Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

پری ( غلامرضا آذرهوشنگ)

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  پری ( غلامرضا آذرهوشنگ)

انگار همه منتظر بودند. برای همین، وقتی خبرش را آوردند کسی تکان نخورد. در سکوت خبر را پذیرفتند و خود را برای انجام مراسم تدفین آماده کردند.
تازه از بیرون آمده بودم که مادر گفت:
« بیچاره پری! می‌تونس حالا عروس من باشه.»
جوابش را ندادم. سرم را پایین انداختم و با پاهایم حیاط را خط خطی کردم. مادر دوباره گفت:
« سخته. خیلی سخت. بیچاره صغری خانم!»
قدرت حرف زدن نداشتم. چیزی مرا به سکوت وا می‌داشت. نگاهم را از موزائیک‌های کف حیاط دزدیدم و به حوض خیره شدم. همان جا ایستاده بود و لبخند میزد. کتاب را انداختم و رفتم به طرفش. پیراهن من در دستش بود. گفتم:
«بذار کمکت کنم با هم آبشو بگیریم.»
جوابی نداد.‌یک سر پیراهن را به دست گرفتم و دوباره گفتم:
« تو از اون طرف بپیچونش، من از این طرف.»
صغری خانم عرق پیشانی‌اش را با پشت دست کف‌آلود خود پاک کرد و گفت:
« شما چرا زحمت می‌‌‌‌کشین. خودش از پسش بر می‌آد.»
خنده‌ام گرفت. هیچ کس با من این طوری حرف نزده بود. انگار آدم مهمی‌شده بودم. گفتم:
« این جوری کارها زودتر تموم می‌شه. اون وقت می‌تونه به درس‌هاش برسه.»
صغری خانم شلوار پدرم را هم که شسته بود، توی تشت آب‌کشی انداخت و پشت دو دستش را به عقب برد و در پشت کمرش، به هم قلاب کرد. بعد با‌یک حرکت بدن به عقب، قولنج‌های کمرش را شکست. کمر که راست کرد، گفت:
«‌یه خرده دیر و زود، هیچ توفیری تو سرنوشت این بچه نداره.»
پری، پیراهن را که حالا آبش گرفته شده بود، محکم توی هوا تکان داد و روی بند آویزان کرد. برآمدگی سینه‌اش که کم‌کم داشت خودش را نشان می‌داد، توجهم را جلب کرد. برکه گشت و چشمش به نگاه مشتاق من افتاد، چهره‌اش گل انداخت. نگاهم را دزدیدم و به صغری خانم گفتم:
«ریاضیاتش ضعیفه. باید بیشتر تمرین کنه.»
پری آبشار موهای سیاهش را که موقع خم شدن روی تشت لباس‌ها، روی سینه‌اش ریخته بود، پس زد و دوباره به من لبخند زد. خون توی صورتم دوید، تنم گرم شد و راه گلویم بسته شد.
«تو برای تشیع جنازه می‌آی؟»
گفتم:
« آره، مادر. منم می‌آم.»
مادر برگشت به اتاق. حیاط خلوت شد. حیاط صحرا شد. من ماندم در مرکز بیابانِ برهوتی که انگار انتها نداشت. نشستم. همان جا. تکیه به دیوار دادم و اسلحه‌ام را کنار پایم گذاشتم. تازه کشیک عوض شده‌بود و من هنوز دو ساعت وقت داشتم. نامه را از جیبم درآوردم و برای چندمین بار آن را خواندم. روی این جملاتش مکث کردم: « … احمد دست از سرم بر نمی‌دارد. مادرش را هم فرستاده خواستگاری…»
احمد سینه‌اش را سپر می‌کند و می‌گوید:
« چه خبرته دور بر داشتی؟ می‌خوای زورت رو به ‌یه الف بچه نشون بدی؟»
مهدی تیغ‌کش نرم می‌گوید:
« احمد بی خود خودتو قاطی نکن. تو مدرسه واسه دااش من دور برداشته. می‌خوام‌ یه خرده ادبش کنم.»
احمد محکم می‌کوبد روی دست مهدی تیغ کش، که بالا آمده و مرا نشانه گرفته است.
«‌یا مثل بچه‌ی آدم راتو بکش و برو، ‌یا همین الان می‌کنمت تو این جوب‌ها.»
مهدی غر می‌زند:
« حالا تو کوچه‌تون واسه‌ی من دور بر داشتین؟ باشه، نشونتون می‌دم.»
احمد با دست هلش می‌دهد:
« هررری. کوچه رو کثیف کردی. از این به بعد هم وقتی خواستی پا تو تو این کوچه بذاری، اول از من اجازه می‌گیری. حالیت شد؟»
هر دو تابوت روی موج دست‌هاست. سینه می‌کوبند و جلو می‌روند. چشمم به خلعت روی تابوت‌ها می‌افتد. آن زیر دو تکه جسد زغال شده‌ی ترد و شکننده، نشانی محو از اندام زیبای پری و هیکل تنومند و ستبر احمد دارند. کسی فریاد می‌زند: « اشهد ان لا اله الا الله..» و جمعیت همراه پاسخ می‌دهد: « لا اله الا الله…»
صدای تیز صغری خانم، تیری است که گوش‌هایم را جر می‌دهد و درونم را می‌سوزاند. برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. دو نفر دست‌هایش را چسبیده‌اند و نمی‌گذارند که به سر و صورتش بکوبد. صورتش خون افتاده است. چند شیار کوتاه و باریک. مادر زیر بغلش را گرفته است. نگاهمان با هم گره می‌خورد. نمی‌دانم حزنی که در چشم‌هایش است برای کیست؟ برای من، که در این نگاه همدردی می‌بینم؛ برای پری که دیگر نیست‌یا برای صغری خانم. اما هر چه هست برای احمد نیست.
مادر می‌گوید:
« همه‌ش زیر سر این احمده. خدا ازش نگذره. اگه پاشو تو‌یه کفش نمی‌کرد و این قدر پاپی اینا نمی‌شد، پای اون مرتیکه هم به خونه‌ی اینا باز نمی‌شد تا کار به این جا بکشه.»
می‌گویم:
« مادر، نفرین نکن. احمد پسر بدی نبود.»
چشم‌هایش گرد می‌شود.
«والله، من که از کار تو سر نمی‌آرم. تو به این پسره‌ی لات و چاقوکش می‌گی آدم خوب؟»
جوابش را نمی‌دهم. می‌دانم به چه فکر می‌کند.
تقی به پهلویم می‌کوبد و می‌گوید:
« طرفو نگاه! پا شده اومده این‌جا.»
رد نگاهش را دنبال می‌کنم و می‌پرسم:
« کی رو می‌گی؟»
با گوشه‌ی چشم اشاره می‌کند و می‌گوید:
« همون دیگه، که کت سورمه‌ای پوشیده با‌ یه پیرهن‌ یقه حسنی. حاج رضا همونه دیگه. اون دو نفر قلچماق هم که دورشو گرفته‌ن از آدم‌هاشن. می‌گن کار، کار دست راستی‌اس. از اون آدم‌هایی‌یه که می‌گن پستون ننه شم گاز می‌گیره.»
می‌پرسم:
«تو از کجا می‌دونی؟»
می‌گوید:
« بچه‌ها می‌گن. می‌گن خیلی هم با احمد بد بوده. احمد دو سه بار تو میدون تُوک شو چیده. اینم منتظر فرصت بوده. همچین که حاج رضا دهن باز می‌کنه، زهر خودشو می‌ریزه.»
پاکت را که به دستم می‌دهند، درش باز است. ضد اطلاعات پیش پیش، همه‌ی نامه‌های ما را می‌خواند. برایش هم مهم نیست که ما بفهمیم ‌یا نه. من هم اهمیتی نمی‌دهم. بگذار هر غلطی دلشان می‌خواهد بکنند. خط پری را با همان نگاه اول تشخیص داده‌ام. روی تختم می‌پرم و به دور از چشم هم دوره‌ای‌ها، نامه را بیرون می‌آورم و می‌خوانم.
« … دیشب صاحب کار احمد آمده بود خانه‌ی ما. اسمش حاج رضاست. بار اول که آمد با احمد آمد. آمده بود پا درمیانی کند و پدرم را راضی کند تا مرا به احمد بدهند. اما دیشب که آمد مرا برای خودش خواستگاری کرد. پدرم خیلی خوشحال شده بود. می‌گفت اگر من با او ازدواج کنم خوشبخت خواهم شد. به پدرم هم گفته است که دیگر چرخ طوافی‌اش را بیندازد دور و برود برای خود او کار کند. توی میدان طاهری. پدرم ازش پرسید پس تکلیف احمد چه می‌شود؟ حاج رضا هم گفت شما به او کاری نداشته باشید خودم ترتیب همه‌ی کارها را می‌دهم. می‌ترسم این بار کار از کار بگذرد و مرا به او بدهند…»
تقی دوباره می‌گوید:
« بچه‌ها قسم خورده‌ن تلافی شو در بیارن.»
می‌پرسم:
« سرِ کی؟ حاج رضا‌ یا اون‌ یکی؟»
می‌گوید:
« همون دست راستی‌یه. اسمش تقی سیرابیه.»
می‌پرسم:
« چرا سیرابی؟»
می‌گوید:
« باباش سیرابی فروش بوده، این اسم هم رو پسرش مونده.»
دوباره می‌پرسم:
« حاج رضا چی؟ کی خدمت اون می‌رسه؟ »
با تعجب نگاهم می‌کند و شانه بالا می‌اندازد. جمعیت می‌پیچد تو محوطه‌ی خاکی. این قطعه را انگار تازه آماده کرده‌اند. از قبرها، چند تایی بیشتر پر نشده. بالای دو قبرِ دهان گشوده، جمعیت از حرکت وا می‌ماند. هر دو را کنار هم می‌خواهند خاک کنند. قبرکن می‌آید و می‌رود توی قبر اول و اشاره می‌کند که جنازه را بدهند. اول جنازه‌ی پری را تحویل می‌دهند. پای پدر پری سست می‌شود و کنار قبر، زانویش خم می‌شود و توی تپه‌ی کوچک بالای قبر فرو می‌رود. حاج رضا جلو می‌آید و کنارش می‌ایستد. من کنار می‌کشم و از جمعیت فاصله می‌گیرم. زن‌ها هنوز کنار ایستاده‌اند و منتظر. صدای شیون‌شان، همه صداهای دیگر را در خود خفه کرده است.
تقی هنوز کنارم است. می‌پرسم:
« کی پیداشون کرد؟»
می‌گوید:
« رسول. مثل این که احمد بهش گفته بود کجا می‌خواد بره. تو جاده‌ای که به طرف باغِ حاج رضا می‌رفت پیداشون کرده بود. از قرار احمد گفته بود، تقی صبح بره به همون باغ و ماشین رو برداره و بیاره. احمد می‌خواسته چند روز پری رو اون جا نگه داره و وقتی کار از کار گذشت، آفتابی بشه. گفته بود، کسی تو این هیر و ویر ‌یاد باغ حاج رضا نمی‌افته.”
می‌پرسم:”پری چی؟ تو این کار دست داشته؟”
تقی جوابم را نمی‌دهد و حرفش را پی می‌گیرد:” رسول داشته می‌رفته به طرف باغ، که تو جاده خاکی چشمش می‌افته به‌ یه ماشین سوخته. اول متوجه نمی‌شه که ماشین احمده. اما وقتی جلو می‌ره مشکوک می‌شه. بالا سر ماشین که می‌ره چشمش می‌افته به جنازه‌ی اونا. می‌گفت جزغاله شده بودن. حالا چه‌طوری، کسی نمی‌دونه. بی‌چاره رسول! به عنوان متهم گرفته‌نش. آخه یکی نیس بگه آدم برادرش رو آتیش میزنه؟”
صدای انفجار شیون به گوش می‌رسد. نگاه می‌کنم. مردها عقب کشیده‌اند و زن‌ها دور قبر حلقه زده‌اند. نگاهم جمعیت را دور‌می‌زند، مادرم را نمی‌بینمش. حتما جایی کنار صغری خانم است. نگران است مبادا بلایی سرخودش بیاورد.
ساکم را زمین نگذاشته‌ام که منیژه می‌گوید:
«داداش! پری مُرد؟»
نگاه حیرانم توی اتاق می‌چرخد و روی مادر ثابت می‌ماند. مادر بلند می‌گوید:
« ذلیل‌مرده، نمی‌تونستی دندون رو جیگر بذاری تا عرقش خشک بشه.»
و نگاه من را که می‌بیند، طاقت نمی‌آورد و خودش برایم می‌گوید:
« این مردک، اومده بود پری رو مثلا برای احمد خواستگاری کنه، اما هم‌چین که می‌بینه پری چه لعبتیه، دهنش آب می‌افته و برای خودش خواستگاری می‌کنه. احمد هم که می‌فهمه، خیلی کفری می‌شه. قسم می‌خوره، تخم ننه‌م نیستم اگه بزارم این لقمه از گلوش پایین بره. این همه زحمت کشیدم و حق و ناحق مالش رو از گلوی این و اون کشیدم بیرون، حالا یه بار که خواستم برام پدری کنه، این‌جوری جوابمو داده؟ اگه گذاشتم… همین هم شد. پری رو تو روز عروسی، وقتی داشتن از آرایشگاه می‌آوردنش بیرون، جلوی چشم همه، به زور میندازه‌تش تو ماشین و دِ فرار. حاجی هم امر کرده بود، هر کی پیداش کرد ‌یه مشتلق حسابی ازش داره. کار به روز بعد نمی‌کشه که اون بلا سرش می‌آد. مأمورها گفته‌ن، علت آتیش سوزیِ تو ماشین، نشت بنزین بوده. اما کیه که باور کنه!»
می‌پرسم:
« این داستان‌ها رو کی براتون تعریف کرده؟»
می‌گوید:
« صغری خانم! شوهرش پی کار رو گرفته تا ته و توی قضیه رو در بیاره. خیلی‌ها می‌گن کار، کار عمله اکره‌ی همین حاج رضاست. خدا عالمه. اما مأمورها که زیر بار این حرف نرفته‌ن. زودی پرونده رو بستن و غائله رو ختم کرده‌ن.»
از خودم می‌پرسم:
« غائله ختم شده؟»
نگاه جمعیت می‌کنم که از سر قبر احمد متفرق می‌شوند و می‌روند تا به اتوبوس‌ها برسند. نگاهم می‌افتد به دو تپه‌ی کوچک و دراز تازه‌ای که روی قبرهای پری و احمد سر برافراشته‌اند. به دورتر نگاه می کنم، همه جا خاکستری و سرد است. نگاهم بر می گردد به جمعیت که حالا توی خیابان آسفالته پیچیده است. به سرعت می‌دوم و از دکه‌ی گل فروشی جلوی قبرستان، دو دسته گل تازه می‌خرم. رزهای سرخ در میان گل‌های پهن و بزرگ داودی. بر می‌گردم و بالای قبرها می‌روم. خاک هنوز بوی نفس‌های آن‌ها را دارد. اولین دسته گل را روی قبر پری می‌گذارم و دومی ‌را روی قبر احمد. حالا دیگر بالای سر آن‌ها فقط رنگ خاکستری نیست. رنگ‌های زرد و سرخ هم به چشم می‌خورد. آرام با خودم زمزمه می‌کنم: «غائله ختم شده؟ غائله رو ختم کرده‌ن؟! به همین سادگی؟»
کسی صدایم می‌کند. بر می‌گردم. اسی است. به سویش می‌روم. در کنار هم به راه می‌افتیم. دست‌هایم را توی جیب‌هایم فرو می‌کنم و ‌یقه‌ی کتم را بالا می‌کشم. عجیب احساس سرما می‌کنم.

بازنویسی آبان ۹۳

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.