Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

هنر داستان نویسی، مصاحبه با کامیلو خوزه سلا ، برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۹، برگردان: غلامرضا آذرهوشنگ – قسمت دوم

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 2 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  با هنرمندان  /  هنر داستان نویسی، مصاحبه با کامیلو خوزه سلا ، برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۹، برگردان: غلامرضا آذرهوشنگ – قسمت دوم

مصاحبه‌گر
شما هنوز هم با قلم می‌نویسید یا حالا از ابزار مدرن‌تری استفاده می‌کنید؟
سلا
بله، من همیشه با قلم می‌نویسم. راستش بلد نیستم تایپ کنم و کامپیوتری هم ندارم. البته، در خانه یک کامپیوتر داریم، اما همسرم از آن استفاده می‌کند، نه من. برای این که می‌ترسم مرا در بند خودش نگهدارد. این حقیقتی است! روبرو شدن با یک چنین ماشین‌هایی – کامپیوترها، حتی خودروها – برای من، مانند کسی است که از پشت کوه آمده باشد. من به آن‌ها اعتمای ندارم و از دست‌زدن به آن‌ها پرهیز می‌کنم، انگار که برق بخواهد مرا بگیرد. برای همسرم اما خیلی راحت است و من از این نظر خوشحالم، اما شخصاً ترجیح می‌دهم با دست بنویسم. به هر صورت من عادت کرده‌ام که با یک روان نویس بنویسم؛ خودکار، مداد یا مارکر، همه‌اشان برای من یکسان هستند. نسبت به این لوازم، من آدمی ‌غیرمنطقی وکهنهپرست نیستم. یک بار روزنامه نگار جوانی از من پرسید:”آیا شما تصمیم دارید تا زمانی که حرف دیگری برای گفتن ندارید، هم‌چنان به نوشتن ادامه بدهید؟” و من پاسخ دادم:”نه! تا زمانی به نوشتن ادامه خواهم داد که دیگر چیزی برای نوشتن نداشته باشم.”
مصاحبه‌گر
آیا این درست است که بگوئیم دغدغه‌ی شما جستجوی هویت اسپانیایی، و یافتن جوهره‌ی وجود اسپانیایی‌ها، به عنوان جامعه‌ای زوال یافته است که به خاطره‌ای از گذشته‌ی شکوهمند پیوند خورده است؟
سلا
بله، اما علاقهی من به این موضوع عامدانه نیست. منظورم این است که بهطور خاصی در جستجوی آن نیستم، اما به طور ناگزیری گرایش به جستجوی آن دارم. ببینید، من نیمه اسپانیایی هستم، یک چهارم ایتالیایی و یک چهارم انگلیسی. اجداد بزرگم هم بلژیکی بوده‌اند. همین دلیلی است که مرا به سوی تصوری خاص از اسپانیا هدایت می‌کند. به نظرم شاید کمتر از یک اسپانیایی اصیل و بیشتر شبیه یک اسپانیا شناس. مثلا، من به نحوی عاشق اسپانیا هستم که اسپانیایی‌های اصیل شاید خودشان دوست نداشته باشند: اسپانیای مگسها، گاوبازها، کشیش‌ها، گارد شهری با کلاه‌های سه‌گوش، و ابزارهای قدیمی‌خفه کردن مخصوص اسپانیا ….

مصاحبه‌گر
تصویری از اسپانیای سیاه (۶) (España negra).
سلا
نه، نه به راستی سیاه. و نه بیشتر از هر کشور دیگری.
مصاحبه‌گر
یا شاید اسپانیای خشک España árida ؟
سلا
خوب، خشک، بله. اما معذرت می‌خواهم، مثل این که تمام جنوب ایتالیا هم خشک است، همین طور یونان و کل منطقه مدیترانه. اجازه بدهید زیاد در دامن کلیشه‌ها نیفتیم. من هیچگاه در اسپانیای خشک زندگی نکرده‌ام. من در شمال اسپانیا، در گالیسیا، زندگی کرده‌ام که رنگ دیگری دارد. ما، گالیسیایی‌ها، کشوری داریم به رنگ بلژیک یا هلند. در عوض، نمی‌توانیم بدون چتر از خانه بیرون بیاییم. من تازه از یک مراسم عروسی در “اینفانتا النا” Infanta Elena در سویل برگشته ام. در آنجا آفتاب تابان می‌درخشید و هوا عالی بود. در عوض آن‌ها آب ندارند. اما چهکار می‌شود کرد؟ از این موضوع هیچ کس شگفت زده نمی‌شود، چون این منطقه با همین ویژگی شناخته شده است و همیشه هم همین طوربوده است.
مصاحبه‌گر
آیا تا به حال نخواسته‌اید که چیزی درباره‌ی زندگی کولی‌ها بنویسید؟ یا وسوسه شده باشید که یک رمانس عالی بنویسید با شخصیت‌های متهور و پایانی خوش؟
سلا
خوب، نه، وسوسه نشده‌ام. یکی از کتابهایم که پیکاسو تصویرگری آن را انجام داده است، فکر می‌کنم که رمانس باشد، اما دقیقا به خاطر نمی‌آورم. فکر می‌کنم از یک کولی هم حرف زده ام. ایده‌ی مبهمی‌در ذهنم هست. بله، این طور فکر می‌کنم. کولی‌ها در اسپانیا زندگی می‌کنند و کسی هم نمی‌تواند آن را انکار کند. مشکل بسیار غریبی در رابطه با کولی‌ها در اسپانیا وجود دارد. در واقع مشکل نیست، فقط، خوب، پایوها (payo ) – ما پایو هستیم(۷)- نژادپرست هستند و به کلی کولی‌ها را از خود طرد می‌کنند. اما کولی‌ها هم شدیدتر از ما نژادپرست هستند. آنها شیوهی زندگی ما را نمیپسندند و خودشان را هم درگیر زندگی با ما نمی‌کنند و بیشتر تماشاچی هستند. یکی از دوستان من، که یک کولی است، روزی به من گفت که شما – پایوها- مایه‌ی خجالت هستید، چون باید کارکنید تا زندگی کنید. اما آن‌ها نه. با دزدیدن یک مرغ، مشکل آن روزشان را حل می‌کنند و فردایش بالاخره، باز هم مرغی در جایی برای دزدیدن پیدا می‌شود. کولی‌ها عموما به خدمت سربازی نمی‌روند، نه در دوران جنگ و نه در هیچ دوران دیگری. چون در سرشماری‌ها به حساب نمی‌آیند. به هرحال، در زمان جنگ، جنگ داخلی اسپانیا، که من در بیست سالگی در آن شرکت داشتم، یک کولی که در هنگ ما بود، یک شب، پس از یک روز جنگ سخت، به من گفت، جنگ شما چقدر وحشتناک است! شما پایوها، واقعا چه شلم‌شوربایی درست کرده‌اید! خوب، من امروز کشته نشدم، ولی ممکن بود کشته بشوم. او به من گفت، نمی‌دانم چه چیز این جنگ به من ربط دارد؟ حالا ببین که آن‌ها با من چکار خواهند کرد. او راست می‌گفت. اصلا او در آن جا چه می‌کرد؟ او را دستگیر کردند و در عرض یک ساعت لباس فرم را از تنش کندند و اخراجش کردند.
مصاحبه‌گر
شما با این بیان پیو باروجا Pío Baroja) موافقید که: ” هنر یکی سری قوانین و مقررات نیست، بلکه خود زندگی است. هنر روح تمامی‌چیزهایی است که در روح بشری بازتاب یافته است؟”
سلا
بله، البته، طبیعتا. دون پایو باروجا همیشه درست گفته و در این مورد هم حرفش دقیقا صحیح است. بله، فکر می‌کنم که کاملا روشن باشد. شما نمی‌توانید موضوع قوانین باشید. نوشتن امری فراتر از توانایی صرف است. قوانین می‌توانند در بازی فوتبال یا هر بازی ورزشی دیگری کاربرد داشته باشند و در پایان هم چیز دیگری به جز همین تواناییهای مشخص وجود نخواهد داشت. هنرِ برجسته با این حقیقت متمایز می‌گردد که مدام در حال خلاقیت است. هر پرفسوری می‌تواند بگوید که این کتاب از قوانین دستور زبان تبعیت نکرده است. اما چه مشکلی به وجود می‌آید اگر شما قواعد جدیدی خلق کنید؟ یک بار به اونامونو گفته شد، کلماتی را که شما استفاده می‌کنید نمی‌توان در واژه نامه پیدا کرد. و او جواب داد، مهم نیست. بعداً پیدا خواهد شد. خواهید دید؟
مصاحبه‌گر
و شما هرگز، در هیچ زمانی، احساس عدم امنیت نکرده‌اید یا نسبت به توانایی هایتان دچار تردید نشده اید؟
سلا
هرگز. ببینید، از جانب مادری من به خانواده‌ای تعلق دارم که بیشتر یک ویکتوریایی بود و ما تربیت سفت و سختی را تجربه کرده‌ایم. ما با پدربزرگ و مادربزرگمان زندکی می‌کردیم. آنها رفتارشان با پسرها و دخترها بسیار متفاوت بود. پسرها می‌توانستند هر کاری که دوست دارند انجام دهند به جز چند مورد کوچک. ما حق نداشتیم دروغ بگوئیم یا درباره‌ی برادر و دوست خود حرف‌های مزخرف بزنیم. اما، تقریبا هر چیز دیگری مجاز بود. ما در یک دهکده‌ی گالیسیایی زندگی می‌کردیم، و از مواردی که هرگز پذیرفتنی نبود، یکی این بود که پس از دعوا، با پسری دیگر، با چشمانی گریان و سری شکسته به خانه بازگردیم. تئوری آن‌ها این بود که اگر در دعوایی قرار است کسی شکست بخورد و زخمی ‌بشود، بهتر است آن کس طرف دیگر دعوا باشد. جور دیگری اصلاً در تصور خانواده‌ی من نمی‌گنجید. من در مورد خودم به طور غریزی احساس امنیت می‌کردم. باور به خود داشتن احساس اطمینان به وجود می‌آورد. مثلاً، در سارایوو می‌خواستند به من دکترای افتخاری بدهند و همسرم و وزیر امور خارجه، فرانسیسکو فرناندز اوردونز هر دو معتقد بودند که نباید به آن جا بروم، چون در آنجا تک تیراندازان ماهری وجود داشت و برای من خطرناک است. اما من گفتم، بگذارید ببینیم چه می‌شود کرد. این جنگی است میان بوسنیایی‌ها و صرب‌ها. من گالیسیایی هستم، بنابراین آن‌ها به دنبال من نیستند. جوابشان این بود که، بله، اگر شما آن جا باشید ممکن است به سویتان شلیک کنند. و من معتقد بودم که، نه، آن‌ها به سوی من تیراندازی نخواهند کرد، آن‌ها همیشه به افراد دیگری شلیک می‌کنند. من در جنگ شرکت داشته‌ام و باید بگویم که جنگ در واقع زیبایی‌های خودش را دارد. مرا ببخشید، منظورم جنگ با سلاح‌های متعارف است، و چیزی است شبیه بازی رگبی و البته کمی‌ وحشیانه. و خوب، چه عالی! این جنگ بین بوسنیایی‌ها و صرب‌ها بود، و من اهل کرونا. چرا باید به من شلیک می‌کردند؟
مصاحبه‌گر
حدس می‌زنم شما از ویژگی خاصی برخوردار هستید که من قطعاً نمی‌خواهم آن را مورد بررسی قرار دهم! اگر اجازه داشته باشم، می‌خواهم بپرسم، از نظر شما مهمترین خصوصیت یک نویسنده چیست؟ داشتن نگرش هنری؟ توجه به فرم یا محتوی؟
سلا
خوب، ظرف و مظروف، فرم یا محتوی، بحث کردن در این موارد برای آدمی ‌به کهن‌سالی من اصلا جذاب نیست، چون فرم و محتوی یکی هستند. ادبیات چیزی بیشتر از کلمات نیست و در درون این کلمات است که ایده‌ها به پرواز درمیآیند. هیچ واژه ای در هیچ زبانی پیدا نمی‌شود که فاقد معنا باشد. بنابراین چرا باید دنبال پای پنجم گربه بگردیم؟ این دقیقاً مثل همان است. نه! فرم و محتوی، ظرف و مظروف همگی یک چیز هستند. این پرسش نظیر آن است که بخواهیم سئوال کنیم از تکنیک استفاده کنیم یا نکنیم. طرح چنین سئوالی بی مورد است! مثل این که بگوئیم برای ساختن یک کاتدرال به سبک گوتیک به داربست خاصی نیاز است. داربست بعداً ناپدید می‌شود. چه آن را برچینند چه خودش سقوط کند.
مصاحبه‌گر
آیا می‌توان نویسنده‌ای را به خاطر این که بخشهایی از کارش با قسمت های دیگر هم خوانی ندارد، بخشید، به شرطی که در مجموع، اثری قابل تحسین ارائه داده باشد؟
سلا
نه، این ضعف کیفی قابل بخشودگی نیست. چنین نویسنده‌ای بهتر است خودش را به کار دیگری مشغول کند. برای مثال، او می‌تواند کارهای مفید دیگری انجام دهد، مثل ثبت بار در یک ایستگاه راه آهن، یا رقصیدن با خانم‌های گردشگر، و هزینه‌ی زندگیش را از این کارها در بیاورد. از سوی دیگر، این کارها کسب و کاری شرافتمندانه است. من نمی‌توانم خودم را مشغول رقصیدن با گردشگران کنم، چون قبل از هر چیز سن و سالم چنین اجازه‌ای را نمی‌دهد، بعد هم من شرایطش را ندارم. درغیر این صورت، من عاشق چنین کاری می‌شدم. تامین هزینه‌ی زندگی از طریق رقصیدن با زنان، عالی است!
مصاحبه‌گر
در این صورت نویسنده بهتر است از گرسنگی بمیرد تا بخواهد کارش را عوض کند.
سلا
دقیقاً، هیچکس هرگز نباید اجازه دهد که دیگران شرایط را به هر وسیله‌ای برایش تغییر دهند. مطلقاً هیچ چیز نباید روی تو تاثیر بگذارد، خواه جاذبه‌ی قدرت، خواه پول. ملاحظات دیگری هم هست که باید آن‌ها را مدنظر داشت: هر نویسنده‌ای در جهان می‌تواند پول به دست آورد، اما نباید آن را هدف اولیه‌ی خودش قرار دهد. اگر هدف کسب درآمد زیاد باشد، افق دید فرد بسیار پایین می‌آید و هرگز نمی‌تواند خودش را از نوعی فقر بیرون بکشد. اما اگر کسی چیزی را بنویسد که دوست دارد، و خوانندگان یا شنوندگان بسیاری بخواهند آن را بخوانند یا بشنوند، در نتیجه پول هم خودش به دنبال آن خواهد آمد، اما زمانی این اتفاق می‌افتاد که نویسنده به دنبال آن نباشد، و البته ممکن هم هست که اصلاً این اتفاق رخ ندهد.
مصاحبه‌گر
شما اصولاً یک نویسنده‌ی تجربه گرا هستید. چه چیزی شما را وا می‌دارد که این همه دست به تجربه‌ی تکنیک‌های رمان نویسی بزنید؟ کنجکاوی، نیاز هنری، یا عدم رضایت از تکنیک‌های موجود؟
سلا
خوب، هیچ چیزی تاثربرانگیزتر از آن نیست که نویسنده مرتب خودش را تکرار کند، یا به کاریکاتوری از خودش تبدیل شود. نیازی به گفتن نیست که نویسنده نباید خودش را به شکل نقاب بی روحی در بیاورد. وقتی که من کتاب “خانواده‌ی پاسکوال دوآرته” را به همراه یک سری یادداشت منتشر کردم، که شرح سفرهایم در درون اسپانیا بود، و کمابیش شامل نگاهی رایج به اسپانیا بود – اسپانیای سیاه، اگر شما آن را می‌پسندید – آشکارا معلوم بود که همیشه می‌توانم از موفقیتی که این سبک کسب کرده است، بهره‌مند شوم. اما من اصلاً بر آن اصرار نورزیدم. نه، و دوباره تکرار میکنم، هیچ چیز دردناکتر و تلخ‌تر از آن نیست که آدم تبدیل به نقابی بی‌روح از خودش بشود. یکی از نقاشان بسیار معروف ایتالیایی، در سال‌های کمال خویش متوجه شد که آثارش به فروش نمی‌روند. او می‌دانست که مردم در جستجوی تابلوهایی هستند که او در جوانی کشیده بود. بنابراین شروع کرد به کپی کردن آن آثار. چه تلخ و وحشتناک! می‌توانم تصورش را بکنم که چه احساس ترسناکی باید باشد و به همین دلیل از آن اجتناب می‌کنم، و بیشتر به سمت تجربه‌های متنوع و گوناگون روی می‌آورم.
من معتقدم اگر یکی از این سبکها بتواند برای کسی که بعد از تو می‌آید، مفید واقع شود، بگذار آن مسیر دنبال شود. بالاخره این‌ها به همه تعلق خواهد داشت، و برای همه‌ی ما خواهد بود، این طور نیست؟ همه‌ی این‌ها بازهای زیبایی هستند. فکر می‌کنم فلوبر بود، روزی جوانی که اصرار داشت نویسنده شود، به او گفت، استاد، اگر من فقط یک پی‌رنگ داستانی داشتم می‌توانستم از آن رمانی بسازم. فلوبر به او گفت، من به تو یک پی‌رنگ می‌دهم، ببینم چه می‌کنی، زن و مردی عاشق همدیگر هستند، مدتی می‌گذرد و داستان تمام می‌شود. خوب حالا تو آن را بسط بده. اگر استعداد داشته باشی، شاید بتوانی چیزی شبیه “صومعه‌ی پارم” بنویسی. اما باید گامی‌فراتر از استعداد برداشته باشی. روزی نویسنده‌ی جوانی، نزد من شکایت کرد که منابع درستی برای نوشتن ندارد. به او گفتم، هزار صفحه کاغذ و یک روان نویس به عنوان هدیه به تو می‌دهم. اگر استعدادی داری، دون کیشوت را در یک طرف آن بنویس و کمدی الهی را در طرف دیگر. حالا برو و بنویس، و خواهیم دید که چه از آب در خواهد آمد، هرچند احتمالاً نتوانی از عهده‌ی این کارها بر بیایی. این واقعاً غم‌انگیز است، اما حقیقت دارد.
مصاحبه‌گر
در این‌صورت به نظر شما استعداد یک هدیه‌ی خدادادی است، یا شاید بشود گفت ژنتیکی است.
سلا
واقعاً نمی‌دانم، اما کاملاً آشکار است که بعضی‌ها استعداد دارند و بعضی‌ها هم ندارند. استعداد به مثابه آن چیزی است که هر آنچه را که دارید بخواهید بهکار ببرید. من به استعدادهای مطلق باور ندارم، من به استعدادها باور دارم – اوه، من اصلاً نمی‌دانم استعداد چه صفتی می‌تواند باشد- اما استعداد برای یک چیز یا استعداد برای چیزی دیگر. حتی اگر شما دارای حداقل استعداد باشید یا آن را هم نداشته باشید، باز هم می‌توانید کاری بکنید. زمان نمی‌تواند جانشینی برای نبود استعداد باشد. مثلاً چقدر باید طول می‌کشید که ولاسکوئز بتواند تابلو “ندیمه‌ها” Las Meninas را بکشد؟ شاید یک ماه؟ اما اگر من حتی ۶ سال هم طول می‌دادم آیا می‌توانستم چیزی شبیه آن بکشم؟ نه، من می‌توانم ۶ ماه جلو یک تابلو سفید بایستم، اما نمی‌توانم چیزی شبیه به آن بکشم.
مصاحبه‌گر
آیا شما به قریحه‌ی شاعری باور دارید؟
سلا
نه، مطلقاً. قبلاً در این باره حرف زدهام. قریحه، ترفندی است که شاعران غزلسرا از آن استفاده می‌کنند. چون خیلی راحت است. قریحه یک دروغ است. برای نوشتن یک قطعه‌ی خوب بهانه لازم نیست. بهانه برای قطعه‌ی خوبی که هنوز در نیامده، لازم است.
مصاحبه‌گر
یکی از پیامدهای تجارب شما در ادبیات، تخریب بسیاری از اسطوره‌های رمان نویسی بوده است. آیا شما این قصد و نیت را داشته‌اید؟
سلا
به هیچ وجه. وقتی کسی بر علیه چیزی تلاش می‌کند، معمولاً اسیرخواسته‌ی خودش می‌شود.
مصاحبه‌گر
شما در نوشتن رمان ابتدا چه چیزی مد نظرتان است، تکنیک یا مضمون؟ منظورم این است که آیا ابتدا به تکنیک فکر می‌کنید و بعد برایش مضمونی پیدا می‌کنید تا آن را بکار ببرید، یا شما ابتدا مضمونی برای گفتن دارید و تکنیک به عنوان فرم بیان آن، ضرورتاً به دنبال خواهد آمد؟
سلا
تکنیک امری عامدانه نیست. یک بار گفته‌ام و دوباره تکرارش می‌کنم که برای داشتن یک فرزند، زن باید در سن و سال خاصی باشد و یک داستان عاشقانه هم داشته باشد. بعدش، او یک پسر یا دختر دوست داشتنی متولد خواهد کرد که دو گوش دارد، با موهایی سیاه یا بلوند، و زیباست، که میتواند لذت واقعی را نصیب آن زن کند. این زن ممکن است یک کلمه هم از علم مامایی یا چگونگی زایمان نداند، یا این که به چه چیزی نیاز دارد. حتی ممکن است آدم بیسوادی باشد! اصلاً هم مهم نیست که این زن یک کلمه از علم ژنتیک می‌داند یا نه، او خیلی ساده، فقط دارای سن مناسب و اوضاع و احوالی معین است و، تکرار می‌کنم، همین کافی است تا دارای بچه‌ی نازنینی باشد. رمان دقیقاً به همین شکل متولد می‌شود.
مصاحبه‌گر
و بعد شما می‌نشینید و با یک قلم هر چه که به ذهنتان برسد می‌نویسید؟
سلا
بله، درست است. من در برابر یک دسته کاغذ سفید می‌نشینم- که باز هم مطلقاً تجربه‌ی وحشتناکی است – و شروع می‌کنم به نوشتن. اگر چیزی اتفاق نیفتد، آن قدر پشت میز کارم می‌نشینم تا بالاخره چیزی به مغزم خطور کند. اگر بلند شوم و در آن اطراف قدم بزنم، هیچ اتفاقی برایم رخ نخواهد داد، و من وقت زیادی را برای شمردن قدم‌هایم از دست خواهم داد. باید از این وضعیت برحذر بود. شما باید تابع یک نظم باشید. مردم اغلب می‌گویند که نویسندگان، خیلی خوشبخت هستند چون رئیسی ندارند. این دروغی بیش نیست. من هزاران رئیس دارم که خوانندگان من هستند. باید مراقب بود، چون روزی خوانندگان دست‌هایشان را باز می‌کنند و مرا به حال خودم رها می‌کنند. آن وقت است که من در تنگنا قرار می‌گیرم.
———————–
۶ – منظور دوران تسلط کشیش‌ها در اسپانیا که در آثار فرانسیسکو گویا اسپانیا این گونه به تصویر کشیده شده است. گاهی به عنوان دوران سیاه فرانکو هم از آن نام میبرند. م
۷ – کولی های اسپانیا افرادی را که کولی نیستند “پایو” خطاب می‌کنند. م

دسته بندی:
  با هنرمندان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.