خانه / داستان / آثار ارسالي / چروک‌های اندوهِ شادی (امیر خوش سرور)
sRJLKkC2tb

چروک‌های اندوهِ شادی (امیر خوش سرور)

دور تا دور اتاق با صندلی‌های تک نفره‌ی چوبی یک نیم‌دایره درست کرده‌ایم. اکثر بچه‌ها آمده‌اند. منتظر می‌مانیم تا امیر و عماد هم بیایند … عماد می‌آید اما از امیر خبری نیست. پانزده دقیقه از پنج عصر گذشته است …

“خُب، بچه‌ها نوبت کیه؟”

“آرمان. نوبت توئه. شروع کن.”

“منتظر چی هستی؟ بخون دیگه.”

“می‌خواد یک چیزی بخونه که گاف توش نباشه.”

“آره؟!”

“بابا توی اون کوله دنبال چی می‌گردی؟”

“اون چیلر رو روشن کنید. خفه شدیم به خدا.”

“نمی‌دونم چرا هوای این محله همیشه خفه است؟”

“مرکز شهرِ دیگه. همه‌جا دود و دَمه.”

“شروع کنم؟”

“چی می‌گی؟”

“آها! اینم از امیر خان.”

“سلام بچه‌ها”

“سلام”

“بخون دیگه بابا”

“بشین تو رو خدا امیر.”

“همیشه نصف جلسه می‌ره تازه تو می‌آی.”

“بخون.”

تازه به این محل آمده بودیم؛ اواسط تابستان ۶۸٫ غریبه بودم. یکی دو روز اول به مادرم کمک کردم تا خانه و زندگی را مرتب کند اما بعدش … دلم برای بچه محل‌های سابق تنگ شده بود؛ مجید، رضا، یونس، حسین و …

می‌خواستم بروم بیرون، توی کوچه و مثل همیشه بازی کنم. “مامان جان مواظب باش … دم در بازی کن. از کوچه بیرون نرو.” جنگ تازه تمام شده بود و هنوز ترس از  بمباران و موشک‌باران در دل‌ها زنده بود.

با معصومیت و دلتنگی گفتم: “باشه مامان. جایی نمی‌رم.” جایی نداشتم که بروم. اصلاً جایی را بلد نبودم که بروم.

یک آدامس خروس‌نشان انداختم بالا و دم در خانه جدیدمان ایستادم. کوچه بزرگ بود؛ هم از طول، هم از عرض.                     ۳۰- ۴۰ خانه‌ی یک طبقه‌ی ویلایی کنار هم چیده شده بود و میان آن‌ها هم چند خرابه بود؛ خانه‌های نیمه‌کاره، اسکلت‌های سیمانی.

۱۰- ۱۲ دختر و پسرِ هم‌سن و سال‌ام وسط کوچه هفت‌سنگ بازی می‌کردند. دو تیم شده بودند؛ دخترها و پسرها. از دور نگاهشان می‌کردم؛ زیر چشمی و با خجالت. خانه ما اواخر کوچه بود. همیشه از هفت سنگ بدم می‌آمد. به نظرم یک بازی دخترانه بود و اصلاً هم جذابیت نداشت. یعنی چی؟ هفت تا سنگ را بچینیم روی هم و با توپ بزنیم به آن‌ها. خُب، که چی؟ در عوض عاشق عکس‌بازی بودم. عکس فوتبالیست‌های خارجی. مثلاً دو تا عکس من می‌گذاشتم وسط و دو تا هم رقیب‌ام. اگر من می‌بردم در نهایت دو تا عکس بهم اضافه می‌شد و اگر هم نه که دو تا عکس باخته بودم. این حس رقابت را دوست داشتم. جالب بود. وسطی هم خوب بود. این که با توپ طوری به حریف بزنی که سوزش بدن‌اش را حس کنی خنده‌دار بود. حس شکارچی بودن به آدم دست می‌داد.

چند قدم رفتم جلو و به وسط کوچه نزدیک‌تر شدم. آدامس‌ام را چندین بار باد کردم و ترکاندم. از این کار هنوز هم لذت می‌برم. حالا بچه‌ها را بهتر می‌بینم. کوچه را گذاشته‌اند روی سرشان. با هر توپی که به طرف سنگ‌ها پرتاب می‌کنند هوار می‌کشند و به جنب و جوش در می‌آیند. وقتی یکی از دخترها توپ کوچک سبز رنگ را به دست می‌گیرد، پسرها دست‌هایشان را دور هم حلقه می‌کنند و با هم دم می‌گیرند: “دخترها پنیرند دست بزنی می‌ریزند، پسرها شیرند مثل شمشیرند.”

دختری که توپ سبز رنگ را به دست گرفته بود پیراهن سفید و دامن قرمز با خال‌های سفید پوشیده بود. روی پیراهن سفیدش، گل‌های نازک قرمز حک شده بود. با جوراب‌های سفید ساق کوتاه و کفش‌های ورنی بند‌دار سفید کاملاً سِت کرده بود. یک روبان قرمز هم موهای فرفریِ پر حجم‌اش را به عقب بسته بود. دختر توپ را ‌بوسید، ژست ‌گرفت‌ – یک چشم‌اش را می‌بندد و زانوهایش را خم می‌کند – و پرتاب کرد. در فاصله ژست گرفتن تا پرتاب توپ، پسرها هو می‌کنند … توپ به سنگ‌ها می‌خورد و هر کدام را به سویی می‌اندازد … دخترها فریاد می‌کشند و به سمت سنگ‌های روی زمین هجوم می‌برند. چند پسر دست‌هایشان را محکم به هم می‌کوبند  و دختر را دنبال می‌کنند … دختر به چنگ پسرها می‌افتد اما هم‌گروه‌های دختر سنگ‌ها را روی هم چیده ‌اند. این دست به نفع دخترها تمام می‌شود.

دختر با افتخار دست‌هایش را به هم می‌مالد، چین‌های دامنش را مرتب می‌کند و سرش را بالا می‌گیرد. نگاهمان در چند صدم ثانیه بر هم قفل می‌شود. لبخند فاتحانه‌اش را تحویلم می‌دهد و من سرم را پایین می‌اندازم. از میان داد و فریاد بچه‌ها می فهمم که اسمش شادی است. بازی دوباره شروع می‌شود. چقدر دوست داشتم من هم بازی کنم!

۲- ۳ ماه از اسباب‌کشی‌مان به این محله می‌گذرد. دیگر با اکثر بچه‌ها اُخت شده‌ام. مادرم هم با همسایه سلام و علیک دارد. با شادی جورِ جور شده‌ام. الان دیگر خدای هفت سنگ‌ام. همیشه هم با شادی کل کل دارم. شادی رئیس تیم دخترها است و من هم رئیس تیم پسرها. تو سر و کله هم می‌زنیم و از دیوار راست بالا می‌رویم …

همه چیز خوب بود تا اینکه کم کم سر و کله دوچرخه‌ها پیدا شد. اول از همه بابک دوچرخه خرید. حالا او شده بود رئیس تیم پسرها. دوچرخه‌اش را با کلی منّت و شرط و شروط به بچه‌ها می‌داد تا کوچه را دور بزنند و برگردند. بعداً سعید دوچرخه خرید. بابک و سعید شده بودند رقیب هم. من هم همچنان خدای هفت سنگ بودم که دیگر مشتری نداشت. شادی چشم دیدن بابک را نداشت. پدرهایشان تو هئیت عزاداری محل با هم درگیر شده بودند و دو تا خانواده با هم قهر بودند. پدر بابک به پدر شادی گفته بود: “مرتیکه مفنگی”

شادی سوار دوچرخه سعید می‌شد. اگر همه یک دور با دوچرخه می‌زدند سعید به شادی می‌گفت: “تو دو تا دور برو.”                     و من می‌سوختم. از سعید متنفر شده بودم و با بابک ریخته بودیم روی هم. تو فوتبال جوری پای سعید را لگد کردم که دعوایمان شد و کتک‌کاری کردیم. دوچرخه شده بود کابوس شب‌های من!

شادی چند روزی بود که کوچه نمی‌آمد. دلم برایش تنگ شده بود. می‌دانستم که مادرش حامله بود و تازه فارغ شده و یک پسر کاکل‌زری آورده. شادی همیشه می‌گفت: “داداشی‌ام داره به دنیا می‌آد.”

شادی را دوست داشتم. همه‌ی بچه محل‌ها را دوست داشتم اما شادی یک جور دیگری بود. دقیقاً نمی‌دانم چه جوری، فقط خاص بود.، یک حس خاص در ذهن یک پسر بچه‌ی ۱۲ ساله.  اگر بقیه بچه‌ها را نمی دیدم مهم نبود اما برای شادی دل‌ام تنگ می‌شد. حسادت هم بود. هم به خودش، هم به کسانی که به او نزدیک می‌شدند.

بالاخره من هم دوچرخه‌دار شدم. تو پوست‌ام نمی‌گنجیدم. از خوشحالی بال در آورده بودم.

“یه دهنی از سعید سرویس کنم اون سرش ناپیدا. حالا وایستا ببین.”

بابک گفت: “با هم حالش رو می‌گیریم.”

من و بابک تو کوچه ویراژ می‌دادیم و به ریش سعید می‌خندیدیم. “سعید دیلاق … سعید دیلاق” شادی هر چند وقت یکبار با مادرش می‌آمد بیرون. داداشی‌اش هم تو کالسکه بود. یکبار همه دور کالسکه جمع شدیم و بچه را دیدیم. چقدر خوشکل بود؛ اندازه یک کف دست.

پدرم برای خواهر کوچکترم هم دوچرخه خرید. حالا ما تنها خانواده‌ای بودیم که دو تا دوچرخه داشتیم. شادی کم کم پیدایش شد مثل گذشته. کم کم بقیه بچه‌ها هم دوچرخه خریدند. دیگر هفت سنگ، وسطی، الََک دولک و … از رونق افتاده بود.

سال‌ها بعد فهمیدم که پدر برای خرید دوچرخه‌ی من قرض کرده بود. مادر هم برای پرداخت قرض پدر و خرید دوچرخه برای خواهرم انگشترِ یادگارِ مادرش را فروخته بود.

من و خواهرم با هم دوچرخه‌سواری می‌کردیم. چقدر باحال بود. چقدر خوش می‌گذشت …

تابستان شد. خواهرم رفت به خانه مادر بزرگ‌ام. هر سال می‌رفت و تا آخر تابستان می‌ماند. خواهرم گفت: “دوچرخه‌ام رو با خودم ببرم مامان؟”

“نه دختر گلم. اون‌جا که دوچرخه‌سواری نمی‌شه کرد.” خواهرم رفت، بدون دوچرخه. یک اتفاق فوق‌العاده.

به شادی گفتم: “آبجی سمانه رفت پیش مادر بزرگ‌ام …” انگار ذهنم را خوانده باشد با عجله گفت: “تا کی؟”

“تا آخر تابستون.”

“وای. خدای من.”

از روز بعد من و شادی تو کوچه پس‌کوچه‌های محله جولان می‌دادیم. چقدر باحال بود. چقدر خوش می‌گذشت … می‌خندیدیم و پا می‌زدیم. سعید به خون‌ام تشنه‌ بود. شادی دیگه فقط با من بازی می‌کرد. با این که دوچرخه‌ی خواهرم از مال من کوچکتر بود اما شادی انگار نه انگار … راضی بود. یکبار گفتم: “بیا دوچرخه‌ی من رو سوار شو.” گفت : “نه. همین خوبه. مرسی.”

خندیدم و گفتم: “پس بزن بریم شادی.” شادی کف دستش را به کف دستم کوبید و گفت: “بیا دنبال‌ام.” و پا زد و رفت.

چند روز بعد وقتی داشتیم دوچرخه‌سواری می‌کردیم، پیچیدم جلوی شادی. تعادل‌اش را از دست داد و به زمین خورد. دامن پوشیده بود. تمام لباس‌هایش خاکی شد. بدتر از آن زانوی چپ‌اش بود؛ زخم شده بود و خون می‌آمد. در خیابان اصلی بودیم. شادی قهر کرد، دوچرخه را انداخت و رفت؛ بدون یک کلام. دوچرخه‌ام را انداختم و رفتم به دنبال‌اش. بغض کرده بود. دل‌ام سوخت. عذرخواهی کردم، گفتم که منظوری نداشتم و فقط می‌خواستم شوخی کنم. گفت: “قول بده که دیگه اذیت‌ام نمی‌کنی.” قول دادم. برگشت. گفتم: “پات داره خون می‌آد شادی” گفت: “مهم نیست … بریم.” دوچرخه‌ها را برداشتیم و راه افتادیم. ناراحت بودم. در مسیر، مقابل خانه‌ای ایستادیم. شلنگ را انداخته بودند در باغچه و آب را باز کرده بودند. شادی پایش را شست. دست چپ‌اش هم خراش برداشته بود. سرم را پایین انداختم و گفتم: “درد می‌کنه؟”

“نه.”

“ببخشید.”

“باشه … بخشیدم.”

سه ماه تابستان کار هر روزمان این بود. شادی می‌آمد دم در خانه‌مان. دوچرخه‌ها را بر می‌داشتیم و می‌رفتیم که می‌رفتیم.

ÿ

پدر گفت: “دیگه نباید بری. تمومش کن. معنی نمی‌ده که، هر روز دختر مَردم بیاد دم در خونه و با هم برید دوچرخه‌سواری.”

مادر گفت: ” این‌ها بچه‌اند.”

“بچه باشند. دلیل نمی‌شه.”

گفتم: “ما که کار بدی نکردیم بابا.”

پدر رو به مادر کرد و گفت: “بحث این حرف‌ها نیست. این محله مذهبی‌ئه. مردم حرف در می‌آرند.”

“گور بابای مُردم. پشت سر دو تا بچه چی می‌خوان بگند؟”

“آخه بابا …”

“دیگه آخه نداره …” پدر با عصبانیت گفت: “خانمِ من ما داریم توی این محل زندگی می‌کنیم. این که نمی‌شه … گور بابای مردم؟!”

حکم صادر شد؛ “تو حیاط بازی کن.”

ناراحت شده بودم. مگر ما چی‌کار می‌کردیم؟

مادر گفت: “ناراحت نباش پسرم. چیزی نیست. بابات یک کم عصبانی‌ئه.”

” آخه من و شادی …”

“عیب نداره. من باهاش حرف می‌زنم. بذار آروم بشه …” حرف‌اش را نیمه تمام گذاشت و گونه‌هایم را بوسید. “آفرین پسر خوب.”

پدر رفت در آشپزخانه،لای پنچره را باز کرد و سیگارش را آتش زد. مادر چای ریخت و رفت پیش‌اش. “توتِ خشک می‌خوری؟” پدر با سر جواب مثبت داد.

“چی شده رضا؟”

“هیچی.”

“هیچی؟ پس این حرف‌ها چیه؟ تو که …”

“دهن مَردم رو که نمی‌شه بست. تا حالا دوبار این مرتیکه پفیوز به‌ام گفته …”

“کی؟”

“این یارو که تو هیئت مداحی می‌کنه.”

با خودم گفتم: “پدر بابک؟”

مادر گفت: “آقای عزیزی؟ به اون چه مربوطه؟”

“چه می‌دونم. امشب هم تو سوپر حسین آقا دوباره گفت.”

“که چی؟”

“چرت و پرت. درست نیست دختر و پسر نامحرم با هم رابطه داشته باشند و … دختره به سن بلوغ رسیده و …”

“یعنی چی؟ اصلاً به اون چه ربطی داره؟

“چه می‌دونم خانم؟ حوصله داری؟”

“تو باید بهش می‌گفتی …”

“فکر می‌کنی نگفتم … گفتم خانم من. گفتم … چه فایده؟”

“این جور آدم‌ها فکرشون مریضه. تو باید …”

پدر به یکباره از کوره در رفت. “چی می‌گی تو؟ این‌ها آدم نیستند. مگه فیلمه عزیز من؟”

ÿ

پدر هر شب برایمان فیلم ویدئویی می‌آورد؛ فیلم‌های آمریکایی، هندی، ایرانی و شوء‌های تلویزیونی.

“صمد اژدها می شود” را صد بار دیدم و “بروز علی” شدم. پدرم عاشق “بهروز وثوقی” بود؛ “طوقی”، “گوزن‌ها”، “سوته دلان”، “کندو”، “قیصر”، “رضا موتوری” و … مادر طرفدار “فردین” و “ناصر ملک مطیعی” بود. همیشه می‌گفت: “مرد به این‌ها می‌گند.” و من شیفته‌ی فیلم‌های هندی و “ویجی” شده بودم.

“آمیتا باچان” قهرمان همیشگی و بی‌چون و چرای سال‌های کودکی و نوجوانی‌ام بود. همیشه من قهرمان اصلی فیلم بودم و شادی هم نقش مقابل‌ام. باید او را از چنگ خلاف‌کارها نجات می‌دادم و در نهایت با هم می‌رقصیدیم.

پدر گفت: “به جای این‌که بری بیرون بشین فیلم ببین.” و من فیلم دیدم … فیلم دیدم … فیلم دیدم و عاشق شدم. عشق سراسیمه و دیوانه‌وار هندی. باید هر کاری کرد تا به معشوق رسید. حتی اگر مثل “جی‌دو” در فیلم “شعله” در آخر به دست “جبار سینگ” کشته بشوم!

از دیوار حیاط رفتم بالا و پریدم تو خرابه کنار خانه‌مان. سرک کشیدم. مردمک چشم‌هایم را مثل “ویجی” تنگ و گشاد کردم و این طرف و آن طرف را نگاه کردم. همه بچه‌ها بودند به غیر از شادی. او هم زندانی بود؟ باید نجات‌اش می دادم. آخر فیلم باید خوب تمام شود حتی اگر اشک همه در بیاید، حتی اگر ده بار تا مرز سکته‌ی ناقص برویم و برگردیم. مهم نیست. بعدها فهمیدم سوررئال یعنی همین. یعنی “ویجی” صد تا مشت می‌خورد و سر و صورت‌اش با هزار جا برخورد می‌کند اما یک قطره خون از بدنش نمی‌آید نه مثل “آرنولد” در “ترمیناتور” که در یک دقیقه یک لیتر خون از دست می‌دهد اما همچنان سر پا است!

از خرابه به آرامی می‌آیم بیرون و سر و گوش آب می‌دهم. خبری نیست. بابک می‌گوید: “کجا بودی آرمان؟”

“رفته بودم خونه مادر بزرگ‌ام.”

“چه بی خبر؟”

“بچه‌ها شادی رو ندیدید؟”

“با مامان‌اش رفت بیرون … داداش‌اش هم تو بغلش بود.”

مادر بغلم کرد و گفت: “حوصله‌ات سر رفته مامان؟ عیب نداره. امروز با هم می‌ریم مهمونی … الهی قربون پسر خوشگلم برم.”

حمام کردم، لباس‌های تازه‌ام را پوشیدم و عطر خوش‌بوی پدرم را زدم. ذوق‌زده بودم. مهمانی، ختنه سوران داداش شادی بود. همه‌ی همسایه‌ها بودند به جزء خانواده‌ی بابک. همه بچه‌ها هم بودند. زدیم و رقصیدیم. برای اولین بار در تمام عمرم رقصیدم … با شادی. من آمیتا باچان بودم و او هیما مالانی … فیلم خوب تمام شد. شادی و خواهر بزرگ‌ترش پریا مجلس را قبضه کرده بودند. طوری وسط مجلس می‌رقصیدند و قِر می‌دادند که انگار دنیا دور شومبول برادرشان می‌چرخید و با این اتفاق خارق‌العاده برگ دیگری از تاریخ کهن بشریت ورق خورده است. زرشک پلو با مرغ خوردیم. میوه و شیرینی خوردیم. دست زدیم، رقصیدیم و … من تنها پسری بودم که در مهمانی رقصیدم و تا مدت‌ها سوژه‌ی بچه‌های محل بودم. شادی چقدر خوشگل شده بود و من چقدر خوش‌تیپ بودم.

مادرم با مادر شادی دوست شده بود و هر چند روز یکبار یا آن‌ها می‌آمدند خانه‌ی ما یا ما می‌رفتیم خانه‌ی آن‌ها. مادر شادی مهربان بود و قد کوتاه و لاغر. از پریا زیاد خوش‌ام نمی‌آمد. فکر می کرد حالا که از ما هشت سال بزرگ‌تر است، همه چیز را می‌داند و علامه دَهر است. خواهر کوچکترم با داداش شادی که حالا همه صدایش می‌کردند محمدرضا بازی می‌کرد. پدرها هم که صبح خروس‌خوان می‌رفتند و بوق سگ می‌آمدند. من و شادی هم صفا می‌کردیم. خاله بازی، قایم باشک، نون بیار کباب ببر، دوچرخه‌سواری در یک وجب حیاط خانه و حتی گل کوچک … و بعدها؛ از همه مهم‌تر و جذاب‌تر، آتاری و اون هواپیمای دوست‌داشتنی‌اش.

هوایی شده بودم. دیگر دیدن شادی برایم به یک عادت تبدیل شده بود. اگر نه هر روز ولی حداقل دو سه روز در میان می‌دیدمش. تازه فهمیده بودم که وقتی می‌خندد روی لُپ‌اش، چال می‌افتد. چقدر خوشگل می‌شد وقتی که می‌خندید. چشم‌هایش برق می‌زد، لب‌هایش جمع می‌شد و روی لُپ‌اش، چال می‌افتاد.

عاشق شده بودم. اولین عشق زندگی‌ام در ۱۳- ۱۴ سالگی.

دو سال و نیم بود که به محله جدید آمده بودیم. در این مدت همه‌ی سوراخ سنبه‌های محله را یاد گرفته بودم. کم کم پشت لب‌ام سبز می‌شد و یک چیزهایی می‌فهمیدم که قبلاً برایم معنا نداشت.

کم کم داشتیم تغییر می‌کردیم. بزرگ‌تر می‌شدیم و علاوه بر جسم‌مان، روحیه‌مان هم تغییر می کرد. من که از دیوار راست بالا می‌رفتم آرام شده بودم و تودار. درس می‌خواندم و کتاب‌های متفرقه؛ ژول ورن، صمد بهرنگی، هوشنگ مرادی کرمانی و … فیلم می‌دیدم، بدنسازی می‌رفتم  و تمبر جمع می‌کردم. یکی از سرگرمی‌هایم این بود که سه‌‌شنبه‌ها هفته نامه‌ی استقلال جوان بخرم و   ده بار از اول تا آخرش را بخوانم. شادی هم قد کشیده بود. استخوان ترکانده بود و برآمدگی سینه‌هایش چشم را نوازش می‌کرد. با پریا اُخت‌تر شده بود و سعی می‌کرد شبیه او باشد؛ در لباس پوشیدن، حرف زدن، توجه‌شان به پسرها و … شادی از من بزرگ‌تر بود؛ دو سال. کلاس زبان می‌رفت و در حرف‌زدن‌اش یکی در میان اصطلاحات انگلیسی را به کار می‌برد. زمانی که به کلاس زبان می‌رفت مثل پریا آرایش می‌کرد و موهایش را از شال آبی رنگ‌اش بیرون می‌گذاشت. با همه‌ی این‌ها همه چیز خوب بود.

ÿ

لعنتی!

مادر بزرگم مُرد. به آبادان رفتیم تا در مراسم تشییع جنازه شرکت کنیم. سوم و هفتم و ختم قرآن و … ۱۵ روز گذشت. همه‌جا هنوز خرابه بود. وقتی برگشتیم … می‌خواستند اسباب‌کشی کنند. نه به یک محله‌ی دیگر، به یک شهر دیگر. پدر شادی ارتشی بود و به تهران منتقل شده بود. دنیا روی سرم خراب شد. مادر شادی سفره‌ی حضرت رقیه نذر کرده بود. مادرم رفت اما من دیگر مرد شده بودم و در مجالس زنانه جایی نداشتم. باید دوباره “ویجی” می‌شدم. با همه می‌جنگیدم و با دختر محبوب‌ام فرار می‌کردم اما … نه. نامه‌ی عاشقانه نوشتم …

از خوبی‌هایش گفتم. از اینکه چقدر مهربان بود و زیبا. از اینکه چقدر با او بودن را دوست داشتم … از چشم‌هایش، خنده‌اش، چال روی لپ‌اش و خیلی چیزهای دیگر … در آخر نامه هم نوشتم: “به عشق‌ات معتادم.” وقتی نامه را برای خودم خواندم گریه‌ام گرفت.

شادی رفت.

محله روی سرم خراب شده بود. همه چیز رنگش را از دست داد؛ بی‌رنگ … سفید!

منتظر بودم تا به تهران برسند و خبر بدهند …

دو … سه … چهار … پنج روز گذشت.

تلفن زنگ زد. به طرفش دویدم. مادر زودتر گوشی را برداشت. “سلام. حالت چطوره؟ الحمدالله رسیدید؟”

نفسم را که در سینه‌ام حبس شده بود، بیرون دادم. “خُب. به سلامتی … باشه. پس خبر از تو …” مادر گوشی را گذاشت.

گفتم: “منم می‌خواستم حرف بزنم.”

“خونه خودشون که نبود مامان جان. هنوز تلفنشون وصل نشده. خانم سرلک گفت خودش تماس می‌گیره.”

غصه‌ی عالم روی سرم ریخت. پنج روز منتظر بودم تا صدای شادی را بشنوم اما … بی‌حوصله شده بودم. به باشگاه‌ هم نمی‌رفتم.      کتاب “پیمان” دانیل استیل را شروع کردم. ماجرای جدایی تحمیلی دو عاشق … و اشک ریختم.

مادرم یا مرضیه گوش می‌کرد یا هایده. من در اتاقم نشسته بودم و با رقص موسیقی در فضا با شادی حرف می‌زدم. از همه چیز … آرزو … آینده … حال و …

“یه سیگار به من بده.”

تلفن زنگ خورد.

“سلام خاله جون، خوبی؟”

شادی بود. از لحن صحبت مادرم فهمیدم. “مامان خوبه؟”

“خدا رو شکر. مرسی عزیزم. آره … آره. گوشی … آرمان … آرمان جان. بیا شادی …”

دویدم. “سلام شادی. حالت چطوره؟ آره … ممنون. چی؟ نه. باشه … کی زنگ می‌زنی؟”

شادی فکر می‌کرد کتاب زبان‌اش را خانه‌ی ما جا گذاشت است. برای همین هم زنگ زده بود. گفت: “سلام آرمان. خوبی؟ مرسی … آرمین فکر کنم کتاب زبان‌ام رو خونه‌تون جا گذاشتم. شاید … باشه … پس بهت زنگ می‌زنم. نمی‌دونم …”

خانم سرلک هیچ وقت زنگ نزد. شادی هم پی‌گیر کتاب‌اش نشد. انگار نه انگار …

“تموم شد؟”

“الهی بمیرم … چقدر قشنگ بود.”

“خُب. بعدش …”

“صبر کنید بابا.”

مهرماه آن سال ‌رفتم سوم راهنمایی. امتحان نهایی داشتیم. درس نمی‌خواندم. حال و حوصله‌اش را نداشتم. آن سال گند زدم و دو تا تجدید آوردم. تابستان‌ام هم خراب شد. باید درس می‌خواندم و از شّر تجدیدی‌ها خلاص می‌شدم.

… هر روز که می‌گذشت آرام‌تر می‌شدم. آلبوم تمبر را به یکی از همکلاسی‌هایم بخشیدم. بدنسازی را رها کردم و هر از چندگاهی سیگار می‌کشیدم. بیشتر وقت‌ام را با مطالعه کتاب‌های متفرقه می‌گذراندم. توجه‌ام به چیزهای دیگری معطوف شده بود. روزنامه‌ای را که پدر هر شب با خودش می‌آورد با ولع می‌خواندم. روی اخبار سیاسی و صفحه‌ی اندیشه بیشتر تمرکز می‌کردم و با اینکه بعضی از مطالب را نمی‌فهمیدم اما با سماجت به این کار ادامه می‌دادم.

روزها سپری می‌شد، زمان به حرکت پرشتاب خود ادامه می‌داد و تغییر را به همراه می‌آورد. در این مدت برای من این ضرب المثل بیشتر از هر زمان دیگری واقعی شد: “از دل برود هر آن‌که از دیده رود.” و شادی در این قاعده جای گرفت.

شادی را به مرور فراموش می‌کردم؛ هر چند به سختی. ناممکن به لطف گذر زمان ممکن می‌شد اما زخم اولین و آخرین تماس شادی از تهران همچنان با من بود.

“تموم شد؟”

سال‌ها گذشت. ما هم به تهران آمدیم. پدر هنوز از این‌که خام مادر شده و خانه و زندگی‌اش را در همدان فروخت و به این شهر بی‌در‌ و پیکر آمد، می‌سوزد. همیشه با حسرت می‌گوید: “دلت می‌آد تپه‌ی عباس آباد؟!”

بالاخره رفتم دانشگاه؛ رشته زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه تهران. همه چیز برایم رنگ و بوی سیاسی داشت؛ یا در این جلسه بودم یا در آن محفل. یا با این سر و کله می‌زدم یا با آن. مقاله می‌نوشتم و بحث می‌کردم. تا این‌که …

ترم پنجم شادی را در محوطه‌ی دانشگاه دیدم. بزرگ شده بود. موهایش هم‌چنان فِر بود و وقتی می‌خندید روی لپ‌اش چال می‌افتاد. گذشته‌ها در ذهنم جان گرفت و نوستالژی کودکی به سراغم آمد؛ هفت سنگ، وسطی، خاله بازی، دوچرخه سواری، آتاری و … فیلم‌های هندی.

“یک کم گوشه‌ی اون پنجره رو باز کن. همه‌ی اتاق رو دود گرفته.”

حداقل یک هفته‌ی بعد از این ماجرا را با خاطرات کودکی‌ام سپری کردم. یاد بچه‌های محل افتادم؛ بابک، سعید، علی، سلمان، مهسا، عاطفه، مریم و … مدت‌ها بود که به همدان نرفته بودم. سه سال می‌شد. می‌دانستم که بابک ازدواج کرد، سعید به سربازی رفت و علی بورسیه گرفت. چقدر “تپه‌ی حاج عنایت” تغییر کرده بود.

“خُب. بقیه‌اش رو بگو.”

“بقیه؟ بقیه نداره دیگه.”

“تموم شد؟”

“آره”

“پس شادی چی شد؟”

“دیگه ندیدمش. فقط … چند وقت پیش تو فیس‌بوک دیدمش … همین.”

“واقعا؟ً”

“پس من اولین عشق‌ات نبودم!”

“هیچ‌کس با اولین عشق‌اش ازدواج نمی‌کنه … مگه نه آرمان؟!”

“براش message گذاشتی؟”

“نه.”

“چرا؟”

“چی بگم؟ چه اهمیتی داره؟”

“مهدی لپ تاب‌ات رو بیار. می‌خوام ببینم اولین عشقِ شوهرم چه شکلی بود.”

“خُب بچه‌ها این حرف‌ها رو ول کنید. نظرتون راجع به داستان چیه؟”

“بد نبود.”

“من نظری ندارم.”

“من از آرمان داستان‌های خیلی بهتری شنیده بودم.”

“هفت‌سنگ بازی دخترونه نیست. اتفاقاً وسطیه که دخترونه است.”

“من نمی‌دونم این داستان واقعاً تجربه‌ی شخصی آرمانه یا نه. اگر تجربه‌ی شخصی باشه یکی از خطاهای نویسندگی همینه. ما نمی‌تونیم تجربه‌های شخصی‌مون رو داستان کنیم …”

“نه. تجربه شخصی‌ام نبود. فقط شادی واقعیه. اما بقیه‌اش تخیله.”

“خُب همه‌اش درباره شادی بود دیگه.”

“نه. منظورم اینه که ما یک همسایه داشتیم به نام شادی سرلک. همین.”

“یعنی عشق و عاشقی در کار نبود؟”

“نه.”

“تو دانشگاه هم ندیده بودیش؟”

“نه.”

“پس …”

“جلسه‌ی پیش قرار گذاشتیم که تو این هفته یک موقعیت داستانی بسازیم. من هم روی نوستالژی کودکی به عنوان یک موقعیت داستانی کار کردم.”

“من فکر کردم واقعی بود.”

“شادی واقعیه. اما من به اون واقعیت رنگ تخیل دادم. یعنی شادی رو اون‌جوری که دوست داشتم ترسیم کردم.”

“از شادی انتقام گرفتی!”

“شاید …”

“فکر کنم هفت‌سنگ رو هم درست توضیح ندادی.”

“از قصد بود.”

“چرا؟”

“می‌خواستم ذهنیت آرمان رو نشون بدم. اولش هفت‌سنگ رو دوست نداشت برای همین اون رو درست متوجه نشده بود اما در نهایت و تحت تأثیر شادی تا جایی پیش می‌ره که می‌شه خدای هفت‌سنگ.”

“به نظر خودت تونستی این رو منتقل کنی؟”

“نمی‌دونم.”

“به نظر من بعضی از قسمت‌های داستان لَنگ می‌زنه. مثلاً چرا مادر شادی دیگه زنگ نزد یا چه اتفاقی افتاد که شادی وقتی رفت تهران دیگه سراغ آرمان رو نگرفت؟”

“نمی‌دونم.”

“این قسمت، قابلیت‌اش رو داشت که داستان رو وارد یک فاز جدید کنه و ما وارد زندگی شادی و خانواده‌اش هم بشیم.”

“یه چیز دیگه هم هست. نامه‌ای که آرمان نوشت چی شد؟ به شادی داد؟ نداد؟ عکس‌العمل شادی چی بود؟”

“نامه رو نداد. برای همین هم درباره‌اش سکوت کردم.”

“خُب این مسأله باید تو داستان مشخص بشه.”

“بهم‌ریختگی زمانی هم داشت. اولِ داستان ما با یک بچه مواجه‌ایم اما به مرور لحن داستان تغییر می‌کنه و یک مرد جاافتاده داستان رو روایت می‌کنه. به نظرم شخصیت تغییر ماهیت می‌ده.”

“زود بزرگ می‌شه.”

“نه! مسأله این نیست. لحن داستان رو می‌گم؛ یه دست نیست.”

“یا مثلاً قسمت دوم داستان؛ از اونجایی که شادی می‌ره، به نظرم لحن داستان مثل مقاله می‌شه.”

“از نظر شخصیت‌پردازی هم مشکل داره. شخصیت آرمان خیلی بچه‌گانه است. تا اون‌جایی که فهمیدم آرمین ۱۰- ۱۲ ساله است. یه پسر تو این سن و سال اون هم تو سال‌های ۶۸ تا ۷۰ اینقدر بچه نیست. همه‌ی ما تو این سن و سال بودیم. یک نکته هم درباره‌ی شخصیت‌پردازی شادیه. شادی خیلی کم حرف می‌زنه. ما چندان با شخصیت آشنا نمی‌شیم. چه جوری بگم؟ یعنی … همذات‌پنداری نمی‌کنیم.”

“راستی اسم داستان رو چی بود؟”

“هنوز براش اسم نذاشتم.”

“آرمان فکر کنم برات اس‌ام‌اس اومد.”

“آره”

“خُب بچه‌ها صبر کنید. بسه دیگه. وقت‌مون داره تموم می‌شه. من فقط یک نکته‌ی انتقادی بگم. به نظر من سوژه‌ی آرمان برای داستان کوتاه مناسب نبود. تمام صحبت‌هایی هم که کردید به همین موضوع اشاره داره. حالا نه یک رمان اما از دل این سوژه می‌تونست یه داستان بلند ساخته بشه. برای همین هم بعضی از قسمت‌ها خوب پرداخته نشده. آرمان با انتخاب قالبِ روایتِ نامناسب زمان رو از خودش گرفت. اما داستان، تصویرپردازی مناسبی داشت. شخصیت آرمان هم باورپذیره فقط بعضی وقت‌ها مبهم می‌شه. به نظر من اگه داستان بازنویسی بشه خیلی از مشکلاتش کم می‌شه.

اما نکته دیگه؛ هفته‌ی پیش یک کم  درباره راوی اول شخص شگفت حرف زدیم. گفتیم که علت نامگذاری این روایت به خاطر اینه که راوی یه اول شخص عادی نیست. مثلاً یک فرد مرده داستان رو روایت می‌کنه. داستان ” ابر صورتی” یادتون می‌آد؟ یا رمان “دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست داشت”؛ هم سیال ذهنه، هم راوی اول شخص شگفت. یا مثلاً بچه‌ای که در شکم مادرشه و داستان رو روایت می‌کنه یه راوی شگفته. حتی داستان رو یک شیء هم می‌تونه روایت کنه. حتماً داستان “زندگی از دید یک آدامس تخ شده” رو بخونید. هفته‌ی ‌بعد هر کی که دوست داره یه داستان با راوی اول شخص شگفت بنویسه … خسته نباشید.”

“بچه‌ها صندلی‌ها رو برگردونید به حالت اول.”

از بچه‌ها فاصله می‌گیرم. گوش موبایل‌ را از جیبم بیرون می‌آورم و اس‌ام ‌اس را باز می‌کنم.

“salam arman. Khobi? Dastan ro khondi? Bacheha chi goftan? Saate 8 to café zhuan montazeretam.

Ghorbanet”

۲۵/ فروردین/۱۳۹۳

 

 

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

ماینکن یا فشن یا شاعر یا پنجره پاکنی در نیویورک؟

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. ...

2 دیدگاه

  1. سلام
    جالب بود. داستان در ظاهر روند ساده ای داره اما هر چی که جلو می ریم از سادگی اش کم میشه مخصوصا در پاراگراف آخر که با شوک داستان تموم میشه. به نظرم قسمت آخر که نشون میده همه این داستانی که داره خونده میشه نوشته های شادیه و نه آرمان خیلی خوب بود. اسم داستان هم که در اول و وسط داستان ابهام داشت در آخر معنی پیدا می کنه.

  2. احسان رضایی

    پيش از نقد داستان بايد بگويم نقد من براساس يك داستانادبي است و نه زرد. اگر نويسنده فرض خود را بر نوشتن داستان زرد قرار داده باشد كه من چنين نظري ندارم مي‌توان كليه صحبت‌هاي من را ناديده گرفت:

    ۱٫ داستان دچار ضواعد بسياري است. اضافه‌گويي هاي نوستالژيك با هدف جلب نظر مخاطب و توصيف‌هاي بسيار كلي از زمان روايت داستان باعث شده داستان حوصله سر بر شود.
    ۲٫ لحن و گويش خاطره وار داستان بسيار به آن لطمه زده. انتخاب زاويه ديد اول شخص تنها نكته مثبت نوع نگارش است چرا كه بعد از آن نويسنده دچار نقالي در داستان شده و بجاي رنگ و بو دادن به داستان با پيشبردن اتفاق‌ها آن‌ها را تعريف مي‌كند و بصورت كلي مي‌گذرد.
    ۳٫ داستان داراي هيچ نقطه اوج و فرودي نيست. اين موضوع بيشتر شائبه خاطره وار بودن آن را تقويت مي‌نمايد. اينكه اين اثر فاقد شخصيت پردازي عميقي است ايراد است ولي مي‌توان آن را درست نمود. اما اينكه نويسنده آگاهانه داستان را اينگونه سردستي نوشته براي من به شخص جاي سوال دارد.
    اما بازهم تا جايي كه بصورت ناگهاني فرم و نوع نگارش عوض مي‌شود به داستان و اصلاح آن مي‌شد اميدوار بود. يعني دست كم مي‌شد نام آن را يك داستان نيازمند اصلاح گمارد ولي از جايي كه نويسنده سعي در نوشتن متني مي‌كند كه گاف‌هاي داستان را توجيح كند به كلي از بين مي‌رود. و قطعا اين شيوه نه داستان نگاري است و نه از پس آن داستان بيرون مي‌آيد.

    منونم از نويسنده عزيز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>