خانه / كارگاه هنر و ادبيات / نقد و بررسی "سمفونی مردگان " -عباس معروفی

نقد و بررسی "سمفونی مردگان " -عباس معروفی

پیشگفتار

این نقد را در میان آرشیو خود یافتم و خواندنش را مفید برای دوستان اهل کارگاه هنر و ادبیات. نام نویسنده را پیدا نکردم. با پوزش و کسب اجازه (غیر مستقیم به دلیل عدم دست یابی) از نگارنده، این متن را در اینجا آوردم. اما به محض آن که نام نویسنده را پیدا کنم، در همین صفحه آن را قید خواهم کرد.
*****

ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعداز ظهر تیرماه سال ۱۳۲۵٫ ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است، اما زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد.
“سمفونی مردگان” رمان بسیار ستوده شده عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را به دوش می‌کشند و در جنون ادامه می‌یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته‌اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می‌طلبد:
کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه‌اش درآورده‌ایم، به قتلگاهش برده‌ایم و با این همه او را جسته‌ایم و تنها در ذهن او زنده مانده‌ایم. کدام یک از ما؟
عباس معروفی در سال ۱۳۳۶ خورشیدی در تهران متولد شد. فارغ‌التحصیل هنرهای زیبای تهران در رشته هنرهای دراماتیک است و حدود یازده سال معلم ادبیات دبیرستان‌های تهران بوده است. نخستین مجموعه داستان او با نام «رو به روی آفتاب» در سال ۱۳۵۹ در تهران منتشر شد. پیش و پس از آن نیز داستان‌های او در برخی مطبوعات به چاپ می‌رسید اما با انتشار “سمفونی مردگان” بود که نامش به عنوان نویسنده تثبیت شد.
در سال ۱۳۶۹ مجله ادبی” گردون” را پایه‌گذاری کرد و به طور جدی به کار مطبوعات ادبی روی آورد. سبک و روال وی در این نشریه با انتظارات دولت ایران مغایر بود و موجب فشارهای پی در پی و سرانجام محاکمه و توقیف آن شد.
معروفی در پی توقیف” گردون”، ناگزیر به ترک وطن شد. او به آلمان رفت و مدتی از بورس خانه هاینریش بل بهره گرفت. اما پس از آن برای گذران زندگی دست به کارهای مختلف زد. مدتی به عنوان مدیر یک هتل کار کرد و پس از آن “خانه هنر و ادبیات” هدایت را که کتابفروشی بزرگی است، در خیابان کانت برلین، بنیاد نداد و به کار کتابفروشی مشغول شد. و کلاس‌های داستان نویسی خود را نیز در همان محل تشکیل داد. تازه‌ترین اثر جاپ شده معروفی «فریدون سه پسر داشت» نام دارد و اکنون مشغول نوشتن رمانی است با نام «تماماً مخصوص».
پیرنگ یا طرح داستان (plot)
“سمفونی مردگان” داستان زندگی خانواده اورخانی است. پدر، جابر اورخانی، یک تاجر موفق و سرشناس در کاروانسرای آجیل فروش‌هاست که با همسر و چهار فرزندش در اردبیل زندگی می‌کند.
داستان زندگی خانواده اورخانی در موومان دوم گفته می‌شود. یوسف، پسر بزرگ خانواده است که از نظر پدر «بچه خنگی» است. [ص ۸۱] پس از او دوقلوها آیدا و آیدین هستند و در آخر اورهان که «بر همه بچه‌ها ترجیح داشت» [ص ۸۶] داستان در بین سال‌های ۱۳۱۳ تا ۱۳۵۵ نقل می‌شود. در زمان جنگ جهانی دوم، سال ۱۳۲۰، یوسف که «هر روز از ایوان محو تماشای چتربازها می‌شد، روزی تصمیم [می‌گیرد] تا خودش پرواز کند» [ص ۱۱۱]. پس با چتر بزرگ و سیاه پدر از لبه بام پرواز می‌کند و تبدیل به چیزی می‌شود بین آدم و حیوان. مرده و زنده. یک تکه گوشت. یک جانور که مدام می‌بلعد. [ص۱۱۱] پس از یوسف، حالا” آیدین پسر بزرگ و انگار بچه اول است و سختگیری در مورد او شروع می‌شود” [ص ۱۱۳]. پدر دوست دارد که آیدین مثل او باشد و همراه او به حجره برود، اما آیدین می‌خواهد ادامه تحصیل بدهد و فقط به خاطر صحبت‌های مادر که همیشه از مساوی بودن حقوق او و اورهان می‌گوید، حاضر می‌شود که موقتاً عصرها به حجره، نزد پدر برود. ولی اورهان که می‌خواست “وارث تنها” باشد و” طمع بیشتری برای تصاحب داشت” [ص ۱۱۳]”رنج می‌برد، حسادت می‌کرد و می‌خواست که آیدین به همان درس و کتابش علاقمند باشد.” [ص ۱۲۰] در جریان قیام پیشه‌وری، ایاز پاسبان به پدر هشدار میدهد که مبادا بچه ها از مدرسه اعلامیه و یا شبنامه خطرناکی بیاورند. ” از آن پس پدرمدام آیدین را تحت نظر [می‌گیرد] و کتاب‌هایش را وارسی [می‌کند]” [ص ۱۲۲] و از آیدین می‌خواهد که درس و مدرسه را رها کند و کاسب بشود. اما آیدین بر سر ادامه تحصیل پافشاری می‌کند. سرپیچی آیدین از پدر، بیش از حد او را ناراحت و عصبی می‌کند.
و اما «آیدا» دختری که به خاطر زیبایی بیش از حد و تعصب و سختگیری پدر “در آشپزخانه نم می‌کشید” و ” به سکوت خو می‌گرفت و آنقدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند”، “کلفت غریبه‌ای را می‌مانست که مبتلا به جذام باشد” [ص ۹۰].
وقتی هفده ساله بوده، انوشیروان آبادانی، تحصیل کرده آمریکا به خواستگاری او آمد. اما پدر مخالف ازدواج آن‌هاست و در روز عروسی آیدا، به تبریز می‌رود. و حتی حاضر نمی‌شود با آنها خداحافظی کند و ازدواج آیدا را “ناموس دزدی” می‌پندارد.
پس از رفتن آیدا به آبادان، پدر بسیار بی‌حوصله می‌شود و مخصوصاً با دیدن “شعر سرخ” آیدین در روزنامه بسیار برآشفته می‌شود و از ایاز کمک می‌خواهد. ایاز نیز سریعاً دستور دستگیری استاد دلخون، معلم آیدین را صادر می‌کند و او را به تهران می‌فرستد. اما رفتار و منش آیدین همچنان سلوکانه است.
روزی پدر شعر دیگری از آیدین به نام “روزها و لحظه‌ها” با مقدمه طولانی در وصف شخصیت آیدین در ابتدای آن در روزنامه می‌بیند. این بار ایاز پاسبان به او پیشنهاد می‌دهد که پسرش را مدتی حبس کند تا “شعر و شاعری از کله‌اش بپرد”؛ اما پدر تصمیم دیگری می‌گیرد. آن روز در پی کسوف و تیره شدن نابهنگام آسمان، پدر که در لوای مذهب بیشتر به خرافات اعتقاد داشت،کسوف را به بلایی که برای او و خانواده‌اش نازل شده تعبیر می‌کند و به تصور آن که زیرزمین آیدین منبع کفر است، آنرا با تمام اثاثیه و کتاب‌هایش می‌سوزاند. آن شب وقتی آیدین با صحنه زیرزمین سوخته مواجه می‌شود، از خانه می‌رود و دو سال بر نمی‌گردد.
در طول این مدت در کارخانه چوب بری گالوست میزرایان ارمنی مشغول کار می‌شود. اورهان چند بار پیش او می‌رود و حتی یک بار پدر به همراه اورهان به آنجا می‌رود، غرورش را فراموش می‌کند و از او می‌خواهد که با فراموش کردن گذشته، به خانه باز گردد. اما آیدین که تمام شعرها و کتاب‌ها و وسایلش را در آن آتش‌سوزی از دست داده بود، آنقدر دلگیر بود که قصد بازگشت نداشت و به پدر گفت: “پدر، مرا فراموش کن!” [ص ۱۸۲] پس از آن دوبار ایاز و چند پاسبان دیگر برای بردن آیدین به سربازی سراغ او آمدند، اما او را نیافتند و آیدین مجبور شد خود را در جایی مخفی کند.از میزرایان کمک می‌خواهد و او شبی آیدین را به خانه‌اش دعوت می‌کند و زیرزمین کلیسای کنار خانه‌اش را مناسب‌ترین و امن‌ترین مکان برای مخفی شدن او در نظر می‌گیرد. در طول زمانی که آیدین از صبح تا شب در زیرزمین مشغول قابسازی است، تنها سورمه، دختر برادر آقای میزرایان، هر روز برای او روزنامه و کتابی می‌برد و آیدین عاشق و شیفته او می‌شود.
درست زمانی که آیدین قصد دارد هدف ادامه تحصیل در تهران را با سرمایه‌ای که در این دو سال به دست آورده، به ثمر برساند، خبر مرگ آیدا و خودسوزی او را در روزنامه می‌خواند و بی‌درنگ به خانه باز می‌گردد. پس از یک سال از مرگ آیدا، پدر نیز بر اثر بیماری قلبی فوت می‌کند، اما وصیت می کند که همه چیز باید میان اورهان و آیدین نصف – نصف باشد. از اینجاست که در گیری (conflict) میان این دو برادر به حد اعلی می‌رسد، و اورهان برای اینکه مالک و وارث همه چیز به تنهایی باشد، به آیدین مغز چلچله می‌خوراند و او را دیوانه می‌کند.
مادر که تنها دلخوشی‌‌اش آیدین است پس از دیوانگی او و به علت بیماری آسم می‌میرد. و نگهداری یوسف دیگر از توان اورهان بر نمی‌آید پس او را به بیابان می‌برد و با سنگی به سر او می‌زند و همانجا خاکش می‌کند (برای همین به او برادر کش می‌گویند). اورهان در پی ازدواج با آذر به عقیم بودن خود پی می‌برد. اما آیدین از ازدواج با سورمه صاحب دختری شده که حالا ۱۵ سال دارد و برای ثروت اورهان خطرناک است. پس اورهان به پیشنهاد ایاز پاسبان به دنبال آیدین می‌رود تا قال قضیه را بکند. او که حالا در شهر مرده‌ها زندگی می‌کند، همیشه به دنبال آیدین است، اما این بار او را پیدا نمی‌کند و در راه با پیرمردی که نماد عزرائیل است ملاقات می‌کند و روح از بدنش خارج می‌شود، مدتی تجسم اعمال خود را به شکل گرگ‌های درنده می‌بیند و در پایان از شدت سنگینی برف و سرما به استحاله جسمانی می‌رسد.[۳] فضای وقوع داستان (Setting)
فضای داستان سمفونی مردگان بسیار تراژدیک و غم‌انگیز است. مخصوصاً فضای کنونی آن در سال ۱۳۵۵ در اردبیل که پر از برف و سرماست و حتی کلاغ‌ها روی شاخه‌های درخت کاج پیا پی می‌گویند: “برف، برف”[۴]. فضایی که سیاهی درون اورهان را در تضاد با سفیدی برفهای روی زمین بیشتر آشکار می‌سازد و بی‌شباهت به “کوری ” سفید در رمان ژوزه ساراماگونیست.
سال‌های ۱۳۱۳ تا ۱۳۵۵ در اردبیل از ارزش سیاسی زیادی برخوردار است. مخصوصاً در جنگ جهانی دوم که روس‌ها، انگلیس‌ها و آمریکایی‌ها هر یک چیزی را به تاراج می‌برند. کارخانه پنکه سازی لرد، نماد حضور انگلستان و اینکه پس از مرگ آقای لرد شرکت “بایکوت” شروع به تبلیغ می‌کند، روی کارآمدن آمریکایی‌ها پس از انگلیسی‌ها را در ذهن تداعی می‌کند.
پس می‌توان فضای داستان را نه فقط محدود به اردبیل بلکه سمبلیک (Symbolic) و به جای تمام ایران در نظر گرفت.
حضور بارز برف و کلاغ در زمینه داستان هم حس سرما و مرده بودن شهر را تشدید می‌کند، و هم داستان قابیل و هابیل و مضمون برادر کشی را تکرار می کند.
شخصیت پردازی (characterization)
شخصیت پردازی در “سمفونی مردگان” هم به صورت توصیفی و هم تصویری صورت گرفته است. از دیدگاه پرویز
کلانتری [۱] ” اگر نویسنده می‌خواهد شخصیتی را توصیف کند، خیلی فشرده و در دو – سه خط انجام می‌دهد …. یعنی معروفی با خط‌های خیلی ساده، صریح، قاطع و سایه‌روشن‌های خیلی خشن و تند و رنگ‌های گویا و کافی یک پرتره را تصویر می‌کند.”
اگر بخواهیم شخصیت‌ها را به دو دسته اصلی و فرعی تقسیم کنیم ، در میان اصلی‌ها: پدر، آیدین، اورهان، ایاز، مادر ، آیدا و یوسف، و در میان فرعی‌ها: جمشید دیلاق (دوست اورهان)، استاد دلخون، سورمه (همسر آیدین)، آقای میرزایان، عمو ناصر، و … را خواهیم داشت.
در این مجال کم فقط به بررسی سه شخصیت اول از اصلی‌ها می‌پردازیم:
[۱] – کتاب” ازل تا ابد” نوشته الهام یکتا مهویزانی- بخش از چشم خوانندگان (۱۱-ص۲۲۶)
آیدین: به معنای روشنایی، زلالی، یکدستی و یکپارچگی
“آیدین بچه سر راهی نبود. شیطان در رگ و ریشه‌اش وول می‌خورد، توی گوش‌هاش وزوز می‌کرد، او را به تقلا وامی‌داشت، و از او آدمی ساخته بود که امان دیگران را ببرد و بی‌چاره کند، آرام و قرار نداشت.” [ص ۸۶] آیدین روح زنده خانواده اورخانی بود:
“آیدین همه جا بود، تند و تند خبر می‌آورد. از پنجره‌ها همه جا را زیر نظر داشت و اتفاقاتی را که در اطراف خانه می‌افتاد، مو به مو گزارش می‌کرد” [ص ۹۸] اما پس از اینکه بزرگ‌تر می‌شود، برخلاف خواست پدر علاقمند به ادامه تحصیل است:
“در مدت کوتاهی همه می‌دانستند که شعر از او سرریز می‌کند. رفته رفته غذا خوردن، خوابیدن، کتاب خواندن، حرف زدن و تمام رفتارش حالتی خاص یافت و آوازه‌اش در شهر پیچید. آنقدر که در بیست و دو سالگی مورد توجه دختران و زنان زیادی قرار گرفت” [ص ۱۵۸] وقتی در زیر زمین کلیسا شروع به کار می‌کند، نقش عیسی مسیح نجار را ایفا می‌کند، همان طور که بارها سور ملینا به او می‌گوید: ” تو مسیح منی”، انگار که او نقش پیامبری راهگشا را در جامعه غفلت زده و خفته ایفا می‌کند و بعد بهلول وار به زندگی خود ادامه می‌دهد.
شخصیت این قهرمان (protagonist)، بسیار جامع (round) است ولی روح لطیف او در دو آتش سوزی پیاپی نوشته ها و اشعارش خدشه‌دار می‌شود و با خودسوزی تای دیگرش آیدا، از رمق می‌افتد.
اورهان
“پدر اورهان را بغل کرد، دستش را به همه نشان داد که مشت شده بود و نمی‌شد بازشان کرد. به خصوص در خواب، پدر گفت: “به این دست‌ها نگاه کنید. این پسر مال جمع کن میشود. زندگی مرا توی مشتش می‌گیرد. پسر من است. اورهان” [ص ۸۹] و واقعاً این دید ماتریالیستی در درون اورهان شکل گرفته بود. در حادثه غرق شدن قایق در شورآبی، “وقتی قایق چی با دستش چهار را نشان می‌داد، او فکر می‌کرد حتماً قایق را چهارهزار تومان خریده است.” [ص ۶۴] در حالیکه وی پیش از آن داشت از چهار فرزندش صحبت می‌کرد.
در خانه اورخانی “اورهان بر همه بچه‌ها ترجیح داشت. شیرین زبانی می‌کرد، مثل یوسف ساکت بود، بیش از حد به پدر و مادر اتکا داشت، و همین پدر را راضی میکرد. لقمه را در دهانش می‌گذاشتند،شب روی زانوی پدر به خواب می‌رفت “ص ۸۶ و این اتکای اورهان به پدر حتی در تکرارمدوم افکار پدر و طمع وارث بودنش در داستان مشهود است.
او که می‌خواست تنها در دانه پدر باشد، به حضور آیدین در حجره” حسادت می‌کرد و می‌خواست که آیدین به همان درس و کتابش علاقمند باشد” [ص ۱۲۰] کسی که بارها در داستان لقب “برادر کش” به خود گرفته یا وقتی یوسف را می‌کشد، مصداق کامل قابیل است. او با این که آیدین را دیوانه می‌کند و او را به کسوت سوجی در می‌آورد، باز به دنبال او می‌گردد و در راه یافتن او، تمام اعمالش در برابرش تبدیل به گرگ‌هایی درنده می‌شوند و این آغاز “قیامت صغرای” این قابیل ابتر است.
پدر : جابر اورخانی
یکی از شخصیت‌های کلیشه‌ای داستان که مانند نامش (جابر، ستمگر، زورگو) در برابر روشنفکری آیدین می‌ایستد. او در واقع همان پدر سختگیر و متعصب همیشگی داستانهاست کسی که تبعیض را میان آیدین و اورهان به حداکثر می‌رساند و در عین حال می‌گوید:” آدم نباید بین بچه هایش فرق بگذارد”. نزدیک شدن به این پدر دست نیافتنی برای آیدین آرزو شده بود و او” عادت کرده بود که پدر را اخمو ببیند. گاه به وضوح می‌دید که وقتی پدر از کنارش می‌گذشت، او را نمی‌دید و یا نادیده می‌گرفت.” [ص ۱۵۰] پدر کوچک و ریزه، مثل کشمش خشک مانده بود. برخلاف صداش که آدم حیرت می‌کرد این صدا از کجاش در می‌آید. صدایی سرد و برنده. به تحکم صدای ماموران تامینات. پدر بزرگ در آخرین سفرش گفته بود” همیشه جابر بود و صداش. هیکلین یوخ. [ص ۸۸] اما همین پدر قساوت را در مورد دخترش به حد اعلا می‌رساند، وقتی که در عروسی او شرکت نمی‌کند و نه تنها خانه، بلکه شهر را ترک می‌کند.
قساوت پدر، تنهادر مورد دخترش آیدا ، زنش که پس از ۲۵ سال دست به روی او بلند می‌کند، و پسرش آیدین که تمام وسایلش را به آتش می‌کشد خلاصه نمی‌شود.
او نیز قابیلی از جنس دیگر است. از روابط او با برادرش (ناصر)، همین بس که رابطه برادری را نادیده می گیرد و می‌گوید: “شاشیدم به این برادری” عین عبارتی که بعدها اورهان در مورد آیدین به کار می‌برد.
پدر با اینکه جانماز و مفاتیح [ص ۱۲۷] اش را ترک نمی‌کند؛ اما چنان در بند خرافات و مجذوب حیله‌گری ایازها شده است که رفتارش هیچ رنگ و بویی از مذهب حقیقی ندارد.
او که با یک کسوف، تمام چهارستون بدنش به لرزه می‌افتد، مثل طبلی از درون پوچ و توخالی است.
روایت (Narration)
سمفونی مردگان شامل پنج موومان است و حضور برجسته جریان سیال ذهن و تک گویی ذهنی چنان مرز بین گذشته و حال را در هم آمیخته که داستان به ترتیب رخداد وقایع روایت نمی‌شود. در موومان یکم، داستان از میان وقایع (media res) آغاز می‌شود و زمان مبدأیی که خواننده در جریان امور قرار می‌گیرد سال ۱۳۵۵است ، وقتی که اورهان از جلوی ساعت فروشی و ساعت سازی درستکار رد می‌شد و ساعت زیبایی توجهش را جلب کرد: ” ساعت بسیار زیبایی بود که سال‌ها پیش آقای درستکار آن را ساخته بود، اما بیش از سی سال می‌شد که از کار افتاده بود. یعنی از زمانی که قلب آقای درستکار یک لحظه از حرکت باز ایستاد…. عقربه‌ها درست راس ساعت پنج و نیم قفل شده بود. در ساعت پنج و نیم بعد از ظهر سال ۱۳۲۵ در یک روز گرم تابستان” [۱۸] داستان به طور متناوب به سمت گذشته و آینده در حال حرکت است. بیشتر مواقع با زاویه دید اول شخص اورهان به خاطرات آشفته و پراکنده گذشته سرک می‌کشد و برخی مواقع با سرعتی بسیار آهسته از زاویه دید سوم شخص محدود همراه اورهان به جلو گام برمی‌دارد. همین سرعت کم در حرکت به سمت آینده حتی در موومان‌های دوم، سوم و چهارم کاملاً متوقف می‌شود. تا اینکه دوباره از موومان یکم ۲ (پس از دویست صفحه) ادامه می‌یابد.
این تاخیر و امتناع از پیش بردن داستان به سمت پایان و گره‌گشایی ، در ذهن خواننده ای که منتظر حوادث بعدی است، تعلیق یا دلهره انتظار را به وجود می‌آورد.
زاویه دید (point of view) [6] یکی از بارزترین خصوصیات “سمفونی مردگان” تغییر مداوم زاویه دید در آن است، که آن را بسیار به “خشم و هیاهو”ی فاکنر نزدیک می‌کند.
در موومان یکم، دو نوع روایت وجود دارد. زاویه دید سوم شخص محدود (limited omniscient) ، راوی وقایع زمان حال است و دیگری اول شخصی که گذشته را روایت می‌کند. روای سوم شخص بی‌طرف است و صرفاً آنچه می‌بیند، بیان می‌کند ولی چون همیشه همراه اورهان است، دانایی کل نیست. اما” هرجا «من» راوی به سخن در می‌آید، عریان کردن درون و پرده برداشتن از پلیدی‌ها و خباثت‌های پنهان شده زیر نقاب مردم فریب اورهان است. با این وجود، این” من” به تدریج تغییر موضع می‌دهد. ابتدا حق به جانب است، اما با هر قدمی که به سوی مرگ بر می‌دارد، از منیت خود می‌کاهد و می‌پذیرد برای دیگران نیز باید جایی قائل باشد.”
گرچه در برخی قسمت‌ها حضور دو راوی مجزا کاملاً قابل درک است، اما در حالت کلی تفکیک این دو کار ساده‌ای نیست.
در ابتدای موومان، سوم شخص وقایع را بازگو می‌کند. و این گریز به خاطره‌ها و گذشته، در صفحه ۱۵، در پاراگراف جداگانه‌ای اتفاق می‌افتد.
در بعضی جملات نیز زوایای دید، طوری در هم پیچیده‌اند که تمیز دادن دو نوع راوی به راحتی قابل تشخیص نیست و حتی پاراگراف جداگانه‌ برای تفکیک آن در نظر گرفته نشده است:
[صص ۳۰، ۳۴، ۳۵ و ۳۶] “راوی موومان دوم، سوم شخص دانای کلی است که گرچه بیش‌تر به آیدین نظر دارد، اما در مواردی سراغ یوسف می‌رود و حتی افکارش را بیان می‌کند. یا زمانیکه آیدین در اتاق مشغول مطالعه است، [ص۸۱] چگونگی آمدن آبادانی را به خواستگاری آیدا توصیف می‌کند [ص ۱۲۸] و صفحات ۲۰۰ تا ۲۰۲ روایت حوادثی است که در غیاب آیدین رخ می‌دهد.”
در موومان سوم، به نظر می‌رسد که راوی، اول شخص سورملیناست. اما چند نکته در مورد او به چشم می‌خورد: یکی اینکه در اواخر موومان مشخص می‌شود که سورملینا مرده است: و انگار راوی از زبان سورملینای مرده سخن می‌گوید: صص۲۴۲،۲۵۸، ۲۶۴ و ۲۶۵ و دیگری اینکه سورملینا به درون ذهن آیدین کاملاً دسترسی دارد و از دریچه ذهن او حتی احساساتش را نسبت به خودش درک می‌کند:
ص ۲۲۳: “یکی بهش گفت سلام. نشنید. واقعاً نشنید. داشت به من فکر می‌کرد.”
صص ۲۲۵، ۲۲۶، ۲۲۷، ۲۳۰، ۲۵۱ و ۲۵۸٫
این دو نکته می‌تواند دلیلی باشد برای صحت ایده الهام یکتا مهویزانی که” موومان سوم روایت ذهن سورملینا از طریق ذهن آیدین است،این ذهن در ذهنی حاکی از عشق شدید آیدین به سورملینا و استحاله آن دو در یکدیگر است. حذف جسمانی سورملینا چنان تکانه‌ای بر آیدین وارد آورده است که ذهن او یکسره به اشغال خاطره سورملینا در می‌آید. آیدین در همه چیز و همه جا او را می‌جوید، به یاد می‌آورد و می‌بیند.”
اما موومان چهارم؛ تک گویی ذهنی (Internal Monologue) آیدین در کسوت سوجی دیوانه است. به این دلیل که “سوجی رانده و مانده از همه کس و همه جای دیگر همکلامی جز خود ندارد” و در آخر روایت موومان یکم ۲، کاملاً مشابه موومان یکم و در واقع ادامه آنست.
چرا سمفونی مردگان؟
الف- سمفونی
آنچه این کتاب را از سایر آثار متمایز می‌کند، ساختار آنست. ساختاری که بر اساس قالب سمفونیک و با راویان متعدد در هر موومان (movement) شکل گرفته و مرتباً در میان اول شخص و سوم شخص جا به جا می‌شود. این تکنیک در روایت داستانی که با خاطرات (memory) درگیر است، می‌تواند بسیار موثر می‌باشد.
الهام یکتا در “ازل تا ابد” صفحه ۸۱ می‌گوید:” [معروفی ] آگاهانه فصل‌های رمانش را چون موومان‌های سمفونی به فرم AßDßCßBßA می‌نویسد.
خود می‌گوید:
“از سال ۶۴ بود که اسم کار را گذاشتم سمفونی مردگان. چون همان موقع هم که این را می‌نوشتم به فرم سمفونی نوشته می‌شد. یعنی شخصیت‌ها در ذهن من سازبندی شده‌اند. می‌دانم کدام یک از شخصیت‌ها ویولن است، کدام ساز بادی می‌نوازد و کدام طبل است.”
معروفی پیش نوایی (اورتوری) نیز برای سمفونی خود می‌نویسد:
“رمان به فرم سمفونی نوشته شد. می‌دانید که معمولاً هر سمفونی چهار موومان دارد و یک مقدمه یا اورتور. آیه‌های قرآن اول سمفونی مردگان برای زینت یا دل استفاده نشده، بلکه یک اورتور است.”
احمد طالبی نژاد در بخش خوانندگان “ازل تا ابد” صفحه ۲۲۶ نظر خود را چنین می‌گوید:
“ساختمان این رمان از منطق کلاسیکی بهره‌مند است: منطق از کل به جزء رسیدن. در همان موومان یکم، تقریباً تمام قصه اصلی گفته می‌شود. در موومان‌های بعدی جزء به جزء قصه باز می‌شود. درست مثل یک سمفونی.”
همین طور از پری وش گنجی در کتاب فوق، صفحه ۲۲۸ آمده است که:
“سمفونی مردگان مانند امواج سمفونی‌های چایکوفسکی جلو می‌رود. در وسط تکه‌ای هست که به قسمت قبل بر می‌گردد و دوباره پس و پیش می‌شود.”
ب- مردگان
احمد شاملو در مورد سمفونی مردگان می‌گوید:[۷] ” این کتاب به جای اینکه سمفونی مردگان باشد و با آدمیزاد سر و کار داشته باشد، بیش‌تر برایم تداعی گر اسیران خاک بود.
از آن جایی که با مردن هیچ مشکل و مسئله ندارم، در نتیجه این آدم‌ها چگونه می‌میرند، به خصوص آدم‌هایی که مرگشان ادامه زندگیشان نیست، اصلاً برایم جالب نیست.” (ص۲۲۵)
اما به نظر می‌رسد که شاملو در تعبیر مردگان فقط مرگ فیزیکی را در نظر گرفته و به آز و مال اندوزی اورهان و پدر برای تفسیر “اسیران خاک” بسنده کرده است.
“سمفونی مردگان”، حکایت جامعه غفلت زده و خاموشی است که حتی آیدین با آن همه شور و نشاط و حیات، شاید تنها روح زنده جاری در “شهری که زیر برف مرده [است]” [ص ۳۶] زیر بار مکافات و غفلت خفتگان کمرش می‌شکند و تحمل نمی‌آورد و کارش به جنون می‌کشد.
وقتی آیدین یکه و تنها بخواهد در” [شهری که] مثل روزنامه کهنه‌ای پر از حرف و صدا و سکوت و مرده و زنده است، اما صداش در نمی‌آید” [ص ۳۴] زبان گویا و ناطق زنده‌ها باشد و با سیل مخالفت ایازها، و جابرها و اورهان‌ها، این اسیران مجذوب خاموشی، سرکوب شود، چه امیدی برای زنده بودن و زندگی می‌توان یافت؟ آیا “وقتی که در خانه‌[ای] را باز [کنی] و همه آن آدم‌های زنده، با همهمه و شلوغیشان پا به فرار بگذارند. سکوت وحشتناک دم در [بغلت] کند، از پله‌ها بالا ببرد و روی تخت چوبی زهوار در رفته، لای لحاف چرک مرده [بخواباند] “و” “بوی نفس مسلول” [ص ۱۹] همه جا پیچیده باشد، جایی برای صحبت از زنده‌ها نیز باقی می‌ماند؟
نقش مکاتب در “سمفونی مردگان”
ادبیات معنا باختگی (Absurd literature)
این نوع تفکر که در فسلفه وجود باور نویسندگانی چون ژان پل سارتر و آلبرکامو مشهود است: انسان را موجودی منزوی و بریده از اجتماع می‌داند که به دنیای بیگانه‌ای رانده شده است و تصور میکند که جهان هیچ حقیقت، ارزش یا معنای ذاتی ندارد، و زندگی انسان را به مثابه یک هستی تشویش یافته و پوچ تصویر می‌کند، که انسان در آن بیهوده به دنبال هدف و معنا می‌گردد، زندگی او از هیچ آغاز می‌شود و به سوی هیچ می‌رود، یعنی همان‌جا که باید در آن پایان یابد.” (فرهنگ توصیفی اصطلاحات ادبی – ترجمه سعید سیزیان – ص ۱)
و این تعریف بی‌شباهت به زندگی اورهان و هستی پوچ و ماتریالیستی او نیست.
اگزیستنسیالیسم (Existentialism)
این که داستان از میان وقایع آغاز می‌شود (media res)، در واقع بازتابی از دید اگزیستنسیالیسیتی معروفی است که ازل و ابد در آن نقشی ندارد و هرکس سرنوشت خویش را رقم می‌زند. همچنین نام‌های اورهان و آیدین، شخصیت‌های برجسته و در تضاد (conflict)، هر دو مفهوم روشنایی را در بر دارد. و این نشان می‌دهد که” از دید معروفی آدم‌ها به دور از هر گونه آلایش و در پاکی محض به دنیا می‌آیند. اما این خودشان هستند که همچون آیدین می‌توانند روشنی خویش را تداوم بخشند یا همچون اورهان نور را در خود خفه کنند. به بیان دیگر هر انسانی، خود ماهیت خویشتن را تعیین می‌کند. به همین دلیل نیز نویسنده قائل به مجازات است و اورهان را در شور آبی غرق می‌کند.” (“ازل تا ابد”- الهام یکتا مهویزانی)
اکسپرسیونیسم و سورئالیسم (expressionism, surrealism)
وقتی اورهان در پی آیدین به قهوه‌خانه شورآبی می‌رود، در برف و سرمای بیابان آواره می‌شود و از هر سو صدای گرگ می‌شوند.
به تعبیر پریوش گنجی:” زیباترین تصویر [سمفونی مردگان] همان جاست که اورهان به دنبال آیدین می‌رود و خودش گرگ می‌شود. خیلی سورئالیستی است. شاید هم ترکیب هر دو مکتب سورئالیسم و اکسپرسیونیسم.” (“ازل تا ابد”- ا. یکتا- ص ۲۲۸)
در واقع “صدای زوزه گرگ، صدای تجسم اعمال اورهان در ذهنش است و این تغییر ماهیت انسان به حیوان، همان مسخی است که بدکاران در روز قیامت به آن انذار داده شده‌اند.” امااز نظر پرویز کلانتری، “نمی‌شود ادعا کرد کل اثر کار اکسپرسیونیستی است اما معروفی چنان شخصیتی را توصیف می‌کند که بی‌شباهت به نقش‌های اکسپرسیونیستی مثل آثار مونج و کوکوشکا نیست. یعنی معروفی با خط‌های خیلی ساده، صریح، قاطع و سایه‌روشن‌های خیلی خشن و تند و رنگ‌های گویا و کافی یک پرتره را تصویر می‌کند.” (“ازل تا ابد”- ا. یکتا- ص ۲۲۶)
همین طور تبدیل شدن یوسف به جانوی که فقط می‌بلعد، در سمپاشی خانه اورخانی هیچ بلایی به سرش نمی‌آید و هنگامیکه اورهان می‌خواهد او را بکشد خونی از بدنش نمی‌ریزد، بلکه فقط مایع لزج و غلیظی قطره قطره [ص ۲۹۴] از بدنش می‌آید و می‌خشکد تعابیر سورئالیستی‌ای است که یوسف را شبیه گرگوری در رمان “مسخ” کافکا می‌کند.
مضمون (theme)
“….[قابیل] گفت من تو را البته خواهم کشت. [هابیل] گفت مرا گناهی نیست که خدا قربانی پرهیزگاران را خواهد پذیرفت. اگر تو به کشتن من دست برآوری، من هرگز به کشتن تو دست بر نیاورم که من از خدای جهانیان می‌ترسم. می‌خواهم که گناه کشتن من و گناه مخالفت تو هر دو به تو باز گردد تا اهل جهنم شوی که آن آتش جزای ستمکاران عالم است.
آن گاه پس از این گفتگو، هوای نفس او را بر کشتن برادرش ترغیب نمود تا او را به قتل رساند و بدین سبب از زیانکاران گردید.
آن گاه خدا کلاغی را بر انگیخت که زمین را به چنگال گود نماید تا به او بنماید که چگونه بدن مرده برادر را زیر خاک پنهان سازد. [قابیل] با خود گفت وای بر من، آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم؟
پس برادر را به خاک سپرد و از این کار سخت پشیمان گردید.
(قرآن مجید، سوره مائده، آیه ۲۶)” [ص۵] همان طور که پیش از این اشاره شد. “مقوله برادر کشی تم داستان است”( عطاا… مهاجرانی، بخش از چشم خوانندگان “ازل تا ابد”) و در معنای وسیع‌تر سرکوبی روشنفکری در داستان بسیار مشهود است.
همیشه ایازها و پدرها و اورهان‌هایی هستند که با کوته اندیشی خود مانع از رشد روشنفکرانی چون آیدین می‌شوند.
و با وجود دید اگزیستنسیالیستی معروفی، می‌توان چنین برداشت کرد که روشنفکر بودن و یا کوته بین شدن ما در گروی شرایطی است که برای روحمان در نظر می‌گیریم. و ما همانگونه که هستیم، نباید از دنیا برویم، بلکه باید گذشته را پلی برای حرکت به سوی آینده و بر طرف کردن نقص‌ها و ضعف‌ها قرار دهیم.
منابع و مآخذ:
۱٫ “سمفونی مردگان” نوشته عباس معروفی . چاپ ششم. زمستان ۱۳۷۱
۲٫ “ازل تا ابد” نوشته الهام یکتا مهویزانی. نقد و بررسی “سمفونی مردگان”
۳٫ دانشنامه ویکی پدیا:
http://fa.wikipedia.org/wiki/سمفوني_مردگان
۴٫ دانشنامه ویکی پدیا:
http://fa.wikipedia.org/wiki/عباس_معروفی
[۱] – این متن برگرفته از نوشته پشت جلد کتاب “سمفونی مردگان” ، چاپ ششم، زمستان ۱۳۷۱ است. همچنین به عنوان محتوا در دانشنامه ویکی پدیا درج شده است.
http://fa.wikipedia.org/wiki/سمفوني_مردگان
[۲] – مرجع: دانشنامه ویکی پدیا
http://fa.wikipedia.org/wiki/عباس_معروفی
[۳] – ترتیب رخداد وقایع در داستان اصلی به این شیوه نیست و چیدمان “سمفونی مردگان” بسیار پراکنده است اما به سبب پیچیدگی بیش از حد فرم روایت داستان، برای سهولت بیشتر طرح داستان را بسیار ساده بیان کردم.
[۴] – این تشبیه، بارها و بارها در صفحات مختلف کتاب روایت شده است. (صص ۱۷و۳۰، ۳۳، …)
[۵] – کتاب” ازل تا ابد” نوشته الهام یکتا مهویزانی- بخش از چشم خوانندگان (۱۱-ص۲۲۶)
[۶]-در این بخش از کتاب “ازل تا ابد” نوشته الهام یکتا، صقحات ۸۳ تا ۸۶ استفاده شده است.
[۷] – “ازل تا ابد” ا.یکتا. صفحه ۲۲۵

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

معرفی مجموعه داستان والس وسط شعله های آتش به قلم کیانوش کیارس

مجموعه داستان “والس وسط  شعله های آتش” نوشته سرکار خانم دل آرا فریدیان، شامل  بیست ...

26 دیدگاه

  1. سلام اسم نویسنده ی این متن محمود موحدانی است
    تو گوگل سرچ کنید متوجه میشید

  2. تشبیهی که میگه کلاغا میگفتن برف برف ترجمه دقیق کلمه قار از ترکی به فارسی هست، در ترکی به برف میگن قار، اینجا هم صدای قار قار کلاغ رو به برف برف گفتنش استناد داده. منظور همون قار قار هست

  3. سلام
    بنده شباهت عجیبی بین سه اثر دل کور اسماعیل فصیح مادر علی حاتمی و سمفونی مشاهده کرده ام از نظر شخصیت پردازی و خصوصیات و جریانات و صد البته نقش مادر پدر و فرزندان
    قاعدتا اولویت با دلکور است از نظر زمانی و گیرایی اما چرا کسی در هیچ جایی به ان نپرداخته معمایی است برای من
    از دوستان خواهشمندم اگر امکان دارد توضیحی بفرمایید

    • احسان رضایی

      سلام عزيز بزرگوار. اگر پيرامون اين موضوع بتوانيد با شرح و تفصيل مطلبي ارائه دهيد خوشحال مي‌شويم با درج نام خودتون منتشر كنيم.
      اگر تماتيل داشتيد به آدرس ايميل ما متن خودتان را ارسال كنيد.
      cafe.dastan92@gmail.com

  4. …با درود به دوستان بزرگوارم در کافه داستان….سمفونی مردگان از آن آثاری ست که می تواند کرنولوژی نسلی از ادبیات یک نسل را به دوش بکشد زیرا بازتابی از خشم و هیاهوی جامعه ای متلاطم است بعلاوه بازتابی روانکاوانه از درون آدمهاست…..که ارزش چندباره خواندن دارد……….

  5. با سلام ممنون از نقد زیبا .من وقتی کتاب رو خوندم خیلی یاد کتاب صد سال تنهایی افتادم و همون حس رو بهش داشتم

  6. سلام ممنون از نقد زیباتون خیلی از ابهامات داستان باخوندن این مطلب برام روشن شد….سپاس

  7. سلام. خیلی ممنون از نقد زیبا و عالی، من تازه این کتاب رو خوندم و با خوندن این نقد تصمیم دارم یک بار دیگه بخونمش و نمادها و تفکرات رو بهتر درک کنم

  8. سلام… ممنون تحلیل خیلی خوب و همینطور جامعی بود…در حین خوندن کتاب “سمفونی مردگان” گاهی مواقع راوی برایم مشخص نبود اما حالا خیلی از ابهاماتی که داشتم برطرف شد. با تشکر فراوان از شما

  9. اخرش ایدین و اورهان چیشدن؟

  10. خیلییییی خوب بود نقد و بررسیتون
    سپاس گزارم
    فقط اگه ممکنه بگید ک سورمه چجوری مرد چرا بچش بدست ایدین نرسید…
    هرچی خوندم متوجه نشدم.

  11. سلام. به تازگی خوندن این کتاب رو تموم کردم و چون من رو خیلی درگیر خودش کرده این نقد رو خوندم. جزو معدود کتابهایی که تا این اندازه من رو تحت تاثیر خودش قرار داده. تشکر میکنم برای آوردن این نقد زیبا

  12. سورمه چرا مرد؟و چرا بعد ۱۵ سال دختر ایدین می خواست بیاد سراغش؟

    • طوري كه من فهميدم، سورمه سر زا مرده
      و ايدين و بقيه فكر كردن كه جنين هم مرده، اما گويا دختر سورمه زنده مي مونه و بزرگ ميشه و كسي ازش خبر نداشته

  13. عجب کتابی بود از خوندش لذت بردم…واقعا نویسنده چه مهارتی داشته…خیلی عالی بود .

  14. بسیار عالی بود. کتاب و ابهاماتش رو برام رمزگشایی کرد. یک دنیا ممنون از شما و نویسنده اصلی

  15. سلام. عالی بود. بی‌نهایت ممنونم.
    تنها چیزی که برای من تو این داستان حل‌نشده باقی موند علت مردن سورمه است. حین خوندن داستان نمی‌دونم چرا یه لحظه فکر کردم ممکنه اونم کار اورهان باشه و منتظر بودم بهش اشاره بشه ولی هیچ ذکری ازین موضوع نرفت. اگر کسی نشونه و قرینه‌ای پیدا کرده ممنون می‌شم اگر بگه.

  16. فقط اشك نصيبم شد از اول تا به اخر
    سوز دل مادر رو براي ايدين تا عمق جانم حس مي كردم
    بي كسي و تنهايي ايدين روي قلبم سنگيني مي كرد
    زيبايي ايدا كه باعث مي شد پدر و اورهان كه از ذات امثال خودشون خبر داشتند زندگي رو براش جهنم كنند و
    بي عدالتي كه در حق هم روا مي داشتن….
    يكبار ديگه خوندمش تا از نويسندگي چيزي دستگيرم بشه و بتونم افكار ايديني ام رو روي كاغذ بيارم اما زمونه بي رحمتر از اونه كه بخوام ناگفته هاي دلم رو روي دايره بريزم !! امان…

    • اخر داستان چی شد؟؟

      • من دوسه بار سي صفحه اول و آخرو بازخوني كردم تا فهميدم كه آخر داستان چي شده
        با اينكه اورهان اومده بوده دنبال آيدين تا اونو با طناب بكشه يا زنجيرش كنه(طناب پيچ) ، اما خودش دچار مرگ ميشه
        يعني موقع حمله گرگها تصميم مي گيره خودشو دار بزنه، و همونطور طناب دور گردن، درحالتي نيمه جان به سمت درياچه ميره و خودشو غرق مي كنه

  17. متشکرم از زحماتتان

  18. ممنون از شما و نویسنده این نقد زیبا. عالی بود. مغز چلچله رو الان قضیشو متوجه شدم اخر کتاب رو با عجله خوندم.

  19. واقعا نقد فوق العاده ای بود… خیلی از مسائل رو الان درک کردم.. واقعا ممنونم از شما….سپااااااااس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *