Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

هنر داستان نویسی، مصاحبه با کامیلو خوزه سلا ، برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۹، برگردان: غلامرضا آذرهوشنگ – قسمت سوم

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 2 سالقبل1 دیدگاه
خانه  /  با هنرمندان  /  هنر داستان نویسی، مصاحبه با کامیلو خوزه سلا ، برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۹، برگردان: غلامرضا آذرهوشنگ – قسمت سوم

مصاحبه‌گر
چند ساعت در روز جلو دسته‌ی کاغذهایت می‌نشینی؟
سلا
الان زمان کمتری، اما معمولا ۸، ۹ و بعضی روزها ۱۰ ساعت کار می‌کنم.
مصاحبه‌گر
حالا شما گرفتاری‌های زیادی دارید و خیلی سخت است که زمانی برای نوشتن پیدا کنید.
سلا
نه، برای هر کاری بیش از آن که نیاز باشد وقت هست. مهم این است که وقتمان را بیهوده هدر ندهیم. مردم گرایش به اتلاف وقت دارند. منظورم فقط اسپانیایی‌ها نیست، همه همین طوری هستند. من در روزنامه‌ی ABC مادرید ستون ثابت روزانه دارم. هیچکس نمی‌بیند که من با یک دسته کاغذ این ور و آن ور بدوم و سرو صدا راه بیاندازم. هیچکس مرا در این وضعیت نخواهد دید. دکتر مارانون Marañon ، که من خیلی به او وام دار هستم، یک روز به من گفت، وقتی که از او می‌پرسند چطور می‌تواند همه‌ی کارهایش را به موقع انجام دهد، جواب می‌دهد که من یک زباله جمع کن زمان هستم. او یک دقیقه از وقتش را هم تلف نمی‌کرد. حتی یک دقیقه. نباید هرگز اجازه داد که وقت انسان به هرز برود. به من زنگ بزن! اینم شماره تلفنم… نه، من بیشتر از یک خط تلفن ندارم و اغلب هم به آن جواب نمی‌دهم. چون هرگز نیازی به آن نمی‌بینم. وقتی که در خانه هستم و تلفن زنگ می‌زند، حتی اگر نزدیکش هم باشم، آن را برنمی‌دارم.
مصاحبه‌گر
در این صورت اصلاً چرا تلفن دارید؟
سلا
خوب، برای این که کس دیگری در خانه هست که می‌تواند به آن جواب بدهد.
مصاحبه‌گر
کدام نویسندگان بر روی شما تاثیر زیادی داشته‌اند؟
سلا
تمام نویسندگان اسپانیایی که قبل از من نوشته‌اند، زیرا همه‌ی ما از دل همدیگر بیرون می‌آئیم. همین طور، کسانی که به زبان‌هایی که من با آن‌ها آشنا نیستم، می‌نویسند. یا کسانی که من شانس خواندن آثارشان را ندارم و تصمیمی ‌هم برای خواندن آنها در آینده ندارم، یا حتی کسانی که کوچکترین اطلاعی از وجودشان ندارم. در اینجا چیزی هست که به آن “دامنه‌ی نفوذ” گفته می‌شود. آلبر کامو سبک نوشتاری‌اش مشابه من بود. وقتی که او رمان “بیگانه”اش را منتشر کرد و من هم رمان” خانواده پاسکوال دوآرته” را؛ آن هم در مدت زمان بسیار کوتاهی و هر دو به دنبال هم، تزهای دکترای زیادی بودند که در آن بیان شده بود “خانواده پاسکوال دو آرته” تحت تاثیر “بیگانه” است و تعداد دیگری از این تزها هم ثابت می‌کردند که عکس آن صادق است. کامو هنگامی‌که داشت این موضوع را به من می‌گفت، خودش از خنده روده‌بر شده بود. وقتی که این رمان‌ها منتشر شدند، کسی چه می‌دانست ما کی هستیم! خودمان هم همدیگر را نمی‌شناختیم. و هیچکسی هم ما را نمی‌شناخت! ما دو نویسنده‌ی خیلی جوان بودیم. او کمی ‌از من بزرگتر بود، خیلی کم، و هر دو کاملاً ناشناخته. اما بعدها عقلایی پیدا شدند که به اظهارنظر پرداختند (ادای آدم‌های آکادمیسین را در می‌آورد): “تاثیرپذیری مشهود است…”، آن‌ها درباره‌ی چه چیزی حرف می‌زدند؟ این خیلی آزار دهنده است. اما، بله، همه‌ی نویسندگان اسپانیاییِ قبل از من و، اگر شما دوست داشته باشید، همه‌ی نویسندگان عالم، حتی کسانی که من آن‌ها را درک نمی‌کنم، بر روی من اثر گذاشته‌اند. ادبیات مثل یک مسابقه‌ی دو با مشعل است. هر نسلی نشانه‌های آن را با خود حمل می‌کند و به نقطه‌ی دلخواه می‌رساند، یا حداقل تا جایی که می‌تواند؛ و بعد آن را به نسل دیگر می‌سپارد. به این ترتیب سهم آن‌ها به پایان می‌رسد. ادبیات چیزی بیش از این نیست. هر چیز دیگری فقط نمایشی است.
مصاحبه‌گر
فکر می‌کنم گارسیا سابل، نویسنده‌ی گالیسیایی بود که گفت “‌روح شما عمیقا با آیرونی (طعنه) آمیخته شده است و ممکن است دلیلش هم این باشد که در شما خون انگلیسی با گالیسیایی مخلوط شده است.” شاید منشاء شوخ‌طبعی شما همین باشد؟
سلا
خب، اخلاق گالیسیایی و انگلیسی مشابه هم هستند، اگر چه نه به طور دقیق. این شوخ‌طبعی خیلی قابل پیش‌بینی نیست، مثل آندولسی‌ها که حقیقتاً روح شوخ‌طبعی‌اشان می‌تواند مردم‌پسندانه باشد. شوخ‌طبعی گالیسیایی‌ها بیشتر آیرونی است تا کمیک. و خیلی شبیه شوخ‌طبعی انگلیسی. به عنوان مثال، در گالیسیا وکلایی بودند که به آن‌ها وکلای سیلوییرایی silveira می‌گفتند. سیلوییرا ( بوته‌ی توت وحشی یا بلک بری. م) در طول جاده‌های روستایی در گالیسیا رشد می‌کنند. این وکلا هر وقت دعوایی بین خریداران در بازار مکاره و فروشندگان بر سر قیمت کالا‌ها رخ می‌داد مثل میانجی عمل می‌کردند. به یک وکیل سلیوییرایی روزی ۵۰ سانتیم داده می‌شد، که آن زمان ارزشی برابر با یک پزوتا داشت، تا او نظرش را درمورد دعوا اعلام کند. تصمیمات او برای هر دو طرف قطعی بود. یک روز در روستای ما، یک سیلوییرا که به بحث‌های میان خریدار و فروشنده گوش داده بود، چیزی گفت که فقط یک گالیسیایی می‌تواند آن را بفهمد. او به فروشنده گفت، بله، قیمت شما براستی منصفانه است. اما فقط یک کمی. یک فرد کاتالونیایی یا فرانسوی هیچگاه نخواهد فهمید که این یعنی چه. در واقع بیشتر این چیزی است شبیه لطیفه‌های برنارد شاو.
مصاحبه‌گر
باسکی‌ها چطور؟ آن‌ها هم این نوع شوخ‌طبعی را درک میکنند؟
سلا
خیلی کمتر. شوخ‌طبعی باسکی خیلی ابتدایی و کودکانه است. باسکی‌ها از یک نژاد بسیار باستانی هستند، اما از نظر روشنفکری، شبیه اروپایی‌ها یا حتی اسپانیایی‌ها به شمار نمی‌آیند. همان‌طور که آندولسی‌ها هستند، بدون شک.
مصاحبه‌گر
در آثار شما یک نوع دوگانگی خاص مشاهده می‌شود: مضمون ممکن است خیلی ناگوار و زمخت باشد، اما سبک نوشتاری شما بسیار تغزلی و روان است.
سلا
بله، شاید. اما باید تاکید کنم که تعمدی نیست.
مصاحبه‌گر
آیا این روش از روحیه‌ی طنازانه نویسنده سرچشمه می‌گیرد؟
سلا
از مجموعه‌ی شوخ‌طبعی، اخلاق و روانشناسی او.
مصاحبه‌گر
و در مورد شما، به دلیل ترکیب خونی خاص؟
سلا
بله، و حتی اگر این ترکیب هم وجود نمی‌داشت، باز هم من به ادبیات تعمدی باور نداشتم. فکر میکنم حالا بتوانم به تمامی‌سئوالات شما پاسخ دهم. منظورم این است که، اگر من در مقابل دسته‌ای از کاغذ بنشینم و یک داستان تعمدی بنویسم، هرگز راه به جایی نخواهد برد. برای “خانواده‌ی پاسکوال دو آرته” قبل از هر چیز من یک طرح نوشتم که متاسفانه حالا آن را گم کرده‌ام. و چه حیف. اما قبل از این که حتی فصل اول را به پایان برسانم، قهرمان داستان جایگاهش را تغییر داده بود. وقتی یک شخصیت بخوبی خلق شده باشد، دیگر از خالقش تبعیت نمی‌کند، بلکه از دست او فرار می‌کند. این شخصیت به میل خودش رفتار می‌کند. و نویسنده مجبور می‌شود چیزی را بنویسد که او انجام می‌دهد، و هرگز نخواهد فهمید در آینده او چکار خواهد کرد. درست مثل اتفاقاتی که در رویاها رخ می‌دهند. ناگهان وضعیتی در رویا به وجود می‌آید که منجر به تغییرات بزرگی می‌شود. شما هیچ ایده‌ای ندارید که رویا به کجا ختم می‌شود. کسی که رویا می‌بیند، نمی‌داند که بعداً چه اتفاقی رخ خواهد داد. و این چیزی است که در مورد زندگی شخصیت‌های ما هم صادق است. راه کار این است که بتوانی با مهارت آن‌ها را به تصویر بکشی. آن وقت یک رمان خوب خواهی داشت.
مصاحبه‌گر
فرانسیسکو گومز دِ کیووِدو Francisco Gómez de Quevedo استاد آیرونی (طعنه زنی) است. می‌دانم که شما گفته‌اید محصول نویسندگان قبل از خود می‌باشید، اما موافق هستید که او به‌طور ویژه‌ای تاثیر خود را بر آثار شما گذاشته است؟
سلا
شاید از میان تمامی ‌پیشینیان معروف ادبی، کیووِدو بیشتر از همه به من نزدیک باشد. بیشتر از سروانتس. تصور می‌کنم که کیووِدو مهمترین نویسنده اسپانیایی زبان باشد و برابری با او بسیار سخت است. او نویسنده‌ای خارق‌العاده بود. من هیچوقت از خواندن آثارش خسته نمی‌شوم.
مصاحبه‌گر
شما بسیاری از شخصیت‌های رمان “کندو” را در محله‌ی کیووِدو مادرید قرار داده‌اید. آیا این ربطی به ارادت شما نسبت به کیووِدو دارد؟
سلا
نه، محله ی کیووِدو به این دلیل نام گرفته است که میدان کوچکی در آن جا ساخته‌اند و یک مجسمه وسط آن کار گذاشته‌اند. این هیچ ارتباطی با موضوعی که شما بیان داشتید، ندارد.
مصاحبه‌گر
یک بار شما گفته اید که مهمترین رمان‌نویس نسل بعد از ۱۸۹۸ هستید و از فکر این که چگونه به سادگی به این موقعیت رسیده‌اید، به وحشت افتادهاید:”باید از شما پوزش بطلبم که نتوانسته‌ام از طرح این موضوع اجتناب کنم.”
سلا
آه، من به شوخی این حرف را زدم. می‌خواستم سر به سر روزنامه نگاری از روزنامه ال پایس El Pais بگذارم. دلیلش فقط همین بود. آن زمان، من فقط سی و چند سالم بود.
مصاحبه‌گر
به نظر می‌رسد که خوشتان می‌آید مردم را دست بیندازید. شما به این خصیصه شهره هستید.
سلا
دست انداختن مردم؟ خوب، هیچ چیز سرگرم‌کننده‌تر از حالت کسی نیست که دستش انداخته باشند.
مصاحبه‌گر
پس شما در این کار عمدی دارید!
سلا
بله، بله، خوب، من خیلی زیاد این کار را کرده‌ام! البته، حالا دیگر نه، یعنی از زمانی که مردم به آدم می‌گویند پیرمرد جنتلمن. سال دیگر من هشتاد و یک ساله می‌شوم! اما قبلاً، در کاباره‌ها یا جاهایی شبیه آن، وقتی می‌دیدم آدم خیلی جنتلمنی پشت میزی نشسته و سیگار می‌کشد و مزاحم کسی هم نیست، نگاهی به او می‌انداختم و شروع می‌کردم به دست انداختنش. ژستی می‌گیرد و لب بالایش را به سمت راست کش می‌دهد[، من تمام طول شب، جلوِ او، این کار را می‌کردم. تا بالاخره طرف بلند می‌شد و به دستشویی می‌رفت تا نگاهی به خودش در آینه بیندازد، چون فکر می‌کرد یک چیزی در لب بالایش غیرعادی است! من آنقدر این کار را می‌کردم که یارو دیگر پاک دیوانه می‌شد.
مصاحبه‌گر
یک بار ابراز کردید، موقع نوشتن رمان “کندو” خیلی رنج برده اید.
سلا
بله، و هنوز هم در رنجم. حقیقت این است که نوشتن برایم کار سختی است.
مصاحبه‌گر
منظور شما این است که نوشتن باعث رنج و عذاب شما می‌شود؟
سلا
من بنیادی دارم که تمام دست‌نوشته‌های مرا نگه می‌دارد. این تنها بنیادی در جهان است که تمام نسخه‌های اصلی کار نویسنده را دارد. اگر روزی به آن‌جا بروید، خواهید دید که تمام دست‌نوشته‌های من خط خطی شده‌اند. وقتی می‌نویسم، رنج می‌برم. اما لذت هم می‌برم. وقتی سعی می‌کنم از پس موقعیتی خاص بر بیایم که برای خودم هنوز چندان مشخص نیست که چه سمت و سویی باید بگیرد، تلاش نمی‌کنم که از روی آن بپرم، یا برای بعد کنارش بگذارم. نه. من تا مشکل را حل نکرده باشم نمی‌توانم به کارم ادامه بدهم. بنابراین شما در بعضی از دست‌نوشته‌هایم مشاهده خواهید کرد که در حاشیه‌ی آن‌ها تاریخ‌هایی را یادداشت کرده‌ام، روزهایی که حتی نتوانسته‌ام بیش از سه خط بنویسم. سطرهای بسیار اندک، اما مهم نیست. من هرگز دوباره به آن‌ها دست نخواهم زد.
مصاحبه‌گر
بنیاد شما در کجاست؟
سلا
در پادرون Padrón ، ایریا فلاویا Iria Flavia در کرونا .Coruña پادرون در سالن اصلی مجتمع مربوط به شهرداری قرار دارد. ایریا فلاویا روستایی است در دو کیلومتری جاده‌ی منتهی به سانتیاگو.
مصاحبه‌گر
آیا واقعیت دارد که شما قبل از این که دست‌نوشته‌ی خود را برای ویراستار بفرستید، تمام آن را با صدای بلند می‌خوانید تا یک‌دست و روان شود؟
سلا
نه دقیقاً. موضوع این است که من هر آن‌چه را که می‌نویسم، هم‌زمان آن را بلند می‌خوانم. اشتباهات و تنافرهای صوتی زیادی را می‌توان با گوش دادن به آن متوجه شد، در حالی که نوشته‌های روی کاغذ چنین امکانی را به وجود نمی‌آورند. بنابراین، اگر صدایی (کلمات و جملات) به گوشم ناخوشایند بیاید، متوجه اشتباهم می‌شوم. بعضی وقت‌ها ممکن است مدت‌های طولانی درگیر آن بشوم تا دریابم که چه چیزی در آهنگ این صداها ناخوشایند است، نبود یک واژه یا واژه‌ای که باید حذف شود؟ آن‌قدر در یافتن آن پافشاری می‌کنم تا بالاخره متوجه بشوم چه چیزی اشتباه است – واژه‌ای که کمبودش احساس می‌شود یا علامت کامایی که به درستی در جایش ننشسته و غیره. این کار با شنیدن ممکن می‌شود. و طبیعتاً هر کس باید تلاش کند به بهترین وجهی که می‌تواند، بنویسد. البته هر کسی می‌تواند بگوید که چه چیزی در نوشته‌های من خوب جانیفتاده است. و جایگزین آن چه باید باشد؟ اما بهتر آن است که این فرد خودم باشم، چون من همیشه از حواس پنجگانه‌ام بهره میبرم. و اگر نتوانم بهترش کن، پس وای بر من.
مصاحبه‌گر
آیا شما به ویراستار اجازه می‌دهید که در نوشته‌هایتان دست ببرد؟
سلا
نه! در عرض یک ثانیه از پنجره به بیرون پرت خواهد شد! هرگز- متوجه این نکته باشید– هرگز! ویراستاران اسپانیایی به این مسائل حرمت می‌گذارند، ویراستاران اروپایی هم عموماً همین طورهستند. اما ویراستاران آمریکایی خیلی به این مسائل توجه نمی‌کنند. خوب، در آن جا ویراستاران گوناگونی هستند، اما فکر می‌کنم که نویسندگان آمریکایی اجازه‌ی این کار را به آن‌ها می‌دهند. در اسپانیا، فرانسه، یا انگلستان این غیرقابل تصور است. یک ویراستار هرگز جرات ندارد چنین کاری را با نوشته‌ی نویسنده‌ای انجام بدهد، چون می‌داند در آن صورت نویسنده‌ی اثر، او را به سادگی کنار می‌گذارد و ویراستار دیگری را انتخاب میکند.

دسته بندی:
  با هنرمندان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

یک دیدگاه

  • گاهی بعضی از مصاحبه ها و گفتکوهای این چنینی آن قدر درس آموز است که می بینی یک بار خواندن ترا کفایت نمی کند. با هر بار خواندن به کشف تازه ای دست می یابی. یاد می گیری. آموخته هایت را غربال می کنی. مدتها, انگیزه خود ارزیابی, بی قرارت می کند؛ وقت تنگ است و دانسته هایت اندک!
    هز بار که این پنجره ی رو به روشنایی را باز می کنم, بوی بهار می آید. حظ می برم. با سپاس

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.