Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

چاووشی، نوشته ی ایرج بلوچی

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 1 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  چاووشی، نوشته ی ایرج بلوچی

خلاصه، عامو روباهه رفت و رفت ورفت ، تا رسید به خاله خرسه.
خاله خرسه پرسید: عامو روباهه کجا میری؟
عامو روباهه اخم کرد و گفت: نگو عامو روباهه کجا میری.
خاله خرسه گفت: پس چی بگم؟
– بگو: عامو روباهه خدا برد؟
– عامو روباهه خدا برد؟
– هرجا که خدا منو ببرد. می خوایم برم مشد، اگه قسمتم بشد.
بی بی آهی کشید و کله ی بی موی مرضیه را که توی دامنش بود با دست نحیفش نوازش کرد. مرضیه چشمان زردش را به بی بی دوخت و پرسید: بی بی بالاخره عامو روباهه به مشهد رسید؟
به مادر حسنین خیرت النسا صلوات . . .
کل رجب دستش را گذاشته بود بیخ گوشش و چاووشی می خواند. دور اتوبوس لوان تور جای سوزن انداختن نبود. زنی جوان تکه پارچه ی سبزی را گذاشت کف دست بی بی و گفت: به نیتی که بند ابریمو وابشه، ببند به خونه ی آغا و بگو فلونی سلام رسوند آغا. بعد آهسته در گوش بی بی چیزی گفت و هر دو باهم غش غش خندیدند.
بی بی زیپ ساک جگریش را باز کرد و پارچه سبز زن را گذاشت بغل پارچه های سبز دیگری که ساکش را پر کرده بودند. شاگرد جوان اتوبوس که دستمال بلند یزدی را دور گردنش انداخته بود فریاد زد: مسافرای مشهد سوار شین، دیر می شه ها . . .
صدای چاووشی کل رجب بلندتر شده بود: ” ز تربت شهدا بوی سیب می آید/ زطوس بوی رضای غریب می اید. ”
بی بی به لبان تناس بسته و چشمان بسته ی مرضیه نگاهی کرد ودوباره آه بلندی کشید. مرضیه گفت: خواب نیستم بی بی، بقیشو بگو.
خاله خرسه گفت: عامو روباهه منو دنبالت نمی بری؟ عامو روباهه نگاهی به خاله خرسه انداخت و گفت: اگه چس و گوزی نمیدی بپر بالا!
مرضیه غش غش خندید و گفت: یادت میاد بی بی به اینجاش که می رسیدی بچه ها نخودی می خندیدن و میگفتن: بی بی عامو روباهه چی گفت؟ که تو دعواشون می کردی؟
بی بی گفت: سردسته ی بی ادبا هم خودت بودی.
مرضیه گفت: من نبودم بخدا، فاطی کل رجب بلا گرفته بود.
” به رنگ قرمزی مرتضی علی صلوات . . .”
کل رجب روی پله اول اتوبوس سفید و آبی ایستاده بود و صلوات می فرستاد.
زن میانسالی که کندوره سرخ پوشیده بود، برقعش را آرام بالا زد، دست انداخت گردن بی بی و هر دو نشستند زار زار به گریه کردن. زن سه بار دست بی بی را بوسید و بی بی هم سه بار. بعد دوباره نشستند به گریه کردن. شوفر اتوبوس خودش را انداخت وسط و فریاد زد : با با، با این وضع تا محشر هم به مشهد نمی رسیم! جون امام رضا ، مرگ من سوار شین.
مرضیه گفت: بی بی آقا فیله رو هم بگو.
آقا فیله گفت: عامو روباهه، می خواهی بری مَشد، اگه قسمتت بشَد، منو با خودت نمی بری؟
عامو روباهه لبخندی زد و گفت: تو هم اگه چس و گوزی نمی دی بپر بالا!
مرضیه که دندان های سیاهش از وسط لبهای بنفش ترک خورده بیرون زده بود، دست بی بی را فشار داد وبا هق هق گفت: برم مشد، خوب می شم بی بی ؟
صدای چاووشی کل رجب در گرد و خاک عقب اتوبوس گم شد . . .

خرداد ۹۳

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.