Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

پایکوبی (م.ح عباسپور)

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  پایکوبی (م.ح عباسپور)

خیره شده بود به سقف، به تیرهای چوبی سقف و داشت به گوهر نگاه می کرد. گوهر همه جای خانه بود، توی اتاق، لای چوبهای سیاه سقف، روی پله ها، توی اتاق خاتون، زیر درخت سیب … .

خیلی وقت بود که کسی داخل این خانه نیامده بود. بوی نا گرفته بود خانه، بوی مرگ. فکر کرد تا به حال چند بار این چوب ها شمرده باشد خوب است. سیاه شده بودند. هنوز زیاد با هم حرف نزده بودند اما فکر می کرد او تنها کسی است که قادر است این خانه ی خاموش را روشن کند. هنوز چیزی از خاتون نگفته بود. گفته بود که یک مادر پیر دارد که زیاد حرف نمی زند، که کاری به کار هیچ کس ندارد. فقط همین ها را گفته بود و خیلی چیزها را نگفته بود. نگفته بود خاتون خوب نمی بیند. اصلا نمی شنود. حرف زدنش جور خاصی است؛ که هیچ کس نمی فهمد. با کلمه هایی حرف می زند که انگار مال هیچ زبانی نیستند. انگار کلمه ها دو تا یکی شده باشند. انگار ساییده شده باشند. در مورد گوهر هم چیزی به خاتون نگفته بود. فقط گفته بود که بهتر است کمتر حرف بزند. گفته بود: «خانه نیاز دارد به یک تحول درست و حسابی.» گفته بود: «شاید هم بهتر باشد بروند یک خانه ی بزرگ تر.» برای خود الیاس هم دل کندن از این خانه کار ساده ای نبود. پدرش را به یاد می آورد که یک روز غروب چند درخت کاشته بود که حالا تقریبا همه خشک شده بودند. روی پله ها نشسته بود و داشت  ریگ ها را داخل حوض پرت می کرد. ترسید این یکی هم یکی از همان ها باشد. گفته بود: «فکر کن هیچ اتفاقی نیفتاده، فکر کن اصلا ما همدیگر را ندیده ایم» و رفته بود. گفته بود: «اگر واقعا دوستم داری به خاطر من خودت را کنار بکش.» و الیاس خودش را کنار کشیده بود. و این شده بود یک شکاف پر نشدنی. شده بود ترس از دیگران. شده بود پناه بردن به زاویه های تاریک آن خانه و شمردن تیرهای سقف و زندگی با سایه هایی که هرچه از شب می گذشت صدای پاهایشان بالا می گرفت و قاه قاه ِ خنده اشان بند نمی آمد. گوهر آمده بود که او را از سایه ها جدا کند، او را از سیاهی ها، از این همه سیاهی، از این همه سکوت.  هفت سال پیش که توی یک روز زمستانی دور کرسی نشسته بودند و داشتند در مورد آینده ی الیاس حرف می زدند. پدرش اسم یکی از برادر زاده هایش را آورده بود و الیاس نتوانسته بود داخل خانه بماند و با غیظ در را به هم کوبیده بود و رفته بود. چون همان وقت ها تازه با یک نفر دیگر آشنا شده بود به اسم زیبا. بعد که برگشته بود همه چیز به هم ریخته بود انگار. دور و بر خانه اشان پر شده بود از آدم و خانه داشت می سوخت. روی جسد پدرش یک پارچه ی سفید کشیده بودند و نیمی از مادرش هم سوخته بود. یک روز سرد زمستانی قسمتی از سقف پایین آمده بود. اگر خانه مانده بود، اگر غیظ نمی کرد و بیرون نرفته بود … . الیاس خودش را مسبب مرگ پدرش می دانست و به انتقام  قسم خورده بود هیچ وقت زن نگیرد. هفت سال گذشته بود و الیاس توی این مدت حتی یک بار به روی کسی نگاه نکرده بود. از زن جماعت، از آدم جماعت نفرت داشت. پناه آورده بود به سایه ها. به نقش های روی دیوار که از سیاهی های آن حادثه ی نحس به جا مانده بودند. سایه ها او را به جمع خودشان راه داده بودند. سایه ها هر کسی را راه نمی دادند اما او را به جمع خودشان راه داده بودند. یکی از آن ها شده بود.  با هم می رقصیدند. با هم حرف می زدند. الیاس با سایه ها حرف می زد و حرف های آن ها را می نوشت اما جایی بروز نمی داد. نمی خواست کسی بفهمد  که او دارد می نویسد. بعد که آن ها را می خواند لذت می برد. بعضی وقت ها هم نمی فهمید چه نوشته است. بعضی وقت ها هم خسته می شد و همه چیز را به هم می ریخت. نوشته ها را آتش میزد و دیوارها و سقف سیاه تر می شدند و سایه های تازه ای وارد زندگی اش می شد. اما این بار گوهر بود. سایه نبود. از بیرون آمده بود.  دستش را لمس کرده بود. به او گفته بود: «دوستش دارد» این را نگفته بود با چشم هایش گفته بود که پشت آن ها کوهی از شرم خوابیده بود. گوهر نه سایه بود و نه یکی از همان ها که آدم را قال می گذارند. هفت سال پیش هم یک نفر به او گفته بود: «دوستش دارد» بعد یک هفته نگذشته بود که گفته بود: «دورش را برای همیشه خط بکشد.» باید به خاتون می گفت که یک نفر به نام گوهر پیدا شده که حاضر است با او زندگی کند. که حاضر است با همه ی نداشته هایش بسازد. این را خودش گفته بود. می ترسید اسم گوهر را بیاورد خاتون از خوشحالی از حال برود. اما چاره ای نبود باید می رفت و این خبر خوب را به خاتون می داد.

بلند شد. در باز بود. خاتون دراز کشیده بود. به ساعت نگاه کرد. عقربه ی کلفت روی چهار بود. به بیرون نگاه کرد. سیاهی کم رنگ شده بود. شب بود و شب نبود. داشت صبح می شد. رفت بالای سر خاتون. چندبار آرام اسمش را صدا کرد: « خاتون خاتون!» بعد تکانش داد. محکم تر. داشت عصبانی می شد. بعد دستش را گرفت. یخ زده بود. دست های خاتون یخ زده بودند. به سختی می شد انگشت هایش را تکان بدهد. نمی خواست فکر کند که مرده است. پتو را کشید روی خاتون و بر گشت. کی آمده بود که صدای پایش را نشنیده بود؟ او که تمام شب بیدار بود. فکر نمی کرد که مرگ این اندازه  آرام بیاید. این اندازه ترسو باشد.

مثل یک دزد آمده بود و کار خودش را کرده بود و رفته بود. درست همان وقت ها که داشت از گوهر، از تصویرهای گوهر، از خنده ها و حرف هایش پر می شد کمی آنطرف تر …  خاتون از زندگی خالی شده بود. سرد شده بود. و نور ماه که پریده رنگ تر از همیشه به داخل ایوان خزیده بود داشت به جسم سرد خاتون که حالا زیر پتو مچاله شده  بود نگاه می کرد و به الیاس که دوباره عاشق شده بود و دوباره بد آورده بود. دید زیر نور کم رنگ ماه تیرهای چوبی سقف دارند می خندند و سایه ها که با حرارت هر چه تمام تر «چوپی» گرفته بودند و الیاس شروع کرد به سرفه کردن میان آن همه گرد و خاک، شروع کرد به سرفه کردن. نمی توانست از آن ها خواهش کند آرام تر برقصند. خواست بگوید به خاطر خدا، به خاطر خاتون ، کمی آرام تر فقط  گفت: «آرام تر کمی آرام تر» اما کسی نشنید. انگار کسی نشنیده بود. گرد و خاک هر لحظه بلند تر می شد.

 

 

 

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.