بود که همان جایی را که خودم دوست نداشتم دوستان هم نپسندیدند.
پ.ن : باز هم تحت تاثیر حسی که از داستان احسان گرفته ام بداهه ای نوشتم
یک روح سرگردان عاشق
با تکه های مملو از دیروز
یک دست افتاده به کوتاهی
بیرون زده از خط پایانش…
عباس بیک پور

«سپهری با اینکه هیچ‌کدام از تعهدات دوره معاصرش را نپذیرفت ماندگارتر از آن‌هایی شد که مبلغ و … بودند.

شاعر یا نویسنده از مسائل زمانه خود سود می‌جوید اما نباید فراموش کند که مخاطبان او تنها مخاطبان حاضر در زمانه‌اش نیست. و نمی‌توان به پسند زمانه‌ای محدود دلخوش بود. آثار هر نویسنده یا شاعر بزرگ معیار سنجش آثار گذشتگان و نیز آیندگان خواهد شد».

_
نقد داستان سه قطره خون :

در ادامه بحث مجملی راجع به سه قطره خون از دیدگاه گلشیری مطرح شد.
داستان ظاهری ساده ولی باطنی پیچیده دارد، در قسمت اول گره افکنی صورت گرفته، آدم ها و رابطه شان تا حدودی بیان شده. در قسمت دوم شاهد اوج داستان و شکل گیری تغییرات در زندگی آدم ها و بروز ابهام و چرایی هستیم. و در قسمت سوم گره گشایی و شرح را شامل می شود. به عنوان مثال راهگشا در داش آکل شاهد هستیم: قهرمان و ضد قهرمان و برجسته کردن وقایع _ بازگشت قهرمان به محله قدیم و زخم خوردن و اینکه چرا نخواست پیروز شود _ به همراه مرجان از زبان طوطی می فهمیم که باعث اصلی مرگ داش آکل عشق مرجان بوده.(تعلیق_هیجان_کنجکاوی)
_
گلشیری با رسم نمودار سه قطره خون را این طور می کاود:

« تحلیل داستان سه قطره خون اثر صادق هدایت

شکل هندسی داستان سه قطره خون شبیه کره‌ای است که ناقل داستان در مرکز آن قرار گرفته است. برای حرکت داستان هیچ شکلی نمی‌توان کشید، و نیز در آن نباید دنبال گره‌افکنی و اوج و گره‌گشایی بگردیم. فرض کنید آدمی در مرکز کره‌ای بایستد، که سطح آن از آینه‌های کوچک پوشیده شده باشد، و این آینه‌ها طوری باشد که درون و برون آن آدم را نشان بدهد. مسلم است که تصاویر هر آینه به واسطه درآمیختن با تصاویر دیگر آینه‌ها درست عین تصویر آن آدم نیست، یعنی آن آدم با نگاه کردن به یک آینه تنها مثلا بینی خودش را تشخیص می‌دهد و در دیگری یک چشمش را.
میرزااحمدخان (راوی) تصنیفی ساخته است یعنی همان تصنیف عباس را. تار می‌زند، همان‌طور که عباس تار می‌زند و یا سیاوش مشق تار می‌کند. در اتاقی آبی که تا کمرکش آن کبود است زندگی می‌کند که درست شبیه اتاق سیاوش است. رخساره دخترعموی سیاوش نامزد اوست اما سیاوش او را می‌بوسد، از طرف دیگر دختری که به دیدن عباس می‌آید و میرزااحمدخان را دوست دارد عباس او را می‌بوسد. میرزااحمدخان به طرف درخت کاج نشانه‌گیری کرده است یعنی تقریبا همان کاری که ناظم می‌کند. به قراول دم در دستور داده است به طرف گربه شلیک کند یا شبیه تیراندازی سیاوش به گربه نر و کشتنش. نکند میرزااحمدخان آنچه را که بر او گذشته است تکه‌تکه می‌کند و هر قسمتی را به دیگری نسبت می‌دهد؟ تصنیف ساختن و تار زدن را به عباس، کشتن گربه را به ناظم و…

جور دیگر هم می‌شود دید، یعنی گفت این داستان از دو قسمت تشکیل شده است که یک قسمت تصویر قسمت دیگر است مثل دو آینه در مقابل هم، یعنی چهاردیواری تیمارستان تصویر وقایع جهان بیرون است و….

در چنین داستانی با هربار خواندن چیزهای کشف‌نشده پیدا می‌کنیم. هر قسمت از داستان خود ابتدا و انتها دارد و اوج نیز همه لحظه‌ها یا بیشتر لحظه‌های داستان است».

در بخش دوم جلسه ابتدا
احسان یک بخش از داستان بلندش را خواند که امید است با یک کاسه شدن فیش ها و اپیزودها به زودی خواننده و شنونده کل داستان باشیم. نکته بارز داستان احسان استفاده به جا و به اندازه ایست که از طنز گزنده خودش در داستات کرده مثل عبارت ؛ “حیف شد،دعوا داشت به جاهای خوبی می رسید! ”
سپس نسترن یک داستان کوتاه در مورد خودکشی خواند که عمده نقد گزنده احسان به آن این بود که : این یک داستان منتالیستی فرویدیه و فرد داستان یک بورژوازی با وجدانه !
خود نسترن در درون داستان به دنبال علت عدم اقدام فرد به خودکشی بود. نظر من هم در راستای نظر احسان این بود که از دید دوربین نمیشود درون آدم ها را نشان داد و آدم داستان به نظر میرسه که داره خودشو لوس می کنه! بعد نسترن یک داستان بلند خواند که با توجه به این که خوانش دوباره آن بود نقد دوستان در حین خوانش انجام شد.
نسترن اگر بر روی این داستان چند لایه وقت بگذارد و در بند عامل زمان درون داستان هم نباشد شاهد خلق یک اثر خواندنی خواهیم بود.
در پایان هم من دو اتود از شعرهای اخیرم را خواندم و جالب این بود که همان جایی را که خودم دوست نداشتم دوستان هم نپسندیدند.
پ.ن : باز هم تحت تاثیر حسی که از داستان احسان گرفته ام بداهه ای نوشتم
یک روح سرگردان عاشق
با تکه های مملو از دیروز
یک دست افتاده به کوتاهی
بیرون زده از خط پایانش…
عباس بیک پور

 

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

۲۲۲

گفتگويي صميمي با ايرج بلوچي پيرامون داستان

داستان چیست؟   شاید این سئوال یکی از مهمترین پرسش هایی است که هر علاقمند ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>