خانه / گزارش ها / گزارش نود و پنجمین جلسه کافه داستان (نسترن بیگی)
۱۳۹۲۰۵۱۳۱۳۵۴۱۳۶۰۶۹۳۳۹۸۴

گزارش نود و پنجمین جلسه کافه داستان (نسترن بیگی)

آخر آبان است و جلسه این هفته در خانه من (نسترن بیگی) برگزار شد. احسان و عباس جان باهم رسیدند و نیم ساعت پس از شروع جلسه جعفر پوینده به جمع ما پیوست. بحث ابتدای جلسه مثل همیشه با کتاب باغ در باغ هوشنگ گلشیری شروع شد. حاشیه‌ای بر رمان‌های فارسی که خلاصه‌ای از آنچه در جلسه خواندیم و بحث کردیم را با شما عزیزان به اشتراک می‌گذاریم: گلشیری با تعریف نقالی به تفاوت‌های میان رمان و حکایت و نقل پرداخته است. با هم خلاصه‌ای از آنچه گذشت را می‌خوانیم. ادبیات معاصر ایران نگاه ما را به جهان شکل داده است، پس آنچه به ما رفته است، یا می‌رود نویسندگان و شاعران و نمایشنامه‌نویسان و حتی مترجمان ادبی مسئولند. ما در این بحث فقط اثر را از یک زاویه بازخوانی می‌کنیم و قصدمان نقد به معنی مالوف نیست.  نقالی آدابی دارد، و راهی ویژه خود. زبان نقل: به تبع زبان حماسی و فخیم و کهن شاهنامه نقل معمولا زبانی کهن‌تر از زبان تخاطب، محلی و حتی رسمی است. قدمت این زبان با قدمت زمان نقل نیز می‌خواند. زبانشان چیزی میان زبان کهن و زبان روزمره، رفت و بازگشت دارد و گاه حتی به تخاطب روزانه آن هم به تناسب حرف و گپی رودررو و امروزین رنگ و روی امروز می‌گیرد و چون بر سر حکایت بروند فخیم می‌شود. و در اوج با حرکت دست نقال و ضربه من‌تشا بر زمین، ضرب تندتر می‌شود با جمله‌های طولانی، تشبیه‌ها، صفت‌ها، و جمله‌های تابع در تابع. روال نقل قصه: نقال گاه به دلیل آنکه بخواهد نقل را به درازا بکشاند به شب‌های دیگر، کلام را کش می‌دهد: مکث‌ می‌کند، جمله پس از جمله می‌آورد، صفت پس از صفتی، تشبیه، مثال، مثل، شعر، تاریخ و یا قصه‌ای دیگر از جایی دیگر، پند و صلوات و….تا زمان را بکشد. اما در نقل این‌ها آزارنده نیست. چون مخاطب حضوری در قهوه‌خانه می‌شنود و نمی‌شنود. قلیان می‌کشد و با آشنایی سلامی می‌کند. حال اگر این فضا را از نقل بگیریم و نقل نقال را به صورت کتاب درآوریم و مخاطب در خلوت با فردیت خود با آن روبه‌رو شود از سر همه افاضات و اضافات و…. می‌گذرد تا ببیند حکایت اصلی به کجا رسیده است. اما خواندن رمان مجالی است بین خواننده و متن و حتی نانوشته‌های میان سطور، هر پرش از سر هر بندی حاکی از نقصانی است در تو یا در متن. از آنجا که هرلحظه امکان بازخوانی سطور گذشته نیز هست و از همه مهم‌تر رمان را بار دیگر، به سالی دیگر، می‌توانی بخوانی تحمل افاضات رمان‌نویس دشوارتر خواهد بود.  بینش نقال و عناصر نقل: بینش قَدَری حاکم بر نقل و ناقل بودن به ذات فعال مایشا ونیز اعتقادش به فطرت و هویت ازلی و ابدی انسان، آدم‌های نقل را، نه مشروط به شرایط عینی و ذهنی، گذشته و حال تاریخی، بلکه کلی و بی‌زمان و مکان می‌کند؛ پس آدم‌های نقل اگر نیک هستند بر لوح ازلی پیشانی‌نوشتش را چنین نوشته‌اند، و خوبروی نیز هستند و اگر بدسرشت هستند لزوماً زشتروی هستند و هرچه پیش آید بد خواهند بود. زمان قصه در نقل زمان ازلی است. انگار که انسان بر زمان دورانی سیر کند تا مرکز – تا آن سرنوشت ازلی، آمدن و رفتن – فاصله‌ها یکی است. به همین دلیل است که آدم‌های نقل فارغ از اصل علت و معلول هرجا لزومی باشد از پرده غیب به درمی‌آیند و آنجا که نباید فراموش می‌شوند. انگار که شعبده‌بازی از صندوقچه‌اش هرچه بخواهد درمی‌آورد. لازمه این دید قبول سرنوشت و سرنوشت‌سازی است. به علت همین دید نظرگاه اغلب این آثار دانای کل است. و لزوماً نقل و نقال و نیز آدم‌های نقل یکی می‌شوند، همان‌گونه که نقال و همه مخاطبانش –نقل‌نیوشان- یکی می‌شوند. اما در رمان حتی اگر نظرگاه دانای کل باشد، همه تعارض و کشمکش است، تحول است بر خط زمان و در مکان مشخص. پس همین‌جا می‌توان گفت وقتی مثلاً رمان‌نویسی بخواهد به بهانه طبقه یک آدم فقط مشخصاتی از پیش تعیین‌شده برای او تصور کند و او را از میان همه حوادث با عکس‌العمل‌های واحد یا تثبیت‌شده‌ای گذار دهد از سر قدریون درمی‌آورد و از آنجا که خود انسان را –حتی انسان آگاه را- پیچ و مهره‌ای در ماشین روابط حاکم بر جامعه می‌داند، فعال مایشاء دیگری را بر مسند رمان می‌نشاند، پس لزوماً خود و آدم‌های قدری مسلک رمان‌هایش خواننده را نیز به این دام گرفتار می‌سازد. رمان‌نویس با خلق آدم‌های رمان، گرچه مشروط به شرایط مشخص، اما دارای مختصاتی خودویژه، آزادی خواننده را که کار روزانه، روابط روزمره، نوع پوشش الگویی و نوع عقاید الگویی از او ربوده‌اند به او بازمی‌گرداند؛ یعنی خواننده با رفتن به جلد دیگری، امکان تجربه کسی دیگر در زمانی و مکانی دیگر، از ابعاد مشخص و از پیش تعیین‌شده یا تحمیل‌شده رها می‌شود و در نتیجه به گوشت و پوست درمی‌یابد که امکانات بسیار دیگری برای زیستن و اندیشیدن و عمل کردن هست، و خود این امکان دیگری شدن و نیز امکان چیز دیگری این سبب می‌شود تا خواننده از این پس امکان تغییر خود و دیگران را بپذیرد و بتواند به تغییر خود و روابط حاکم برخیزد.
درنتیجه اگر نقال و حکایت‌نویسان کهن می‌خواهند خواننده را در آن قالب مثالی بریزند تا هرکس بتواند به ذات خویش دست یابد و نهایتاً درخور پیوستن به دریای ازل گردد، نویسنده‌ای نیز که آدم‌ها را برطبق فرمول‌های ساده‌شده‌ای نظیر مختصات کلی کارگر و سرمایه‌دار و خرده‌بورژوا بیافریند ابزاری خواهد بود در دست دولت یا مثلاً این یا آن حزب، وسیله‌ای برای قالب‌گیری انسان‌ها، وسیله‌ای برای دربند کشیدن و نه فراهم ساختن امکانات رهایی او.  ساخت نقل و ساخت رمان: آنچه از نقل در گذر روزگار به دست ما می‌رسد به لحاظ یکی بودن بینش نقالان و کاتبان و نویسندگان از ساختی خاص برخوردار است، اما این ساخت آگاهانه نیست، بلکه ساختی است طبیعی و غریزی، همان‌گونه که رویایی را می‌بینیم، چرا که لازمه بینش کلی‌نگر و مطلق‌بین نه انسان تاریخی مختار، بلکه انسانی است معروض حوادث و وقایع و بیشتر معروض آن سرنوشت ازلی و در کتابت و یا نقل پابند نمونه ازلی. اما رمان نتیجه اعتقاد به مختار بودن انسان و اشراف او به زمان و مکان و حوادث است، و رمان‌نویس با همه گیروبندها، زیرساخت و روساخت جامعه، یعنی حد و حدودی که اختیار او را مشروط می‌کند، بر تاریخ‌ساز بودن انسان معاصر صحه می‌گذارد: از زبانی مالوف به نوعی خاص که درخور کار اوست بهره می‌گیرد؛ این لحظه را از میان آن همه لحظات، این حادثه را از میان آن همه، و این آدم را از میان همه دیگران انتخاب می‌کند، در نتیجه از مجموعه زبان و ریتم رمان و نیز فضا و آدم‌ها و مکان‌ها و حوادث کلیتی می‌سازد قائم به ذات، اثری که با همه بستگی‌اش به رمان‌نویس و تاریخ زمان او نتیجه طبیعی و جبری یک نوع زیست یا یک دوره نیست، و متر و معیار سنجش سرانجام از درون اثر به دست می‌آید. رمان‌نویس خلاق و صنعت‌گر و مختار است و قائل به اصالت فرد. بعد از این بحث گلشیری با انتخاب رمان کلیدر اثر محمود دولت‌آبادی عنوان می‌کند اما آیا کلیدر نقل است، حکایت و قصه است یا رمان و داستان؟ می‌گوییم هست و نیست، می‌گوییم دولت‌آبادی و بسیاری از ما هنوز به دلیل همان ته‌مانده‌های ذهنیت حاکم بر ادب کهن و یا جذب مسخ‌شده اندیشه‌های جدید و یا تبعیت از نوعی الگو هم‌چنان میان نقل و رمان معلق مانده‌ایم. زبان در کلیدر: ابتدا گلشیری از آنچه در تاریخ بر زبان داستان‌های ما تاثیر گذاشته است می‌گوید. و درنهایت می‌گوید زبان یک رمان مشخص لزوماً زبانی است قراردادی میان نویسنده و خواننده. زبانی که نویسنده در توصیف‌ها و حوادث به‌کار می‌گیرد همان دایره زبانی است که او برگزیده. اما زبان گفت‌وگوها و یا ذهنیات یک شخصیت باعث می‌شود ما هویتش را تشخیص دهیم. ساده‌ترین راه شکست فعل‌ها و محلی آوردن بعضی کلمات و یا دادن تکیه‌کلام به آدم‌هاست، مثل کاری که دولت‌‌آبادی در نق گفته‌های پیرخالو کرده است: «-ها! تو هستی دختر میشکالی؟ ها، کجا بوده‌ای که گذارت از اینجاها افتاده؟.. خوب، خوب بگذار لت اصلی در را باز کنم تا اسبت بتواند بیاید دالان. بیا… حالا بیارش… خوب خاطرجمع، بگذار چفت در را بیندازم… خوب، این هم از این، خوب خاطرجمع.» خاطرجمع می‌شود مشخصه زبانی پیرخالو. اما چرا زبان کلیدر اغلب می‌شود زبان نقل؟ با شروع رمان دیگر قرارداد نوع زبان با خواننده بسته می‌شود، اگر بپذیرد می‌خواند اگر نپذیرد کتاب را می‌بندد. دریغی دوسویه. دولت‌آبادی با سود جستن از معدودی لغات محلی و چندین فعل و شکسته آوردن فعل معین خواستن و نیزآوردن بعضی تعابیر سبزواری به زبان رمان اگر نگوییم رنگ محلی، رنگی نامتعارف داده است، و این خود دستاوردی است و دست‌مریزادها دارد. اما با بازخوانی همان صفحه اول «لب‌های چو قندش» و «چنان گام از گام برمی‌داشت که تو پهلوانیست به سرفرازی از نبرد بازگشته.» کار از لونی دیگر است و خبر از همان نقالی می‌دهد. و جایی دیگر کشتن زمان است و افزودن بر صفحات. این نقال که ضربه‌های من‌تشایش انگار همان ویرگول و نقطه‌های به غلط نشسته است: «شیرو، به هر سوی کشیده می‌شد.» یا «این سر، دم به دم بار…» گاه خودی نیز می‌نماید، دست و بازو تکان می‌دهد و آدم‌ها را آدم خودش می‌داند: «مارال من باید می‌رفت. گاه رفتن.» یا «گل‌محمد من.» یا «گل‌محمد بند دست دختر را گرفت و پیچاند. آهوی خوش‌قواره‌ام را خواباند.» و کاهی حتی با آدم‌های رمان به خطاب و عتاب می‌پردازد. و این دیگر حدیث نفس نیست و به قول خود دولت‌آبادی صدای بیگانه است و به قول من حضور مزاحم است، خود نویسنده.  ادامه بحث درباره کلیدر را در جلسات بعد می‌خوانیم.
کمی درباره نقد صحبت کردیم که به گمان من نقد نباید تنها بر ایرادات کار انگشت بگذارد چه بسا که ایراد گرفتن کار بسیار راحتی اما خود بی‌ایراد نوشتن دشوار است. احسان معتقد بود که مخاطب نیاز دارد ایرادات کار را بداند و همین‌طور عباس جان موافق این نظر بودند. اما من هم‌چنان معتقد بودم مخاطب عادی هم به خوبی مثلا متوجه اضافه‌گویی‌های یک رمان می‌شود و ما نیاز داریم نقد تحلیلی و تفسیری از اثر داشته باشیم.  داستان‌خوانی با ستاره شروع شد که داستان بی‌نامی را خواند. داستان با دیالوگ‌های دختر و پسری در تخت شروع می‌شود. به عقیده من دیالوگ‌ها به شدت در معنا و مفهوم تکراری بود. احسان داستان را داستان موقعیت می‌دانست و می‌گفت باید تلاش کند از کلیشه دور شود. و عباس جان گفتند که کمی مشکل دستوری دارد.  احسان داستان بازنویسی شده گلباران نیچه در خیابان آزادی را خواند. که منجر به بحثی شد درباره نوع داستان. جعفر با سوال این چه‌جور داستانی است؟ اقتباسی است و اگر اقتباسی است چه نوع اقتباسی؟ و بحث رسید به اینکه موقعیت در داستان کجاست. و دوباره از الف تا ی اینکه داستان چیست و چگونه باید آغاز شود و موقعیت کجا قرار گیرد را مرور کردیم.  جلسه دوستانه‌مان بعد از خواندن طرح یک داستان قدیمی خودم که موفق به بازنویسی‌اش نشده بودم به پایان رسید. به امید اینکه بتوان با راهنمایی دوستان لحن مناسبی برایش پیدا کنم.  سپاس از حضور پرمهرتان.

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

۲۲۲

گفتگويي صميمي با ايرج بلوچي پيرامون داستان

داستان چیست؟   شاید این سئوال یکی از مهمترین پرسش هایی است که هر علاقمند ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>