Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

«چهل روز برف بارید» اثر احسان کاظمی

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  «چهل روز برف بارید» اثر احسان کاظمی

کنار شومینه روی مبل تکی ام نشسته ام و کنترل تلویزیون در دست ، تیتر روزنامه امروز را می خوانم. هوا برفی است و پنجره اتاق نشیمن چیزی جز سفیدی و درخت های پوشیده از برف و انسان های چتر به دست و ماشین های کثیف نشان نمی دهد.روی آورده ام به تلویزیون و روزنامه .امروزبرعکس روزهای قبل دیر از خواب بیدار شدم احساس کرختی و فرسودگی در استخوانهایم و جای جای بدنم ریشه دوانده .بارها برای رسیدن به موقع در محل کار از صبحانه و روزنامه و خواب گذشته بودم و با هزار شور و شوق در برف و باران و یخبندان پیاده و سواره خودم را به شرکت رسانده بودم تا کارتی را کشیده باشم و هزار عدد ورقم ریز و درشت را بالا و پایین کنم و با شماره ها و پسوردهایی که جلویم رژه می روند کلنجار بروم تا شاید به عنوان یک کارمند نمونه شاخته شوم اما امروز حال و حوصله نداشتم یعنی چند ماهی است که این گونه ام.از کارم از زندگی ام از اطرافیانم بیزارم.همیشه در شرکت حساب ها را بررسی می کردم تا کم و زیاد نشود ولی حساب و کتاب زندگی خودم خیلی وقت است بی حساب و کتاب است.از وقتی یلدا رفت از وقتی فهمیدم تنهایی آزار دهنده است و از وقتی همدم تنهایی هایم طوطی و گربه ام شدند.همه زندگی ام شده است دانه بادام و پسته و تخمه به مرجان خوراندن و نازکردن و نظافت شاهرخ ،گربه ی بی اصل و نسب سیاهی که هیچوقت جای یلدا را پر نمی کند.تلویزیون همچنان پر سر و صدا اخبار می گوید: «از جنگ های جدید، از تکنولوژی های فوق مدرن، از کم کردن وزن، از کشف اکسیر جوانی و از زندگی ستاره ها و پولدارها» ،از دیدن آدم های موفق حس تهوع در درونم شکل می گیرد می خواهم همه بدبختی هایم را یکجا رویشان بالا بیاورم تا حالم بهتر شود.یک زمانی احساس می کردم من هم جزو انسان هایی خواهم شد که مردم او را به عنوان فردی خوشبخت و موفق با انگشت نشان می دهنداما اکنون با گذر سن و یک دو دوتا چارتای ساده می بینم همه چیز را باخته ام،عشقم را،احساسم را،زندگی ام را و معنای خوشبخت بودن را .شبکه را عوض می کنم صدای مرجان بلند می شود، جیغ می زند انگار شبکه دلخواهش را عوض کرده ام، گربه ام بیقراری می کند.سرم را بلند می کنم و شبکه را نگاه می کنم،شبکه مستندی است از حیات وحش و گربه سانی را نشان می دهد که نامش شیر است اما بیشتر که دقّت می کنم می بینم ترس طوطی و گربه ام بی دلیل بوده است چون شیر از آن شیرها هم نیست، شیری است که توسّط انسان ها اهلی شده و به جای داشتن چندین جفت مادّه قناعت کرده است به جفتگیری با یک ببر مادّه و چه راحت دو جفت دور از هم ولی بیقرار هم داخل قفس ها به سر می برند بدون این که فکر کنند نژادشان و خلقت شان و ماهیّتشان یکی نیست و فرق هایی باهم دارند.ناگهان صدای مرجان بلند می شودد:«یلدا، یلدا» شاهرخ هم از کنار شومینه به سمت پاهایم می آید و خودش را به پاهایم می مالد. احساس می کنم خودم هم گرفتار قفسی هستم و به زندگی حیوانی خو کرده ام.حتی از شیر اهلی شده هم آرامترم و بی کس و کارتر.دور از یلدا کنار گربه ای که او بزرگش کرده و طوطی که همیشه ناجی اش یلدا بوده است، من جای خالی یلدا را در کنار خودم حس میکنم.سردی نبودنش به داخل خانه نفوذ کرده است.پاهایم کنار آتش شومینه سرد سرد است.عینکم را که اکنون بخار گرفته است با دستمال پاک می کنم.در تیتر روزنامه ها هنوز خبر از سیاست و قدرت است و هنوز جنگ بر سر حکومت و سلطه خواهی بیشتر انسان بر روی زمین خاکی ادامه دارد.با اینکه شیرها اهلی شده اند اما انسانها هنوز شیرند و به دنبال حکمفرمایی ، مرا چه کار به سیاست؟ همیشه نان به نرخ روز خورده ام و با بد و خوب روزگار ساخته ام.این یلدا بود که عاشق تیترهای جنجالی حزب های چپ و راست و میانه رو بود.او اهل سیاست بود نه من. من به دنبال یک زندگی آرام بودم .صدای داد و بیداد مرجان گوشخراش است و باید از قفس بیرونش بیاورم .دستم را گاز می گیرد و بعد صدای خنده های یلدا را تقلید می کند.انگار او هم جایگزین یلدا شده تا مرا بچزاند .بارها به پدرش که در کاناداست زنگ زدم تا برای آخرین بار با یلدا حرف بزنم امّا پدرش بحث را عوض می کرد و با یک «GOOD LUCK» خشک و ساده تمام بدبختی هایم را آوار می کرد بر سرم.حتی دلش برای مرجان و شاهرخ هم تنگ نشد .پر بود از حسّ نفرت، از من، از کارش، از شعارهایی که هر روز می گفت و من نمی فهمیدم،آزادی و عدالت و برابری می خواست و من از نظرش متحجّر بودم مثل آدامسی که طعم شیرینش تمام شده دلش را زده بودم و همانطور که آدامس بی مزّه را از دهان به بیرون پرت می کنند او نیز مرا از زندگی اش بیرون انداخت ، خاطرات شیرین برایش هیچ رنگی نداشت.پر بود از حس رفتن.من بچّه می خواستم که به جای بازی و سر و کلّه زدن با شاهرخ و مرجان با او بازی کنم و به امور او بپردازم.امّا یلدا متنفّر بود از زایش انسانی دیگر و نمی خواست فرزندی داشته باشد که فردا روزی از او بازخواست کند:«چرا مجبورم کردی در این دنیای گوه زندگی کنم ..چرا به دنیا آوردیم ؟؟به خاطر یک لذت یک شبه و یک ساعته ؟؟چرا؟…»
*****
صدای تلویزیون بلند بود این بار مجری از آمدن زمستان و شب یلدا خبر می داد و صدای فرهاد بود که طنین انداز شد:«بوی عیدی،بوی توپ،بوی کاغذ رنگی،…با اینا زمستونو سر می کنم.» همه چیز شده بود یلدا .از حس دلتنگی که پایانی ندارد به خود می پیچم باز نگاهم را به روزنامه می دوزم تا مگر خبر جدیدی غافلگیرم کند تا شاید رشته افکارم به کوچه و گذری غیر از بن بستِ یلدا راهی شود.تلفن چندین بار زنگ می خورد.احتمالا همکارانم از اداره تماس گرفته اند تا جویای چرایی نیامدنم شوند و از اینکه کار من نیز به کارهایشان اضافه شده گله کنند. بی توجه به زنگ های موبایل و تلفن ” شاهرخ” را که اصرار دارد بیاید و روی پایم بنشیند آرام می گذارم روی پایم و انگشت هایم را لای پشم های سیاهش می برم، آرام می شود و چشم هایش را می بندد امّا “مرجان” یکریز صدای زنگ تلفن را تقلید می کند.روزنامه را لوله کرده و به سمتش پرت می کنم تا بلکه ساکت شود. روزنامه برگ برگ شده و روی زمین پخش می شود.امّا هنوز مرجان آرام نگرفته است و یکریز جیغ می زند.گربه را روی زمین می گذارم و روی زمین می نشینم تا یکی یکی روزنامه ها را جمع کنم صفحات سیاسی و اقتصادی و حوادث ،فرهنگی و اجتماعی و امّا صفحه یادبودها و ترحیم ها همیشه بی توجه از آن عبور می کردم امّا این بار شوکه شده ام عکس خودش هست “یلدا” کنار عکسش کنار همان چشمهای سیاه و صورت سفیدش نوار مشکی ترحیم زده شده است:« در چهلمین روز در گذشت یلدای عزیزمان از عزیزانی که شریک غم مان شدند و بر این فاجعه هولناک صبوری مان دادند کمال تشکر و سپاس را داریم.خانواده باستانی.»چهل روز است که یلدا مرده است و من چقدر از او دور بودم که حتّی مرگش را هم از من دریغ کرد. ناخواسته اشک از گوشه چشمم روی آگهی ترحیم می غلطد.به سمت تلفن می روم هنوز زنگ می خورد .تلفن را برمی دارم و کسی آنطرف تلفن با بغض و اشک می گوید :«یلدا،یلدا،ی.ل.د.ا خودش رو..»انگار نفسش به شماره می افتد.پدر یلداست، در صدایش انگار دیگر تکبّر و غرور گذشته نیست.بی اختیار گوشی از دستم می افتد.چهل پیغام تلفنی روی صفحه نمایشگر تلفن درج شده است .دکمه پیغامگیر را می زنم و روی زمین کنار “شاهرخ” پخش می شوم.چهل روز است که برف می بارد و صداهای زن و مردی که گاه می شناسم و گاه نمی شناسم چهل روز است که به من تسلیت می گویند.صدای “مرجان” بلند می شود مثل یلدا ریز و اسرار آمیز می خندد.

——————————————————————————————————————

پ ن: این داستان رو اولین بار در کافه داستان در اولین جلسه ای که دعوت شدم خوندم و چقدر زود می گذرد ایام و آری غیر خاطره گویا هیچ باقی نمی ماند . دیدم بی مناسبت نیست با شروع زمستان و آغاز دی ماهی که در اون متولد شدم و در شب یلدایی که من همیشه زودتر از شبای قبل در اون بخواب میرم این پست رو در کافه داستان دوست داشتنی بگذارم . آرزوی سفیدی و پاکی دلهایتان مثل اولین برف زمستانی را دارم و آرزوی بهترین چیزها رو برای شما دوستان عزیزم.یلداتون سفید

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.