خانه / داستان / آثار ارسالي / پا شدگی (عبدالوهاب نظري)
Foot_of_the_Spring_Temple_Buddha

پا شدگی (عبدالوهاب نظري)

بزرگترین اسطوره ها و افسانه ها و حکایات ریشه در پا دارند.

«آن زمان که آدم پا بر زمین گذاشت »

« آن زمان که موسی پایش به خانه فرعون باز شد»

«آن زمان که آشیل پاشنه‌ی پایش جراحت برداشت»

«پاهای پرومته را در غل و زنجیر کردند»

«عیسی مسیح هرجا که پا می گذاشت صلح و آرامش می آورد»

«پیغمبر اسلام پاهایی داشت عطر آگین»

و من پاهایی داشتم که روز به روز بزرگ تر می شد، تمام بالا تنه ام را فرا می‌گرفت و گرایشاتم به سوی چیزهایی می رفت  مثل « کیک‌های پای سیب ، پای هلو، پای موز، سوپ پای مرغ، خورشت پای بوقلمون. پاستیل. پاستا.»

میل شدید به رفتن و حرکت کردن در من ایجاد شده بود.

در آرایشگاه

  • آقا صبر کنید تا اونطرف صورتتون رو بتراشم
  • نمی تونم. باید برم

در میوه فروشی

  • آقا بقیه پولتون
  • نمی تونم. نمیتونم بایستم

موقع عبور از خیابان

  • آقا صبر کن چراغ قرمز بشه. خودت رو به کشتن میدی.

نیرویی در پاهایم احساس می‌کردم که باید تخلیه می‌شد. پاهایم داغ می‌شد. سرخ می‌شد. جوری  که  فکر می‌کردم  حالاست خون بزند  بیرون. شبها، پاهایم  تن خوآب آلودم را از اینطرف اتاق می کشاند آنطرف  اتاق. دوباره از آنطرف  اتاق می ‌شاند  اینطرف  اتاق. تنه‌ام  روی هوا  معلق  بود  و پاهایم  قرص و محکم حرکت می‌کردند.

این تغییرات نه تنها از بیرون  بلکه درونم را تحت تاثیر قرار داده بود. این  برای من که شغلم نوشتن و تمرکز روی موضوعی مشخص بود، بسیار سخت بود چرا که تمام مکالمات و نوشته هایم ناخودآگاه به سمت پا کشیده می شد.

مکالمه ها

  • تعطیلات عید کجا می ری؟
  • به جایی که پاهام من رو یاری بکنه
  • چی؟
  • ببین دوست عزیز. بنظرم هیچی مثل این لذت بخش نیست که پاهام رو بذارم

روی ماسه های ساحل.

گفتگوی بعدی

  • سلام رفیق. اون مقاله ای که قرار بود راجع به آسیب های اجتماعی بنویسی

پس چی شد؟

  • ببین. آسیب ها خیلی گسترده هستن. اگر بخواهیم از جنبه های مختلف بررسی

بکنیم خیلی زمان می بره. خیلی از مشکلات خانوادگی ممکنه بخاطر تنگ  بودن کفش‌ها بوجود بیاد و خیلی از طلاق ها بخاطر خوب راه  نرفتن . فقر. اختلاس، قتل. اینها همه ریشه در پا دارن. ما اگر پاهای  خوبی  داشته  باشیم  و حواسمون باشه پاهامون  رو کجا  می ذاریم، هیچکدوم از این اتفاق‌ها  نمی افته. پا عاملی تاثیر گذار در زندگی بشره. پس اجازه بده با حوصله و سر فرصت اون مقاله رو بنویسم.

  • تو حالت خوبه رفیق؟
  • بله. فقط یک‌مقدار کفش‌هام برام تنگ شده.

فروشگاه کفش

  • یعنی هیچکدوم از کفش ها اندازتون نیست؟
  • نه
  • میشه پاهاتون رو ببینم؟

پایم را بالا آوردم و با دیدن قوزک پایم که تا نزدیکی زانویم گسترش پیدا  کرده بود گفت: «باید برید دکتر»

  • من فقط یک کفش اندازه پاهام از شما می‌خوام
  • همچین کفشی در این ابعاد گیر نمیاد مگر اینکه سفارش  بدیم براتون  بسازن
  • پس سفارش بدین

فروشنده شروع کرد به اندازه گرفتن.

وقتی تنهایی و کسی کاری به کارت ندارد همه چیز خوب است اما وقتی دیگران به زندگی‌ات سرک می‌کشند و به چیزهایی که کم کم باهاشان خو گرفته ای  با تعجب نگاه می‌کنند، احساس  ضعف  میکنی. افسردگی  می‌آید  سراغت  و این اتفاق زمانی برای من افتاد که یکی از دوستان، خودش را به خانه‌ام مهمان کرد. بوی  ادکلنش  داشت  خفه‌ام  می‌کرد. صورتش را تراشیده و کت و شلوار اتو کشیده به تن داشت. با یک رکابی و شلوار ورزشی روبرویش ایستاده  بودم. جوراب پوشیده بودم و پاهایم را پوشانده بودم مبادا انگشت‌های ورم کرده و برآمدگی قوزک پایم که تا ساق بالا آمده بود را ببیند.

موقع ورود گفت: «کفش هام رو در بیارم؟»

  • «هر جور پاهات راحته»

کفش هایش را بیرون آورد و نشست روی مبل. دوست من  درک  درستی  از پا نداشت چرا که پاهایش را روی هم انداخت و دستش را گذاشت روی  مچ  پایش. این کاملن اشتباه بود. پاها احتیاج به رها شدن  دارند.  پاها نه از آن ما که  از آن خودشانند. هیچ محدودیتی نباید برایشان قائل شد و گذاشتن دست روی پا، آن هم به این  شکل اجازه‌ی هرگونه  حرکتی  را  ازشان  می‌گرفت و مانع فوران خودانگیخته‌ی احساساتشان می‌شد. به همچین آدمی چه می‌توانستم  بگویم؟ چه نقطه‌ی مشترکی بینمان بود تا از ملال این دیدار بکاهد؟

برایش کیک پای سیب و چای آوردم. مشغول خوردن بود.

گفتم: «جورابها»

گفت: «چی؟»

گفتم: «جورابها مانع تنفس می‌شن»

شانه بالا انداخت وگفت: «شاید. نمی‌دونم»

  • درشون بیار
  • اما خودت هم جوراب پوشیدی
  • من هم درشون میارم

جورابها را بیرون آوردم و‌ از دیدن پاهای بزرگم وحشت کرد.

  • باید بری دکتر

چرا باید می‌رفتم دکتر؟ این چیزی بود که داشت اتفاق می افتاد. نباید جلویش را می‌گرفتم. شروع کردم به راه رفتن در طول و عرض خانه.

گفت: «حالت خوبه؟»

  • وقتی حرکت می‌کنم آره

گفت: «می تونی بشینی و صحبت بکنیم؟»

– نه. اما می‌تونیم با هم قدم بزنیم

چیزی نگفت.

گفتم: «جورابهات رو در بیار. پاچه هات رو بزن بالا. باید رها بشی»

شروع کردیم توی خانه قدم زدن. بدون یک کلمه حرف. به خودم که آمدم  متوجه شدم دوست شیک پوشم وسایلش را جمع کرده و رفته.

چیزی  که  باعث  شد  دست  به  قلم  ببرم و به  شرح  این واقعه بپردازم  یک تحقیرشدگی  تمام عیار بود. بعضی‌ها با تحقیرشدگی احساس شکست و ناکامی می‌کنند و به کنج انزوا پناه می‌برند. بعضی در این حالت می‌جنگند و مقاومت می‌كنند. حس و حال من ترکیبی از نوع اول و دوم بود. علی رغم اینکه به کنج  انزوا پناه  بردم  نیروی جنگیدن و مقاومت در من بیشتر شد. نوشتن برایم نوعی مبارزه بود.

ماجرای تحقیرشدگی

حس می‌کنی زمانش رسیده و باید حقیقت را بگویی گوشی را برمی‌داری و می‌گویی:

  • ببین عزیزم.من یک پا هستم

(سکوت طولانی )

  • یعنی چی؟
  • یعنی زانوهام تا روی شکمم بالا اومده و رونم چسبیده زیر چونه‌ام. صورتم دفورمه شده و افکارم تا محدوده‌ی خاصی اجازه ی خودنمایی پیدا می کنه.
  • عکست رو بفرست

می فرستی و دیگر جوابی نمی‌آید.

فکم را که باز می کردم با رانم برخورد می‌کرد و باعث مي‌شد نتوانم جمله‌ها را بخوبی ادا بکنم. تلفن را از برق کشیده بودم . مطمئنن شغلم را از دست داده بودم و  بعد از دو ماه خانه نشینی عزمم را جزم کرده بودم بزنم بیرون. شلوار را تا زیر چانه‌ام بالا کشیدم و کمربند را در بالاترین  نقطه محکم کردم. پالتو پوشیدم. اینکار عاقلانه‌تر بود و میتوانست از ظاهرم دربرابر نگاه‌ها و کلمات محافظت بکند. دگمه‌های پالتو را بستم. قدم زنان به سمت پارک رفتم. جلوی دکه‌ی روزنامه فروشی ایستادم. نگاهی به مجلات و روزنامه‌ها انداختم اما چیزی که می‌خواستم نبود. به مرد دکه‌ای گفتم:

  • مجله‌ی پاپیروس دارین
  • نه
  • سری مقاله‌های پاسکال رو چطور؟
  • ما مقاله نمی‌فروشیم
  • روزنامه پایندگان رو که دارین؟
  • نه

یک روزنامه برداشتم

  • شما که هیچی ندارین بیخود پاتون رو از گلیمتون  درازتر می‌کنین دکه می‌زنین

پول را پرت کردم جلوی پایش. روی نیمکتی نشستم و روزنامه را باز کردم. اما خواندنی در کار نبود و حواسم اینطرف و آنطرف بود مبادا کسی درحال دید زدنم باشد. دید چشم‌هایم کم شده

بود. آدم‌ها جلویم اینطرف و آنطرف می رفتند اما نه آنطور واضح. آنها را شبیه خط عمودی مي‌دیدم. بدون هیچ زاویه و زائده‌ای. همه تبدیل شده بودند به پا.

از جایم بلند شدم. نیمکت هم تبدیل شده بود به پا. پایی که بصورت افقی گذاشته بود و پاهای افقی دیگری که تا انتهای پارک چیده بودند. حالا پاها می‌رفتند و مي‌آمدند. روی پا می‌نشستند و بسته‌های خوردنی‌شان را بیرون می‌آوردند و پا می‌خوردند. ذرات پا در هوا شناور بود و همگی پا تنفس می‌کردیم. قدم‌ها را تند کردم. حتی مجسمه وسط پارک هم تبدیل  شده  بود به پا.

پارک  از دور، پای سبز و عظیمی بود که انگشت هایش هم مشخص بود. باید خودم را  به  خانه

می‌رساندم. در راه یک پا دیدم که پای کوچکی به بغل گرفته بود و پستانک لای انگشت‌هایش گذاشته بود. حالا که همه پا شده بودیم نیازی به مخفی کاری  نبود.

دگمه‌های پالتویم را باز کردم و نفس راحتی کشیدم. تمام پاها با داد و فریاد از اطرافم پراکنده شدند.

میلم به غذا از بین رفته بود . معده‌ام توانایی هضم نداشت و انرژی بدنم از حرکت تامین می‌شد. هر صدمتری که راه می‌رفتم به اندازه‌ی یکساعت انرژی وارد سیستم سوخت و سازی بدنم می‌شد. چیزی درحال رشد کردن در من بود.

توی سرم اینطرف و آنطرف می‌رفت و خارش عجیبی ایجاد کرده بود. سرم را می‌کوبیدم به دیوار. می مالیدمش اینطرف و آنطرف اما بی‌فایده بود . سرم به اندازه یک مشت کوچک شده بود.

صبح ها که از خواب بیدار می‌شدم  احساس می‌كردم همان آدم  قبلی‌ام و باید دوش بگیرم و زودتر برای رفتن به محل کار آماده بشوم. همینکه خودم را توی آینه می‌دیدم، وقتی بدنم را می‌دیدم که شکل استوانه‌ای شده با پنچ انگشت، واقعیت را می‌پذیرفتم.

کابوس‌ها دست از سرم بر نمی‌داشتند. خودم را در قفس آهنی می‌دیدم. آدم‌ها دور قفس جمع بودند. با انگشت به همدیگر نشانم می‌دادند  و  می‌خندیدند. هرچه دم دستشان بود پرت می‌کردند طرفم.

فریاد می‌زدم: «نزنید. نزنید. من فقط یک پا هستم.»

 

 

دیگر امیدی به ادامه دادن این یادداشت نیست. انگشت‌ها و مچ دستم در حال جذب شدن هستند و بزودی به پایم می‌پیوندند. خودکار مدام از دستم می‌افتد. این آخرین سطوری است که می‌نویسم. امروز صبح که پنجره را باز کردم فقط یک پای بزرگ جلویم دیدم که راه ورود و خروج هوا را گرفته بود. سعی کردم با سرم هلش بدهم عقب اما بی‌فایده بود. قوزکش  وارد  خانه  می‌شد.

خودم را عقب کشیدم. پا بزرگتر و بزرگتر می‌شد. تمام فضای هال و پذیرایی را پر می‌کرد.خودم را به اتاق رساندم. در را قفل کردم.

ناراحت نیستم. در این سیر تکاملی به پختگی رسیدم و با آغوش باز بسوی پا شدن گام برداشتم  و آماده ام زیر آواری از پا مدفون بشوم. با زحمت دم و بازدم مي‌دهم. میدانم بزودی قدرت نفس کشیدن را ازدست خواهم داد و آنموقع به کمال می‌رسم. تنها پای متفکر در دنیا بودم. تنها پایی که نفس می‌کشید، می‌خوابید، کابوس می دید و حالا می‌میرد.

صدای از هم متلاشی شدن آرام آرام در را می‌شنوم و می‌دانم تا لحظاتی دیگر می‌شکند. تا آن لحظه منتظر می‌مانم.

 

 

 

 

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

ماینکن یا فشن یا شاعر یا پنجره پاکنی در نیویورک؟

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. ...

یک دیدگاه

  1. عبدالوهاب نظری از نویسندگان صاحب سبک در ادبیات داستانی کشور است. ویلچر نوشت های نظری در دنیای مجازی و چاپ مجموعه داستان ” خسته ام، فقط همین” او توانسته جایگاه او را در بین نویسندگان خلاق ایران تثبیت نماید. نظری در حال حاضر از مدیران انجمن داستان هرمزگان بوده و نشست های داستان خوانی عمومی را مدیریت می کند. داستان کوتاه ” پا شدگی” او که در فضایی سوررئال روایت می شود، نشان از قدرت قلم و شناخت او از سبک های ادبی نوین دارد. از احسان رضایی عزیز و سایت کافه داستان بابت همکاری و همدلی با نویسندگان هرمزگانی نهایت قدر دانی و سپاس را دارم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>