Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

هدایت- بخش یازدهم

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  با هنرمندان  /  هدایت- بخش یازدهم

به نام خدا

هدایت در نامه‌ای به یکی از دوستان خود در سال ۱۳۲۹ شروع به مسخره کردن کندی و آهستگی خدمات پستی در ایران می‌کند و سپس می‌افزاید:« باز هم پرت و پلا شروع شد. باید مواظب خودم باشم. اما از طرف دیگر مثل این است که با همین پرت و پلاهاست که در قید حیاتم.» در واقع او هرقدر در جهان انزوای خود مغموم‌تر می‌شد در جمع بیشتر بذله‌گویی می‌کرد، و هرقدر افسردگی‌اش بیشتر ریشه می‌دواند، زبان و قلمش در گفتگو و نگارش تیزتر و گزنده‌تر می‌شد. بخش اعظم کار خلاق او در دهه ۲۰ از جمله حاجی آقا را می‌توان طنز تلقی کرد. با این تفاوت که طنز او در اینجا به طور فزاینده رنگ ریشخند و استهزا حتی گاه هجو و ناسزاگویی می‌گیرد. طنز هدایت ظریف‌تر از هجو و هزل قدیم است و دامنه آن نیز گسترده‌تر از طنزهای کلاسیک و نوکلاسیکی است که در قالب یک حکایت نکته ویژه‌ای را بیان می‌کردند. از سوی دیگر، طنز او معمولا عواطف تندی را منعکس می‌کند، و اغلب یک احساس ناشکیبایی را در پوشش طنز و تمسخر این یا آن موضوع بیان می‌دارد. با اینهمه نمی‌توان طنز او را نمونه‌ای از ادبیات متعهد دانست، زیرا فاقد چارچوب ایدئولوژیک، هدف مثبت، یا حتی احساسی از تعهد نسبت به چیزی جز خود طنزگوئی است. از سوی دیگر نمی‌توان صددرصد آنارشیستی یعنی بی‌بند وبارانه خواندش بلکه آن را می‌توان اعلام جرمی فراگیر و استثناناپذیر علیه هر آن چیزی دانست که به نظر مولف زشت و اهریمنی می‌رسد و در هر حوزه‌ای از اندیشه، عقیده و قشر و گروه اجتماعی.

ولنگاری

قضیه خر دجال یک قطعه نسبتا کوتاه تمثیلی است که در اوائل دهه ۲۰ نوشته شده. قضیه مربوط به ظهور و سقوط رضاشاه است. در کشور خر درچمن یک گله گوسبند در خواب مرگ و جهل می‌چرند. یکروز روباه دم بریده‌ای از کشورهای دوردست گذارش به سرزمین خردرچمن می‌افتد و به فراست درمی‌یابد که زیر خاک آن کشور پر از گوهر شبچراغ است، و در پی راهی برای تصاحب آنها برمی‌آید. او یک دوالپای لندهور در سرطویله شغال‌ها پیدا می‌کند و همراه با یک کفتار به او کمک می‌کند تا سرزمین را تصاحب کند. کفتار با انجام ماموریتش از صحنه خارج می‌شود. دوالپا به شیوه خود حکومت می‌کند تا روزی که روباه دم‌بریده احساس می‌کند پا از گلیمش دراز کرده است. تصمیم می‌گیرد از صحنه خارجش کند.اژدهایی روی اموال نامنقول خود ‌می‌گذارد تا سنت او را دنبال کند و خون گوسبندان را بمکد. در این میان روباه، کفتار را از قبرستان محل تبعیدش بازمی‌آورد تا راه را برای یک نره‌غول دیگر هموار کند.

کشور خردرچمن: ایران، روباه: بریتانیا، گوهرشبچراغ: نفت، دوالپای لندهور: رضاشاه، شغال‌ها: روسیه تزاری، کفتار: سیدضیا، اژدها: محمدرضاشاه.

در آب زندگی عناصری از تعدادی از داستان‌های ایرانی کودکان و افسانه یهودی-اسلامی یوسف و برادران ترکیب می‌شود تا با قدری پیرایش یک طنز نمادین بسازد. در اینجا نمادپردازی یا بیش از حد پیش رفته یا به اندازه کافی پرورانده نشده است، چندان که  نه افراد را می‌شود براحتی تشخیص داد نه اماکن را. آیا هم شهر کورها و هم شهر کرها نمادهایی از ایران است و همیشه بهار نمادی از شوروی؟ یا با اینکه متفقین در ان وقت متحد شوروی بودند منظو از کورها و کرها به ترتیب آلمان و متفقین هستند؟ به سراغ پینه‌دوز و سه پسرش هم که برویم همین دشواری‌ها در تفسیر مستقیم نمادپردازی وجود دارد. در واقع گویی نویسنده عمدا کوشیده تا نمادها را پیچیده کند و تفسیر راست و صریح آنها را غیرممکن سازد. به هرحال در این قضیه تقابلی روشن بین خیر و شر می‌یابیم.

قضیه زیربته از این هم احتراز می‌جوید و با امانت بیشتری نظر هدایت را مبنی بر اینکه هیچ چارچوبی را دربست نباید پذیرفت و همه نظام‌ها ، ایدئولوزی‌ها و چارچوب‌های اجتماعی معایبی خاص خود را دارند، باز می‌تاباند. صرف نظر از اینکه در هنگام نوشتن این قطعه در ذهن خود هدایت چه می‌گذشته، آشکار است که او از آن زمانی که خود لاف برتری نژاد و قومیت ایرانی را می‌زد فاصله زیادی گرفته است.

قضیه مرغ روح شوخی با یک دوست است. و بازتابی از علاقه پایای مولف به حکایات مربوط به اشباح و ارواح و نیز ادبیات جامعه شناختی- تخیلی.

قضیه نمک ترکی قطعه‌ای طولانی است. این قضیه مربوط به زندگی و روزگار قبیله‌ای از آدم میمون‌ها است. و ترکیب استعاره‌ای منحصر به فردی است از اغلب چیزهای مورد انزجار هدایت چه در زندگی در ایران و چه در زندگی به‌طور کلی. بنابراین چندان چیز تازه‌ای ندارد جز اینکه نشان می‌دهد مولف مطالعاتی هم در زمینه مردم‌شناسی اجتماعی داشته است. برخی عبارت‌ها و بندهای این قضیه، مضحک و خنده‌دار است، اما بعضی نشانه زیاده‌گویی و پرنویسی است. چنین می‌نماید که خیلی از این اشارات و کنایات به این قصد صورت گرفته که از صراحت کلام کم و برظرافت آن افزوده شود. شاید اینجا بیشتر از هر اثر دیگری معلوم می‌شود که مولف هیچ قهرمان واقعی‌ای ندارد، هیچ اندیشه به خصوصی او را به وجد نمی‌آورد و امید چندانی به نوع بشر ندارد.

توپ مرواری

این قضیه اولین‌بار در سال ۱۳۵۸ یکی دوماه پس از انقلاب انتشار یافت و حتی در آن‌موقع نیز نام مولف و ناشر کتاب ذکر نشد. هدایت این طنز را به کمک دوست اقتصاددان خود حسن شهید نورائی نوشته است. کار نگارش در سال ۱۳۲۷ به پایان رسید و او همان موقع نسخه تایپی آن را از طریق خانلری برای نورائی فرستاد تا در اروپا تحت نامی مستعار چاپ کند. تا وقتی خود هدایت (در سال ۱۳۲۹) به پاریس رفت کتاب هنوز چاپ نشده بود و نورائی هم با بیکاری‌ای که به مرگش انجامید دست و پنجه نرم می‌کرد. هدایت نسخه تایپی را پس گرفت و به انجوی داد. در سال ۱۳۳۲ دوسال پس از مرگ هدایت انتشار کتاب به صورت پاورقی در آتشبار، هفته‌نامه‌یی که انجوی صاحب امتیاز آن بود، آغاز شد. لیکن کودتای مرداد ۱۳۳۲ به عمر آن نشریه پایان داد و امکان انتشار توپ مرواری را برای مدت نامعلومی از میان برد. مبنای طنز این قضیه تاریخچه توپ قدیمی است که می‌گویند یکی از غنائم جنگی ایرانیان در بازپس گرفتن جزیره هرمز از پرتغالی‌ها در قرن ۱۶ بوده است. در این تاریخچه طنزآمیز توپ، واقعیت، حکایت، افسانه و اختراعات ذهنی همه و همه به‌عنوان وسیله‌ای برای دست انداختن تاریخ، علم، سیاست و جامعه اروپائی ایرانی باهم تلفیق شده است. بنابراین همان هدف اغلب قضایای دیگر را دنبال می‌کند جز اینکه به مراتب طولانی‌تر است و تندی زبان و مفاهیم در ان به حد افراط می‌رسد و درموادی نیز بی‌اندازه خنده‌دار است. توپ مرواری یکی از بهترین طنزهای هدایت است. واژه‌ها و عبارت‌های عامیانه اغلب به بهترین وجه بکار رفته. در سراسر کتاب لایه نازکی از طنز یک احساس عمیق یاس و نومیدی را می‌پوشاند اما بدزبانی و ناسزاگوئی آن را فاش می‌کند. توپ مرواری از بسیاری جهات رونوشت طنزآمیز پیام کافکا است، جز اینکه هدایت از لابه‌لای سطور یکی می‌خندد و از درون صفحات دیگری گریه می‌کند.

پژوهش‌های ادبی

بین سال‌های ۱۳۲۰ و ۱۳۲۵ که هدایت هنوز نیروی پرداختن به کار جدی را داشت، علاقه اولیه خود را به ادبیات باستانی و کلاسیک، فرهنگ و تاریخ ایران همچنان حفظ کرد. او در سال ۱۳۲۱، یک رساله جغرافیایی کهن را به نام شهرستان‌های ایران ترجمه کرد. به دنبال آن در سال ۱۳۲۲ ترجمه آخرین بخش یادگار جاماسب به انجام رسید، یعنی آن بخش که شرح پیشگوئی‌های زرتشت درباره پایان دنیاست.

فولکلر یا فرهنگ توده پژوهشی جدی به قصد ارائه یک چارچوب و پیشنهاد راه و روش‌هائی برای تحقیق در این زمینه است.

زند و هومن‌ یسن ظاهرا کاملترین شرح موجود زرتشتی از چرخه‌های تحول جهان خلقت تا ابدیت است. این متن به زبان پهلوی است اما پس از اسلام نوشته شده و همین موضوع باعث شده تا سوالاتی درباره اینکه تا چه اندازه حاوی تجدیدنظرهائی راجع به نکات و جزئیات عقاید زرتشتی است مطرح گردد. مقدمه هدایت شامل نقدی اجمالی از محتوای متن و بحثی درباره مفهوم اسطوره و ماوراءالطبیعه است. نثر او تقریبا در حد بهترین نثر زمان خود و دیدگاهش محققانه و منظم است. بعضی قضاوت‌های او درباره احتمال تقدم دین زرتشت در زمینه باورهائی مانند ظهور نجات دهنده موعود بیش از آنچه از دلایل و شواهد خود او برمی‌آید قاطع و بدون شک و تردید است. با وجود این، دانش او از منابع و مفاهیم قابل قیاس در کیش‌ها و ادیان مختلف خاورمیانه انسان را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

کارنامه اردشیر پاپکان به نظر هدایت شرح حالی افسانه‌آمیز است. هدایت از وقوع رویدادها و پدیده‌های خارق‌العاده در این کتاب آگاه است، اما وجوه واقعگرایانه آن را نیز که علاوه بر دلبری‌ها و داوری‌های درست اردشیر خطاها و شکست‌هایش را شرح می‌دهد، مدنظر دارد.

در آن دوران همین دو نوشته کافی بود تا ادیب و ناقدی که از جانب هیئت حاکمه ادبی پذیرفته شده بود، یا دوستان بانفوذی داشت صاحب یک شغل دانشگاهی شود یا دست‌کم مقدار قابل توجهی اعتبار کسب کند.

مطلبی که می‌ماند نه به دلیل بی‌اهمیتی، ذکر رساله مهم هدایت درباره ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی است که به دست مجتبی مینوی دوست او ویرایش و منتشر شد. در اینجا منتقد نه تنها با ۹۰۰۰ بیت شعری که این اثر فراموش‌نشدنی را شکل می‌دهد آشناست، بلکه دانش و توانائی مقایسه منابع و ماخذ آن با منابع و ماخذ سایر متن‌های کهن و کلاسیک را نیز دارد و جنبه‌های زبانی و ماهوی آن را به‌طور گسترده و با دقت به بحث می‌کشد. با وجود این، باید با ماهی ۳۶۰ تومان حقوق در دانشکده هنرهای زیبا مترجم زبان فرانسه باشد.

زندگی و نامه‌ها

در سال ۱۳۲۶ هدایت دریافته بود که یک نسخه نامرغوب از آثارش بدون اطلاع و اجازه او انتشار یافته است. و هنگامی هم که مشخصا در این باره به ناشر اعتراض کرده بود پاسخ شنیده بود که باید از چاپ گندهایش خوشحال باشد. هدایت از این توهین مضاعفی که به او شده بود عمیقا آزرده بود و از اینکه کاری از دستش برنمی‌آمد سخت عصبانی بود. جمالزاده پرسید:« چرا از او به دادگستری شکایت نمی‌کنی؟» هدایت گفت:« چون او وکلای گردن کلفت می‌گیرد و قاضی را می‌خرد.» ازقضا هدایت سرانجام دست به اقدام قانونی زد اما شرایط وادارش کرد که بیرون از دادگاه به توافق برسد. به این معنی که ناشر قول داد ۲۰۰ نسخه‌ای را که از ۲۰۰۰ نسخه باقیمانده بود نابود کند.

دفتر بین‌المللی کار اتاقی برای جمالزاده در هتل لوکس در بند گرفته بود، او از هدایت خواسته بود که در آنجا به سراغش برود. اما از آنجا که دوستش تماسی نگرفت  و او نیز در شرف بازگشت به ژنو بود، برای هدایت از طریق یکی از دوستان مشترک کارتی فرستاد. هدایت در جواب نوشت:

« حقیقتا بنده خجل هستم از اینکه نتوانستم در مدت اقامتتان خدمت برسم، آنهم چندین علت دارد که توضیحش مفصل خواهد بود. یکی آنکه مخلص از هرگونه اقدام و دوندگی پرهیز می‌کنم چون سخت دچار فاتالیسم شده‌ام. بعلاوه مثل خدا لامکان می‌باشم و عموما پاتوقم یا به عقیده شما پاتوق در کافه فردوس.. است. بعد هم شنیدم که در دربند در مهمانخانه مجللی منزل دارید که امثال بنده را از دم در خواهند راند…… و دیگر اینکه زیاد خسته و به همه‌چیز بی‌علاقه هستم. فقط روزها را می‌گذرانم و هرشب بعد از صرف اشربه مفصل خودم را به خاک می‌سپارم و یک اخ و تف هم روی قبرم می‌اندازم. اما معجز دیگرم این است که صبح باز بند می‌شوم و راه می‌افتم…»

زنده‌ترین و واقعی‌ترین تصویر از اوضاع و احوال هدایت در اواخر عمر او را می‌توان در نامه‌ای یافت که نزدیکترین دوست آن دوران او حسن شهید نورائی برای جمالزاده نوشته است: ( به تاریخ ۱۹ اوت ۱۹۴۸/ ۲۸ مرداد ۱۳۲۷

« هدایت فعلا در هنرکده زیبا کار می‌کند حقوقش ۳۶۰ تومان است… کاری در حقیقت ندارد. ظاهرا مترجم است ولی متنی وجود ندارد که محتاج ترجمه باشد…… روزی نیم ساعت آنجا سری می‌زند. اول کلاهش را برمی‌دارد و در گوشه‌ای می‌گذارد. بعد روی صندلی می‌نشیند و زنگ می‌زند و یک چای قند پهلو دستور می‌دهد. سپس مدتی به دیوارها نگاه می‌کند و اگر روزنامه‌ای زیر دستش باشد به صفحه اول آن نگاه می‌کند ولی نمی‌خواند و پس از صرف چای مجددا بدون اینکه یک کلمه با کسی حرف بزند کلاهش را به سر می‌گذارد و از همان راهی که آمده بود برمی‌گردد. این است برنامه روزانه هدایت. یک کلمه خلاف یا اغراق در آنچه عرض کردم نیست.»

و در اشاره به نظر جمالزاده مبنی بر اینکه شاید ماموریتی دولتی در خارج مثمر ثمر باشد، چنینی می‌نویسد:

« نه وزارت خارجه به دردش می‌خورد نه وزارت داخله. خودش عقیده دارد که سرنوشتی است که باید طی شود، من عقیده دارم که از پر دویدن نوار پاره می‌شود. بنده و هدایت هرجا برویم نحسی فطری خودمان را خود می‌بریم. چاره‌ای هم نداریم…. مخبرالسلطنه هم قدمی برای او برنمی‌دارد، گردن کلفت‌تر از مخبرالسلطنه‌ها نمی‌توانند برای او کاری کنند. چه کاری؟ لابد می‌خواهند او را برای کار و ماموریتی به جائی بفرستند، او از همه چیز بیزار است.»

جمالزاده خود نامه‌ای به هدایت می‌نویسد.( جمالزاده قبلا  در نوامبر ۱۹۴۷/ آبان ۱۳۲۷ یک دوازدهم دارائی خود را به اسم او کرده بود.) هدایت در نامه‌ای به تاریخ ۱۵ اکتبر ۱۹۴۸/ ۲۳ مهر ۱۳۲۷، سریعا و با قدرشناسی به او پاسخ داد، نامه‌ای که به جمالزاده ثابت کرد نگرانی شدیدش کاملا بجا بوده است:

« کاغذی که فرستاده بودید رسید، نمی‌دانم در جوابش چه بنویسم مدتهاست که عادت نوشتن از سرم افتاده است خود بخود اینجور شده. مثل خیلی تغییرات حاد دیگر که دانسته یا ندانسته در من انجام گرفته…. حرف سر این است که از هرکاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می‌آورم و حوصله همه چیز را از دست داده‌ام. نه می‌توانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خودم را گول بزنم….. وانگهی میان محیط و زندگی و خلفات دیگر ما ورطه وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمی‌توانیم بفهمیم….. نه حوصله شکایت و چسناله دارم و نه می‌توانم خودم را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم فقط یک‌جور محکومیت قی‌آلودی است که در محیط گند بی‌شرم مادر…ای باید طی کنم. همه‌چیز بن‌بست است و راه گریزی هم نیست….»

جمالزاده اما دست از تلاش برنداشت، یک ساعت سوئیسی گرانقیمت خرید و توسط یکی از دوستان مشترک برای هدایت فرستاد.

در تغییر حال هدایت، عوامل خارجی و داخلی- عینی و ذهنی- به روشنی برهم اثر نهادند. مملکت وضع آشفته‌ای داشت. برای کسی مانند هدایت، امید به یک جامعه و فضای فکری باز و پویاتر برباد رفته بود. او بیش از هر وقت دیگر  با سیاست و ادب حاکم سر جنگ داشت. از روشنفکران حزب توده نیز بریده بود. آنها او را منحط می‌خواندند و او آنها را دروغگو خطاب می‌کرد. همچنان ساکن خانه پدر بود. والدین او پیر می‌شدند و او نیز با گذشتن از چهل سالگی دیگر جوان محسوب نمی‌شد. با حقوق ناچیز ۳۶۰ تومان در ماه تا وقتی می‌توانست زندگی آبرومندی داشته باشد که والدینش زنده و سلامت بودند. برای سال‌هائی که در پیش بود نه ‌می‌توانست به شغلش متکی باشد و نه به خانه پدریش. روابط او با دیگر افراد خانواده مودبانه بود اما هرگز حاضر نمی‌شد برای معاش خود به آنها متکی باشد. آنها نیز اسلوب زندگی و رفتار اجتماعی او را نمی‌پسندیدند.

هدایت در فاصله سال‌های ۱۳۲۵ و ۱۳۲۹ که عازم پاریس شد به‌طور منظم با شهید نورائی در پاریس نامه‌نگاری داشت.دوازده عدد از آن نامه‌ها از گزند روزگار در امان مانده است.

« خواستم تاریخ بگذارم. دیدم تاریخ نمی‌دانم. نه تاریخ میهنی و نه خاج‌پرستی. معروف است آدم خوشبخت ساعت نمی‌داند، یا ندارد، از اینقرار ما از خوشبخت هم خوشبخت‌تریم.»

« جای شما نه خالی، امروز اتاقم ۳۷ درجه است. درجه یک بدن سالم. اما خودم مثل ماهی روی خاک افتاده پرپر می‌زنم. آنوقت توی این هوا چه می‌شود کرد. زمستان هم مثل… حلاجها می‌لرزم…. مدتی ناخوش بودم، باز پا شدم و راه افتادم. بادمجان بم آفت ندارد…. پاییز به شکل کثیفی اظهار لحیه کرده، خشک و سرد و کثیف. آب دماغم راه افتاده….. هفته گذشته ۵ روز به قصد سیر و گردش از بندر پهلوی به اردبیل و تبریز رفتم… مخلص با اسهال رقیقی حرکت کردم و با اسهال شدیدتری برگشتم. هنوز هم دست از سرمان برنداشته است…… بیشتر ا و یا همیشه از وقتی که زمستان شده در حال سرماخوردگی و سینه درد و زکام هستم. این راهم روی پیشانی ما نوشته‌اند. چه می‌شود کرد؟……چندی است با ناخوشی‌های جورواجور کلنجار می‌روم. عجالتا مبتلا به اسهالم تا بعد چه شود.»

در یکی از نامه ها می‌نویسد جواب محمود فردید دوست فیلسوفشان را نداده است و گفت که لابد با من کارد و پنیر شده است . مثل خیلی‌های دیگر، تصمیم گرفته‌ام همه را با خود کارد و پنیر کنم. او اذعان می‌کند با او پدرکشتگی ندارد ولی حوصله نامه‌نگاری منظم را ندارد.

«اما راجع به مرگ رضا جرجانی جرات نمی‌کردم چیزی بنویسم… ناگهان سکته قلبی کرد. البته ایرانی هم که متخصص عزاداری است، به زنده اهمیت نمی‌دهد و بعد از مرگش همیشه قدردان و وظیفه‌شناس خودش را معرفی می‌کند هر دسته از روشنفکران مشغول قدردانی پس از مرگ به وسیله نطق و مقاله شدند…. روی‌هم رفته بیچاره زندگی تلخ و بدی کرد و همه‌اش را بدی و سختی گذراند. اما چه می‌شود کرد؟ این نمونه زندگی بسیاری از افراد کشور گل و بلبل است. »

« با لسکو( کسی که بوف کور را به فرانسه ترجمه کرد) من هیچ‌جوره مکاتبه ندارم. دو سال قبل کاغذی نوشت جوابش را ندادم. فقط شنیده‌ام که در سفارت فرانسه در قاهره است. حالا کجاست و چه می‌کند فقط خدا می‌داند.»

« این هم یک‌جور طرز فکر است که ابروی میهن حفظ بشود یا نشود. کدام آبرو کدام میهن شاید اگر حفظ نشود بهتر است و اقلا همان‌جور که هستیم معرفی می‌شویم.»

« متاسفانه چند روز پیش در اتوبوس گیر کرده بودم تکه‌ای از آن را شنیدم که آخوندی بد صدا، آیات قرآن را به آهنگ ابوعطا می‌خواند. باز هم به ترقیات روز افزون ما شک بیاورید. دیروز خانه دکتر تقی رضوی از ترس رادیو میهنی مقداری به مزغان هندی گوش دادم.»

در تیرماه ۱۳۲۹، وقتی شوهرخواهرش سپهبد رزم‌آرا کابینه جدیدی تشکیل داد، او بدون ذکر نام رزم‌آرا نوشت:« این هم یک صحنه از کمدی جدیدی است که حتما به ترازدی ختم خواهد شد.» رزم‌آرا در اسفند ۱۳۲۹، یک ماه قبل از خودکشی هدایت به قتل رسید.

هدایت طبق معمول علاقه‌مند به جریان پیشرفتهای ادبی جاری در اروپا بود. در نامه آذر ۱۳۲۹ می‌نویسد« از قرار فرانسوی‌ها مشغول لیسیدن…. هستند.»

« کتاب کوستلر را هنوز نخوانده‌ام. اما از چیزی که تعجب می‌کنم فعالیت سارتر است. به نظر من پیس دستهای آلوده از همه انها بهتر بود. حتی مجله‌اش عصر جدید هم خوب است. همین که شروع کردن نتوانسم زمین بگذارم.»

« احتیاج به تسلیت ندارم، آینده هم خودم می‌دانم که برایم بن‌بست است.»

« آدم وقتی سرش از تنش جدا شده دیگر روش تلقین به نفس هیچ خاصیتی نمی‌بخشند، نمی‌دانم چرا آنقدر خسته شده‌ام. همه‌چیز مرا از جا درمی‌برد. عاقبت خوبی ندارد. برای هیچ کاری دل و دماغ ندارم.»

در آخرین این نامه‌ها به تاریخ ۲۷ اوت ۱۹۵۰/ ۵ شهریور ۱۳۲۹

« بازهم پرت و پلا شروع شد. باید مواظب خودم باشم، اما از طرف دیگر مثل این است که با همین پرت و پلاهاست که در قید حیاتم. باری هرچه فکر می‌کنم چیز نوشتنی ندارم. مشغول قتل عام روزها هستم. فقط چیزی که قابل توجه است نسیان هم بر عوارض دیگر افزوده شده و این خودش نعمتی است. یکجور دفاع خودکار بدن است…. هیچ جای گله و گونه هم نیست، چون موقعی می‌شود توقع داشت که قاعده در میان باشد. نه در مقابل هیچ….. سرتاسر زندگی، ما یک حیوان شکاری بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور در دام شده… فقط مقداری واکنش. به طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان این بود که زیادی به زندگی ادامه دادیم.»

از نامه قبلی هدایت معلوم می شود که نورائی اقدامی کرده تا سفر هدایت به پاریس را ممکن سازد. و هدایت هم موافق با مسافرت بود. و چند ماه بعد عازم پاریس می‌شود. سفری که از آن بازنگشت.

  • در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.»

بوف کور

 

 

 

 

منبع: کتاب صادق هدایت از افسانه تا واقعیت

نویسنده: محمدعلی کاتوزیان

مترجم: فیروز مهاجر

دسته بندی:
  با هنرمندان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.