Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

پنجره‌ی کوچک من! (غلامرضا آذرهوشنگ)

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  پنجره‌ی کوچک من! (غلامرضا آذرهوشنگ)

نمی‌دانم از کی آمده بود‌ و نشسته‌بود روی آن نیمکت روبرو، و زل زده‌بود به پنجره‌ی اتاقم. اوایل متوجه‌اش نبودم. فکر می‌کردم آدمی‌است مثل همه‌ی آدم‌ها و آمده است خستگی‌ درکند یا از پارک لذت ببرد. اما وقتی دیدم برای چند روز متوالی، همان جا نشسته و به پنجره‌ی اتاقم چشم دوخته، دیگر به او شک کردم.
همیشه همان روبرو بود. روی همان نیمکت! عینک دودی به چشم می‌زد تا قیافه‌اش شناخته نشود. ریشش را هم می‌زد، سه تیغه. هر روز مدل موهایش را عوض می‌کرد. لباس‌های جور واجور می‌پوشید، که لابد من نفهمم. اول توجه زیادی به او نداشتم. وقتی می‌دیدم همان جا نشسته و نگاهش را دوخته به پنجره‌ی اتاقم، پنجره را می‌بستم، پرده را می‌کشیدم و می‌نشستم پشت میز کارم. اما مگر می‌شود که بدانی یک نفر آن‌جا نشسته و تو را می‌پاید، باز هم به روی خودت نیاوری. خوب که فکر کنی، می‌بینی باید دلیلی داشته باشد که این مرد مدام بیاید یک جا بنشیند و تمام وقت خیره شود به یک نقطه. انگار هیچ جای دیگری توی این شهر ارزش دیدن ندارد، الا این پنجره ی کوچک من.
این طور نیست که حواسم جمع نباشد. در واقع، به این چیزها خیلی هم حساسم. اصلا مگر می شود در این روزگار، به این امور حساس نبود. پیش خودم فوری نشستم به تجزیه و تحلیل. یعنی چه؟ چه منظوری دارد؟ حتی یک آدمِ بی‌کار هم، این همه وقت ندارد که بیاید و روی نیمکتی در پارک بنشیند و ساعت‌ها به یک پنجره خیره بشود. گردنش درد می‌گیرد، چشمش خسته می‌شود، سرش گیج می‌رود؛ تازه این کار چه لطفی دارد؟ آن هم وقتی که توی پارک هستی. جایی به این سرسبزی و زیبایی! من خودم عاشق فواره‌هایش هستم. برای همین هم وقتی که از کار خسته می‌شوم، یا خیلی توی فکر فرو می‌روم و جایی در اندیشه‌هایم گیر می‌کنم، پا می‌شوم و جلوی پنجره می‌روم تا نگاهی به پارک بیندازم و ببینم چه طور فواره ها بازی می کنند و آب به اطراف پخش می‌کنند و همه جا را خنک می کنند. واقعا حیف نیست آدم به این همه زیبایی پشت بکند و چشمش را بدوزد به پنجره‌ی خاکستری رنگ و دود گرفته‌ی اتاق من؟
دیدن این صحنه ها، در پارک، به من آرامش می‌دهد و خستگی‌ام را در می‌کند. برای همین فکر می‌کنم کار این مرد، حکایت دیگری دارد. می‌باید منظوری داشته باشد. شاید هم مأموریتی.
از آن روز به بعد دیگر هر روز می دیدمش. همان جا، همان نیمکت و همان نگاهِ خیره و مزاحم. نمی‌دانم چرا کم کم به دلشوره افتادم. سعی کردم خودم را آرام کنم، به حضور مرد و نگاهش بی‌تفاوت باشم،‌ به خودم بگویم:« به درک! بگذار آن قدر نگاه کند تا چشم‌هایش بابا غوری بگیرند. تا گردنش خشک شود و دچار آرتروز بشود. تا…» اما نشد که نشد. تا می‌آمدم دنبال کارم را بگیرم، فکرم می‌رفت به مردِ پشت پنجره و حواسم پرت می‌شد.
دیگر نمی‌توانستم بی‌تفاوت بمانم. تمرکزم را از دست داده ‌بودم. در واقع فلج شده‌بودم. هر کاری می‌خواستم بکنم، هر حرکتی را که انجام می‌دادم، حس می‌کردم کسی دارد نگاهم می‌کند. مشکوک و موذیانه. انگار سر جلسه‌ی امتحان نشسته باشی و ناظرِ امتحان مدام بالای سرت ایستاده باشد و تو را و ورقه‌ات را از پشت سرت نگاه ‌کند و تند تند ارزیابی‌ات ‌کند. یا انگار حس کنی کسی دارد از سوراخ کلیدِ درِ اتاقت، مخفیانه تو را نگاه می‌کند و رفتارت را زیر نظر دارد.
خوب، این طوری که نمی‌شد کار کرد. روی میزم پر بود از کتاب و مجله و رونامه‌های قدیمی، اما دست و دلم به کار نمی‌رفت. هراس افتاده بود توی دلم. چند بار تصمیم گرفتم بروم یقه‌اش را بگیریم و بگویم: «آقای عزیز! از جان من چه می‌خواهی؟ چرا آرامشم را سلب کرده‌ای؟ چرا روحم را آزار می‌دهی؟ چرا… » اما بعد، فکر کردم اگر بگوید:«آقا! مگر نگاه کردن جرم است؟ مگر روی نیمکت نشستن قدغن است؟” آن وقت من چه حوابی دارم بدهم؟ این بود که خودم را محکوم می‌کردم که حق ندارم مزاحم آرامش و آزادی‌اش بشوم. اما باز هم فکر می‌کردم پس من چه؟ مگر من حق ندارم حتی در اتاق خودم آزاد و راحت باشم. آخر مگر نه این که آرامش او، یعنی عذاب من؟ مگر نه این که آزادی او، یعنی سلب آزادی من؟ پس حق من چه می‌شود؟
تصمیم گرفتم آرام از اتاقم خارج شوم، به سراغش بروم، کنارش بنشینم و با او دردِ دل کنم. شاید با بیان وضع روحی‌ام، و احساس ناخوش‌آیندی که از نگاهش به من دست می‌دهد به او به قبولانم که دیگر به پنجره‌ی اتاق من نگاه نکند. یا اگر می‌تواند، محبت کند و اصلا روی آن نیمکت لعنتی نشیند. این همه نیمکت در این پارک هست و این همه پنجره، آخر چرا فقط پنجره‌ی من؟ اقلا نوبت بگذارد برای تمام پنجره‌هایی که می‌شود از توی پارک به آن‌ها نگاه کرد. این طوری حداقل هر چند روز یک بار نوبت من می‌شود. آن وقت، می‌توانم در این فاصله به کارهایم سروسامانی بدهم و فکرهایم را دنبال کنم.
وقتی تمام جوانب کار را بررسی کردم، دیدم پیشنهاد منصفانه ای است. به کسی اجحافی نمی‌شود. هم او آرامش و آزادی‌اش را حفظ می‌کند و به کار دل‌خواهش می‌تواند بپردازد؛ هم، همه‌‌ی کسانی که پنجره‌ای رو به پارک دارند و دلشان به دیدن آن خوش است، می‌توانند سرشان به کارهایشان گرم باشد.
از این فکر خیلی هیجان زده شدم. با شور وشوق، خودم را رساندم به آن طرف خیابان و رفتم به طرفش. اما کسی روی نیمکت نبود! خدای من، مگر ممکن است؟ لابد دیده که من از اتاقم بیرون آمده‌ام و حدس زده می‌خواهم به سراغش بروم که از آن جا گریخته‌ است. بله، باید همین طور باشد. کمی‌منتظر ماندم، این پا و آن پا کردم و به اطراف نگاه کردم شاید سر و کله‌اش پیدا بشود و بتوانم با او حرف بزنم…
بی‌فایده‌بود. وقتم را تلف کرده‌بودم. برگشتم به اتاقم. جایی که می‌توانستم فکر کنم. و فکر کردم، کجا می‌تواند رفته باشد؟ یعنی فهمیده که من از کارش ناراحت هستم و می‌خواهم به او اعتراض کنم؟ شاید اصلاُ دمش را گذاشته روی کولش و رفته است … تهِ دلم امیدوار بودم همین طور باشد و شرش از سرم کم شده باشد. با احتیاط به طرف پنجره رفتم و از گوشه‌ی پرده نگاهی به بیرون انداختم. ای داد و بیداد! باز هم آن جا بود، روی نیمکت، و به اتاق من زل زده‌بود. پرده را انداختم و خودم را روی صندلی رها کردم. چه از جان من می‌خواست؟ چرا حاضر نبود با من روبرو بشود و کمی‌حرف بزند؟
چند بار دیگر هم امتحان کردم، اما نتیحه همان بود. هر وقت به سراغش می‌رفتم نبود، و هر بار که به اتاقم برمی‌گشتم، می‌دیدمش که نشسته و مرا دید می‌زند.
حتی شب‌ها هم آن جا بود. چند بار که نیمه شب از خواب پریدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم، دیدمش. همان‌جا نشسته‌بود، سر جای همیشگی‌اش. این مرد مگر خواب و خوراک ندارد؟ مگر خانه و کاشانه‌ای ندارد که مدام اینجا نشسته؟ شب و روز. بی هیچ احساس خستگی و کسالتی. فقط و فقط وقتی که به سراغش می‌روم از من می‌گریزد و همین که بر می‌گردم به اتاقم، دوباره ظاهر می‌شود.
ناگهان فکر تازه‌ای به سرم زد. تمام شیشه‌های پنجره را با مقوای سیاه پوشاندم. سرتاسرش را، تا دیگر نتواند به اتاقم خیره شود. امید داشتم نا امید بشود و برود دنبال کارش. چند روزی این وضع را تحمل کردم، اما نتوانستم ادامه بدهم. انگاری خودم، خودم را زندانی کرده باشم در یک سلول انفرادی‌ای که هیچ روزنی به جایی ندارد و یک لامپ مدام در آن روشن است. این طوری دلم بیشتر می‌گرفت. تمام روز دور خودم می‌چرخیدم. طول اتاق را با قدم‌هایم می‌شمردم، شش قدم؛ بعد عرض اتاق را، چهار قدم. آن قدر قدم می‌زدم که سرم گیج می‌رفت. آن وقت، می‌آمدم و می‌نشستم پشت میزِ کارم و به کتاب ها و مجلات روی میز خیره می‌شدم. دلم می‌خواست کارم را دنبال کنم. بخوانم و یادداشت‌برداری کنم، اما نمی‌توانستم. مغزم انگار خالی شده بود و کار نمی‌کرد. یک جور فلج فکری، کِرِخت کِرِخت. از این وضع بیشتر عصبانی می‌شدم. دلم می‌خواست کتاب ها را بردارم و بکوبم به شیشه‌ی پنجره تا بشکند و خورده شیشه‌ها برود توی چشم آن مرد، که پشت پنجره ایستاده بود و می‌خواست سرک بکشد توی اتاقم.
چند روزی که گذشت، دیگر طاقت نیاوردم. بر خاستم و تمام مقواها را پاره پاره کردم و ریختم توی سطل آشغال. راستش، یکی از دلایل این کار، کنجکاوی خودم بود. می‌خواستم ببینم آیا آن مرد، هنوز هم از رو نرفته و باز به پنجره‌ی تار و سیاهِ اتاقم چشم دوخته است؟
اول ندیدمش. تا مقواها را پاره کردم، نور پاشید توی اتاق و چشم‌هایم را زد. اما بعد که کمی‌ چشمهایم را مالیدم و به نور بیرون عادت کردم، دیدمش که آن سوی خیابان ایستاده و تکیه‌اش را داده است به نرده‌های پارک و سیگار می‌کشد. پیشتر ندیده بودم که سیگار بکشد. لابد توی این چند روز که نتوانسته مرا ببیند، حوصله‌اش سر رفته و خودش را با سیگار مشغول کرده است.
باید اعتراف کنم در عمرم کسی را به سمجی این مرد ندیده‌ام. هیچ خستگی سرش نمی‌شود. بدون شک، می‌باید مأموریت مهمی‌داشته باشد که کارش را به هیچ وجه تعطیل نمی‌کند. باید به خودم فکر می‌کردم و به کسانی که من برایشان می‌توانستم مهم باشم. اما این‌ها چه کسانی می‌‌توانستند باشند؟
این بار، فکر تازه‌ای در مغزم جرقه زد. نکند مردک را اداره فرستاده تا مرا به نحوی وادار کند که اتاقم را ترک کنم و دوباره به سرکارم برگردم؟ بله، این کار خیلی محتمل بود. چون حتی وقتی که دعوتم کردند که به دادگاه اداری بروم تا از خودم دفاع بکنم، از این کار امتناع کردم و حاضر نشدم پایم را از اتاقم بیرون بگذارم. خودشان اخراجم کرده‌بودند و اسمش را هم گذاشته بودند «پاکسازی»! من هم که اهل هیچ کار دیگر نبودم، آمدم و نشستم کنج این اتاق و سرم را به کارهای خودم گرم کردم. راستش، اگر سر یک کارِ دیگر هم می‌رفتم، از کجا معلوم که دوباره داستان پاکسازی و اخراج پیش نمی‌آمد.
اصلاُ همین ماجرای دادگاه اداری؛ هیچ معلوم است که چرا دوباره می‌خواهند مرا به دادگاه بکشانند؟ شاید می‌خواهند یک حکم رسمی‌‌ بدهند به دستم و به کارشان جنبه‌ی قانونی بدهند؟ نه! برای من یکی که دیگر بس است. من وارد این بازی‌ها نمی‌شوم. حتی شده اگر روزی هزار تا از این مردک‌ها بفرستند و اتاقم را از هر طرف زیر نگاه موذی و سمجِ خودشان قرار بدهند. مگر ندیدند که من از همان وقت آمدم و خودم را توی همین اتاق زندانی کردم. کاری هم به کارشان نداشتم. اما، مثل این که به همین هم راضی نیستند. لابد فکر می‌کنند همین جور هیچیِ هیچی هم که نمی‌شود، باید کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ی من باشد که آمده‌ام صاف و ساده اینجا نشسته‌ام. برای همین این یارو را فرستاده‌اند تا زاغ سیاهِ مرا چوب بزند. والا پول علف خرس نیست که به کسی بدهند بیاید این جا و مرا بپاید.
نتگهان به این فکر افتادم که داد بزنم: «‌برید به جهنم، به درک. من کاری باهاتون ندارم. بی‌خودی دارید وقت تلف می‌کنید.» داد زدم، بعد دهن کجی کردم به آن مرد، که حالا سرش را جلوتر آورده‌بود و گوش‌هایش را تیزتر کرده‌بود که بفهمد من چه می‌گویم. احمقِ دیوانه!
پنحره را بستم و پرده‌ها را کشیدم. یاد آن روزها افتادم. سر کلاس درس و نگاه مشتاق بچه ها به دهان من، که چه می‌گویم. خوب، برایشان جالب بود. کنجکاو بودند. البته خاصیت جوانی است، اما همین توجه‌شان سر شوقم می‌آورد. بیشتر از هر وقت دیگر به معلمی‌علاقه مند شده‌بودم. هی کتاب می‌خواندم و روزنامه‌های قدیمی‌را ورق می‌زدم تا به هزاران سؤال آن ها بتوانم جواب بدهم. بعضی هایشان که مشتاق‌تر بودند، می‌آمدند همین جا، توی همین اتاق می‌نشستند و با من گفتگو می‌کردند. اما فرصت نشد. این ارتباط را بریدند. یکی یکی به ما گفتند که دیگر سر کلاس درس نرویم. گفتند اسمتان توی لیست سیاه رفته. توی اداره این را به من گفتند. رئیس اداره شخصا مرا خواسته‌بود و حرفش را زده‌بود. خلاص.
از همان وقت بود که آمدم توی این اتاق و دیگر پایم را بیرون نگذاشتم. از بس که همه جاسوس شده‌اند. حتی … حتی به بچه‌ها گفته‌اند گزارش بدهید که پدر ومادرتان چه می‌کنند. خوب برای همین است که من هم دلم نمی‌خواهد پایم را بیرون بگذارم. شکر خدا نه زن دارم، نه بچه. دنیای من همین کتاب‌ها و روزنامه‌هاست. می‌خوانم و یادداشت برمی‌دارم و دفتر پشت دفتر پر می‌کنم و می‌گذارم کنار. برای چی؟ خودم هم نمی‌دانم. این کار، دیگر شده است برای من عادت. آدم که بالاخره بیکارِ بیکار هم نمی‌تواند بنشیند.
اما… اما از حق نگذریم. مثل این که این کارشان هم چندان بد نیست. معلوم است که کم‌کم فکرشان به کار افتاده است. کسی را استخدام کرده‌اند که بیاید، بنشیند و به تو زل بزند. مشکل بیکاری است دیگر. بیچاره این آدم که برای یک لقمه نان چقدر باید مصیبت بکشد. زیر آقتاب، توی باران، یا برف و بوران بایستد و مرا زیر نظر داشته‌باشد. باید تمام فکر و ذکرش این باشد که من کجا هستم و مشغول چکاری؟ چند بار، بخصوص روزهای بارانی، متوجه شدم که اگر با خودش باشد، می‌خواهد پاهایش را دراز کند و از توی قاب پنجره خودش را بکشد بالا و بیاید توی اتاق من. لابد زیر باران حسابی خیس می‌شود. طفلکِ بیچاره!
چطور است از فردا… نه، از همین امروز، برایش دست تکان بدهم. حتما می‌توانیم با هم دوست بشویم. چون کار او به وجود من بند است. اگر من نبودم که او نمی‌توانست کار گیر بیاورد. خودش این را خوب می‌داند. من هم این طوری راحت‌تر می‌توانم به کارم برسم. نگاه یک دوست با نگاه یک جاسوس خیلی فرق دارد. آدم دیگر احساس عدم امنیت نمی‌کند. با یک لبخند می‌توان کار را شروع کرد. لبخند زدن و دست تکان دادن هم که چیز بدی نیست. لبخند معجزه می‌کند و می‌تواند هر حیوانی را به آدم نزدیک ‌کند، مگر نه؟ بهتر است دعوتش کنم بیاید همین جا پیش من، بنشیند و یک استکان چای داغ بخورد تا گرما به تنش بدود. آن وقت می‌توانیم با هم دو کلام حرف حساب بزنیم. آخر دلم پکید از تنهایی.

فروردین۸۱

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.