Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

هدایت- بخش سیزدهم

توسطehsan.rezaei 2 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  با هنرمندان  /  هدایت- بخش سیزدهم

افسانه خودکشی هدایت مختصرن از این قرار است. هدایت از فضای خفه اجتماعی و سیاسی پس از شکست دموکرات های آذربایجان و ممنوعیت فعالیت حزب توده در زمستان ۱۳۲۷ به شدت افسرده بود و همه امید و نیروی خود را از دست داد و تصمیم گرفت به زندگیش خاتمه بدهد. لیکن نمی‌خواست در تهران خودکشی کند، یا به این دلیل که فکر می‌کرد تهران برای خودکشی او محل بی‌ارزشی است، یا به این دلیل که عاشق پاریس بود و می خواست در آن شهر بزرگ بمیرد و دفن شود یا هر دو.
خودکشی هدایت آخرین اثر او بود.
صرف نظر از واقعیت‌ها که شرحش را می‌آوریم، دانش ابتدائی در زمینه روانشناسی بطلان این شرح قهرمانانه از یک عمل اساسن غیرقهرمانانه را ثابت می‌کند. اقدام به خودکشی تقریبا در همه موارد عملی ناگهانی است. حتا اگر گرایش به آن از مدت‌ها قبل موجود باشد. کسانی که تصمیم به خودکشی می‌گیرند حوصله حرف زدن هم ندارند چه رسد به آن نوع مشکلاتی که هدایت می‌بایست برای رسیدن به پاریس از سر میگذراند. چند روز یا چند هفته اول خودکشی نکرد برعکس وقتی دست به اقدام زد که قرار بود به ایران بازگردد.
در دهه ۱۳۲۰ امیدهای هدایت به ایجاد جامعه‌ای بازتر و پرتحرک‌تر که بتوان احساس تعلق بیشتری به آن داشت همه بر باد رفته بود. هدایت شارعان روشنفکر حزب توده را منزجر و با خود بیگانه کرده بود. کارش به یک بن‌بست نزدیک می‌شد و گواه آن توپ مرواری و پیام کافکا است که به‌رغم ارزش‌های معین و مشخصشان، نشان می‌دهند برآمدن از پس کار خلاق نو برای او دشوار بوده است. از شغل خود ناراضی بود و از زندگی اجتماعی بدون هدفی که در بهترین حالت در معیت چند دوست و آشنائی می‌گذشت که مدام در حال نزاع با یکدیگر بودند دل خوشی نداشت. در این اوضاع سفر به اروپا به صورت یک راه‌حل موقتی بود. انتخاب پاریس بدیهی بود، نه تنها به‌خاطر پاریس بودنش بلکه برای اینکه دوست هدایت شهید نورائی، آنجا در سفارت ایران مقام مهمی داشت و او را به این سفر تشویق کرده بود. اما همه امیدها با رسیدن به پاریس تبدیل به یاس شد و او به فکر افتاد که به ژنو محل سکونت جمالزاده و یا به لندن، جائی که مسعود فرزاد هنوز شغلی در بخش فارسی رادیو بی‌بی‌سی داشت برود. لیکن قبل از آنکه بتواند یکی از این دو کام را بردارد مرخصی استعلاجی که از کارش در تهران گرفته بود به سر رسید و او خود را کشت.
هدایت در ۱۲ آذر ۱۳۲۹ تهران را ترک گفت و غروب روز بعد به پاریس رسید. یک شب را در ژنو با خانواده جمالزاده گذراند، در حالی‌که منتظر پرواز روز بعد به پاریس بود. در این هنگام هم‌چنان، با حقوق ۴۹۰ تومان، در دانشکده هنرهای زیبا کار می‌کرد. افراد مختلفی به او کمک کردند تا ۴ ماه مرخصی استعلاجی بگیرد. در ۱۴ آذر یعنی یکروز پس از رسیدن به پاریس طی نامه‌ای کوتاه به انجوی شیرازی نوشت:
هیچ حوصله ادامه به کاغذ را ندارم هیچ میل دیدن شهر را هم ندارم و غیره. شاید کارها خودش جور شود و یا نشود اینهم باز اهمیتی ندارد بعدها شاید فرصت بیشتری برای وراجی پیدا بکنم.
در عرض دوهفته بخش اعظم امید به کمک و حمایت دوستان و آشنایان ایرانی بر باد رفت. هدایت امیدوار بود نورائی یک شغل منشیگری برایش در نظر گرفته باشد، زیرا به انجوی نوشت که ” شهید نورائی… گویا احتیاجی به منشی ندارد چون یکنفر زن فرانسوی استخدام کرده است” و به طورکلی ” با ایرانی‌ها چندان جوششی ندارم برخلاف آنچه تظاهر می‌شد کسی از ورود من غرق در شادی نشد.”
در نامه ۲۴ دیماه ۱۳۲۹ به انجوی:
” اینجا به من خیلی خوش نمی‌گذرد تقریبا از همه کنار کشیده‌ام، مخصوصن از ایرانی‌ها و مخارج دارد به ته می‌کشد اما هیچ اهمیتی ندارد دیگر بالای سیاهی رنگی نیست.”
به محض رسیدن به پاریس به منزل نورائی رفت بعد یکی دوروز به هتل ارزانی در مونپارناس و سپس به هتلی در سن‌میشل نقل مکان کرد و بعد هتل دیگری در دانفرروشرو تا سرانجام آپارتمان کوچکی برای خود یافت و یک‌هفته پس از نقل‌مکان به آن دست به انتحار زد.
مقامات اداره مهاجرت فرانسه ابتدا یک اجازه اقامت دوماهه به هدایت دادند که مهلت آن در بهمن به سرآمد. فریدون فروردین یکی از دوستان هدایت که زرتشتی بود از او دعوت کرد که به هامبورگ برود. در نامه ۲۰ بهمن ۱۳۲۹ به انجوی نوشت
” زندگی روز به روز در فرانسه گرانتر می‌شود. اوضاع مادی من تعریفی ندارد تقریبا کفگیر به ته دیگ خورده و گمان می‌کنم اگر به هامبورگ رفتم و برگشتم دیگر چیزی در بساط نباشد… حال دکتر شهید نورائی خیلی خطرناک است نمی‌دانم چه خواهد شد… به‌هرحال چه به هامبورگ بروم و چه نروم آدرسم تغییر خواهد کرد.”
انجوی که تصمیم به رفتن به ژنو داشت کوشید هدایت را نیز به همراهی با خود تشویق کند، لیکن هدایت، در همان نامه ۲۰ بهمن، که آخرین نامه او به انجوی است جواب داد ” با وضع فعلی مسافرت به سوئیس بی‌مورد است.” به‌هرجهت، پس از بازگشت از هامبورگ، هدایت کاملن از همه جوانب زندگی خود در پاریس به تنگ آمده بود، در نامه ۷ اسفند به جمالزاده اشاره‌‌ای هم به امکان سفر به سوئیس کرد:
” دو سه ماه از مرخصی محدودی که داشتم حسابی نفله شد، تازگی مسافرتی به هامبورگ کردم. برخلاف انتظار خیلی خوش گذشت. از اینجا که خیری ندیدم. بعلاوه اشکالات خیلی مضحک برای جواز اقامتم می‌کنند. این است که خیال دارم فرانسه را ترک کنم و باقیمانده مرخصی را در لندن و یا سوئیس بگذرانم. از قراری که شنیده‌ام ویزای شیعیان علی به اشکال تهیه می‌شود لذا خیال مسافرت به لندن را دارم…”
جمالزاده جوابی دلگرم‌کننده برای او نوشت و گفت که بزودی به ماموریت از طرف دفتر بین‌المللی کار به تهران خواهد رفت و به محض بازگشت به ژنو با او تماس خواهد گرفت. چند روز بعد از مرگ هدایت در فروردین، جمالزاده به دوست مشترکشان پردومناس نامه‌ای نوشت:
” هرگز آن روزی که با زنگ تلفن از خواب پریدم و صدای هدایت را شنیدم که گفت در فرودگاه ژنو است{ در مسیر سفرش به پاریس} فراموش نمی‌کنم… او در جای من خوابید… در فرودگاه که همدیگر را در آغوش گرفته بودیم قول داد که به ژنو برگردد و مدتی همینجا بماند. هیهات که نشد دوباره او را ببینم. تاریخ آخرین نامه‌ای که از او دارم ۱۰ اسفند است. در این نامه افسوس می‌خورد که سه ماه را بیخودی در پاریس تلف کرده است و خبر سفر قریب‌الوقوعش به ژنو را می‌دهد. متاسفانه، من عازم تهران بودم، و برایش نامه نوشتم و گفتم که در بازگشت می‌بینمش.”
نامه هدایت به محمود برادرش در ۱۹ اسفند:
” بالاخره با یکعالم دردسر اقامتم را برای دوماه دیگر تمدید کردم. اما در فکر سفر به سوئیس یا هرجای دیگر هستم. اینجا برای ایرانی‌ها مشکل زیاد است.”
در ۲۰ بهمن به انجوی می‌نویسد:
” من در همان اوائل ورود به دکتر مراجعه کردم و مقداری اسناد تهیه کردم که تاریخ آن مطابق دسامبر سال گذشته است مقداری هم روی دستمان گذاشت حالا اگر بخواهم آن‌ها را به صحه سفارت برسانم و به تهران بفرستم که تمدید مرخصی بدهند تاریخش به دبه‌ای که درآوردم وفق نمی‌دهد…”
نامه ۱ دی به انجوی:
“با ایرانی‌ها چندان جوششی ندارم بجز یکی دو نفر ولیکن چیزی که مضحک است علاوه بر اینکه تا حالا دست از پا خطا نکرده‌ام حتا میل رفتن به سینما و تاتر و کافه و غیره را هم ندارم و خیلی زودتر از تهران شبها به خانه می‌روم و می‌خوابم.”
نامه ۱۹ دی به انجوی:
” اینکه به هیچکس کاغذ ننوشته‌ام علتش واضح است اولن هیچ حوصله برای این تفریح ندارم بسکه خاموش نشستم سخن از یادم رفت و از پخش احساسات و اصطلاحات خسته شده‌ام.”
نامه‌های ۲۴ و ۲۹ دی به انجوی: تاکید می‌کند حسن قائمیان اجازه ندارد پیام کافکا را تجدید چاپ کند زیرا برای چاپ جدید باید اصلاحاتی در آن بشود، که نه حوصله‌اش را دارم و نه می‌خواهم.
بعد از خودکشی هدایت، پردومناس در نامه‌ای به جمالزاده:
” در پنج‌شنبه قبل از مرگ او، به سراغش رفتم و درباره مباحث مختلف فرهنگی صحبت کردیم. اما هربار که من از تحقیق در فولکور ایران که باید در آینده انجام می‌داد- با ذکر اینکه نقش اساسی او باید همین باشد- حرف می‌زدم واکنش او با نوعی ابهام و سرخوردگی توام بود.”
هانری ماسه در اواخر اسفند و پس از بازگشت هدایت از هامبورگ متوجه بی‌حالی و بی‌علاقگی او شده بود:
” به او گفتم هنوز هم خیلی کارها هست که باید بکند و نویسنده‌ای است که باعث مباهات کشورش… یک تغییر روحی و روانی را در او مشاهده کردم. درباره‌اش با دوست مشترکمان عباس اقبال صحبت کردم و او قدری نگرانی نشان داد…”
مصطفی فرزانه در آن زمان دانشجوی جوانی در پاریس بود که به هدایت به صورت یک پیش‌کسوت ادبی می‌نگریست، و تماس منظمی با او داشت. در کتابی ملاقات‌های خود با هدایت را در فاصله آذر ۱۳۲۹ و ۱۴ فروردین ۱۳۳۰ صورت گرفته با جزئیات دقیق و حیرت‌آوری شرح می‌دهد. فرزانه به خاطر می‌آورد که هدایت درباره پیش نویس دو قصه کوتاه با او صحبت کرده بود که یکی از آن‌ها زلزله نام داشته است و دیگری عنکبوت نفرین شده. هیچ‌یک از این دو داستان هنوز در سطحی قابل ارائه نبودند. و هدایت از خواندن دومی برای فرزانه امتناع می‌کند. ولی پیش‌نویس زلزله را به‌طور سرسری می‌خواند. فرزانه داستان را به یاد دارد:
” دو نفر مسافر به سمنان می‌رسند. روی یک تختخواب چوبی در یک قهوه‌خانه می‌نشینند. قلیان می‌کشند، چای می‌خورند و درباره زندگی روزمره‌شان و کارهائی که بعد از خرید زمین‌های اطراف قهوه‌خانه خواهند کرد صحبت می‌کنند. یک ساختمان آبرومند، مزرعه، دام‌داری، مسافرخانه.. تغییراتی که به قهوه‌خانه و ملک اطرافش خواهند داد. ولی ناگهان زلزله می‌شود و این دو نفر متوجه می‌شوند که تخت زیر پایشان میان دو شکاف عظیم باقی مانده و اثری از قهوه‌خانه و باغ و سبزه ومزرعه دیده نمی‌شود.”
این داستان به لحاظ شکل یادآور سایر داستان های کوتاه هدایت درباره مردم عادی و زندگی آن‌ها بویژه محلل است. اما محتوای به نوعی متفاوت است زیرا متضمن نتیجه‌ای اخلاقی درباره ناپایداری زندگی و بی‌ارزشی امید بستن به آینده است.
داستان دیگرش که فقط خطوط کلی آن را برای فرزانه تعریف کرده، یک روان- داستان است. مربوط به عنکبوتی است که ننه‌اش او را عاق کرده و دیگر نمی‌تواند تار بتند. در نتیجه وابسته به دیگران می‌شود و به یک جانور حقیر و تنها و مطرود بدل می‌گردد. این طرح کاملن یادآور مسخ کافکا است. تا حدی نیز داود گوژپشت و سگ ولگرد را زنده می‌کند.
در فروردین ۱۳۳۰ انجوی به پاریس رفت و هدایت را خسته و گرفته یافت. او منظم به دیدن شهید نورائی می‌رفت که رو به مرگ بود و این مسئله فشار زیادی به او وارد می‌کرد. سرانجام نیز این دو دوست باهم درگذشتند و هیچ‌یک از مرگ دیگری با خبر نشد. در همان وقت‌ها سپهبد رزم‌آرا شوهرخواهر هدایت و نخست‌وزیر مقتدر به دست فدائیان اسلام به قتل رسید. درباره تاثیر این واقعه بر تصمیم او به خودکشی نیز خیالپردازی‌هائی شده است. شواهد نشان می‌دهد که هدایت نه رابطه نزدیکی با شوهرخواهرش داشت و نه چندان به او علاقه‌مند بود. با این‌حال در نامه ۱۹ اسفند به برادرش از مرگ سپهبد اظهار تاسف می‌کند و تسلیت می‌گوید. و از خطر افتادن قدرت به دست متعصبین مذهبی ابراز نگرانی می‌کند. بهرحال یک عضو مقتدر و متنفذ خود را از دست داده بودند و دیگر امیدی به تمدید مرخصی استعلاجی نبود. هدایت در پاریس بی‌پول، بی‌دوست، بیچاره، در حالت افسردگی شدید تنها مانده بود و چشم‌اندازش هم بازگشت به تهران بود. فرزانه به یاد می‌آورد:
” حالا که رزم‌آرا را کشته‌اند حتا آن چندتا بچه‌های سفارت هم که می‌آمدند و هوایم را داشتند دیگر تره هم برایم خرد نمی‌کنند. حتا آن کسی که کاغذهایم را به اسمش می‌فرستند گرچه تلفن هم دارد و هم ماشین بهم خبر نمی‌دهد اگر کاغذی برسد تا اینکه خودم صد دفعه تلفن بزنم. به هرحال به درک، کاغذ می خواهم چه کنم؟”
آخرین باری که فرزانه هدایت را دید ۱۲ فروردین بود در هتل ارزان در دانفرروشرو. با سر و روی شسته و صورت تراشیده. فرزانه دید که زنبیل سیمی زیر میز پر از تکه‌های کاغذ پاره است. هدایت توضیح می‌دهد که این‌ها نوشته‌های اخیرش بوده است که دخل همه‌شان را آورده چون رجاله‌ها لیاقت ندارند که کسی برایشان کاری بکند. عقم می نشیند دست به قلم ببرم.
موضوع آنقدرها هم که فرزانه فکر می‌کرده مصیبت‌بار نبوده است. هرچه در زنبیل بوده پیش‌نویس بوده و بعید به‌نظر می‌رسد که با بهترین آثار مولف از اهمیت وافری برخوردار بوده باشد. مدت‌ها بود که هدایت داستان درخشانی ننوشته بود و احتمالش کم است که درست در آن زمان روحیه خلق آثاری را که مورد قبول خودش باشد یافته باشد.
فرزانه روز بعد به دیدارش رفت و ۱۴ فروردین هم دیدار کوتاهی با او داشت. و این آخرین دیدارشان بود. روز بعدش که تلفن کرد هدایت در اتاقش نبود و روز بعد هم صاحب هتل گفت از اینجا رفته است. بدون آنکه نشانی جدیدش را بگذارد.
او به آپارتمان کوچکی به شماره ۳۷ خیابان شامپیونه نقل‌مکان کرده بود.
کسی نمی‌دانست او به کجا رفته. دوم آوریل مهلت مرخصی تمام می‌شد. فکر رفتن به لندن به جائی نرسید. ژنو در صدر فهرست بود بخاطر جمالزاده و انجوی. گرفتن ویزا دشوار بود که جمالزاده پس از بازگشت به ژنو مشتاق کمک بود. به محض بازگشت از طریق دکتر مهران وزیر فرهنگ آینده که در آن هنگام مشاور امور دانشجویان سفارت ایران بود نامه‌ای بههدایت نوشت. مهران در ۱۷ فروردین به جمالزاده جواب داد:
” همین حالا نامه شما را دریافت کردم. خوشحالم که سفرتان به ایران به خوبی برگزار شد و برگشتید. پاکتی که برای هدایت فرستادید به آقای فریدون هویدا دادم تا به ایشان برسلند. آدرس او از این قرار است: هتل فلوریدا، میدان دانفررشرو، پاریس ناحیه ۱۴٫ اما امروز صبح زنگ زدم تا درباره مطلبی با او صحبت کنم و گفتند که چند روزی به خارج رفته و از آنها خواسته که نامه‌هایش را نگه دارند. باری کسی نمی‌دانست که به کجا رفته و کی بازمی‌گردد. به این ترتیب نامه شما فورن به دست او نمی‌رسد.”
انسان وسوسه می‌شود باور کند اگر هدایت نامه اطمینان‌بخش جمالزاده را دریافت می کرد، زنده می ماند زیرا خودکشی او ارتباط مستقیم با وضع نومیدانه‌ای داشت که در آن گرفتار آمده بود. ۱۵ فروردین پر دومناس را ملاقات کرده بود. اما این واقعیت که او به مدیر هتل گفته به خارج می‌رود امکان خودکشی را داده بود. در کل می‌توان با اطمینان گفت هدایت در اوایل فروردین دیگر به آخر خط رسیده بود. تنها کسانی که او را قبل از مرگش دیدند یک زوج ایرانی- ارمنی بودند و همان‌ها خودکشی او را به دیگران خبر دادند. مرد هدایت را از سال‌ها پیش و از ایران می‌شناخت و او را صادق خان صدا می‌زد. پدرش در همان محله‌ای که خانواده هدایت سکونت داشتند صاحب یک اغذیه‌فروشی بود. اما او وزنش سال‌ها در پاریس زندگی می‌کردند. به روشنی معلوم نیست آن‌ها چطور هدایت را در پاریس پیدا کرده بودند. این زوج هدایت را یکی دوبار به شام دعوت کرده بودند و آخرین بار آن می‌بایست در فاصله تاریخ ۴ تا ۹ آوریل بوده باشد. در مقابل او نیز ۲۰ فروردین از آن‌ها دعوت کرده بود. در شب موعود وقتی در خانه‌اش را زدند جوابی نیامد. و بوی گازی را که از آپارتمان بالا نشت کرده بود حس کردند و با دربان صحبت کردند. او در آپارتمان را گشود و جسد را یافت. معلوم نیست آیا او آن زوج را دعوت کرده بود تا جسدش را پیدا کنند یا پس از آخرین دیدار با آن‌ها و در همان چند روز تصمیم به خودکشی گرفته بود.
۱۹ یا ۲۰ فروردین زمانش دقیق معلوم نیست که هدایت شب به آپارتمان خود برگشت، به آشپزخانه کوچک رفت، و پتوئی روی زمین پهن کرد، در آشپزخانه را از داخل بست و درزهای آن را با پنبه گرفت، شیر گاز را باز کرد و روی زمین دراز کشید. هیچ یادداشتی در اینباره برجای نگذاشت، هرچند یادداشت‌های خودکشی بسیاری در همه آثار و نامه‌هایش به‌طور مستقیم پراکنده بود، و از جمله این یکی در پیام کافکا:
” بالاخره مشمول مجازات اشد می‌گردیم و در نیمه روز خفه‌ای، کسی که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود گزلیکی به قلبمان فرو می برد و سگ‌کش می‌شویم. دژخیم و قربانی هردو خاموشند.”
به پلیس اطلاع داده شد و خبر کوتاهی مبنی بر خودکشی او در مطبوعات فرانسه به چاپ رسید. خواهرزاده او خانم مهین فیروز که ساکن پاریس بود به خانواده‌اش تلگراف زد. و آن‌ها عاقبت تصمیم گرفتند که او در همان پاریس دفن شود. تشریفات به خاک‌سپاری یک‌هفته بعد در مسجد مراکشی پاریس برگزار شد. چند تن از دوستان و آشنایان در مسجد گرد آمده بودند، از جمله هانری ماسه که سخنرانی کوتاهی نیز کرد. تابوت به قبرستان معروف پرلاشز برده شد و او در کنار بسیاری از مردان و زنان نامی فرانسه به خاک سپرده شد. بعدن برادر او محمود ترتیبی داد تا به‌جای سنگ اولیه سنگ فعلی را روی قبر او بگذارند که دارای نوشته فارسی و فرانسه با طرحی یادآور بوف کور است.
باری مرد صلیب خود را به دوش کشیده بود و اکنون وقت افسانه‌ها و رمزپردازی‌ها بود تا فرایند مالوف بت‌سازی و پرستش را آغاز کنند.
{او همه این علما و فضلا را بزرگ کرده بود و خوب می‌شناخت، به فرنگ رفته‌ها و متجددین و قدیمی‌هایش همه سر و ته یک کرباس بودند فقط عناوین مختلف آن‌ها فرق می‌کرد. پیشتر می‌رفتند نجف حجت‌الاسلام می‌شدند و حالا می‌رفتند فرنگ با عنوان دکتری بر‌می‌گشتند و کارشان عوام‌فریبی و همه حواسشان توی شکم و زیرشکم‌شان بود.” میهن‌پرست”}
منبع: کتاب صادق هدایت از افسانه تا واقیت
نویسنده: محمدعلی کاتوزیان
مترجم: فیروز مهاجر

دسته بندی:
  با هنرمندان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.