Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

هنر داستان نویسی، مصاحبه با کامیلو خوزه سلا (۱)، برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۹، برگردان: غلامرضا آذرهوشنگ

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 2 سالقبل2دیدگاه‌ها
خانه  /  با هنرمندان  /  هنر داستان نویسی، مصاحبه با کامیلو خوزه سلا (۱)، برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۹، برگردان: غلامرضا آذرهوشنگ

یادداشت مترجم

(Camilo José Cela, 1916 – 2002)
کامیلو خوزه مانوئل خوان رامون فرانسیسکو دِ گرونیمو سلا ترولوک(۲) ، معروف به کامیلو خوزه سلا، یکی از پرکارترین و معروف ترین نویسندگان پس از جنگ داخلی اسپانیا است.
کامیلو خوزه سلا (نویسنده، شاعر، روزنامه نگار، مقاله نویس، ویراستار، نقاش و بازیگر) در سال ۱۹۱۶ در روستای “ایریا فلاوا” Iria Flavia واقع در کرونا La Coruña از توابع گالیسیای Galicia اسپانیا، در یک خانواده‌ی ثروتمند از مهاجران انگلیسی- ایتالیایی به دنیا آمد. پدرش اسپانیایی بود و مادرش انگلیسی. او در سال ۱۹۲۵، زمانی که ۹ سال داشت به اتفاق خانواده‌اش به مادرید نقل مکان کرد. و در مدرسه‌‌ای کاتولیکی شروع به تحصیل کرد. او از ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۲ به آسایشگاه مسلولین فرستاده شد و این فرصتی بود برای او تا بیشترِ اوقاتش را به مطالعه بپردازد.
در سال ۱۹۳۴، سلا برای تحصیل در رشته‌ی پزشکی به دانشگاه پزشکی کامپلوتنس مادرید رفت، اما به زودی آن را ترک کرد و به عنوان مستمع آزاد در کلاس های دانشکده‌ی هنر همین دانشگاه شرکت کرد، جایی که پدرو سالیناس Pedro Salinas در آن‌جا ادبیات معاصر را درس می‌داد. سلا اولین اشعارش را به سالیناس نشان داد و او توصیه کرد که سلا کار نویسندگی را دنبال کند. او همواره تاکید می‌کرد، اگر به خاطر سالیناس نبود، نوشتن را جدی نمی‌گرفت.
او در دانشکده هنر با آلونزو زامورا وینست Alonso Zamora Vicente، ماریا زامبرانوMaría Zambrano و میگوئل هرناندز Miguel Hernández دوست شد و از طریق آنان با هنرمندان دیگر آن زمان اسپانیا آشنا شد. این دوره‌ی زندگی او با آغاز جنگ داخلی اسپانیا (۱۹۳۶) به پایان رسید و سلا به سوی ناسیونالیسم فرانکویی روی آورد و به خدمت ارتش درآمد. اما در جنگ زخمی‌شد و در بیمارستان بستری گردید.
او در همین زمان، اولین کتابش را که مجموعه شعری به نام “قدم زدن در روشنایی مشکوک روز” Treading the Dubious Dayligh بود به اتمام رساند. پس از زخمی‌شدن در دوره ی خدمت سربازی و در دوران نقاهت کوتاه مدت، به عنوان بازرس رسمی‌مطبوعات (سانسورچی) مشغول به کار شد. سلا در سال ۱۹۴۰ به دانشکده‌ی حقوق رفت و شروع به تحصیل در این رشته کرد. در همین زمان اولین کتابش “خانواده پاسکوال دوآرته” را در بهبوهه‌ی ناامیدی و زندگی پر هرج و مرج پس از جنگ داخلی اسپانیا، برای چاپ آماده کرد، اما تا سال ۱۹۴۲ امکان چاپ آن را پیدا نکرد. این رمان پس از انتشار و قبل از آن که توسط مقامات توقیف شود، به سرعت به فروش رفت و با استقبال خوانندگان و منتقدین روبرو شد. این موفقیت عاملی شد تا سلا از تحصیل در رشته‌ی حقوق دست بکشد و به طور حرفه‌‌ای نویسندگی را انتخاب کند.

کتاب “خانواده ی پاسکوال دوآرته”، رمانی است درباره‌ی زندگی پر درد و رنج یک روستایی زحمتکش، که خانواده اش را از دست می‌دهد و کارش به جنایت می‌کشد. رمانی که زندگی مردم آن زمان را در روستاها با “رئالیسمی‌خشن”، ماهرانه به تصویر می‌کشد. بعدها، رمان “خانواده پاسکوال دوآرته” چنان جایگاهی پیدا کرد که امروزه آن را نقطه‌ی شروع تاریخ ادبیات پس از جنگ اسپانیا به شمار می‌آورند. آن گونه که هیأت داوران آکادمی‌نوبل، به هنگام اعطای جایزه‌ی نوبل ادبیات به خوزه سلا، رمان “خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته” را محبوب‌ترین اثر داستانی اسپانیولی‌زبان پس از دون کیشوت ِسروانتس نامیدند.

خوزه سلا توانست به سرعت موقعیت و شهرت خود را به عنوان یک نویسنده و رمان نویس مطرح با شایستگی هر چه تمام‌تر با انتشار آثاری چون: “ابرهای گذرا”، “گالیسیایی و خدمه‌اش”، “آسایشگاه”، “ماجراهای تازه و بدبیاری‌های لاساریو دو تورس”(۱۹۴۴)، و اولین سفرنامه‌اش “سفر به آلکاریا”(۱۹۴۸) تثبیت کند.
از سال ۱۹۴۴تا ۱۹۴۸، سلا با همسر اولش ماریا دل روزاریو ازدواج کرد؛ نوشتن یکی دیگر از شاهکارهایش “کندو”Hive را آغاز کرد، تنها پسرش متولد شد، دو نمایشگاه نقاشی برپا کرد و “سفر به آلکاریا” را منتشر کرد.
در سال ۱۹۵۱ رمان “کندو”، یکی دیگر از شاهکارهایش، را منتشر شد و به سرعت مورد غضب دستگاه حاکمه و کلیسا قرار گرفت. اما این رمان که یک وقایع نگاری چند پاره است با شخصیت های متعدد، همراه با نوآوری و داستانی درباره‌ی مادرید پس از جنگ، شهرت سلا را در بین مردم و منتقدین به اوج رساند.
خوزه سلا همواره روابط خود را با روزنامه‌ها و مجلات گوناگون به مناسبت های مختلف حفظ کرد. در سال ۱۹۵۱، به دلیل آن که انتشار آثار او در اسپانیا ممنوع شده بود، شاهکارش “کندو” را در آرژانتین به دست چاپ بسپارد. ممیزین رسمی‌از آن جا که نتوانسته بودند نقش درخشان و پر نفوذ ادبی خوزه سلا را کمرنگ کنند و به شدت عصبانی شده بودند، ارتباط او را با انجمن روزنامه نویسان ممنوع کردند و این کار به معنای آن بود که نام او نباید در هیچ رسانه‌‌ای منتشر شود. اما خوزه سلا بدون آن که پا پس بکشد، به کارش ادامه داد و دو رمان دیگر را منتشر کرد: “خانم کالدول با پسرش سخن می‌گوید”(۱۹۵۳) و “بلوند”. سپس او با هوشیاری و شاید با یادآوری سرنوشت نویسندگان معترض اسپانیایی هم چون فدریکو گارسیا لورکا، تصمیم گرفت خود را از فضای مسموم و نفرت انگیز مادرید دور کند. بنابراین شبه جزیرهی ایبریا را ترک کرد و با خانواده اش، روزاریو و کامیلو خوزه، پسرش، در جزیره‌ی مایورکا سکنی گزید. این انتخابی بود در مقابل سرنوشت تبعید شدن، همان گونه که بسیاری از نویسندگان آن زمان اسپانیا بدان محکوم شدند. او سپس مجله‌ی ادبی “برگ‌هایی از سان آرمادوس(۳)” ، (۱۹۵۶-۱۹۷۹) را پایه‌گذاری کرد و کتاب‌هایی را با ویراستاری‌های ارزنده منتشر کرد. خوزه سلا که از فجایع رژیم فرانکو سرخورده شده بود، با گرفتن مواضع ضد فاشیستی در این مجله در کنار مردم قرار گرفت، آن چنان که به زودی این مجله به تریبونی برای مخالفان فرانکو درآمد.
در سال ،۱۹۵۷ با توجه به شهرت او که دیگر از مرزهای اسپانیا فراتر رفته بود، و با همه‌ی مخالفت‌های موجود، ناگزیر او را به عضویت آکادمی‌سلطنتی اسپانیا پذیرفتند.
سال‌هایی که او در مایورکا سپری کرد، سال‌های پرثمری بودند و او آثار خود را یکی پس از دیگری به دست چاپ سپرد: “گل سرخ”، و کتاب چندی جلدی “واژه نامه سری” ( ۱۹۶۸)، که گردآوری واژه های “غیر قابل چاپ” اما کاملا شناخته شده‌‌ای از کلمات و عبارات عوامانه بود، رمان “کامیلو مقدس ۱۹۳۶”(۱۹۶۹) و “برگزاری مراسم عیدپاک در تنبرا” از دیگر کتاب های او در این دوره است.
در سال ۱۹۷۷، سلا پس از اعلام وفاداری به شاه و کشور، به عنوان سناتور سلطنتی برگزیده شد، و این فرصتی برای او ایجاد کرد تا به مقابله با رژیم فرانکو و سانسور خشن حکومتی بپردازد. او که نمی‌خواست تصویرش را به عنوان یک فرد مزاحم و دردسرساز تغییر دهد، کتاب جسورانه‌‌ای را با بهره گیری از زبانی بی‌پروا و هتاک، تحت عنوان “یادداشت‌های وقایع عجیب دیک آرکیدونایی”Chronicle of the Extraordinary Event of Archidona’s Dick به نگارش درآورد. به دنبال این کتاب، اثر دیگر او در همین زمینه، با نام “سلستینا” La Celestina منتشر شد که هتک حرمتی بود نسبت به متون کهن.
پس از این دوره و انتشار آثار پر نیش و کنایه‌‌ای در مورد دوران فئودالیته، سلا یک بار دیگر به سوی ادبیات جدی روی آورد و در سال ۱۹۸۳، رمان “مازورکایی برای دو مرده” را منتشر کرد. رمانی با ساختاری پیچیده، در مورد عشق و مرگ که وقایعش در گالیسیا در سال های جنگ داخلی می‌گذرد. این رمان جایزه ادبیات ملی را در سال ۱۹۸۴ از آن خود کرد. در ۱۹۸۶، او به منطقه آلکاریا بازگشت تا “سفرنامه‌ی جدید آلکاریا” را بنویسید. اما این سفر مانند قبل با پای پیاده و کوله‌‌ای بر پشت نبود، بلکه سوار بر یک رولز رویس و به همراه یک راننده‌ی زن و جذاب. سفری کاملا اشرافی.
سلا توانست با شایستگی‌های خود تمامی‌ جوایز ادبیات اسپانیا را به دست آورد. در ۱۹۸۷، جایزه‌ی آستوریاس “Príncipe de Asturias de las Letras” و در سال ۱۹۸۹، جایزه‌ی نوبل را به خاطر مجموعه آثارش دریافت کرد. در سال ۱۹۹۴ جایزه‌ی “Planeta ” (پالنتا)، را به خاطر رمان تازه‌اش “صلیب مقدس آندریو” و بالاخره در سال ۱۹۹۶ پر اعتبارترین جایزه‌ی ادبیات، “جایزه‌ی سروانتس” را از آن خود کرد.
سلا به ادبیات اسپانیایی جان تازه‌‌ای بخشید. ویژگی آثار ادبی او ، در رمان‌ها، داستان‌های کوتاه و سفرنامه‌ها، نوآوری و تجربه‌گرایی هم در فرم و هم در محتوای بود. سلا هم‌چنین به نوشتن نقدهایی که به سبک روایی بوده و نام رئالیسم خشن (تِرِمندیسموtremendismo) را به خود گرفته، معروف است. سبکی که تمایل به تاکید بر خشونت و گروتسک تصویری دارد.
قدرت سلا در مشاهده‌گری و مهارت توصیفات پر رنگ، در سفرنامه‌هایی که درباره‌ی روستاهای اسپانیا و کشورهای آمریکای لاتین نوشته است، به چشم می‌خورد. مهمترین این سفرنامه‌ها، “سفر به آلکاریا” Journey to the Alcarría (1948)،”از مینو تا بیداسوا” (۱۹۵۲) و “یهودی ها، مسلمانان و مسیحیان” Jews, Moors, and Christians (1956) می‌باشد. او پس از سفر دومش به آلکاریا، “سفری تازه به آلکاریا” (۱۹۸۶) را نوشت. در میان داستان‌های روایی کوتاه او “ابرهای گذرا” (۱۹۴۵)، و چهار داستان کوتاه که در یک کتاب گردآوری شده اند با نام “آسیای بادی و داستان‌های کوتاه دیگر”The Windmill and Other Short Fiction (1956) دیده می‌شود. او هم چنین از خود مقالات، اشعار و خاطره نویسی‌هایی به جای گذاشته است.
خوزه سلا در سال ۱۹۹۰ از همسر اول خود جدا شد تا با مارینا کاستانو که روزنامه نگار بود ازدواج کند. خوزه سلا در ۱۷ ژانویه سال ۲۰۰۲ در اثر بیماری قلبی – عروقی درگذشت. جسد او را در روستای زادگاهش، ایریا فلاوا به خاک سپردند.
***

مصاحبه‌گر مجله ی پاریس ریویو: والری میلز Valerie Miles

مصاحبه‌گر
شما گفته‌اید که ادبیات اغلب”یک فریب است، فریبی در امتداد فریب های دیگری که انسان با آن‌ها زندگی می‌کند.” آیا تلاش شما در نوشتن “بدون فریب”، مبنایی بوده است برای نوشتن رمان‌های صریحی چون “کندو” و “خانواده‌ی پاسکوال دو آرته”؟
سلا
خوب، نمی‌دانم دلیلش این بوده یا نه، اما تصور نمی‌کنم نویسنده‌ بتواند به خودش اجازه‌ی فریب دادن، یا کلک زدن، یا در لفافه حرف زدن و از نقاب استفاده کردن را بدهد.
مصاحبه‌گر
شما برندهی جوایز مهم ادبی شده‌اید، از جمله جایزه ملی ادبیات در سال ۱۹۸۵، جایزه‌ی آستوریاس Premio Príncipede Asturias درسال ۱۹۸۷، و جایزه پلانتا Planeta، در سال ۱۹۹۴ و جوایز دیگر. اما، می‌توانم تصور کنم که بردن جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۹ بیشترین خوشنودی را برای شما به همراه داشته است.
سلا
در واقع، جوایز اندکی را به دست آورده‌ام. من یکی از کوچکترین نویسندگان اسپانیایی هستم، این کاملا اتفاقی بوده که توانسته‌ام جوایز مهمی‌ را ببرم. اما، این هم درست است که بردن جایزه نوبل ادبیات برایم افتخار بزرگی بوده است.
مصاحبه‌گر
سخنرانی نوبل شما تقدیم شده است به کارهای ادبی خوزه گوتیرز سولانای (José Gutíerrez-Solana ) نقاش. او یک تصویرگر کتاب است و کارهای ادبی‌اش به خوبی شناخته نشده است. به نظر می‌رسد شما او را شایسته تحسین می‌دانید.
سلا
بله، درست است. من هم کارهای تصویری‌اش را تحسین می‌کنم و هم کارهای ادبی‌اش را. همیشه گفته‌ام، هر صفحه‌ای که سولانا نوشته است بازتابی است از تابلوهای او، و تابلوهای او بازتابی است از کارهای ادبی‌اش. اگر شما به سرعت هم این بازتاب را درنیابید، کافی است نگاهتان را به آن‌ها بدوزید تا آن را دریابید. سولانا یکی از نویسندگان فوق‌العاده‌ای بود که شش کتاب خلق کرد، با صفحاتی درخشان. اما متاسفانه اسپانیا آن چنان کشور تنگنظری است که نمی‌تواند ایده‌های یک نفر را در دو زمینه‌ی کاری مختلف بپذیرد. مثلا، اگر فردی نویسنده‌ی خوبی باشد، در این صورت نمی‌تواند بازیگر خوبی در بازی بریج باشد، یا یک گلف باز شگفت انگیز. نه، این ممکن نیست. در مورد سولانا این مطلقا واهی است. او هم نقاش خوبی بود و هم نویسنده‌ای بزرگ. اما به مثابه یک نویسنده، کسی توجه لازم را به او نکرد و این پسندیده نیست، چرا که کارهای او واقعا ارزشمند است.
مصاحبه‌گر
“سال بلو” یک بار نوشت که شما خودتان را در وضعیت تناقض‌آمیزی قرار داده‌اید. از یک سو به ادبیات حمله می‌کنید و از سوی دیگر خودتان به نوشتن رمان مشغول هستید. نظر شما در این باره چیست؟
سلا
خوب، شاید حق با او باشد، واقعا نمی‌دانم. من بر این باور هستم که ادبیات همیشه یک فریب است. ترومن کاپوت Truman Capote که یکی از دوستان من بود، در مصاحبه‌ای که با من داشت و برای هفته نامه‌ای‌که در تانگیر منتشر می‌شد، به نام اسپانا؛ به من گفت آرزو داشته رمان “خانم کالدول با پسرش سخن می‌گوید” را او می‌نوشت. اما این امکان ندارد نویسنده‌ای بتواند چیزی را بنویسید که دیگران آن را نوشته‌اند. در مورد بلو شاید این کار شدنی باشد، اما من واقعا این را نمی‌دانم.
مصاحبه‌گر
بسیاری از منتقدین اظهار کرده اند که رگه‌های اگزیستانسیالیستی در کارهای شما وجود دارد؛ و این باور که انسان‌ها نهایتاً مسئول اعمال خویش هستند. بلو همان‌جا بیان داشته است که در کارهای شما تئوری چندانی وجود ندارد، و شما تلاش نمی‌کنید پیام‌های اگزیستانسیالیستی، سکسوآل یا سیاسی را منتقل کنید.
سلا
بدون شک درست است.
مصاحبه‌گر
بر این اساس آیا شما فکر می‌کنید که نویسنده در مقابل خوانندگانش دارای مسئولیت اجتماعی است؟
سلا
نه، نویسنده باید در برابر خودش و وجدانش مسئول باشد. یعنی در مقابل وجدان شخصی‌اش بسیار حساس باشد و جایگاه خودش را بخوبی بشناسد.
مصاحبه‌گر
آیا با این نظر بلو موافقید که نوشته های شما را، که با شرح جزییات خشن‌ترین رفتارهای انسانی، در عین صراحت و نادیده گرفتن احتمال آزار دیگران همراه است، می‌توان با نوشته‌های ژان پل سارتر یا آلبرتو موراویا مقایسه کرد؟
سلا
مطمئن نیستم. خوب، بله، آن‌ها هر دو از دوستان من بوده‌اند، و بیش از همه، موراویا. جای تاسف است که موراویا هیچگاه جایزهی نوبل را دریافت نکرد. او به طور قطع استحقاقش را داشت . فکر می‌کنم، آن چه را که ما نویسندگان در باره‌ی یکدیگر می‌گوئیم در واقع بسط آن چیزی است که دلمان می‌خواهد حقیقت داشته باشد‌؛ اما ممکن است که کاملا هم درست نباشد. در این‌جاست که پای مسئولیت به میان میاید، یعنی تعهد در پیشگاه وجدان. و این چیزی است که من دقیقاً به آن اشاره کردم. هیچ چیز غم‌انگیزتر از آن نیست که نویسنده‌‌‌ای مجبور شود به خدمت اربابی درآید. این به راستی وحشت‌آور است. چون نویسنده انتخاب دیگری ندارد و مجبور است از طریق کارهایش ارتزاق کند. ببینید چه اتفاقی برای هنرمندان در دوره‌ی استالین رخ داد. حالا استالین یا هر فرد دیگری. کسی روزی بخشی از کتاب رکوردهای گینس را به من نشان داد . می‌دانید، بیشترین مجسمه‌هایی که در طول حیات بشری ساخته شده‌اند، مجسمه‌های استالین بوده است. او دستور می‌داد، مجسمه های مرا بسازید! و آن‌ها هم باید این کار را می‌کردند. اما بعد متوجه می‌شدند که همه‌ی آن مجسمهها را با خشم خرد کرده است. این یک حماقت محض بود و دیگر کسی نباید اجازه دهد که چنین وقایعی دوباره تکرار شود.
مصاحبه‌گر
بنابراین نویسنده هرگز نباید اجازه دهد که در یک موقعیت یا وضعیت ساختگی گرفتار شود.
سلا
ببینید، هیچ چیز مضحک‌تر از آن نیست که مثلا – نمی‌خواهم از کسی اسم ببرم – اما اجازه بدهید این را بگویم، نویسنده‌ای که خودش را “پیشرو” جا میزند، یا وانمود می‌کند که فقیر است، در حالی که از همه بیشتر پول دارد، یک آدم متظاهر بیش نیست. یک روز خانمی، یک خانم خیلی شیک فرانسوی به من گفت: سبک زندگی و سلایق شما شبیه یک بانکدار است. در جوابش گفتم، من بانکدار نیستم و سکه‌ی طلا هم ندارم، اما به آن نیازی هم ندارم. من برای داشتن یک زندگی راحت به اندازه‌ی کافی پول دارم. پس چرا باید کاری کنم که به نظر آدم فقیری جلوه کنم؟ توجه داشته باشید که این کار به جز دورویی هیچ معنای دیگری ندارد. اگر من به عنوان مثال نام نویسنده‌ای را در این مورد اعلام کنم، ممکن است شما هم بگوئید که حق به جانب من است. اما او از دست من عصبانی خواهد شد، بنابراین اسمش را نمی‌گویم.
مصاحبه‌گر
شما اعلام کرده‌اید که هدفتان از ادبیات “لمس جراحات با انگشتان” است و “نوشتن بدون هرگونه سیاست بازی یا بازی با کلمات”. این به نظر شما در راستای همان عقیده‌ی “ادبیات بدون فریب” است؟
سلا
خوب، این آرزوی من است. این که به آن دست پیدا می‌کنم یا نه، نمی‌دانم. اما یقینا یکی از اهداف من است.
مصاحبه‌گر
فکر می‌کنید بزرگترین جایزه‌ای که برده‌اید و بدترین انتقادی که تا کنون به شما شده است چه بوده است؟
سلا
خیلی چیزها در باره‌ی من گفته شده است، از این که “من یک نابغه هستم”، تا این که”من یک ناتوان ذهنی” هستم. حداقل یکی از این دو مورد باید نادرست باشد.
مصاحبه‌گر
آیا این شما را نارحت می‌کند که بگویند ناتوان ذهنی هستید.
سلا
نه، نه. نباید به این حرف‌هاتوجه کرد. و از آن‌جا که نویسنده به شخصه توانایی آن را ندارد که چهرهی واقعی خودش را به عموم نشان دهد، بهتر است – من در مورد خودم صحبت می‌کنم، نه دیگران – چیزی را بنویسد که فکر می‌کند باید در مورد آن حرف بزند. این که بعداً مشخص شود درست گفته است یا خیر، مسئله‌ی دیگری است. شما نباید خیلی نگران باشید که خوانندگان یا منتقدان دربارهی شما چه میگویند و گرنه فردیت خودتان را ازدست خواهید داد. این خیلی روشن است.
مصاحبه‌گر
پس نویسنده باید در مورد این گونه اظهارنظرها مقاوم باشد؟
سلا
نه، همه باید این گونه باشند. فکر نمی‌کنم اصلا موضوع مربوط به پوست‌کلفتی یا مقاومت باشد. این یک نحوه‌ی برخورد است. آن چه که حائز اهمیت است، این است که من کی هستم. این موضوع مرا خیلی نگران می‌کند. یک بار دیگر می‌گویم، وجدان نامی‌است برای این پدیده. و اگر من برخلاف آن عمل کنم، پس وجدانم را زیرپا گذاشته‌ام. اما هر چیزی که به وجدان مربوط می‌شود، موضوعی است به شدت ذهنی. در میان خوانندگان بی‌شماری که یک نویسنده می‌تواند داشته باشد، سلایق متنوع و گوناگونی وجود دارد. هر خواننده‌ای به یک موضوع معین به شکل خاص خودش نگاه می‌کند و اغلب هم با نیت خوب و تحت تاثیر فضای پیرامونی‌اش. اما در مورد هر موضوع خاصی، هر چند کوچک، همیشه نگرش‌های متفاوتی وجود دارد. به هنگام نوشتن نمی‌شود تمامی‌این موارد را مدنظر داشت.
مصاحبه‌گر
به نظر شما، آثارتان توسط خوانندگان به خوبی درک شده اند؟
سلا
شاید در اسپانیا این اتفاق افتاده باشد، اما در خارج از اسپانیا، واقعا نمی‌دانم. بدیهی است که ترجمه‌ همیشه مشکل بوده‌ و همان طور که گفته شده “مترجم خائن است(۴) “؛ بله، مترجم هم می‌تواند خائن باشد، هر چند نه عامدانه و اغلب نیمه آگاهانه. من بعضی ترجمه‌ها را دیده‌ام که مطلقا مزخرف بوده‌اند. اما این هم امکان پذیر نمی‌باشد که آن‌ها را دنبال کرد. قبل از هر چیز، من به اندازه‌ی کافی به همه‌ی زبان‌ها آگاه نیستم و نمی‌توانم این کار را انجام بدهم. و این در مورد هرکس دیگری هم صادق است. دوم، من برای این کار وقت هم ندارم. و سوم، خیلی ساده، این کار ارزش تلاش کردن را هم ندارد. در پیشگفتار ترجمه‌ی رومانیایی رمان “خانواده پاسکوال دو آرته” من بسیار تند رفتم و گفتم، باید تمامی‌ترجمه‌ها را ممنوع کرد. این یک تناقض است اما حقیقت دارد. ممکن نیست چیزی به یک زبان گفته شود، و در زبان دیگر به همان معنا گفته شود. به عنوان نمونه، در زبان اسپانیایی ventana همانی نیست که در زبان فرانسه fenêtre گفته می‌شود و در زبان انگلیسی window. این اختلافی است که در هر زبانی وجود دارد.
مصاحبه‌گر
این حقیقت دارد که زبان مادری شما انگلیسی بوده است؟
سلا
خوب من قبل از اسپانیایی به زبان انگلیسی حرف می‌زدم، اما دیگر این کار را نمی‌کنم. مادرم انگلیسی بود و مادربزرگم – مادر مادری- ایتالیایی و در اسپانیا زندگی می‌کرد. بعد از فوت مادربزرگم، خانواده‌ام تمایل پیدا کردندکه اسپانیایی صحبت کنند، چون برایشان راحت‌تر بود. بنابراین، زبان انگلیسی به عنوان زبان خانوادگی از میان رفت و در پایان چیزی از آن باقی نماند.
مصاحبه‌گر
شما هیچکدام از ترجمه‌های انگلیسی آثارتان را خوانده‌اید؟
سلا
بله، بعضی از آن‌هارا خوانده‌ام و زیاد هم بد نبوده‌اند. آنتونی کریگان Anthony Kerrigan، مترجم آمریکایی آثار من، بعضی از آن‌ها را به خوبی ترجمه کرده بود. اما بعدا، ما با هم در پالمای مالورکا روی ترجمه‌ها کار کردیم. هفته‌ای یک بار نشست داشتیم. او لیستی از مواردی را که در ترجمه‌ی آن‌ها شک داشت تهیه می‌کرد و زمانی که یکدیگر را ملاقات می‌کردیم به تفصیل در مورد آن‌ها بحث می‌کردیم. این گونه است که ترجمه‌ی خوب امکان‌پذیر می¬شود. در غیر این صورت، چنانچه مترجم کاملا با زبان مبداء آشنا نباشد، مستقیما به سراغ واژه نامه می‌رود. واژه نامه بسیار بی‌احساس است. واژگان بیشماری هستند که فرقی جزئی در معانی دارند، و نمی‌توان آن‌ها را در واژه نامه یافت؛ و ترجمه‌ای بر این اساس، مسلما ترجمه‌ی خوبی نخواهد بود. من آلمانی بلد نیستم، اما دوستان اسپانیایی من که با زبان آلمانی آشنایی دارند، به من گفته‌اند که ترجمه‌ی آثار من به زبان آلمانی خیلی بد است. و این اجتناب ناپذیر است. روزی من کتابی از مترجم زبان چینی‌ام دریافت کردم که نتوانستم حتی بفهمم مربوط به کدام یک از کارهای من است. با دریافت این کتاب، حسابی گیج شدم. فکر کردم شاید کسی می‌خواسته با من شوخی کند و این کتاب ربطی به آثار من ندارد. خوب، چکار باید می‌کردم؟ اما نام من در یکی از صفحات داخلی آن با الفبای غربی آمده بود. خوب، حداقل حالا می‌دانم که آن کتاب یکی از آثار من بوده است، اگر چه هنوز هم نمی‌دانم واقعا کدامیک!
مصاحبه‌گر
یک بار شماگفته اید: “برای نوشتن هر کتابی، باید حرفی برای گفتن داشت، با یک دسته کاغذ سفید و یک قلم برای نوشتن. هر چیز دیگری اضافی است و نمایشی است برای جلب توجه بیشتر و کسب درآمد.”
سلا
بدون شک. من فکر می‌کنم الهام پناهگاهی است برای شعرا. عموماً شاعران تنبل هستند و بیکاره. افلاطون حق داشت که می‌گفت باید نواری رنگین به دور سر شاعران پیچاند و آن‌ها را از کشور بیرون راند. پیکاسو یک بار گفت:”من نمی‌دانم الهام وجود دارد یا نه؟ اما وقتی که بیاید، معمولا مرا سرگرم کار می‌بیند.” یک بارهم زنی از بودلر پرسید، الهام چیست؟ و او این طور جوابش را داد:” الهام چیزی است که به من توصیه می‌کند هر روز کار کنم.(۵) ” و داستایوفسکی گفت:”نبوغ چیزی نیست به جز تحمل و شکیبایی درازمدت”. هیچ چیز مثل نشستن جلو یک دسته کاغذ سفید، و این فکر که باید آن‌ها را، یکی پس از دیگری، و کلمه به کلمه از بالا تا پائین پرکنی ترسناک نیست. به همین دلیل، من باید احساس کنم که می‌خواهم حرفی بزنم و این حرف ارزش گفتنش را دارد. البته، باید در واقع به این هم اعتقاد داشت که صرف نوشتن، ادبیات نیست
——————————–
۱ – مجله ی پاریس ریویو، شماره ۱۴۵، زمستان ۱۹۹۶
۲ – Camilo José Manuel Juan Ramón Francisco de Gerónimo Cela Trulock
۳ – سان آرمادوس در همسایگی جایی که خوزه سلا در آن زندگی می‌کرد، قرار دارد.

۴ – Traduttore, traditore: Translator, traitor. ( مترجم، خائن)
۵ – * گفته ی اصلی در واقع این است ” الهام نتیجه ی کار هر روزه است.” ( توضیح از مصاحبه‌گر می باشد.)

دسته بندی:
  با هنرمندان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

2 دیدگاه

  • ع- بهار says:

    …حقیقتا نمی دانستم که نویسنده کتاب “خانواده پاسکوال دوآرته” برنده نوبل ادبیات هم بوده است ..اما این را می دانستم که برخلاف اکثر نویسندگان معاصر امریکای لاتین که از چپ شروع کردن تا به راست زدند ..ایشان از کسانی بود که از راست شروع کردند و به چپ انسانی رسیدند و دیگر اینکه برگردان شما از زندگینامه این نویسنده بزرگ و جانشین بر حق میگوئل دو سروانتس خالق رمان معروف دن کیشوت هم که جای خود دارد….

  • نسترن بیگی says:

    سپاس از شما برای ترجمه این مصاحبه و گذاشتن زندگینامه. در تمام حرفها صحبتهای مربوط به وجدان نویسندگی برایم بسیار جالب بود.

    بی فریب کاری نوشتن
    ممنونم

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.