خانه / داستان / آثار ارسالي / همسایه ی طبقه چهارم (م.ح عباسپور) به همراه نقد اثر
Presentation1

همسایه ی طبقه چهارم (م.ح عباسپور) به همراه نقد اثر

   «کوشش کنید از راه صعب عبور کنید»

 

آنی گفت: «گوش کن صدایی نمی شنوی؟» گفتم: «مهم نیست لابد مال یکی از همسایه هاست.» دوباره گفت: «اما صدا از پاگرد می آد.» گفتم: »این که دیگه گوش کردن نداره. لابد یه نفر داره بالا می ره.» و صدای تلوزیون را کمی بالا بردم.

اسم کاملش انسیه بود و من به شیوه بیشتر زوج ها به خصوص در سال های اول ازدواج، آنی صدایش می‌زدم. مثل این که: «ببین این تصویر به پس زمینه می‌خوره آنی؟» یا «بهتر نبود برا پرده ها رنگ قهوه ای را انتخاب می کردی که با کابینت ها و نهارخوری ست باشه؟» یا «دوباره تفاله ی چای را توی سینک خالی کردی عزیزم» و همین دست جملات و… وقت هایی هم که عصبانی می‌شدم چندبار این اسم – آنی –  را زیر لب صدا می کردم و تعجب می کردم از این که دیگران چرا زن هایشان را به این اسم که از همه ساده تر و شیک تر و با مسماتر بود صدا نمی کردند و سر آخر می گفتم: «آنی، آنی، آنی! از دست تو من بالاخره یه روز سر به کوه و بیابون نذارم خوبه» و کم پیش می آمد البته که کارمان به جاهای باریک بکشد.

از همان روزهای اول یک مرام نامه بین خودمان امضا کرده بودیم که در ابتدا فقط چند بند داشت از جمله این که؛ «در هرحال همدیگر را دوست داشته باشیم» و «اگر لازم شد برای هم بمیریم» و «اجازه ندهیم کسی توی زندگیمان بیاید، یا دخالت کند» و … همین چیزها و یکیش هم این بود که؛ «زیاد زندگی را جدی نگیریم.» و هر روز چیزی به آن اضافه می شد طوری که بعضی وقت ها یادمان می رفت و با تعجب من به آنی یا آنی به من می گفت: «یعنی واقعا قرار بود که …»

بعد هم این که چون تصمیم گرفته بودیم که توی هر کار کوچک و بزرگی اول مشورت کنیم و بعد تصمیم بگیریم به ندرت پیش می آمد که با مشکل رو به رو بشویم و چون از سر حوصله و با طمانینه تصمیم می گرفتیم هیچ وقت پیش نمی آمد که از کرده ی خود  پشیمان بشویم.

ما طبقه ی اول بودیم و به عبارتی همکف بودیم. یعنی تقریبا با کف یکی بودیم چون واحد ما تنها سه پله می خورد. بالای ما زن و مردی میانه سال نشسته بودند با سه چهاربچه ی قد و نیم قدِ آرام که بزرگ ترینشان هفت سال بیشتر نداشت. بالای آن ها یک زن و شوهر ارمنی بودند که کاری به کار کسی نداشتند و توی جلسات ماهانه هم اغلب چیزی نمی گفتند و بالای آنها، یعنی طبقه آخر ساختمان زنی بود که تازه چند سالی می شد که تنها شده بود، یعنی این که همسرش را از دست داده بود و به گمان من درست همین جاهاست که کلمه ی «همسر» معنا پیدا می کند. اگرچه صورتش پر چین شده بود و دستهایش شروع کرده بود به لرزیدن اما او هم آزارش به کسی نمی رسید و «ترجیح می داد همه ی کارها را خودش انجام دهد.» و این مهم تر از هر چیز دیگری بود.

هفتاد سال بیشتر نداشت و به قول خودش بازی های روزگار او را «به این روز» انداخته بود. می گفت: این اصرار «خدا بیامرز» بود که ما طبقه ی آخر رو انتخاب کنیم. و این که : «آن وقت ها هنوز خانه های روبه رویی درست نشده بودند و می شد از همان جا تا انتهای بولوار را دید.» من داشتم روی «بازی های روزگار» فکر می کردم و این که تازه «بازی های المپیک» تمام شده بود و این که بازی ها، همه ی بازی ها، بالاخره تمام می شود الا «بازی های روزگار». می گفت: «جوان بودیم. فکر نمی کردیم روزی از پا بیفتیم و نتونیم چهار تا پله رو بالا بریم.»

چهار پله نبود. سی و هفت پله بود. درست سی و هفت پله. این را اولین باری که تصمیم گرفتم – یعنی تصمیم گرفتیم- چون همانطور که قبلا گفتم ما اغلب «تصمیم می گرفتیم» یعنی هیچکداممان به تنهایی تصمیم نمی گرفت، چمدان کوچک پیر زن را بالا ببرم متوجه شدم. کوچک بود اما سنگین بود. به شوخی گفتم «پیرزنی با چمدانی پر از طلا» گفت: «نه مادر وسایل اون خدابیامرزه چفت و بست حسابی که نداره این خونه می ترسم اتفاقی براشون بیفته»  بعد تا دو ماه و ده روز این شد کار من که هر بار که از بیرون بر می گشت چمدانش را بالا می بردم.

اوایل در می زد. بعد دیگر لازم نبود در بزند چون صدای پایش را که لخ لخ کنان روی زمین کشیده می شد به محض ورود می شناختم. چمدان را می گذاشتم بالا و بر می گشتم. بر می گشتم و دستش را می گرفتم- درحالیکه هیچ وقت یادم نمی آمد یک بار دست مادرم را گرفته باشم- و او روی هر پاگرد پنج تا شش دقیقه استراحت می کرد و من مجبور بودم مثل ابوالهول یا اجل معلق یا هر چه، برای چند دقیقه بالای سرش سیخ بایستم تا کمی که درد زانوهایش فروکش کرد با هزار سلام و صلوات بلند شود و ما-من و او- به راه صعبمان ادامه دهیم. تازه بین تصمیمش به بلند شدن و بلند شدن باز چند دقیقه طول می کشید که برای من انگار یک سال بود.

این بود که تصمیم گرفتم- تصمیم گرفتیم- که من او را روی دوشم بگیرم و از پله ها بالا ببرم که کار خسته کننده ای بود اما وقت من کم تر گرفته می شد و می توانستم زود برگردم به سراغ زندگی خودم. وزنش زیاد نبود، اندازه ی یک چمدان متوسط کمی کم تر و بیشتر، اما این که خودش را ولو می کرد روی شانه های من و گاهی دستش بی اختیار  دور گردنم، زیر  گلویم حلقه می شد و من تا آستانه ی خفه شدن پیش می رفتم بد بود.

بعد ما- من و آنی-  نشستیم که عقل هایمان را روی هم بگذاریم و به یک نتیجه ی جدی و تصمیم عاقلانه برسیم. مثل همیشه گزینه هایی را که به ذهنمان می آمد توی برگه هایی که جلو دستمان بود کنار هم چیدیم، حتی دورترین و بدترین گزینه ها را. من می گفتم و آنی می نوشت. آنی می گفت و من می نوشتم و بعد از یک ساعت کلی برگه ی امتحانی سیاه کرده بودیم. چون اغلب روی برگه های بچه ها می نوشتیم که با این کار به اقتصاد خانواده کمک کرده باشیم.

من معلم بودم و از شغل خودم که به من فرصتی می داد که به زندگی خانوادگی ام هم رسیدگی کنم بدم نمی آمد. آنی تازه درسش را تمام کرده بود و داشت، یعنی داشتیم دنبال یک شغل مناسب می گشتیم که هم درآمد خوبی داشته باشد و هم فرصت کافی داشته باشد که به من و زندگی خانوادگی اش برسد.

گزینه ها را با حوصله روی برگه های سفید یا دقیق تر، پشت برگه های سیاه شده ی بچه ها می نوشتیم و یکی یکی خط می زدیم. اولین چیزی که به ذهنمان رسید این بود که به همین شیوه ادامه دهیم منتها من یک کتاب دایره المعارف جیبی همراهم باشد که در فواصل بین نشستن ها و برخاستن ها دایره ی معلوماتم را گسترش بدهم. به این ترتیب من وقتم تلف نمی شد و موقع وارد شدن به خانه کم تر غر و لند می کردم. اما این تصمیم دست کم به دو دلیل عملی نبود. یک این که نور پاگرد ها زیاد نبود و ما مجبور بودیم مهتابی ها را عوض کنیم که این قضیه مطمئنا با مخالفت همسایه ها روبه رو می شد و دیگر این که حمل یک کتاب ولو کوچک در کنار آن چمدان سنگین کار را ساده نمی کرد هیچ که سخت تر می کرد و من بیشتر خسته می شدم.

بعد به ذهنمان رسید که خانه را عوض کنیم و برویم یک جای دیگر. این می توانست گزینه ی خوبی باشد اما با یادآوری دشواری ها و سگ دو زدن های زیادی که برای پیدا کردن این خانه پشت سر گذاشته بودیم و آن همه قرضی که بالا آورده بودیم زیاد معقول نبود. چون هرگونه تصمیم به عوض کردن خانه خواه ناخواه مستلزم هزینه های محاسبه شده و محاسبه نشده ای بود که برای ما که کف گیرمان بعد از خرید خانه به ته خورده بود حکم نوعی حماقت را داشت. از طرفی این خانه محاسن زیادی داشت که هرچه از زمان ساکن شدنمان می گذشت بیشتر بر ما آشکار می شد. از جمله این که ما ساکن شده بودیم و این چیز کمی نبود. بعد این که آپارتمان چهار واحده بود و آرام بود و خانه ها اگرچه کوچک بودند اما آفتاب گیر بودند و خلاصه به گشتن و باز گشتن و پیدا کردن و فروختن و عوض کردنش … نمی ارزید.

یک گزینه هم این بود که  مسئولیت را بین همه ی اهالی تقسیم می کردیم، مثلا هرکدام یک هفته … که این یکی هم بلافاصله رد شد چون آن ها اگر این کاره بودند همان وقت که من زیر یک چمدان سنگین عرق می ریختم و هن و هن می کردم دست کم یک خسته نباشید ساده می گفتند. اما آنها انگار اصلا ما را ندیده بودند و سایه وار از کنار ما- من و چمدان یا من و پیرزن همسایه-  رد می شدند. البته این خوب بود چون من آدمی بودم که از ترحم و دلسوزی و این جور چیزها بدم می آمد و همین که آن ها آزارشان به کسی نمی رسید خوب بود.          گزینه ی دیگر این بود که ما هم مثل بقیه ی همسایه ها و مثل یکی دو ماه اول، خودمان را بزنیم به بی خیالی و بگذاریم خودش تکه تکه و لخ لخ کنان بالا برود. اصلا اگر سختش بود چرا بیرون می آمد؟ می توانست بیرون نیاید. یا اگر هم نمی توانست بیرون نیاید خانه اش را عوض کند. مگر از قدیم نگفته اند موسا به دینش و عیسا… اما در همان لحظه عصبانیت ما که تازه داشت اوج می گرفت فروکش کرد. چون خیلی زود فهمیدیم که این یکی هم عملی نیست. گذشته از دشواری هایی که داشت، وظیفه اخلاقی و وجدانی ما حکم می کرد و اصلا از همان اول یاد گرفته بودیم که هر جا فروافتاده ای بود  دستش را بگیریم نه این که به او تیپا بزنیم. تازه مگر ما خودمان توانسته بودیم خانه را عوض کنیم و اصلا خانه عوض کردن مگر به این راحتی ها بود؟ خنده دارتر از همه این بود که از خانه بیرون نیاید. مگر می شد کسی همه ی عمرش را از خانه بیرون نیاید ولو این که این همه ی عمر شامل تنها دو یا سه سال باشد؟ چون ما فکر می کردیم بیشتر از دو یا سه سال به پایان عمرش نمانده باشد. این گونه بود که این پیشنهاد هم مثل چند پیشنهاد قبلی و چند پیشنهاد بعدی در همان نشست اول رد شد و  می خواستیم تصمیم درباره پیرزن همسایه را به نشستی در آینده موکول کنیم که همان لحظه یک پیشنهاد خوب به ذهن آنی / انسیه آمد که معمولا و از آن جایی که توی دبیرستان ریاضی خوانده بود ذهنش در چنین شرایطی بهتر کار می کرد و بهتر مسائل را تجزیه و تحلیل می کرد. و طبیعی بود که من هم در همان لحظه ی اول، بدون اندکی فکر کردن، آن را بپذیرم چون گذشته از این که پیشنهاد از سوی آنی/ انسیه بود که به ذهنش اعتماد داشتم، یک راه حل نهایی بود و کسی هم به غیر از ما درگیر نمی شد یعنی مجبور نبودیم به همسایه های دیگر رو بیندازیم و از آن ها برای حل مساله کمک بخواهیم و بالاخره این که مگر قرار بود چند سال دیگر زنده بماند و ما هم که هنوز جوان بودیم و به راحتی می توانستیم پله ها را، سی و هفت پله را، بالا و پایین برویم و تازه مگر روزی چند بار بیرون می رفتیم و درنهایت این که بین سه پله و سی و هفت پله هم آنقدر فاصله نبود که ما را به تردید وا دارد.

این بود که من صبح همان روز پیشنهاد را با پیرزن طبقه چهارم در میان گذاشتم و او با روی باز پذیرفت و حتی با آن زبان پیرزنانه و دوست داشتنی تشکر هم کرد و اینگونه بود که از فردای همان روز، او شد پیرزن طبقه ی هم کف و ما شدیم «همسایه ی طبقه ی چهارم» و هر کدام از همسایه ها هم در اولین نشست ماهانه ی آپارتمان از ما به خاطر آن عمل بشر دوستانه جداگانه و با عبارت هایی که پر بود از اخلاص و صمیمیت تقدیر کردند .

حالا دیگر من با وجدان آسوده روی تراس می نشینم و آنی/ انسیه برایم چای می آورد و گاهی هم قهوه و در حالیکه دست همدیگر را گرفته ایم و مراقبیم زیاد به لبه ی تراس نزدیک نشویم، از آن بالا به درخت های پیر خانه های همسایه نگاه می کنیم و من هر بار که پیرزن طبقه هم کف را می بینم با لحنی مهربانانه می گوید: «پیر شوی پسرم» و از این که من با وجود پنجاه و چند سال هنوز آنقدر جوان مانده ام که یک نفر به من می گوید پسرم به ادامه ی زندگی امیدوار می شوم و با خودم می گویم: «همین جمله، همین چند کلمه ی ساده، به اندازه ی یک دنیا ارزش دارد» و همان لحظه زن ارمنی طبقه ی سوم از کنار ما رد می شود و پیرزن با همان لحن مهربانانه می گوید: «پیر شوی پسرم» و من تازه می فهمم که تقریبا همه ی بینایی اش را از دست داده است و اگر طبقه اول یا جهارم بودن ربطی به دردهای زانو و پشت و حتی معده داشته باشد ربطی به بینایی آدم ندارد و چه خوب که ما- من و آنی/ انسیه- هنوز بینایی مان را و هیچ چیز دیگری را از دست نداه ایم و از این که سال ها قبل، بیست و چند سال، در یک اقدام انسان دوستانه تصمیم گرفتیم که جایمان را با پیرزنی که در آستانه ی مرگ بود عوض کنیم پشیمان نیستیم. اصلا پشیمان نیستیم. مثل وقتی که آدم ها توی مترو، اتوبوس یا هر جای دیگری به محض نشستن دنبال کسی می گردند که سنش چند سال از آن ها بزرگ تر باشد یا این گونه نشان بدهد و آنها بتوانند جایشان را با او عوض کنند. البته در بیشتر موارد اکثر «آن هایی که این گونه نشان می دهند» هم با جمله ساده ی «ایستگاه بعد پیاده می شویم» و گاه تنها با اشاره ی و گاه حتی بی اشاره ای، پیشنهاد مطرح شده را رد می کنند و آن ها مجبور می شوند با سرافکندگی و حقارت دوباره روی صندلی های خشکشان تکیه بدهند و آدم باید خیلی شانس بیاورد که در چنین مواردی نه تنها پیشنهادش پذیرفته شود بلکه «با روی باز پذیرفته شود» و همراه باشد با جملات قدرشناسانه. جملاتی مثل: «پیر شوی پسرم» یا «پیر شوی مادر» که البته و به رغم استفاده از کلمات متغیر معنای یکسانی را به ذهن متبادر می کنند. یک معنا و نه بیشتر. مانند چین های روی دست های یک پیرزن.

 

«امکانیت امر ناممکن»

معنا باختگی و «همسایه ی طبقه ی چهارم» داستانی از م.ح.عباسپور

نوشته: روح الله مرادزاده

 

 

       ـ  اگر این افسانه اندوهبار است از آن روست که قهرمانش آگاه است.

                                                                                    کامو

ـ  ذهن تحلیل گر انسان معاصر هیچ چیزی را زیاد جدی یا زیاد شوخی

نمی گیرد.                                                            اوژن یونسکو

 

از جمله داستان های کوتاهی که صبغه های معناباختگی را می توان در آن دید، داستان «همسایه ی طبقه ی چهارم» نوشته ی م. ح .عباسپور است.

در این داستان کوتاه، راوی به همراه همسرش آنی ـ یا همان انسیه ـ در طبقه ی اول یک ساختمان چهار واحدی چهار طبقه زندگی می کند. همسایه ی طبقه ی چهارم آن ها پیرزنی است که از قدیمی ترین ساکنان ساختمان است و همسرش را از دست داده است. او هر وقت از خانه بیرون می رود، چمدانی را که وسایل شوهر از دست رفته اش را در آن گذاشته با خود حمل می کند. راوی ابتدا بی توجه به ماجراست همچون دو همسایه ی دیگر اما وقتی ناتوانی پیرزن را می بیند، در بالا بردن چمدان به او کمک می کند. این اقدام چنان تبدیل به وظیفه ی سنگینی می شود که به جز حمل چمدان، پیرزن را نیز به دوش می گیرد و از سی و هفت پله بالا می برد. اما چون این کار وقت گیر! می شود، با همسرش تصمیم می گیرند که در نهایت واحد خود را به پیرزن داده و خودشان به طبقه ی چهارم نقل مکان کنند به این دلیل ساده که آن ها جوان اند و پیرزن هم نهایتاً دو سه سالی بیش تر از عمرش باقی نمانده است. اما بیست و دو سال بعد از آن ماجرا، آن ها که در آستانه ی پیری اند، هنوز می بینند که پیرزن به زندگی اش ادامه می دهد.

وضعیتی که این داستان را در خود پیچیده و بازنمایانده، وضعیتی معناباخته است. هم موقعیتی که برای راوی و همسرش پیش می آید، هم نوع ارتباط و مراوده ای که میان راوی با همسرش و میان آن دو با پیرزن برجستگی می یابد و هم در چگونه تصویر کردن تصمیم بزرگ زندگی اشان. و همه ی این ها در زبانی نمود یافته که اساساً نه جدیت دارد و نه از سرِ شوخی و مزاح است، بلکه در آن واحد هر دو را به رخ می کشاند و از هر دو هم طفره می رود .

پاراگراف اول داستان ـ دوسطر و نیم ـ با گفت و گویی کوتاه آغاز می شود، گفت و گویی که به صراحت معنا باخته است چرا که یک اتفاق معمول هر روزه است، و آغاز کننده ی آن خودش هم می داند که صدا از کجاست اما صرفاً برای شکستن سکوت میان خود و همسرش آن را بر زبان می راند. هم از این روست که راوی برای پایان دادن به آن، صدای تلویزیون را بلندتر می کند و گفت و گو را با این کار، الکن می گذارد. در ادامه ی داستان دیگر گفت و گویی میان آن دو شنیده نمی شود، بلکه هر چه هست نقل قول ها و گفته های یک طرفه ای است که راوی در مورد خود و آنی بیان می کند. اما صدای پیچیده در پاگرد پله ها، با وجود اهمیت ندادن راوی به آن، مشوش کننده ی ذهن راوی در طول داستان خواهد بود و او بواقع برای غلبه بر این تشویش، مجبور می شود به او کمک کند. این تمهید  ـ صدای پا در پله ها  ـ راوی و همسرش را وارد بازی جدیدی می کند، پادافره آگاهی آن ها از رنجِ رفت و آمدِ غیر سیزیف وارِ ـ چون پیرزن آگاه به پوچی و بیهودگی عمل دوریِ خود نیست ـ پیرزن، راوی را به رفت و آمدهای سیزیف وار ـ آگاهی به بیهودگی این عمل ـ دچار می سازد. شاید به همین سبب است که صدای تلویزیون را در آغاز داستان زیاد می کند ـ یک واکنش عبث دیگر ـ او نمی خواهد وارد این بازی شود . اویی که یادش نمی آید حتا یک بار دست مادرش را گرفته باشد.

بعد از این گفت و گوی الکنِ اساسی در پیرنگ داستان، دو معضلِ داستانی شانه به شانه ی هم گل می کنند و برجستگی می یابند؛ یکی معضلی که در نوع ارتباط راوی و همسرش آنی نمود می یابد و دیگری کنش داستانی، یعنی واقعه ای که داستان بر محور آن می چرخد: شیوه ی کمک راوی به پیرزن شوهر مرده.

ارتباط راوی و همسرش، شکل ویژه ای دارد. آن ها بر خلاف پاراگراف اول، به گونه ای غریب، در نوعی رها شدگی نسبت به زندگی هستند. همین نگاه است که زبان راوی را میان شوخی و جدی در رفت و آمد قرار می دهد. این رها شدگی زبانیِ راوی، این سبکی و بی وزنی که در زبانش جاری است از میل مفرط او و همسرش نسبت به جدی نگرفتن زندگی ناشی می شود. این میل، از نوع رفتار آن ها نسبت به هم زبانه می کشد و کل گستره ی زندگی اشان را در خود می گیرد. راوی، واکنش های جالب و سرخوشانه ای نسبت به آنی دارد. مثلاً در همان ابتدا به رغم اشاره به این که چگونه سهل انگاری ها و اهمال کاری های آنی، او را آشفته می کند و اعصابش را به هم می ریزد، اما درست زمانی که عصبانی است و نام همسرش را چند بار از روی عصبانیت بر زبان می آورد، به این فراست می افتد و تعجب می کند که چرا دیگران همسرانشان را «آنی» صدا نمی کنند. تأکید بر نام آنی و این که چرا دیگران همسرانشان را آنی صدا نمی کنند، تکرار و همگونی زندگی و همسانی زندگی های مشترک را فرایاد می آورد. تفاهم عجیب دو جانبه ی آن ها، آن جا فربه می شود که مرامنامه ای تهیه کرده اند و زندگی مشترک خود را بر پایه ی بندهای آن مرامنامه پیش می برند و جالب این جاست که موفق هم هستند. مسائل دیکته شده ی عجیبی که انجام دادن بندهای آن برای یک نفر هم عذاب آور است چه برسد به یک زندگی مشترک! همین امکانیت امرِ ناممکن است که سیر داستان را در عین جدی بودن از جدیت می اندازد. در ادامه ی همان مرامنامه است که وقتی در مورد چگونگی کمک به پیرزن، به مشورت می نشینند، همه ی امکان های کمک به او را روی کاغذ ـ پشت برگه های نوشته شده ی دانش آموزان ـ می نویسند. انگار زندگی مشترکشان در چنبره ی پیچ و تاب های بورکراسی و کاغذبازی های اداری، میزگردی و پر از کاغذبازی های آن گونه ای شده است. از سوی دیگر مرامنامه ی آن ها همه ی اصول ایدئولوژیکِ هر نوع زندگی ای را به سخریه می گیرد: « همدیگر را دوست داشته باشیم » ، « زندگی را جدی نگیریم » ( تأکیدها از من است ).

میان طبقه ی اول با طبقه ی چهارم، دو همسایه ی دیگر قرار دارند. آنان سکوت های میان این دو همسایه هستند .آن ها مثل اکثر انسان ها فقط سر در لاک زندگی خود دارند و دیگران را نمی بینند. عدم آگاهی آنان از رنج دیگران، آن ها را نیز در محاق فراموشی می لغزاند. راوی نسبت به آن ها به طنز سخن می گوید، خونسرد و بدون هیچ طعنه ای. این دو همسایه تخت و مسطح اند. یکی از پیشنهادهای راوی  ـ و همسرش ـ این است که لامپ راه پله ها را عوض کنند تا وقتی پیرزن را یا چمدانش را از پله ها بالا می برد، مطالعه هم بکند، که راوی خود آن را امکان پذیر نمی داند چون به نظرش با واکنش اعتراض آمیز آن دو همسایه مواجه خواهد شد. نکته ی ظریف دیگر این است که یکی ازآن دو همسایه، ارمنی است. همسایه ای که همیشه در سکوتی ژرف به سر می برد و در نشست های ماهانه همراه همسرش ساکت می نشیند و چیزی نمی گوید. این سکوت زمانی معنای خود را باز می یابد و معکوس می کند که بدانیم، راوی گفته ای از انجیل را دو بار در داستان به کار برده است، ابتدا توسط نویسنده ـ عباسپور ـ بر پیشانی داستان حک شده  و سپس به صورتی طنازانه توسط راوی، وقتی که در حال کمک به پیرزن است و راه صعب در قالب همان سی و هفت پله تجلی می یابد. ارزش ها در حال از دست دادن شکوه و هیبت خود و در حال فرو کاستن اند .

جهت دیگر و البته  مهم ترین جهت ارتباط در این داستان، ارتباط راوی و همسرش با پیرزن همسایه است. تمام واقعه ی داستانی از این جا شکل می بندد. باز به دو سطر اول داستان برمی گردیم که زنگ اخطار ماجرا را به صدا درمی آورد: « آنی گفت: گوش کن صدایی نمی شنوی؟ گفتم: مهم نیست لابد مال یکی از همسایه هاست.» این گفت و گوی کوتاه در تقابل با تمام ماجرا قرار می گیرد. در این صحنه راوی در ادامه ی جمله اش، صدای تلویزیون را بلند می کند تا هم صدا را ـ صدایی که از راه پله می آید ـ کم اهمیت جلوه دهد و هم صدای آنی را خاموش کند، اما در ادامه می بینیم که همه چیز معکوس می شود. هر آنچه آنی بگوید همان می شود. مثل تصمیم های سرنوشت سازی که می گیرد و راوی دربست آن ها را می پذیرد. ریختن تفاله ی چای در سینک ظرفشویی یا چگونگی کمک به پیرزن. همچنین صدای منتشر شده در راه پله ها، همان صدایی است که در ادامه ی داستان بر آن ها تحمیل می شود: کمک به پیرزن و در نهایت بالا و پایین کردن خودشان از آن سی و هفت پله ی به ظاهر کم اهمیت. از نگاهی دیگر، اهمیت این پاراگرافِ دو سطر و نیمی آغاز، «صدایی» است که در پله ها می پیچد. صدایی که از آن پس موجب به هم خوردن تعادل زندگی راوی و همسرش می شود: وجود پیرزن. صدای پا در پاگرد، آنی را به خود می آورد اما راوی به ظاهر کاملاً بی تفاوت است. هم بی تفاوت به صدای آنی که می خواهد او را متوجه صدای بیرون کند و هم بی توجه به صدای بیرون. این تناقض و تقابل زمانی برجسته می شود که در ادامه ی داستان با مرامنامه ی راوی و همسرش آشنا می شویم. آن دو عشقی تحمیل شده بر هم دارند. زندگی اشان، مرامنامه ی فی مابین اشان، تصمیم عجیبی که می گیرند، همه باعث شگفت زدگی می شود، اما هیچ چیز شگفتی برای آن ها تعجب برانگیز نمی نماید. مثل صدای آغازین داستان که در ظاهر برای راوی این گونه است. آن ها وجود پیرزن را نه فاجعه می دانند و نه موهبتی برای امکان نیکی کردن. با همه ی این ها این خونسردی در زیستن و مواجهه با حوادث، صدای پیچیده در راه پله ها، صدایی است که بر آن ها و هستی اشان سایه می اندازد و بلندی صدای تلویزیون نمی تواند آن را خاموش کند.

مسئله ی بغرنج داستان همین است: پیرزن. اما کمک های راوی و همسرش هیچ نمودی از اخلاق به معنای معهودش در خود ندارد. بلکه صرفاً به آگاهی آن ها دلالت می کند و رفته رفته از مفهوم اخلاقی تهی می شود و حتا رنگ عوض می کند، چرا که ظاهراً به تقدیر قهار شومی شباهت می یابد که بایستی حتماً باشد. به خصوص وقتی این اقدام خنده دار  ـ شیوه ی بالا بردن پیرزن از پله ها ـ تبدیل به کرداری تکراری، روزمره و بی رمق می شود و راوی، خود را در لحظه ی یاری رساندن به پیرزن، به شکل ابوالهول و اجل معلق، تصویر می کند. ابوالهولِ نابود کننده! به تعبیری راوی می خواهد که سر به تن پیرزن نباشد، اما نمی تواند خود را به نفهمی بزند. کار او از جهتی شبیه حرکت بیهوده ی پیرزن است که چمدان پر از وسایل شوهرش را این سو و آن سو می برد.

گره داستان گره اندوهباری است: ناتوانی. اما برخورد راوی و همسرش با آن، فضای مفرحی می آفریند. در این گره اندوهبار و فضای مفرح، راوی و آنی شخصیت هایی غیر معمول جلوه می کنند. رفتار پیرزن و حمل چمدان نیز همان قدر غیر عادی می نماید. عکس العمل راوی و همسرش در قبال کنش پیرزن نیز غیر معقول است. غیر معقول از این نظر که آن ها پیرزن را همان گونه و با همان حرکات بی هوده اش می پذیرند، بدون هیچ گفت و گویی یا برحذر داشتنش از آن عمل و نیز غیر معقول از این نظر که تعامل انسانی در جامعه ای که ارزش ها را از دست داده است، اگر غیر انسانی جلوه نکند، حداقل به گونه ای مضحک خود را نشان خواهد داد. در واقع عبارت «تصمیم گرفتیم زندگی را جدی نگیریم» این جا معنا پیدا می کند  و خلق تصاویر غیر منطقی ناشی از همین نگاه است: مثلاً این که چگونه پیرزن را بالا ببرد و یا چمدانش را و در عین حال همزمان مطالعه کند.

اندک اندک، کمک راوی به پیرزن به راه صعبی بدل می شود. به تکراری سیزیفی در جامعه ی مدرن. ساحت زندگی های کوچک و محدود امروزی، اگر راه صعب ناکی داشته باشند که به محکومیتی بی انجامد، نه به تراژدی که به کمدی راه می برد. برخورد راوی با معضلِ ناتوانی پیرزنی که از کسی هم طلب یاری ندارد، برخوردی کمدی وار است و نتیجه اش تکرار هر روزه ی بالا و پایین شدن از سی و هفت پله است نه برای چند هفته و چند سال که تا آخر عمر. کیفری در این حد که چشم به راه بمانی تا پیرزنی با چمدانی سر برسد و او را با چمدانش بالا ببری و سپس منتظر بمانی تا شاید بمیرد و تو به طبقه ی خودت برگردی: این یعنی یکی شدن با پیرزن! در چنین سامانی است که تمرکز بر اعمال پیش پا افتاده ی انسانی که در محدودیت خود گرفتار است و تکرارهای بیهوده و دست و پازدن های بی انجام، او را تبدیل به یک ماشین می کند. بر اساس همین ماشین شدگی است که گفت و گوهای راوی و همسرش بیش تر تبدیل به نوشتار و نوعی متن شده اند، یعنی با وجود حضور با / و برای هم، در غیاب هم به سر می برند: وجود مرامنامه، شیوه ی تصمیم گیری در مورد پیرزن و حتا آن معرفی خاص راوی از همسرش در پاراگراف دوم داستان.

در نهایت نباید از مفهوم نیکی و بدی در این داستان غافل ماند. این مفاهیم در راستای حرکت شخصیت ها، از صورت بندی اخلاقی خارج می شود. نیکی کردن، معنایی ندارد و شخصیت راوی / آنی، نه به قصد  نیکی کردن به پیرزن کمک نمی کنند، بلکه پیرزن سر راه آنان قرار گرفته است و آن ها نه به جرم همسایه بودن، و ساکن طبقه اول بودن، و نه به جرم جوان بودن، که به جرم آگاه بودن، محکوم به یاری کردن او می گردند.  پارودی به افسانه ی سیزیف: شکوه و هیمنه ی سیزیف وار در جامعه ی حقیر و بسته ی مدرن به زیر کشیده می شود و در کاری حقیر، محدود و بسته می شود. این نگاه است که داستان را به شکلی غیر منتظره به دور و تکرار می رساند: راوی و همسرش جای پیرزن را می گیرند. پیرزن جوانی اش را در آنجا سپری کرده و حالا نوبت آن هاست، آن هایی که همچون پیرزن، فرزندی ندارند. بر همین اساس در «همسایه ی طبقه ی چهارم» واقعه چنان از جدیت عبور کرده است که مرز میان شوخی و خودِ محصور در این متن را به هم ریخته است. نه به شوخی می ماند و نه خشکی و جدیت واقعیت را از خود انعکاس می دهد، بلکه انگار به خوابی فانتزی شبیه است که لحظه ای می ترساند و لحظه ای دیگر می خنداند. و هم از این جاست که پیرنگ و طرح و توطئه ی داستان نیز چفت و بست پیرنگ های معهود را از دست داده است: هیچ علت منطقی برای تعویض دو واحد وجود ندارد. و این جا منطق معمول به هم خورده است. پیرزنی که نهایتاً دو سه سال به پایان زندگی اش مانده بیست و دو سال بعد هنوز زنده است.

همسایه ی طبقه ی چهارم، با توجه به آن چه گفته شد، روایت حادی است از انسان مدرن درگیر زندگی حقیر و مکرر خود. زندگی ای که حق انتخاب در آن کمترین جایگاه را داراست. شاید تغییر آپارتمان ها در ابتدا به همین سبب بوده باشد: یعنی ایجاد فضایی نو وتازه. اما فرار از چنگ سنگ غلتان سیزیف امکان پذیر نیست. به همین سبب فرار آنان آخرین انتخابشان خواهد بود. به هر حال وقتی زندگی جدی گرفته نشود، شاید هر امر محالی به واقعیت بدل شود. مانند چین های روی دست های یک پیرزن.

 

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

بر فراز صحنه، زبیر رضوان (نويسنده اهل افغانستان)

  *** گیتار می‌زد و چنان می‌نواخت که گویی با رگ و ریشۀ آدم. شاید ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>