Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

کتک خورده اثر سیروس فرضی

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  کتک خورده اثر سیروس فرضی

 

چهار دست و پا می آمد . نگاه اش کردم می لنگید.به کنارم که رسید روی پشت سیاه اش چند قطره خون تازه دیدم. به سر و صورتش دقیق شدم .یک چشمش خونی بود وگوشه ی بالای آن پاره شده بود .تکه ای از پوست صورت سمت چشم آسیب دیده‌اش کنده شده بود و سفیدی زیر آن پیدا بود.با ناله های کوتاه و درد آلود خم شد وروی زمین خوابید .زوزه ای کوتاه کشید ودست آسیب دیده اش را لیسید.تکه ای از پوست وگوشت آن کنده شده بود و قرمزی آن به چشم می آمد.داشت زخم دستش را می لیسید.نمی توانست آرام بگیرد سرش را بلند کرد وآهسته نالید.نزدیک خانه‌ی ما و سر راه مانده بود.پدرم سگ  را که دید اخم کرد وبلند گفت :«سگ! بدو بدو.» سگ دست سالمش را روی زمین فشار داد صورتش را کج کرد به من نگاه کرد و بلند نشد. پدرم بلند تر وعصبانی دوباره گفت :«بدوبرو!»  ودستش را به سویش تاب داد.به سختی بلند شد و چند قدم آن طرف تر ایستاد.رو به پدر گفتم :«انگار سگ ها با هم جنگیده اند بیچاره بد جوری داغون شده.» دوباره به سگ نگاه کردم  شکمش بر آمده بود.با خود گفتم :حامله است. چند قدم برداشتم به سمت خانه به پله ها رسیدم . ممکنه شغال ها به این روز انداخته باشندش؟.وقتی شالیزارها رنگ طلایی به خود می‌گرفت سالار سگ را می برد در دورترین قسمت شالی زارها نزدیک جنگل و همان جا می‌بستش و سگ بیچاره تا صبح از ترس شغال‌ها و خوک‌ها می‌لاوید وزوزه می‌کشید. سگ اولین بار همراه سالار به محله‌مان آمده بود و او صاحبش به حساب می آمد .سالار هم فقط نزدیک درو برنج سگ را می خواست . صبح‌ها که سالار می‌رفت و طناب را از گردن سگ برمی‌داشت سگ یک راست می‌دوید و می‌آمد به حیاط خانه‌ی ما. و غروبها وقتی سالار را می‌دید مثل یک بره‌ی رام می‌ایستاد تا سالار حلقه‌ی طناب به گردنش بیندازد واو را با خود ببرد. وقتی بچه بودیم هیچ وقت مادر نمی‌گذاشت سگ داشته باشیم. یک روز وقتی دیدم برای  سگ غذا می برد تعجب کردم. مادرم می‌گفت:« این سگ مواظب مرغ وجوجه ها ست. یه شب هم که دزد به محله زده بود سگ تا صبح تو حیاط خونه بیدار مانده بود و مدام پارس کرده بود.» حالا اما شالیزارها سبز بودند وسالار نیازی به سگ نداشت.وقت ناهار مقداری کته با تکه‌ای گوشت واستخوان برای سگ بردم .رفته بود زیر درخت گوجه سبز. رفتم کنارش. چشمهایش بسته بود. یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمانش می چکید. بر خلاف همیشه که تا روی پله ها با ظرف غذا ما را می‌دید، بی تاب می‌شد و بالا و پایین می‌پرید و اجازه نمی‌داد غذا را گوشه‌ای بگذاریم. هیچ تکانی به خود نداد. غذا را روی سبزه ریختم چند قدم عقب آمدم . چنان بی‌تفاوت بود که شک کردم متوجه‌ی غذا شده باشد. منتظر ماندم. با تقلا بلند شد خود را تا نزدیک غذا کشید. تکه‌ای استخوان را به دهان گرفت و صدای شکستنش آمد. خیالم آسوده شد. او را تنها گذاشتم. یک ساعت بعد برادرم از سر کار بر گشت تا حال و وضع سگ را گفتم بی‌درنگ وبا عصبانیت گفت :«زدنش.» بعد رفت به طرف محله . پشیمان شدم از اینکه ناراحتش کردم .نیم ساعت طول کشید تا برگردد. گفتم:«معلوم شد کار کیه؟» گفت:«نه همه انکار می کنن.» دو تایی به سگ نگاه کردیم .آرام نداشت. صداهای کوتاهی از خود در می‌آورد. بی‌تابی‌اش را به حساب وضع بد بچه‌های داخل شکمش گذاشته بودم. به برادرم گفتم:« بچه‌هاش آسیب ندیدن؟» وبه شکم سگ اشاره کردم . با لحن دلداری دهنده‌ای گفت:« نه  بچه هاش سالمن.» و به سگ نزدیک شد و شکمش را خوب نگاه کرد و دوباره گفت:«خوب میشه ناراحت نباش.» همان روز از پیش پدر و مادرم به شهر برگشتم. سه روز بعد به پدرم تلفن کردم و بعد از احوال پرسی گفتم:«سگ خوب شد؟» خندید وگفت:«خوب شد. دیروز هم برادرت با خودش برده بود سر باغ.» بعد تاکید کرد و گفت:«خوب خوب شد.» خدا حافظی کردم و گوشی را گذاشتم.

………………………………….

حدود دو سال بعد در تعطیلات سال نو در خانه ی پدرم بودم. تازه ناهار خورده بودم که برادرم گفت:«سگ غذا نمی خوره مریض شده.» گفتم:« کجاست؟» انتهای حیاط را نشان داد. رفتم کنارش . روی زمین نم دار روی دست وپاهایش ولو شده و صورتش را روی زمین گذاشته بود. به سختی نفس می کشید. گونه‌هایش ورم کرده بود و به نوبت گونه‌هایش را روی خاک سرد و نمناک می گذاشت. هوا به سختی وارد ریه‌هایش می شد و با صدا و مختل از شکمش خارج می شد. شکمش برآمده بود. دوباره حامله شده بود. پلک‌هایش آرام باز و بسته می‌شد و از نگاه‌های محبت آمیزش خبری نبود.لایه‌ای خیس روی مردمک‌هایش نشسته بود. از برادرم پرسیدم این نزدیکی‌ها دام پزشک نیست؟ گفت:«چرا ولی الان موقع تعطیلاته نمیدونم باشه یا نه.»

گفتم:« این دام پزشک رو تا حالا دیدین؟”گفت:«آره  رفته بودم پیشش تا در باره نازا کردن این سگ ازش بپرسم دیدم هزینه اش زیاده ول کردم. واقعا نیمی از سختی های این سگ  به خاطر  بچه دار شدنشه.»

بعد با لحن امید دهنده ادامه داد:« سگ‌ها جان سختن خوب میشه.» به خانه بر گشتیم. یک روز بعد شنیدم سگ رفته داخل شالی زار. داخل شالیزار آب نبود ولی زمینش خیس بود. دو سه نفری رفتیم کنارش. گونه‌اش را گذاشته بود روی زمین سرد وخیس. ورم صورتش بیشتر شده بود. صداش کردم پلک‌هایش باز و بسته شد. وقتی سالم بود باید مدام نهیب می‌زدیم که زیاد به ما نزدیک نشود و اینقدر بالا وپایین نپرد..اما حالا ولو شده و مقابل بیماری تسلیم. عکس‌العمل دیگری نشان نداد. او را با دردهایش تنها گذاشتیم. دو روز بعد جان داد.

 

 

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.