Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

پرواز، نوشته ی ایرج بلوچی

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 2 سالقبل6دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  پرواز، نوشته ی ایرج بلوچی

بق بق بقو..
سفید کاکلی دم سیاهش را روی خاک پشت بام ‌‌می‌کشد و ماده کفترگلی را دنبال ‌‌می‌کند.
بق بق بقو…
نمی‌دانم چطور قاطی کفترهایم شده. نه بپر است و نه معلق ‌‌می‌زند. فقط خوشگل است. هنوز کرک پرهایش نریخته که دنبال ماده‌‌ها گذاشته است. فکر جلسه‌ی عصر حواسم را پرت کرده است. دو روز است که کفترها را نپرانده‌ام. کبوترهای نر قدیمی، سفید کاکلی دم سیاه را به بازیش نمی‌گیرند. بق بق بق بقو…
جلسه‌ی امروز هسته را بدون مسعود برگزار ‌‌می‌کنیم. عباس ‌‌می‌گوید: “باید اخراجش کنیم. بار اولش که نیست. نسرین اصلاً اهل این حرفا نیست”. ‌‌می‌گویم:” این تعصبات احمقانه‌ی خرده بورژوازی رو بذار کنار، خواهرتو و بقیه فرقی نداره. اگه میتونه مبارزه کنه، میتونه از پس خودش هم بر بیاد. بعدشم، چرا اون با مسعود خوش و بش میکنه؟”
جواد ‌‌می‌گوید:” بحث الکی نکنین. چارچوب روشنه بچه‌‌ها. گرم گرفتن با جنس مخالف ممنوع، سوسول بازی و قرتی بازی ممنوع، سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن ممنوع.”
توی دلم میگویم : یک باره بگو نفس کشیدن هم ممنوع !
جواد خلاصه‌ی کتاب شناخت را ‌‌می‌خواند و عباس سر فصل خبرهای مهم روزنامه‌‌های هفته‌ی قبل را. اگر مسعود بود، باید “اقتصاد به زبان ساده “ی “نیکی تین “را ‌‌می‌گفت. شرح تماس با بچه‌‌های جدید مدرسه را من ‌‌می‌گویم. نمی‌دانم چرا سفید کاکلی دم سیاه با آن بق بقویش توی ذهنم سبز ‌‌می‌شود. بعد لیست مطالعاتی جدید را که از بالا آمده با بچه‌‌ها مرور ‌‌می‌کنیم. “چگونه فولاد آبدیده شد” ( نیکلای استروفسکی )، “برمیگردیم گل نسرین بچینیم” ( ژان لافیت )، “مادر” ( ماکسیم گورکی )، “اخلاق انقلابی” (هوشی مینه )، “خرمگس” ( اتل لیلیان وینچ )، “زمین نو آباد” ( میخائیل شولوخف ) و…
اعلامیه‌‌ها را از پشت صندوق طوقی که روی تخم خوابیده بیرون ‌‌می‌آورم. طوقی پرهایش را باد میکند و گارد ‌‌می‌گیرد. غو غو غو
کاغذها را زیر پیراهنم قایم می‌کنم و از سله ی کفتری بیرون ‌‌می‌زنم. دور و برم را نگاه ‌‌می‌کنم. گربه‌ی سیاه از بالای خرپشته‌ی بام، با چشمان سبزش نگاهم می‌کند. موهای تنم سیخ ‌‌می‌شود. با کف دست خاک و پرهای را دور لباسم را مرتب می‌کنم. از روی پشت بام ‌‌می‌پرم توی کوچه و با عباس و مسعود و جواد دور ‌‌می‌شویم.
من و عباس اعلامیه‌‌ها را ‌‌می‌چسبانیم و مسعود و جواد مراقبت ‌‌می‌کنند. “کارگران جهان متحد شوید. وعده‌ی ما یازده اردیبهشت، روز جهانی کارگر. زمین ورزشی اتحاد”.
نرکله سبز دم سبز را با ماده سفید شیری، وماده سیاه زاغ را با نراشعل جفت ‌‌می‌زنم. باید چند روز توی صندوق چوبی کنار هم باشند تا به هم عادت کنند. نرهای توی صندوق، ماده‌‌ها را دنبال می‌کنند : بق بق بقو…
“میشه در مورد خصلت‌‌های خرده بورژوازی برام توضیح بدین؟”
نسرین است که دارد سئوال می‌کند. نگاهی به چشمانش ‌‌می‌اندازم. یاد گربه‌ی بالای خرپشته ‌‌می‌افتم، مور مورم می‌شود. انگار چیزی توی تنم حرکت می‌کند.
می‌گویم: “می‌تونی از عباس بپرسی.” گره‌ی روسریش را سفت می‌کند و می‌گوید:”آخه نمی‌تونه درست توضیح بده!” می‌گویم: “می‌تونی کتاب بخونی.” می‌گوید: “چه کتابی؟”
جواد و عباس ازدور دارند بر و بر نگاهمان ‌‌می‌کنند. سرم را ‌‌می‌اندازم پایین و دور ‌‌می‌شوم. تپش قلبم را احساس می‌کنم. مشتم را روی سینه ام ‌‌می‌کوبم و ‌‌می‌گویم: “تردید‌‌های ما خیانتکارند رفیق!”
زیر نگاه عباس دارم گر ‌‌می‌گیرم. انگار که خیانت کرده باشم. کنارش ‌‌می‌ایستم و راست به چشمانش زل می‌زنم و بلند می‌گویم: “چیه ؟ حالا دیگه فرشته‌‌ها تو پرونده‌م ریدن؟”
کارهای هسته بدجوری وقتم را گرفته. اصلا به کفترها نمی‌رسم. جوجه کفترها دارند بزرگ ‌‌می‌شوند باید خیلی سریع برای پرواز آماده شان کنم.
یک کفتر قدیمی ‌و یک جوجه کفتر را ‌‌می‌برم چند خانه آن طرف‌تر و رهایشان ‌‌می‌کنم. هر دو بال بال زنان ‌‌می‌آیند و روی خرپشته‌ی بام ‌‌می‌نشینند. رنگ فشاری را زیر پیراهنم می‌زنم و از سله‌ی کفتری بیرون ‌‌می‌آیم. گربه ی سیاه باز دارد نگاهم می‌کند.
با بچه‌‌های جدید مدرسه داریم توی کوچه‌‌ها شعار‌‌می‌نویسیم. یکی از آن‌‌ها را سر کوچه کنارجواد گذاشته‌ام تا مراقبت یاد بگیرد. قوطی رنگ فشاری سرخ را تکان ‌‌می‌دهم و توی دست یکی دیگرشان می‌گذارم. می‌گویم: “یالا شروع کن.” ‌‌می‌نویسد ” گوشت گران، مسکن گران، بنشن گران”، دستش می‌لرزد و خطش خرچنگ قورباغه ‌‌می‌رود. قوطی رنگ را بر می‌دارم و شعار را تمام می‌کنم. ” بپا بپا زحمتکشان، بپا بپا زحمتکشان ” وعده‌ی ما یازده اردیبهشت، روز جهانی کار…، بچه‌‌های تیم مراقبت آهسته با دهان سوت ‌‌می‌زنند ” گل مریم، گل مریم سر راه تو پر پر کردم … ”
فوری از دیوار فاصله ‌‌می‌گیریم، قوطی رنگ را کنار دیوار پرت ‌‌می‌کنیم و به دو از محل دور ‌‌می‌شویم و سر قرار بعدی ‌‌می‌رویم. بچه‌‌های تیم مراقبت هم بعد از چند دقیقه نفس نفس زنان از راه میرسند.
امروز یازده اردیبهشت است. تا چند ساعت دیگر که با بچه‌‌های هسته برویم زمین اتحاد وقت دارم که به کفترها برسم. هوا امروز خنک است. باید بعد از چند روز کفترها را بپرانم. بد جور تنبل شده‌اند. جوجه کفترها را با کفترهای قدیمی ‌ از سله بیرون می‌کنم. فقط ماده‌‌هایی که روی تخم یا جوجه خوابیده اند ‌‌می‌مانند. سفید کاکلی پیدایش نیست. دستمال سفیدی را از روی بند لباسی بر می‌دارم و دور سرم ‌‌می‌چرخانم. کفترها از روی خرپشته‌ی بام پرواز می‌کنند. یکی دو دور همان پایین روی خانه‌‌ها چرخ ‌‌می‌زنند و بعد آهسته آهسته اوج ‌‌می‌گیرند. از بالای پشت بام زمین ورزشی اتحاد را ‌‌می‌بینم که رفته رفته دارد شلوغ ‌‌می‌شود. سریع از روی پشت بام ‌‌می‌پرم و به طرف میدان حرکت ‌‌می‌کنم.
کارگران بارانداز اسکله دست‌‌هایشان را در هم زنجیر کرده‌اند ودارند سرود ‌‌می‌خوانند. “روز قطعی جدال است آخرین رزم ما، انترناسیونال است نجات انسانها”.
پشت سرشان حمالان بازار ایستاده‌اند. بعد جاشوها و بعد هم کارگر‌‌های افغانی. دختر و پسر‌‌های دانش آموز هم مثل ملات، لابلای صف‌‌ها حضور دارند. با عباس و جواد به صف کارگران بارانداز نزدیک می‌شویم و بازوهایمان را در بازوان ستبرشان قفل می‌کنیم و یک صدا ‌‌می‌خوانیم: “انترناسیونال است نجات انسانها!”
گردنم درد گرفته بس که بالا را نگاه کرده‌ام. عباس ‌‌می‌گوید: “بسه بابا. شورشو درآوردی توهم!” دلم غنج ‌‌می‌رود. دلم ‌‌می‌خواست ‌‌می‌شد با عباس و جواد و مسعود و نسرین و بقیه‌ی کارگرهای توی میدان توی آسمان همراه کفترها پرواز کنیم. جمعیت زیادی دور میدان جمع شده‌اند ودارند نگاهمان ‌‌می‌کنند. تمام درختان اطراف پر شده از کلاغ و کرکس. از زمین ورزش خارج شده و به سمت دریا حرکت می‌کنیم. دوباره به آسمان نگاه می‌کنم. کفترهایم آن بالا اوج گرفته‌اند. کلاغ‌‌ها بیشتر و بیشتر ‌‌می‌شوند و صدای قار قارشان گوشم را کر می‌کند. از مسعود خبری نیست. ولی نه، انگار لابلای جمعیت تماشاچی ایستاده و دارد دنبال آشنا ‌‌می‌گردد. بله خودش است. بلند صدایش ‌‌می‌زنم و با سر اشاره می‌کنم که بیا ولی انگار ما را نمی‌بیند. صدای صف جلو اوج ‌‌می‌گیرد “برخیز ای داغ لعنت خورده، دنیای فقر و بندگی / شوریده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی”
حالا صدای پاهایمان هم که یک صدا به زمین ‌‌می‌خورد مثل رژه سربازان توی فضا طنین‌انداز ‌‌می‌شود. همهمه‌ای شنیده ‌‌می‌شود. یکی بلند ‌‌می‌گوید: “آمدند.”
به آسمان نگاه می‌کنم. دسته‌ی عقاب‌‌ها حمله کرده‌اند و کفترهایم دارند به طرف زمین شیرجه می‌آیند. کلاغ‌‌ها هم با عقاب‌‌ها همراه شده و کفترهایم را شکار می‌کنند. بلند می‌گویم: آخ …
خیابان پر ‌‌می‌شود از لاشه‌ی تکه پاره‌ی کفترها. روی آسفالت سیل خون راه ‌‌می‌افتد. کلاغ‌‌ها و کرکس‌‌ها روی لاشه‌‌ها ‌‌می‌نشینند و منقارشان را در خون فرو می‌کنند. با آخرین توان به طرف خانه فرار ‌‌می‌کنم. از دیوار خانه بالا ‌‌می‌آیم وبه زحمت خودم را به پشت بام می‌رسانم. روی پشت بام هم پر از لاشه‌ی کفترهای مرده است. فقط چند کفتر قدیمی‌زخمی، خود را به خانه رسانده‌اند. روی پشت‌بام هم خون جاری است. درِسله ی کفتری از جا کنده شده. می‌روم که اعلامیه‌‌ها را بیرون بیاورم و آتش بزنم. ولی انگار همه چیز بهم ریخته است. تخم شکسته‌ی کفترها و لاشه‌ی تکه تکه‌ی جوجه‌‌ها وسط سله ریخته شده. دست می‌کنم اعلامیه‌‌ها را از پشت صندوق خالی طوقی بیرون ‌‌می‌آورم. دستم که از سله‌ی کفتری بیرون ‌‌می‌آید، از مچ قفل می‌شود و سرم را که بیرون ‌‌می‌آورم، طعم تلخ واکس پوتین و مزه‌ی شور خون، توی دهان و چشمم را پر می‌کند. گربه‌ی سیاه‌چشم سبز، که حالا پلنگ شده سرم را لای دندان‌‌هایش ‌‌می‌گیرد و حرکت ‌‌می‌کند. روی پشت‌بام بین لاشه‌ی کفترهایم کشیده می‌شوم. به زور چشمم را باز ‌‌می‌کنم تا جایی را ببینم. مسعود آن پایین توی کوچه زیر بازوی نسرین را گرفته و دارد دور ‌‌می‌شود. سر و صورت نسرین غرق در خون است. خون و دندان‌‌هایم را به بیرون تف می‌کنم. وسط خون و لاشه‌ی کفترها، نرسفید کاکلی دارد دم سیاهش را به زمین می‌کشد و ماده‌ی گلی زخمی‌را دنبال می‌کند، ” بق بق بق بقو ”
اسفند ۹۱ – بندرعباس

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

6 دیدگاه

  • نسترن بیگی says:

    خیلی داستان را دوست داشتم. زبان ساده و سرراستش همچنین بازی بین اتفاقاتی که برای کفترها می افتد و یکی کردن آن با اتفافاتی که برای راوی می افتد. بسیار ظریف انجام شده است.

    سپاس از ایرج جان عزیز برای این داستان بسیار خوب

  • ایرج بلوچی عزیزدر حالی این داستان را روایت می کند که دیگر جذابیت آرمانخواهی چپ گرایانه در قهقرای فرو پاشی بلوک شرق که پرچمدار اتحاد کارگران جهان بودند به سر آمده است. شاید, البته که جز این نیست, این داستان اگر پیش از یورش اندیشه ی جذابیت رو به فزونی لیبرالی و عقب نشینی خود انتخابی مدافعان اتحاد جهانی کارگران نوشته می شد از اقبال و توجه آن دسته قرار می گرفت که داعیه رهایی کارگران از یوغ سرمایه را داشتند.
    داستان در سال ۹۱ به رشته تحریر در آمده است. زمانی که بخش اعظم کارگران جهان بی آن که از وابستگی ی طبقاتی رهایی یابند , واجد خصلتهای قشری خورده بورژوایی شده اند. اما ساختار روایی و فضا سازی داستان به گونه ای است. که نشان از ماندن نویسنده در همان حال و هوا را می دهد. راوی پیش از تغییرات سیاسی و شکست خود پذیرندگی بلوک شرق به بهانه اصلاح نوع نگاه به جهان و مناسبات متغییر برای آمادگی رو در رویی با امپریالیسم از تاثیرات این سالها بدور بوده است.
    این داستان ضمن بر خور داری از تمامی ویژگی های یک داستان خوب و خلاق, تاریخ مصرف گذشته است. این داستان نشان می دهد که نویسنده دغدغه بهبودی وضع زندگی بخش وسیعی از مردم جهان را دارد! اما همانند همه ی شکست خورد ه های تاریخ, راه برون رفت از آن را نیافته است.
    درست است که این داستان بر پیروزی اهرمن صحه می گذارد و شکست تاریخی محتوم را می پذیرد. اما می خواهم باور کنم که ایرج عزیز با ( نر سفید کاکلی دارد دم سیاهش را به زمین می کشد و ماده گلی زخمی را دنبال می کند. بغ بغ بغ بغو, هنوز به تحقق مناسبات انسانی در جهان امیدوار است.

    • ایرج بلوچی says:

      از توجه تان به داستان بی نهایت سپاسگزارم محمد آقا. در مورد بقیه چیزها هم به قول هما میر افشار:

      حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتی
      در خاطری شکسته اسمی که از بر کردیم

  • این قصه نوستالوژی آرزوی نسلی ست که مثل همه بشریت به آرزویش نرسید!

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.