Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

گزارش بیست و پنجمین جلسه کافه داستان به قلم احسان رضایی

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  گزارش ها  /  گزارش بیست و پنجمین جلسه کافه داستان به قلم احسان رضایی

به نام خدا

پشت منوی کافه نوشته، به امید باران و صلح. به درخواست فرشته این جمله در بالای گزارش این هفته قرار گرفت. چه خوش یمن هم بود چراکه بجز احسان ۲ عزیزمان بقیه همه آمده بودند حتی بهناز بارانخواه به شکرانه آن دعای باران اندک زمانی بر ما بارید و رفت.

احسان رضایی هستم. گزارشگر این هفته جلسات کافه داستان. کوچکترین عضو و دلتنگ ترینشان برای جمع شدن های دوباره و دوباره. به پشت سر نگاه می کنم. از سال ۷۸ بصورت جدی در زمینه داستان کوتاه فعالیت می کنم. بذر اندیشه ام در جلسات هفتگی بنیاد ادبیات داستانی کانون پرورش فکری کاشته شد، زنده یاد استاد گرانقدرم محمد ایوبی آن دانه جوانه زده را در منزلش به مدت ۳ سال با شیره جان و تجربه اش آبیاری کرد. جسته و گریخته در خانه داستان و مدرسه داستان فعالیت کردم و سعی در تنومند سازی ریشه افکارم نمودم. حال همه ماحصل این ۱۴ سال شده کافه داستان. نهال نوپای وجودم میوه های کال اما خوش رنگی داده امسال. دوستانی یافتم نازتر از برگ گل، خوشبو تر از یاس، مهربان همچون رود بر ماهی و زنگی بخش همچون باران بر خاک. دیری نیست که یافتیم یکدیگر را و از آن وقت میوه های درخت وجودم یک به یک دارند رسیده تر می شوند. از هرکدامشان چیزهایی آموختم. فرشته همیشه خندان به من آموخت شاد بودن را. پیمان رها همچون باد، علیرضا مرد لحظه های سخت، نسترن به شعرهایم بارید، احسان ۲ به صداقت هدایتم کرد و ستاره نامی دیر اما چراغ روشنایی کافه هایمان است و یک بارانی کوچک بهناز بود و کوله بار همه دلتنگی هایش را آورد و زود برد. من هم، احسان ۱ میان گرمای وجودشان ذوب شدم. هشت نفریم. جاهایی لنگ زدیم، قال گذاشتیم، دیر آمدیم و زود رفتیم اما تعهد سرمان شد. همه مان متعهد شدیم به خود. به هدفمان. دعوا کردیم و بحث یاد دادیم و یاد گرفتیم. اما هروقت از درب کافه بیرون می رفتیم همه می خندیدیم و منتظر یک پیغام برای اعلام ساعت و روز جلسه بعد. در ابتدای جلسه این هفته به شکرانه این اتفاق میمون پروردگارمان را شکر گفتیم.

جلسه با مقدمه ای اینچنینی از جانب بنده حقیر آغاز شد و خدا شاهد است مدیونید اگه فکر کنید کسی هر و کر کرده باشه به من خصوصا فرشته و نسترن که تازه آبجی، دختر خاله! اش هم با خودش آورده بود تنها نمونه تو دعوا با من. خلاصه جو مرا گرفته بود و پیمان هم هی مرغ مرغ می کرد وسط ریسه های بقیه که ماجرا دارد و نقل می کنم. اندکی صبر.

مطلب آموزشی این هفته توسط ستاره عزیز تهیه شده بود. شخصیت پردازی، او گفت شخصیت پردازی بعد از پیرنگ می آید بنده هم توضیح دادم که شخصیت ها در طرح و پیرنگ وجود دارند و در پرداخت نقش خود را پیدا می کنند و به اصطلاح چکش کاری می شوند. نسترن در توضیح چگونگی ساخت شخصیت های داستانی اش گفت که آنها را اول از بیرون می بیند به درون خود می کشد و دست آخر آنقدر با آنها حرف می زند تا زنده شوند و پرت شوند روی کاغذ. پیمان اما بهترین شخصیت داستان هایش را مربوط به دو شخصیت یک دیالوگ دانست که عینیت داشته و یکی دوستش و دیگری خودش است. توضیح آنکه هر دو روش دارای پیچیدگی های خاص خود هستند و در نهایت تنها باور پذیری مخاطب است که مهر مقبولیت و یا مردودی بر پیکر شخصیت های داستان می زند. من، فرشته، ستاره و علیرضا هم راستش هنوز خیلی راه داریم تا شخصیتی بوجود آوریم اما همگی باهم هم قول بودیم که شخصیت های خود را عینی تر از نسترن انتخاب می کنیم. مبحث جذاب شخصیت پردازی در داستان را ناتمام می گذارم تا ستاره عزیز در یک مقاله کامل به آن بپردازد.

داستان نقد این جلسه مربوط بود به صادق چوبک. قفس، داستان مرغ و خروس های سمبلیکی است که در قفس دنیای مادی اسیرند و هرکدام که توسری خورد، چیزی برای خوردن گیرش می آید. دست ظالم دائم میانشان می گردد و ثمره وجود و بعضا جانشان را می گیرد و نادانی و حماقتشان مانع از درک آن می گردد. قفس را بخوانید لطفا. یک بار هم که شده بعد از خواندن طوقی کلیله و دمنه قفس صادق چوبک را بخوانید تا بدانید آن مدینه فاضله همراهی و همفکری مدتهاست از میان ما رخت بسته و جایش را به جهلی خود خواسته داده. در جلسه هم گفتم. امام علی (ع) می فرماید، هیچ ظالمی بوجود نخواهد آمد تا مظلوم نباشد. درونمایه این داستان هم پیرامون همین مطلب است که ظلم زایده جهل و بی تفاوتی نسل بشر در تمامی دنیای ماست. و زندان سکس، مذاهب دروغین و روزمرگی تنها ترفندی از جانب ظالم است که با مشغول نگه داشتن ذهن عوام به استثمار خود ادامه دهد.

حالا ما از هرکی پرسیدیم طرح داستان را بگوید همه هی مرغ، مرغ کردند. اصلا نزدیک بود فرشته و پیمان به قدقد بیافتند. پیمان علاقه خاصی به مرغ پیدا کرد و تا آخر جلسه در طرح همه داستان ها یا قدقد کرد یا یک مرغ در شروع جملاتش گذاشت. نسترن و آبجی اش سحر و دختر دایی اش ستاره (همه فامیلاشو میخواد بیاره) هم آی خندیدند. آی خندیدند. من و علیرضا هم مات و مبهوت به آن ها نگاه کردیم و به جون همشون اصلا نخندیدیم و جدی بودیم.

ابتدا پیمان برایمان چند خط از نوشته ای را خواند با نام از نهایت تاریکی که برداشتش از یک خواب بود.

علیرضا اولین نفر داستانش را خواند. مسخ، تحت تاثیر مسخ کافکا و یک فیلم سوف (چیز دیگه ای نخونیدا) چینی توسط این مرد بزرگ نگاشته شده بود. اما متاسفانه او بیش از اندازه درگیر احساس شده بود. بجای اینکه این حس را به درون خود بکشد و تجلی آن را به روی کاغذ بیاورد برداشت و حسش را از انسانی که خواب می بیند پروانه شده ولی وقتی بیدار می شود می بیند نه همان است که بود را بنویسد نه عینیت ببخشد به جمله آن فیلم چینیه. ببخشید فیلسوف چینی.

فرشته داستانی خواند با نام چشمان بی قرار. زنی که بچه ای معلول دارد و به علت فقر می خواهد آن را در مترو رها کند و دست آخر دلش نمی آید. یک توصیف غلط در داستان وجود داشت. مهمترین توضیح آنکه توصیفات برای درک بهتر مطلب در داستان به کار می روند. وگرنه نگاهش می خیزد به … توصیف وحشتناکی در می آید اگر تصور شود نه؟ آخه نگاه کی تا حالا سینه خیز رفته؟ فکرشو بکن. منطق داستانی در جایی هم دچار مشکل بود، آنجا که مادر آرزو کرد ایکاش بجای این بچه یک بچه دیگر داشت که در مترو دیده بود. سحر هم به او گوشتزد کرد که برای مادرها (فکر کنم خودش یا مامانه یا داره میشه) بچه خودشون از همه بچه ها زیباترند. من گفتم این داستان نیست و نزدیک بود نسترن کله ام را بکند. گفتم خوب نیست دیگه باید کمکش کنیم و اون هم طبق معمول از اون قیافه ترسناک عصبانیاش نشونم داد که چی میگی؟ منم دستامو بردم بالا به همراه یک پا و گفتم هیچی میگم اگه درونمایه داستان عشق مادر به فرزنده باید به این مطلب پرداخته بشه نه به اینکه مادر می خواد بچشو بزاره سر راه یا نگذاره. همین بخدا چرا میزنی؟ ای بابا. گیری افتادیما. حالا که دستت بهم نمیرسه شاخ شدم.

ستاره این هفته شگفت زده ام کرد. به سه علت. مهمترینش آنکه داستانی آورده بود (بالاخره بعد ۳ هفته) دوم آنکه داستان بسیار خوش طرح بود و سوم، بی نام. قرار شد تا آخر جلسه یک اسم برایش انتخاب کند که مدیونید اگه فکر کنید یادش رفته. داستان در دو زمان تنیده در هم به شیوه ای استادانه طرح زده شده بود. مردی سوار بر ماشین خود یک کلاغ را زیر می گیرد و برایش بی تفاوت است و در نمایی دیگر از داستان این کلاغ همان مرد است که پرهای سیاه در آورده بصورت استعاری نماد انسانی است که سیاه شده و از روی خود می گذرد با سرعت و دیگر برایش مهم نیست. پیمان و نسترن مطلب مهمی پیرامون داستان گفتند. چرایی این تناسخ از بروز آن مهمتر است. نکته ای که در داستان مغفول مانده. نسترن گفت شروع و پایان داستان بسیار خوب پرداخته شده. من هم به این معتقدم. داستان باید شخصیت داستان را بپرورد. علیرضای ماهم که دید یک داستان راجب تناسخ نگاشته شده تازه فهمید که ای بابا نوشتن راجب کسی که مسخ شده سخت نیست که فقط کمی جسارت می خواهد. و این جسارت را هم او دارد و هم ستاره.

پس از مرگی کوتاه. باز هم نسترن است که گوش های ما را به خوانش داستان زیبایش نوازش دهد. اما این بار مانند یک ساز ناکوک نواخت و گوشمان تا یک هفته نیاز به استراحت مطلق دارد بجان خودم. طرح داستان را پیمان اینطوری گفت یک مرغه بود تو قفس. ای بابا پیمان ول کن مرغو کشتی همرو. نه طرح داستان سوشیانت بود که مسیح وار به ایران آمده بود و ایرانی های مسلمان که منتظر موعود خاص خود هستند نه تنها او را باور نکردند بلکه او را استحضا کردند و به قتل رساندند. جدای اینکه من دوست داشتم این داستان جهان شمول تر شود و سرش نزدیک بود با نسترن یقه به یقه شویم داستان در بخش شخصیت پردازی بسیار ضعیف بود. مهمترین علتش هم مردی بود که برای ارشاد آمده بود و در کل داستان ۲تا جمله هم نگفت و بجای آن دیگران شعار دادند. حالا من این حرف ها را می زنم به علت بعد فاصله ای که الان بین من گزارش گر و نسترن نویسنده وجود دارد. وگرنه که داستان عالی بود. به جان فرشته که هی ساعتو نگاه می کرد و فط می خواست هرچه سریعتر فلنگ را ببندد. پیمان هم از داستان خوشش نیامده بود اما بنده خدا به عللی نا مشخص جرات بیان نداشت، سرخ شده بود و فقط سرش را به عقب جلو و اطراف تکان می داد و من متوجه علت این عکس العمل هیستریکش نشدم. فضای داستان از داخل زندان شروع می شود. جایی که مسیح در آنجا اسیر افرادی شده که انتظار آمدنش را با اینکه می گویند داشته اند اما خداییش نداشته اند. هرکس خواسته خود را در خارج از زندان البته به او گفته اما هیچکس باورش نکرده. این هم ایراد منطقی داستان است. آخه تو این ملت خرافه پرست حتی فالگیرها هم کلی طرفدار و کشته مرده دارند. خلاصه داستان دارای سوژه ای بسیار جدی، جدید و جذاب اما پرداختی ضعیف بود که نویسنده خود از همان ابتدای جلسه جامه دران و مویه کنان به آن معترف بود. و آن را خواند تا با کمک های بی دریغ و راهنمایی های استادانه من آن را بپروراند که خوب عمری به حرف کسی گوش بده.

نوبت به من که رسید یک داستان خواندم با نام من، کیسه سیاه و سوزن هفتم (این دیگه چجور اسمیه آخه؟) خانواده ای چهار نفره که داستان از زبان کوچکترین فرزند روایت می شود. پدری نظامی و سخت گیر در حد دیوانه. او زندگی را بر همه غیر ممکن کرده با سختگیری و خساستش و برای کنترل خانواده هم یک پیت نفت را بصورت سمبلیک برای ایجاد ترس گوشه اتاق گذاشته و اینگونه همه را تهدید می کند. ماجرای سوزن هم این است که آن ها از یک پیرزن عجوزه عروسکی خریده اند و به آن سوزن هایی وارد می کنند تا پدر را از پا در بیاورند که دست آخر همه شان از پا در می آیند و خانواده با مرگ همه آن ها ازهم می پاچد. نقد را پیمان الاه اکبر گویان شروع کرد که عجب داستانی باریک باریک. فرشته زنبیلشو زد زیر بقلشو گفت خوبه خوبه و در رفت!!! نسترن هم مسخره ام کرد که مگه نگفتی کار بده؟ انگار من خودشم کار بد بیارم تو جلسات به این مهمی. والا. از شوخی گذشته همه از داستان راضی بودند فقط نسترن و پیمان که از هیچ نکته ای به سادگی نمی گذرند راجب بخشی از داستان که نامی از شاملو، سهراب و فروغ برده شده بود گفتند یا اسامی را ننویس یا ربط وجودشان را پررنگ کن. آخه اگه من شماهارو نداشتم چجوری پیشرفت می کردم.(این چیزی بود که بعد نقد از ذهن و قلبم گذشت. خدا شاهده دروغ بگم فرشته همین چارتا شویدشم بریزه) ستاره هم بر و بر منو نگاه کرد و گفت خوبه منم گفتم خودت خوبی. علیرضا اما پیشرفت کرده و در نقد گفت یاد بابای شاملو افتادم. خوب خوبه این هفته کلا علیرضا تو کار مسخ و تناسخ بود به جون سحر که ساکت نشسته بود و با موبایل من ماشین بازی می کرد و به نسترن که بزور از خواب بیدارش کرده و آورده بودتش فحش که نه اینا از این حرفا بلد نیستن، مثلا می گفت بی تلبیت بی تلبیت. همین. آره پیمان هم که دلش از خواندن سیر نمی شود عمرا… دور می شوم، داستان بسیار زیبایی بود لایه به لایه در هم تنیده شده. مردی که در خوابش می بیند داستانی می نویسد پیرامون یک زن که از داستان بیرون می آید و راجب یک داستان دیگر با او حرف می زند. داستان تحت تاثیر داستانی از مجموعه هزار توهای بورخس نوشته شده بود اینجا بود که علیرضا عنان از کف بداد، روی میز پرید جامه دردید و فریاد کشان گفت حالا فهمیدم چجوری باید تحت تاثیر یک موضوع داستان نوشت. بقیه همه کف و خون قاطی کرده دست زئند و مدیونید اگه فکر کنید داستان های پیمان نقد داشته باشه (حسودی) این داستان برعکس داستان هفته قبلش با طرحی منسجم و پرداختی بینظیر دهان من را هم (حتی) بست.

اگه امسال دیگه جلسه ای برگزار نشد مقصر این نسترن بیگیه. گفته خونه تکونی داره مامانش نمیزاره دیگه بیاد. فرشته هم گفته مامانم میزنتم. علیرضارو صاحبکارش میزنه. پیمانم خدا زده دیگه گیر ماها افتاده. ستاره مظلوم نگاهمون میکنه منم نمیتونم بیام قصد ازدواج دارم. فقط موندم من و احسان ۲ که کلا به دلیل درس و دانشگاه جمله ما را ترک گفته و به ارسال پیامکی محجوران رهش را خشنود می سازد. اما من. من تا آخرین نفس ایستاده ام. اینا همشونم که نیان من میام واسه خودم جلسه میزارم و واسه شما گزارش می دم. بجون فرشته و علیرضا و سحر.

اگه ندیدمتون عیدتون مبارک و دنیا به کام.

یا حق

دسته بندی:
  گزارش ها
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.