Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

چه كسي سيب دختر همسايه را دزديده؟ اثر احسان رضايي

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  چه كسي سيب دختر همسايه را دزديده؟ اثر احسان رضايي

به نام خدا

 

در حجمي سياه از انديشه با بي وزني مطلق نشسته است در اتاقي كه شكل و زواياي آن هر لحظه تغيير مي‌كند. گاهي سقف ان پايين مي‌آيد و ديوارها آنچنان به هم نزديك مي‌شوند كه قفسي مي‌سازند و نفس كشيدن در آن غير ممكن مي‌شود. گاهي هم بزرگ و فراخ با زوايايي بي نهايت كه انتهاي آن به انديشه هم خطور نمي‌كند. چشمانش در ابتدا بسته است. دستانش هم. صندلي زيرش سرد است. سعي مي كند كمي از اين سردي را با فكر به انتقال بخشي از گرماي تنش از لابلاي منافذ پوست جبران كند. ولي يك تلاش بي نتيجه تنها چيزيست كه به آن ‌انديشيد. صداي قدم‌ها آرام و ريتم وار از پشتي عميق و لايتناهي از يكي از همان زواياي پنهان به او نزديك شد. دستها و چشم‌هاي مرد در بند را هرچند خشن اما، باز نمود. نور افكني روي ميز و زير سيگاري كنارش را جلو كشيد. صداي پاها از جيب كت تنگ و چروكش پاكتي بيرون كشيد و سيگاري گيراند و گوشه لب‌هاي خوني او گمارد. پكي به سيگار زد. نور افكن كه روشن شد با ترس با دستاني به شكل ضربدر چشمانش را از حمله وحشيانه نور به تاريكيهاي مغزش نجات داد. اما ديري نپاييد كه مغزش به برملايي بي پروا عادت كرد و بي مهابا پاسخ صاحب كت و شلوار چروك كه به وضوح حرف (و) بر روي جيب سمت چپ كتش دوخته شده بود را داد (به همين دليل او را درجايي از ذهنش (و) ناميد) وقتي از او پرسيد:

– اسم؟

– اسم؟ چه فرقي مي‌كنه؟ دزد. ياقي. هرزه. براي تو چه فرقي مي‌كنه؟ هرچي دوست داري صدام كن.

سيگار را از گوشه لب برداشت. دو ضربه به كمر آن زد و دوباره دود آن را به حجم سياه اتاق بي درب و پنجره ريخت. (و) به دور او چرخي زد. دستانش را بر شانه اش گذاشت. جوري كه همه سنگيني وجودش بر شانه ‌هاي او افتاد مهره هاي كمرش از زور درد صدايي كرد و با بوي سيگار تندي در گوشش گفت:

– اينجا آخر دنياست. اينجا هيچكس نه دروغ ميگه نه جفنگ. پس واسه من جفنگ نگو. جواب سوالاتو هرچه‌ واضح‌تر بدي زودتر راحت مي‌شي. با من بازي نكن. من از موهات به سرت، به افكارت نزديكترم. اصولا هم دنبال آزار دادنت نيستم تا خودت چي بخواي؟

وقتي دستان (و) از روي شانه هايش برداشته شد احساس كرد وزن خانه اي از دوشش برداشته شده. دوباره نگاهي به او كرد و هيچ فكر نمي‌كرد جثه‌اي اينچنين نحيف و ژوليده وزني خرد كننده داشته باشد. حس كرد قدش حتما كوتاهتر شده. با وجود فشاري اينچنين، كه (و) دوباره به خودش آورد.

– يادت باشه وجدان آدم هميشه بيداره. پير ميشه خرفت ميشه قضاوت مي‌كنه اما عين سايه تا تهش دنبالته. پس حالا از بچگيات و شب‌هاي پشت پنجره، دختر همسايه و سيب روي طاقچه بگو.

سيگارش را با غيظ محكم جوري كه از كمر شكست در جاسيگاري فرو كرد و گفت:

– بچه كه بودم نمي دونم قد ديوار دور حياط خانه مادر بزرگ چرا اينقدر بلند بود. من فقط حياط خانه را مي‌ديدم و يك درخت سيب كه بر آن هرسال فقط يك سيب مي‌ روييد. روزها زير آفتاب روي پله هاي منهي به حياط مي‌نشستم و به سيبم نگاه مي‌كردم كه بزرگ مي‌شد و رسيده. و حتما شيرين. بوي پوست تازه و قرمزش هنوز تو دماغمه. من نگاهش مي‌كردم و اون بهم دست تكون مي‌داد. كوچكتر از اوني بودم كه دستم بهش برسه. تاجايي كه توان داشتم روي نوك انگشتاي پام مي ايستادم و دست دراز مي‌كردم. سيب هم رشد مي‌كرد، كمك مي‌كرد، شايد به هم برسيم. اما، نشد. ظرفيت كودكي من كمتر از گاز زدن يك سيب تازه خوشمزه بود و من منتظر ماندم تا قد بكشم. البته كشيك سيبمم مي‌دادم. اما هر سال موقع چيدن سيب يا من در خواب بودم يا در خانه مادر بزرگ نبودم. سيب را مي‌چيدند و سهم من از طعم شيرين و خنكي پوست آن فقط حسرت بود و اميد به سال بعد. سال به سال با قد كشيدنم سيب‌هاي بيشتري از بالاي درخت پديدار شد. من فهميدم درخت فقط همون يك سيب را نداره. اما بازهم فرقي نمي‌كرد. سهم من از سيب‌هاي آبدار فقط تنهايي و نگاه هاي با حجب به همديگر بود. چون وقتي هم دستم به سيب‌ها رسيد، جرات چيدنشونو نداشتم. انگار يكوقتي، جايي، شجاعت در من اخته شده بود. يك شب يواشكي از توي پشه بند. از تو بقل مادر بزرگ بيرون خزيدم. پله هارو آروم پايين رفتم. قلبم مثل گنجشك در سينه مي‌تپيد. پايين ترين و قرمز ترين سيب درخت را پيدا كردم. بدون صدا چهار پايه چوبي را از انباري بيرون كشيدم و به زير پايم گذاشتم. دستم كه به سيب رسيد غرق لذت شدم. ستاره هاي شب پرنورتر شد و ماه درخشيد و به روي من خنديد. شاخه را پايين كشيدم و سيب همچنان در مشتم تن لخت خود را به دستانم مي‌ماليد. فكر خوردنش زير پوستم مثل كرم، خزنده و آرام، حركت مي‌كرد. باور كن، ديدمش، چند بار از ميان پوست دست به سمت چشمم رفت. لذت چكيدن آب شيرين آن از ميون لب‌هام. و خنكي دهن و گلوم. بوي تند پوست سيب موهاي تنمو سيخ كرد و ناخودآگاه بوسيدمش. اما آسمان سياه شد. ابرها ماه و ستاره را دزديدند و درد از سرم پيچيد به قوزك پاي شكسته ام بر پايين چهارپايه شكسته. مادر بزرگ با چوب به مغز سرم كوفته بود و من از معراجم پايين افتادم و پايم شكست.

(و) آهسته دستانش را بر ميز يله كرد و گفت:

– پس از همون بچگيت سيب دزد بودي؟ اول سيب‌هاي حياط مادربزرگت را بوسيدي و حالا…

تند به ميان حرفش پريد كه:

– حالا چي؟ من ندزديدم. فقط بو كردم و يك بوس كوچولو از پوست شيرينش همين. مادر بزرگ هم كل حياطو حصار كشيد كه هم حصرت سيب‌هاي قرمز هم حوض پر ماهي وسط حياط بر دلم موند. از اون به بعد فقط از پشت اون حصار برقدار سياه مي‌توانستم سيب‌ها را ببينم. خودم ديدم تا بزرگي ام تا امروز چقدر سيب‌هاي تازه و نچيده به پاي درخت ريختند اما لذتشان به هيچكس نرسيد. سيب‌هاي درشت و ريز، رسيده و كال، همه سهم كرم‌ها و كلاغ‌ها شدند.

(و) سيگاري هم براي خود گيراند و يكوري روي ميز نشست. جوري كه ميز شروع به آه و ناله كرد و ادامه داد:

– راستش، من اينجام تا تو احساس گناه نكني. البته با اين شرايط براي من هم سخته كه راجبت قضاوت كنم. شايد برعكس اين فكر كني. شايد به خودت بگي من بايد خيلي راحت راجبت به نتيجه برسم. اما حقيقت هميشه جايي دور از تصور آدمه. شايد الان حرف‌هامو نفهمي.

بعد به سمت ديوار روبرو كه انگار در آخرين تغيير اتاق به وجود آمده بود رفت و پرده اي كه تا كنون در اين تاريكي مخفي مانده بود را كنار زد. پشت آن دو پنجره بيروني يكسان را نمايش مي‌داد. از ارتفاعي بالا. كويري بي آب علف و سوزان كه هيچ سهمي از نور را به داخل اتاق نمي‌ريخت. در پايين هر پنجره يك لنگه پا مشخص بود كه كجكي به سمتي افتاده بود. در زير پنجره راست هم دستي سيگاري را به سمت پنجره مي‌آورد و بر مي‌گرداند.

– خوب نگاه كن اين دنيايي كه بيرون از اين اتاق واسه خودت درست كردي. سرتو بگير بالا نگاه كن. اگر دنيا واقعا هم اين شكلي نباشه تو از اين دوتا پنجره فقط اين منظره را مي‌بيني. تا وقتي خودتو توي اين بالاخونه حبث كردي و دست وچشمتو بستي. چيكار كردي كه بالاخونت اينقد سياهه؟ به هر صورت من در پرونده ات مي‌نويسم گناهكار. هرچند كه حصار مادر بزرگت تورو به عطش سيب كشانده باشه. حالا من اينجام تا اعتراف كني. پس معطل نكن.

دستي روي عرق پيشاني اش كشيد. چشمانش را به زور فشار داد و قطره اشكي از آن چكاند.

– هرچي حصار مادر بزرگ، بزرگ و سياهتر شد ديوار خونه كوتاهتر. آنقدر كوتاه كه براي فرار از آن فقط كافي بود چشم‌هايم را ببندم و به سيب فكر كنم. يك روز بالاي ديوار بودم كه ديدمش. دختر همسايه، پشت پنجره اتاقش. زيبا و معصوم با يك سيب در دست. چه سيبي. فكر كنم خوشمزه ترين سيبي كه تا بحال ديده بودم در دستانش بود. به سمت من برگشت. سيبش را به رخم كشيد. بي سيبيم را بو كشيد. سيب را بوسيد و بوييد. بعد همانطور از جلوي پنجره اتاقش به سمت طاقچه رفت و جوري كه ببينم سيب را بالاي طاقچه گذاشت. خيلي سعي كردم تا توانستم جلوي خواهش جنون آميزم به سمت سيبشو بگيرم. سال‌ها سيب آن بالا ماند تا هم او موهاي بلندي پيدا كرد و هم من دستاني قوي. وقتي موهاش به حياط رسيد و من ازش گرفتم و رفتم بالا. من بعد هزاران سال فقط يك گاز به سيبي زدم كه آب آن از وجودم سرچشمه گرفت. حالا هم پشيمان نيستم. فقط چون اين سيب نيمخورده كرمو بود، كرم‌ها دارند از درون زنده زنده مي‌خورنم. مي‌شنوي زنده زنده.

اين‌ها را با فرياد و گريه، به همراه احساسي سرشار از سبكي گفت و با مشت بر روي ميز كوبيد.

(و) در تاريكي مطلق آرام و سبك به پيش رفت و محو شد. با رفتن (و) او احساس تنهايي و وحشت نمود.  بلند شد و به سمت پنجره ها رفت. دوتا دريچه شيشه اي توصيف بهتري است بجاي پنجره. هيچ راه نفوذي وجود نداشت. هرچه بر پنجره كوبيد دستي كه تيغي را بر رگ دست ديگر كشيد، از وجودش در آن بالا خانه مطلع نساخت. با فوران خون ديوانه وار فرياد زد:

– نه، حالا كه اعتراف كردم ديگه چرا؟ تو يك دروغگويي. فقط منظر بودي اعتراف من آرومت كنه.

آنقدر تن خود را به ديوار‌هاي سياه و نا موزون اتاق كوبيد تا دربي كوتاه و بدقواره يافت. درب را باز كرد. نور به شدت به داخل لغزيد و او را فرو بلعيد و بالاخانه‌ي تاريكش، پر نور شد.

 

                                                                                                  طرح اوليه آذر ۹۲

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.