خانه / داستان / آثار كافه داستانيها / نيمي از من سهم خواب‌هايم (احسان رضايي)
۴۴۵۷۰۷۸۳۰۴۹۷۱۸۴۱۳۲۵۳

نيمي از من سهم خواب‌هايم (احسان رضايي)

به نام خدا

حالا که کار به نوشتن و ثبت همه ی آن وقایع کشید بگذار از همین ابتدا بگویم حتی کلمه ای ازین واژه‌هاي يكسر اوهام را باور نکن. نگارنده ی تمام این سطور ديوانه‌اي بیش نیست. كسي كه شايد به واسطه نگاشتن، جان گرفته بوده و در جويدن اين كلمات خود، هيچ كاره است. هر كلمه را در خواب يا ماليخوليايي دست نايافتني زندگي كرده و با صرف هر واژه، قدمي به سمت نيستي برداشته. و اگر اين متن سراسر خزعبل را مي‌خوانيد، لاجرم او مرده است بدون اینکه حتی لحظه ای ازین وقایع را تجربه کرده باشد. موجودي عقب مانده و تسخير شده ميان نرينه و مادگي، نه زن نه مردي كه تمام عضو جنسي اش تنها يك قلم بوده كه آن هم به جان كاغذي از پيش مرده افتاده و ترشحات بيحال اين هم آغوشي همه اش شده آنچه موجبات صلب آسايش روان شما را فراهم مي‌آورد يا آورده؟ از من تنها توهم يك وحشت باقي مانده، ترسی پرکشش به حقیقت مرد بودن و یا حجمی تبدار و داغ بنام زن.  پر واضح است چون مرده ام یادآوری هايم از هرآنچه مي‌خواني از جنس خواب است. مالیخولیایی همراه لکه های لا زمان و مکان از چیزی که در گذشته ای دور تجربه شده و کسی قادر به تایید صحت آن نیست. خواهش میکنم اگر این کلمات را میخوانی برای درمان ذهن بیمار خود چاره ای بیاندیش چراکه دیوانه ای بیش نیستی. حالا تمام ادله ی خود را برایت واکاوی میکنم. فقط قول بده بعد از کشف این راز یا مرده باشی و یا دست کم نوشته هایم را اتش بزنی و وانمود کنی هیچ چيز از دیوانگی نمی دانی و تا اخر عمر با خفت نفی دانش ذاتی بشر که در حماقتی رقت بار به آن مینازد زندگی کنی.

نمی‌دانم ابتدا ساره دستم را کشید یا ناخودآگاه دستهايمان كنار هم ريشه دواند و یا دو ابر همدیگر را به آغوش کشیدند. روز اول مدرسه بود. از میان بچه هایی که در تب روز اول کلاس میسوختند رد شدم و برای اولین بار روی صندلی ای که روبروی صفوف چیده بودند نشستم. یک ردیف در حدود ۱۰ صندلی برای معلم ها آنجا بود. صندلی اول خالی بود و صدای سخنرانی مدیر مدرسه می آمد. معاون ها و معلم های پیشکسوت و در آخر سه معلم زن. در انتهای صف مردانه یک جای خالی بود اما دو نفر از زن ها از جایشان بلند شدند و یک صندلی به سمت تجربه پیش رفتند. گویا ترتیب نشستن بر روی صندلی ها اگر قدرت نمایی نبود قطعا به رخ کشیدن تجربه را برایشان تداعی مینمود که عارشان آمد من یک صندلی پیش از آنها بنشینم. ساره اما درون آخرین صندلی فرو رفته بود و با چشم دنبالم میکرد تا کنارش بنشینم.

– تو دیگه از کجا پیدات شد عتیقه

صدایش مثل پیچک تبدار به دور تن عرق کرده ام پیچید. نگاهش کردم. با انگشت دختری با چشم های سبز و موهای ژولیده که به من زل زده بود و میخندید را نشانش دادم و پرسیدم:

– من قراره به اینا درس بدم؟

همانجا بود که گویا دستم به دستش خط داد که میتوانی من را برداری و ببری. دستم را محکم گرفت و کشید و من در همان روز اول و آخر معلمی ام دانستم ساره هیچوقت نمیگذارد در کلاسی که دخترها به من زل میزنند درس بدهم و من هم اعتراضی نداشتم. گويا اگر او مي‌خواست آفتاب به من نتابد هيچ موجودي ياراي مقابله نداشت. نمیدانستم آنجا چه میکنم. مطمئن بودم تا لحظاتی قبل از ورود به صفوف داش آموزی من هم یک دانش آموز شر بودم که فقط از روز اول مدرسه هیجان داشتم و باقی سال تحصیلی را در کنکاشی بی مثال با معلم ها برای نخوابیدن در کلاس درس بسر می‌بردم. یکی از دلایل دیوانه بودنت را همینجا اثبات می‌کنم. اگر مدرسه رفته ای و میدانی آن کلاس های درس بواقع تنها سلول های دسته جمعی هستند برای نگه داشت نبوغ کپک زده و برای فرار پدر و مادرت از زمانهای بیشمار حضور تو و سوالاتی که در مدرسه کشته میشوند نه پاسخ، باز هم خاطرات خوشی از آن به یادت می‌ماند و بچه های خود را باز هم به مدرسه میفرستی تا آنچه دیگران تصمیم گرفته اند به او بیاموزند و دست آخر هم میگویی چرا بچه های این دوره و زمانه حرمت هیچ چییز را نگه نمیدارند. آخر در آن کار خانه‌ی برده سازی مگر ارزش استفاده از کلمات رکیک و دوستت دارم یکی نیست؟

ساره دستم را کشید به درون یک کلاس. تمام بچه ها نگاهمان میکردند. خواستم به او بگویم، باور کنید خواستم حتی جلویش را بگیرم. هرچند توانش را نداشتم و او پشتش را بمن کرد و من را به سمت خود کشید و لبهای قرمز تندش را به لبهای خشک شده ام کشید و در گوشم گفت

– تا حالا کجا بودی عتیقه

نمیدانم سرنوشت آن بچه هایی که در سن کودکی شاهد اين صحنه بودند چه شد. شاید ماجرای آن دندان پزشکی که موقع کشیدن دندان ارنج خود را روی سینه‌ی زنها میماليد را شنیده باشی و یا آن که با زانو میان پای مردها فشار میداد را، به هر حال اگر شنیده باشی و باز هم درد دندان خود را به رفتن پیش دندانپزشک ترجیح نمیدهی دلیل دیگریست بر دیوانگی ات. شاید آن دندانپزشک یکی از همان بچه هاست و یا آن استادی که برای نمره پیشنهاد همخوابگی میداد.  این را که دیگر دیده ای و یا حتما شنیده ای و اگر باز هم به دانشگاه رفته باشي و یا برای قبولی فرزند خود در دانشگاه جشن گرفته ای قبول کن که دیوانه ای بیش نیستی. شک ندارم از ان کلاس جانورهایی درآمده اند که همگی به چشم های ادمها زل میزنند و تمام تلاششان کشاندن یک بحث ساده و صمیمی به مسائل رکیک جنسی است. شكارچي هايي دام نهاده براي كشف تنت و تو اگر هربار كه شكار ميشوي ميلت به طعمگي افزون نشده، باز هم ديوانه اي كه فكر ميكني در اين توهم زرد رنگ زندگي چيزي ارزشش را دارد كه برايش بميري و نگذاري اين توحش سرد و سرخ از درونت ريشه دواند و توهم شكار و شكارچي در هم بياميزد و ديگر نداني شكار شده اي و يا شكارچي. براستي ابتداي اين زنجیره‌ی بطالت جنسی کجاست. براستي اگر قابيل از خواهر زيباترش كه سهم هابيل مسخر شده بود مي‌گذشت، دنیا پر بود از عتیقه‌هایی که همگی ساخته‌ي یک بوسه‌ی تبدار و پرکشش یک عتیقه‌اند؟ و باز هم احمقي اگر نخندي به اين همه پاكدامني وقتي ميداني همگي حرامزادگاني هستيم منتج از همخوابگي خواهر و برادري كه به هم مسخر شده‌اند و نه عاشق و از همان ابتدا آنكه عاشق شده بود مورد آزمايش قرار گرفت و هيچكس ندانست اولين جنايت بشر حتي بواسطه لمس تبدار تن كسي است كه مي‌خواهيش و ساره اما مرا در كلاس درس به آغوش كشيد تا ريشه‌هاي اين بطالت خشك نشود. وقتي دستم را مي‌فشر در گوشش گفتم:

  • با يك عتيقه ازدواج مي‌كني؟

نخنديد، نگاهم نكرد فقط لبهاش شروع كردند به سرد شدن. آنقدر سرد كه احساس كردم يك تكه يخ را بوسيده ام. تنش را از چنگم دراورد و رو به بچه ها كرد. شايد به آن دندانپزشك و يا شايد استاد نميچدانم نگاهشان كرد و گفت:

  • اين عتيقه ميخواد منو سند بزنه. به قيافش نميخوره معلومه دلشو داره. دلشو داره يكيو تصاحب كنه كه رسمي و قانونيش كنه.

بعد رو كرد به من و دستش را گذاشت روي سينه ام:

  • آقا معلم چيه چرا قلبت تند تند ميزنه؟ انگار داري از خواب ميپري.

راست ميگفت. از خواب پريده بودم و اون پشت شيشه پنجره كلاس وايساده بود. بين زمين و هوا. بچه هاي حرف گوش كن كلاس هم داشتند درس اون روز را تمرين ميكردند و دوبدو همديگر را ميبوسيدند. صورتم را به شيشه پنجره چسباندم. سرد بود. انگار پشت پنجره برف آمده بود. انگار سردترين فصل سال ساره را از من دزديده بود. فقط همديگر را نگاه كرديم و او پشت پنجره محو شد. و من هم اينور پنجره محو شدم. اين خواب سهم من نبود. ساره قرار بوده گويا در خواب كس ديگري گير بيافتد و اشتباهي به خواب من آمده. نمي‌دانم چه كسي مسوول آدرس دهي خواب‌هاي آدم‌هاست. او من را به سخره گرفته است و باور كن بزرگترين دليل ديوانگي من همين است كه از وقتي خواب يكي ديگر را ديده‌ام، نه اينكه خواب كسي را ديده باشم يعني ساره بجاي خواب يك آدم ديگر در خواب من جل و پلاس كرده بود و مرا بوسيده بود آن هم در كلاس شلوغي كه من معلم آن بودم باز هم خوابيدم و ديگر هرگز خواب نديدم. و اگر خوابيدن و خواب نديدن حتي خواب يكي ديگر را نديدن دليلي بر وهم وجودي نيست ازت خواهش ميكنم بعد از خواندن تمام اين خزعبلات هرچه خورده اي را بر رويشان بالا بياور و بخواب. آرام و آهسته بخواب و اگر ساره را ديدي بگو قول ميدهم اينبار به خواب او بيايم و اينبار ديگر درخواست ازدواج نكنم. حاضرم يك عمر بدون هيچ قولي كنارت بميرم. اين را حتما به ساره بگو. علت نوشتن تمام اين نامه براي تو همين است كه شايد ساره اين بار به خواب تو بيايد. نشاني لازم ندارد. به محض ديدنش در خوابت مي‌فهمي كه او ساره است. اگر به محض ديدنت سست شدي حتي اگر زن هستي چون من باور دارم براي او فرقي نميكند شك نكن كه ساره به خواب تو هم آمده است. براي من نه، براي همه‌ي بشريت به او بقبولان كه من به خوابش مي‌روم. اگر او جرات كند و فقط يك دقيقه بخوابد. شايد براي تو فلسفه بافي احمقانه اي بنظر برسد اما خوابيدن و خواب ديدن و يادآوري كسي در خوابت كه ديگر نمي‌بينيش كسي كه نمي‌داني جزئي از توست و يا خوابت و يا تو بخشي از اويي يا خوابش اگر محدود كننده نباشد لااقل معدوم كننده بخش خاكستري سلول‌هاي بيرمق مغزي است كه گويا عمليات واكاوي اين همه اتفاق بي مورد به او سپرده شده ولي خودش هم نمي‌داند از چه رو از اين كار به اين سادگي هم شانه خالي مي‌كند گويا تا ابد منتظر نشسته تا سيبي از درخت بيافتد و محكم به آن برخورد كند تا وجودش را به او گوشتزد كند. …………………….

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

Presentation1

همسایه ی طبقه چهارم (م.ح عباسپور) به همراه نقد اثر

   «کوشش کنید از راه صعب عبور کنید»   آنی گفت: «گوش کن صدایی نمی ...

4 دیدگاه

  1. سراپا خیس
    از عشق و باران
    درپاسخشان چه خواهی گفت
    اگر بپرسند
    آستینت را
    کدامیک تر کرده است؟!

    عالی.دوست دارم این داستان رو .

  2. به احسان عزیز خسته نباشید می گویم به دلیل اینکه با این همه مشغله ی ذهنی که در دنیای مجازی و واقعی دارد، دست به قلم می شود و داستان می نویسد. ان هم از نوع فلسفی اش
    اهل نقد نیستم و از این هنر بی بهره ام، اما بعنوان یک دوستدار داستان فکر می کنم باید نظرم را در مورد این کار بگویم. بخصوص که به نویسنده ی ان ندیده ارادت دارم.

    داستان از زاویه دید من راوی در فضایی گنگ که قرار است به مخاطب تصویر دیوانگی یا لااقل روان پریشی راوی را بدهد، روایت می شود. رویای یک معلم فیلسوف شاعر مسلک بدبین که تحت تاثیر تمایلات اروتیک خوابش را برای مخاطب روایت می کند. استفاده از واژگان و عبارات پرطمطراق نه تنها هیچ کمکی در انتقال این مفهوم ندارد بلکه کار را سخت تر هم می کند. مخاطب احساس می کند قرار است چیزی به او القاشود. به بیانی دیگر این تصویر و فضا نیست که ماهیت وجودی داستان را شکل داده، بلکه حدیث نفس راوی است که در فضایی سنگین روایت می شود.
    معمولا در داستان هایی که با تکنیک سیال ذهن روایت می شوند، ان هم از نگاه یک فرد روان پریش، سیر منطقی وقایع به هم می ریزد، عنصر زمان و مکان سیال می شوند و راوی در پی القای نظرات خود برنمی اید.
    آوردن عبارت عتیقه . . . کار آیی خاصی ندارد و در مجموع خواننده پس از خواندن داستان سئول جدیدی در ذهنش شکل نمی گیرد.
    و صد البته که باید از گفتن نکات زیبای داستان هم غفلت نکرد. مثل بوسیدن ساره معلم را در کلاس و تاثیر آن بر تماشاگرانی که شاید بعدها هرکدام به نوعی اسیر عقده های جنسی شوند.

    به هر حال دستت را از جنوب گرم می فشارم و خدا قوتی بدرقه راهت.

    پیروز باشی

    • احسان رضایی

      بينهايت سپاسگذارم جناب بلوچي از بابت لطف نقدتون و فرمايشاتتون به ديده منت حتما در بازنويسي رعايت ميكنم و خودم متوجه شدم كه اين زبان كمكي به داستان نكرده و همچنين داستان ابتر مانده.

      درود بر مردم خونگرم جنوب و شما عزيز همراه

  3. شنیدن داستان و خواندنش توسط خودم همیشه مرا با دیدی دیگر روبه رو میکند از آن جهت که شنیداری نیستم.
    باتوجه به شناختم از کارهای نویسنده و نظراتش درباره نحوه نوشتن توضیح دیوانگی مثل یک برچسب بی معنی و اضافه به داستان وصل شد . ایا اگر از دیوانگی سخن نمیگفت مخاطب در طول واژه های داستان متوجه نمیشد. نشان دادن نه گفتن مستقیم.
    دوم زور زدن برای پشت هم ردیف کردن کلمات و نمایش قدرت کلامی برای این داستان که ته ندارد جالب نیست. انهم چیزهایی که حتی زیبایی را به رخ نمیکشد. مثلا ما میدانیم دولت ابادی استاد توصیف صحنه ها با عبارات طولانی. در عین حال زیباکننده است.
    سوم سوال این است که چی؟ این خواب و نتایج گرفته شده اش مبنی بر عقده های جنسی بسیار هم عالی است ولی چرا فقط خواسته اید آن را تمام کنید. ایا فقط قصد ارائه نظریه ای مبنی بر ابتدای بشریت و زندگیش بر پایه معادلات جنسی داشتید؟
    در هرصورت قلم شما ارزشمند و نوع خط دادنتان بسیار خوب است. قصه پردازی ماهری دارید که کمی عقیم مانده است. و اینکه با وجود همه اینها مخاطب لذت خواندن یک داستان را احساس خواهد کرد
    موفق و پیروز باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>