Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

هنر داستان نویسی، مصاحبه با کامیلو خوزه سلا، برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۹ برگردان: غلامرضا آذرهوشنگ، قسمت آخر

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 1 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  با هنرمندان  /  هنر داستان نویسی، مصاحبه با کامیلو خوزه سلا، برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۹ برگردان: غلامرضا آذرهوشنگ، قسمت آخر

مصاحبه‌گر
شما هرگز هم چون بسیاری از هنرمندان که رفتن به تبعید خودخواسته را ضروری می‌دانستند، یا حداقل آن را ترجیح می‌دادند، دست به این کار نزدید. درعوض با گذراندن سال‌های طولانی عمر در جزیره مایورکا، بین خود و سرزمین اصلی فاصله ایجاد کردید. آیا این تصمیمی ‌آگاهانه بود که بخواهید از برخورد مستقیم با رژیم فرانکو پرهیز کنید؟
سلا
نه، واقعاً نه. به دلایل دیگری به مایورکا رفتم. دوست نداشتم که در مادرید بمانم. من سال‌های زیادی را در مایورکا به سر بردم، شاید سی سال یا بیشتر.
مصاحبه‌گر
این سال‌ها برایتان پرثمر بود.
سلا
بله خوب، اگر شما به کارتان ادامه بدهید، پس از مدتی متوجه می‌شوید که کوهی از کاغذ (نوشته شده) در مقابلتان انباشته شده است.
مصاحبه‌گر
پس از سال‌های سخت پس از فوت فرانکو، شما در عرصه ی اجتماع حضور فعالی داشتید– در دوران گذار – که به دوران پادشاه خوان کارلوس اول نام گذاری شده است. شما در سال ۱۹۷۷ به عنوان سناتور در مجلس موسسان قانون اساسی Las Cortes Constituyentes، در تدوین قانون اساسی جدید اسپانیا مشارکت داشتید. این موضوع، به خاطر نقش مهمی‌که در دمکراسی اسپانیا ایفا کردید، باید مایه‌ی مباهات شما باشد.
سلا
خوب، نقش من اندک بود، اما بدون شک تجربه ی خوبی بود در تدوین قانون اساسی. اما مهمتر از آن، عملی شدن این قانون در اسپانیا است. این واقعاً بسیار مهم است، چون قانون‌های اساسی پیشین اسپانیا اگرچه برای دراز مدت نوشته می‌شدند، ولی تنها برای مدت کمی ‌عملی میشدند. اما این یکی هنوز معتبر است و به آن عمل می‌شود. یک بار پس از نشستی در سنا که هشت یا نه ساعت به طول انجامید ( و من احساس می‌کردم به خاطر سمتی که شاه به من داده بود و من آن را پذیرفته بودم، باید در آن جا بمانم) کمی‌چرت زدم. رئیس سنا که چشمش به من افتاده بود، گفت، سناتور سلا شما که در خواب هستید. طبیعی است که من از خواب پریدم، اما هنوز نیمه هوشیار بودم، که گفتم، نه، آقای رئیس، من در خواب بودم. او گفت، خوب چه فرقی می‌کند، هر دو که یکی است. و من جواب دادم، نه، این دو به هیچ وجه یکی نیستند. مثل این که بگوئیم “to be screwed as to be screwing”.
مصاحبه‌گر
مطمئن هستم که آقای رئیس از این که رندانه دستور زبانش را تصحیح کرده بودید، خوششان آمد.
سلا
خوب، این جوابی بود که در آن لحظه به ذهنم خطور کرد! شاید روزی دیگر به هیچ‌وجه این جواب به ذهنم نمی‌رسید. این پاسخی بود که او فرصتش را ایجاد کرد و احتمالاً خود بخود از دهانم خارج شد.
مصاحبه‌گر
به نظر می‌رسد کتاب‌هایی که شما نوشته‌اید بیشتر تحت تاثیر سفرهایی بوده که به سراسر اسپانیا داشته‌اید و شما نام آن را ولگردی (دوره‌گردی) گذاشته‌اید. شاید بشود گفت که آشفته‌حالی نسل بعد از ۱۸۹۸، و پژوهش های اونامونو درباره‌ی اسپانیای ابدی España eternal یکی از دلایل آن باشد.
سلا
بله، و گرایش به فرار از زندگی شهری. این موضوع هم مورد توجه آن‌ها بوده است.
مصاحبه‌گر
آیا شما زندگی در روستا را به شهر ترجیح می‌دهید؟
سلا
قطعاً. من در روستا زندگی می‌کنم و تقریباً در تمام طول زندگی‌ام، هر گاه امکان انتخاب داشته‌ام، در روستا زندگی کرده‌ام. والتر استارکی Walter Starky یک جنتلمن ایرلندی و مدیر انجمن انگلیس در مادرید، هم پای پیاده تمام اسپانیا را گشته است، آن هم با یک ویولن.
مصاحبه‌گر
یک ویولون؟
سلا
بله، بله، او ویولن می‌نواخت و زمان زیادی را با کولی‌ها به سر برد.
مصاحبه‌گر
سفر به آلکاریا Alcarria خارج از این برنامه‌ها بوده است. به نظر می‌رسد که شخصیت‌های آثار شما بیشتر به وجه ادیبانه (روشنفکری) و اغواگرانه‌ی زندگی شهری از خود واکنش نشان می‌دهند. آیا شما این را نوعی فعالیت ضد روشنفکرانه تلقی می‌کنید؟
سلا
نه، نه واقعاً. اسپانیا گردی در واقع کاملاً هم ادیبانه است، این موضوع در مورد سایر مناطق هم صادق است.
مصاحبه‌گر
شما به آلکاریا بازگشته‌اید، اما این بار هم چون یک “ولگرد” شیک.
سلا
بله، با یک رولز رویس. اما حالا دیگر رولز ندارم، حالا یک بنتلی دارم. من به این نتیجه رسیده‌ام که رولز فقط به درد شیوخ عرب می‌خورد یا صاحبان نفت تگزاسی. خانواده‌ی سلطنتی انگلستان و من بنتلی سوار می‌شویم.
مصاحبه‌گر
و با یک زن جوان دورگه و جذاب، به عنوان راننده. هنوز هم او با شماست؟
سلا
نه، او دیگر پیش من نیست. حالا زنم رانندگی می‌کند. مقامات مربوطه گواهینامه‌ی مرا ضبط کرده‌اند.
مصاحبه‌گر
واقعاً؟ برای چی؟
سلا
خوب، خیلی ساده من با قوانین و مقررات رانندگی موافق نیستم. اما به هر حال آن‌ها قانون هستند… اما من با این فکر که باید خودت را در کمربند ایمنی قرار دهی و در تقاطعها ترمزکنی، یا کارهای ابلهانه‌ی دیگر مخالفم. آن‌ها می‌گویند که در تقاطع‌ها باید ترمز کنی و به اطراف نگاه کنی. نه. یک بار به قاضی گفتم، من به خوبی می‌دانم که نمی‌شود به هر دلیلی قانون را نقض کرد، اما روی تختهسیاه به شما نشان خواهم دا که تئوری چینی‌ها درست است: در تقاطع‌ها باید کمترین زمان را صرف کرد – شما باید شتاب کنید!- آنجا کمترین احتمال تصادف وجود دارد. اما آنها به من گفتند اشتباه میکنی، و گواهینامه‌ام را باطل کردند. من هم آن را سوزندام و خلاص. این مربوط می‌شود به زمان پس ازتصادفم با یک بیسکوترBiscuter، یک خودرو کوچک دو سرنشین، که در کارخانجات اسپانیا تولید می‌شود. پنج نفر در آن خودرو بودند. طبیعتاً هر پنج نفرکشته شدند.
مصاحبه‌گر
هر پنج نفر؟
سلا
خوب، من خیلی احساس بدی در این باره دارم. آن زمان من یک جگوار داشتم. از این موضوع بسیار متاسف هستم، اما آن پنج نفر هم خیلی احمق بودند. آن‌ها کاملاً مست بودند و در یک خودرو کوچک نشسته بودند و از خیابانی فرعی وارد شاهراه شدند. نه، نه، بعد از کشته شدن آن‌ها من خیلی ترسیده بودم. ، خوب، البته هر کسی از آن متاسف می‌شود. حداقل کمی. شاید کمتر از آن چیزی که فکر می‌کنید! هی، مراقب باش چی می‌نویسی، ممکن است که خوانندگان فکر کنند من آدمی ‌وحشی هستم.
مصاحبه‌گر
نگران نباشید آقای سلا، من مراقب هستم چه چیزی را در مصاحبه بگنجانم.
سلا
نه، فقط بنویس که در آن خودرو چهار نفر بودند… آه خدای من، این واقعاً وحشتناک است، این طور نیست؟ چه خوفناک.
مصاحبه‌گر
در رمان آخر شما، “صلیب آندره‌ی مقدس”، که جایزه‌ی پلانِتا Planeta را برد، قهرمان داستان و راوی، ماتیلد وردو (Matilde Verdo) با “گزارش شرح اضمحلال”، ما را با چگونگی با سر سقوط کردن پاره‌ای از شخصیت‌ها به اعماق پستی و حقارت، فقر مطلق، حماقت و جنون، و سقوط طبقه‌ی اجتماعی آشنا می‌کنند. او شرح این وقایع را بر روی کاغذهای توالتی با مارک تجاری مارکویسیتا La Marquesita می‌نویسد.
سلا
خوب، او از مارک های مختلف کاغذ توالت استفاده می‌کرد؛ مارکویسیتا بهترین دسته…
مصاحبه‌گر
بله، اما چرا روی کاغذ توالت می‌نوشت؟
سلا
آه، به هیچ دلیل. هیچ روانپزشکی نمی‌تواند به دلایلی موجه ۵۰۰ صفحه مطلب بنویسید.
مصاحبه‌گر
در این صورت شما یک کار غیر معمول را برای یک روانپزشک بیکار رقم زده‌اید؟
سلا
اوه بله، بالاخره کسی باید به دیگران کمک کند، مگر نه؟

مصاحبه‌گر
شما اغلب در کارهایتان مسایل به شدت جنسی و مستهجن را مطرح می‌کنید که بسیاری از مردم آن را زیاده‌روی می‌دانند. نظرتان در این باره چیست؟
سلا
خوب، فکر می‌کنم که خیلی هم خوب است. ببینید، من تصمیم ندارم از منتقدین انتقاد کنم. بگذار آن‌ها هر چه دلشان می‌خواهد بگویند ، همین‌طور این حق برای من وجود دارد.

مصاحبه‌گر
در مورد دورنمای ادبیات فعلی اسپانیا نظرتان چیست؟
سلا
خوب، من نه یک منتقد هستم و نه یک پرفسور ادبیات.
مصاحبه‌گر
اما شواهد نشان می‌دهد که نویسندگان اسپانیایی مورد توجه مردم هستند، به ویژه در فرانسه و آلمان.
سلا
شاید این کار مد شده باشد، اما همه‌ی این‌ها بازار گرمی‌هایی است که توسط وزارت فرهنگ انجام می‌گیرد. من علاقه‌ای به هیچ‌کدام ندارم. همه‌ی این‌ها نوعی بورکراسی است.
مصاحبه‌گر
آیا هیچ نویسنده‌ای هست که به نظر شما عالی باشد؟
سلا
کیووِدو. بله، کیووِدو Quevedo.
مصاحبه‌گر
خوب، آثار کیووِدو ماندگار است و هنوز هم معاصر هستند.
سلا
سربه سرم نگذار. کیووِدو بسیار معاصرتر از تمامی ‌آن اختاپوس های جوان است.
مصاحبه‌گر
هیچ نویسنده‌ی جوانی هست که نظر شما را جلب کرده باشد؟
سلا
کیووِدو، کیووِدو.
مصاحبه‌گر
هیچ نویسنده جوانی برای مشورت پیش شما می‌آید؟
سلا
نه، نه. آن‌ها جرات نمیکنند. من از پنجره پرتشان می‌کنم بیرون.
مصاحبه‌گر
اما اگر آنها جرات کنند، شما توصیه‌ای به آن‌ها می‌کنید؟
سلا
نه، نخواهم کرد. من به هیچ‌کس توصیه‌ای نمی‌کنم؛ بگذار هر کسی اشتباهات خودش را بکند.
مصاحبه‌گر
شما یک بار کتاب‌های خودتان را تقدیم کردید به دشمنانتان. شما دشمن‌های زیادی دارید؟
سلا
آه، بله. و آن‌ها به کار من خیلی کمک کرده اند. شما باید یاد بگیرید که چگونه دشمنانتان را به واکنش وادار کنید. برای یک نویسنده مفید است که دشمنانش را تقویت کند.
مصاحبه‌گر
منظور شما این است که نویسنده نه فقط باید دشمنانی داشته باشد، بلکه در واقع باید آن‌ها را بپرورد؟
سلا
بله، آن‌ها کمک می‌کنند که او از نردبان بالا برود. خیلی دوست دارم داستان واقعی یکی از ژنرال‌های قدرتمند اسپانیا در قرن نوزدهم را برایتان تعریف کنم. او نایب‌السلطنه بود، یک ژنرال، و رئیس دولت. وقتی که در بستر مرگ بود، کشیشی که برای اعتراف‌گیری آمده بود، به او می‌گوید، ژنرال، شما دشمنانتان را می‌بخشید؟ و ژنرال پاسخ می‌دهد، نه، نه، من هیچ دشمنی ندارم. کشیش فریاد می‌زند، اما ژنرال، منظورت از این که دشمنی ندارید، چیست؟ آن هم پس از گرفتن قدرت در دستهایتان؟ ژنرال پاسخ می‌دهد، نه، من هیچ دشمنی ندارم، برای این که همه‌ی آن‌ها را به جوخه اعدام سپرده‌ام. ای کاش من هم می‌توانستم چنین پاسخی بدهم، اما نه، من چنین قدرتی نداشته‌ام. من آدم ضعیفی هستم، یک آدم معمولی، این طور نیست؟
مصاحبه‌گر
آیا شما روی کتاب دیگری در آینده‌ی نزدیک کار می‌کنید؟
سلا
نه، نه در حال حاضر. اما شما باید بدانید که کتاب آن چیزی نیست که شما در ذهنتان دارید. یک رمان فقط وقتی وجود دارد که منتشر شده باشد و در دسترس خوانندگان قرار گرفته باشد، تا آن زمان، چیزی است در حد احضار ارواح.
مصاحبه‌گر
احتمالا میلیون‌ها ایده در سرتان وجود دارد.
سلا
ایده؟ ذهن من پر است از آن ها، یکی پس از دیگری، اما به هیچ هدفی کمک نمی‌کنند. آن‌ها باید روی کاغذ بیایند، یکی پس از دیگری.

دسته بندی:
  با هنرمندان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.