Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

نظرية ” جوان‌مرگي” و مرگ‌آگاهي نويسنده،يادداشتي بر متني از هوشنگ گلشيري از محمد بهارلو

توسطehsan.rezaei 2 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  كارگاه هنر و ادبيات  /  نظرية ” جوان‌مرگي” و مرگ‌آگاهي نويسنده،يادداشتي بر متني از هوشنگ گلشيري از محمد بهارلو

” اما مقصودم از جوان‌مرگي، مرگ- به هر علت که باشد- قبل از چهل سالگي است و کم‌تر، چه شاعر يا نويسنده زنده باشند يا مرده؛ يعني ممکن است نويسنده يا شاعر هم‌چنان زنده بمانند اما ديگر از خلق و ابداع در آن‌ها خبري نباشد. خودشان را تکرار کنند و از حد و حدودي که درهمان جواني بدان دست يافته‌اند فراتر نروند.” ( هوشنگ گلشيري، ده شب، به کوشش ناصر مؤذن، امير کبير، ۱۳۵۷)
آيا با ارائه گزارشي از “جوان‌مرگي” نويسندگان معاصر، که تقريباَ همة افراد نسل اول نويسندگان و بسياري از چهره‌هاي نسل‌هاي بعدي را دربرمي‌گيرد، مي‌توان به نظريه‌اي دربارة ادبيات رسيد؟ منظور من از نظريه روي‌کردي است که ديد‌گاه‌هاي رايج در تبيين ادبيات و موقعيت نويسندگان معاصر ما را ناکافي بداند و باعث شود که دربارة آن‌ها به گونه‌اي متفاوت از قبل بينديشيم. به هر حال طرح مسئلة “جوان‌مرگي” نوعي چون‌وچرا در تلقي‌هاي جاري دربارة ادبيات و نويسندگي به حساب مي‌آيد؛ خواه نويسنده آن را به عنوان نظريه پيش کشيده باشد خواه غير از آن. از زمان قرائت مقالة “جوان‌مرگي در نثر معاصر فارسي” در جشن بزرگ شاعران و نويسندگان، که به ابتکار کانون نويسندگان ايران در انجمن فرهنگي ايران و آلمان( انستيتو گوته) برگزار شد، بيش از سي سال مي‌گذرد، و با گذشت اين سه دهه نسل فعال ديگري به جمع نويسندگان ما پيوسته است که از عارضة “جوان‌مرگي” برکنار نيست. البته اين عارضه- فقدان” خلق و ابداع” يا “تکرار خود”- صرفاَ به “نثر فارسي” محدود نمي‌شود بلکه کليت جريان نويسندگي و به‌طور کلي گسترة هنر و فرهنگ ما را دربرمي‌گيرد. اما من ترجيح مي‌دهم اين بحث عجالتاَ در همان حوزة ادبيات داستاني محدود بماند، و به جهت کوتاهي مجال به بيان چند نکته در ارتباط با آن بسنده مي‌کنم.
واقعيت اين است که زندگي نويسنده از ادبيات، به ويژه از آن چه مي‌نويسد، تفکيک‌پذير نيست. نويسنده از طريق آثارش يا به واسطة آن‌ها زندگي مي‌کند و هويت خود را از نوشته‌اش مي‌گيرد. از اين رو است که وقتي ادبيات رونق ندارد يا به سختي به حيات خود ادامه مي‌دهد، نويسنده نيز نمي‌تواند سرنوشت خود را از اين وضعيت جدا کند، و طبعاَ تأثيرش به صورت نوعي فرسودگي در نويسنده قابل مشاهده است.
نويسندگان ما کمابيش به آثارشان شباهت دارند. وقتي به زندگي هدايت نگاه مي‌کنيم گويي داستاني از خود هدايت پيش چشم ما است. معيار هستي‌شناختي او، به مقدار فراوان، معيار آفرينش‌گري او است؛ اگر چه اين حقيقت را نمي‌توان از نظر دور داشت که نوشته‌هاي بزرگ از نويسندگان‌شان فراتر مي‌روند، و حتي از نسل و سنتي که به آن تعلق دارند. هدايت به‌رغم ابتلا به عارضة بدخيم “جوان‌مرگي” از هم‌نسلان خود متمايز است، و وجه تمايز او اين است که هم از سر عصيان مي‌نويسد و هم از سر بي‌زاري و هراس از زندگي. عصيان او به شدت بدبينانه است اما با اعتراض و ناگزير به اميد سرشته است، و آن چه را واقعاَ نفرت‌انگيز و موجب عاصي شدن نويسنده است فرومايگي و حقارت آدمي مي‌داند. آثار او چشم‌اندازي است از ياوگي زندگي و شقاوت و جهل و وقاحت و تباهي و دروغ، که همچون يک کابوس بي‌پايان ادامه دارد.از نظر هدايت نويسندگي يعني درافتادن با بداقبالي و شوربختي، و درآويختن با مرض و فقر و مرگ تدريجي؛ چيزي که باعث مي‌شود داستان از داستان‌نويس “حقيقي”تر جلوه کند. آن‌چه براي او، و بعدها براي نويسندگاني که آثار هدايت الهام‌بخش آن‌ها است، اهميت دارد ابداع است، و پرهيز از تکرار شدن، و از همين رو است که نويسنده براي ابداع کردن حتي حاضر است خود را ناديده بگيرد، و وقتي که خلاقيت به “پخش احساسات و اصطلاحات” تقليل پيدا مي‌کند مي‌پذيرد که زندگي نيز به نقطة ختام خود رسيده است.
اما همة نويسندگان ما اين امتياز هدايت را ندارند؛ امتيازي که همان مرگ‌آگاهي او است؛ يعني پذيرش اين حقيقت که مرگ مطلق است، و پيوسته حضور دارد- همه جا هست، در وجود همة ما- و حقيقت چاره‌ناپذير و بي‌چون‌ و چراي زندگي است. از قضا مرگ‌آگاهي است که ما را در برابر عارضة “جوان‌مرگي” تا حدي مصون نگه مي‌دارد؛ زيرا وقتي که ما با حقيقت مطلقي چون مرگ رودررو باشيم جسارت مواجه‌شدن با حقايق کوچک‌تر را نيز خواهيم داشت. مرگ‌آگاهي به معناي پذيرش اين حقيقت نيز هست که هيچ تضميني وجود ندارد که زندگي نويسنده در اوجش به پايان نرسد، هر چند در آن صورت ما آن را به معناي حد اعلاي تراژيک بودن زندگي خواهيم گرفت. در عين حال مرگ‌آگاهي يعني اين که آرزوي جاودانگي رؤيايي بيش نيست؛ حتي اگر آدمي چيزي بيافريند که از استعداد “زنده” يا معاصر بودن برخوردار باشد. البته ممکن است طول عمر ما کوتاه باشد يا بلند، و آوازه‌مان پس از مرگ‌مان کماکان زنده باشد، حتي تا قرن‌ها بعد، اما اين چيزي جز يک وسوسة رمانتيک نيست، به اين معنا که مرده باشيم تا ديگر نتوانيم بميريم، يعني همان جاودانگي يا بي‌مرگي.
در گزارش گلشيري از مفهوم “جوان‌مرگي” دامنة بحث در دايرة توانايي فردي و مقتضيات نويسندگي محدود مي‌ماند، و دست‌بالا به پاره‌اي از گرايش‌هاي نويسنده، نظير وسوسة تفنن کردن و “کوچ‌هاي اضطراري يا اجباري” و “رابطة نويسنده و مميزان”، اشاراتي مي‌شود، بي‌‌آن که سهم يا نقش هر کدام در عارضة “جوان‌مرگي” مشخص شود. او براي آن‌که ملموس سخن بگويد با لحني رقت‌انگيز نويسنده و شاعر معاصر را به عنوان قرباني معرفي مي‌کند، و به عنوان کسي که بايد مورد لطف و تحسين قرار بگيرد، نه به عنوان آفريننده؛ حال آن که قرباني دانستن نويسنده واقعيت نويسنده بودن و آفرينندگي را، که قبل از هر چيز از استقلال نويسنده سرچشمه مي‌گيرد، مخدوش مي‌کند. در گزارش او، چنان که از عنوان آن نيز مي‌توان دريافت، جنبة اخلاقي به جنبة زيبايي‌شناختي مي‌چربد. پيش‌کشيدن نکاتي مانند محدود بودن مخاطبان ما، کمبود کاغذ، گران بودن کتاب و تأکيد مکرر بر “برزخ صد سالة” فرهنگي سرزمين ايران گويي توجيهي است براي “جوان‌مرگي” نويسنده و شاعر ما.
اما واقعيت اين است که نويسندگي، علي‌الاطلاق، يافتن تعادل و توافقي است ميان “زندگي” و “مرگ”؛ آن‌چه ديرياب و گريزنده است، و در تنهايي و انزوا و اضطراب ذاتي حاصل مي‌شود. نوشتن سرنوشت محتوم نويسنده را برنمي‌گرداند، فقط آن را به تعويق مي‌اندازد. همان‌گونه که بکت تأکيد کرده است هنرمند بودن يعني شکست خوردن، طوري که هيچ‌کس ديگر شهامتش را ندارد. شکست دنياي نويسنده است. اما او بايد درک کند که اين شکست به هيچ‌روي چيزي در حُکم محروميت نيست، يعني چيزي نيست که بايد برايش ماتم گرفت، بلکه برعکس نوعي اختيار و آزادي است که نتيجه‌اش مکاشفه است. نويسنده انتخاب مي‌کند، انتخاب نمي‌شود. با اين تلقي است که نويسنده قادر است از فرديت خودش الهام بگيرد؛ به‌ويژه از آن جنبه از فرديتش که به ريشه‌هاي وجود و به منبع ناملموس احساسات مربوط مي‌شود.
نويسنده همواره در برابر واقعيت- واقعيت ناشناخته و مبهم- يکه و تنها است، زيرا احساس مي‌کند نخستين کسي است که آن را مي‌بيند. واقعيت براي نويسنده سرزمين ناشناخته‌اي است که قابل پيش‌بيني نيست. کشف واقعيت فقط در صورتي امکان‌پذير است که نويسنده بپذيرد هرگز پيش از او کسي آن واقعيت را نديده است. براي نويسنده هيچ معلومي از پيش وجود ندارد. هر چه پيش مي‌رود بيش‌تر درمي‌يابد که در برابر عالم تنها است؛ زيرا به جايي مي‌رود، لازم است به جايي برود، که جز خودش کس ديگري وجود ندارد. فقط در اين صورت است که خواننده از اين که خودش را در جايي حس کند که پيش‌تر نديده است لذت مي‌برد. براي درک واقعيت، نويسنده جز در عمق نمي‌تواند حرکت کند، آن هم به مدد حدس و بداهه، و نيروي محرک و راه‌نماي او قدرت تخيل او است. نويسنده فقط بايد به تخيل خودش اعتماد کند، چيزي که نتيجه‌اش هرگز مسلم نيست.
اما خطا است اگر بخواهيم حرفة عُزلت‌جوي نويسندگي را به حرفه‌اي جمعي و محفلي بدل کنيم. حتي بيرون از اين “تنگ ميدان بي‌روزن”- تعبير استعاره‌آميزي که گلشيري در گزارش خود به صورت‌هاي گوناگون به کار برده است- نوشتن يا نويسندگي در بهترين حالت زيستني در انزوا است؛ اسارت خودخواسته در دنياي است که مساحتش به اندازة يک اتاق خواب است. انجمن‌ها و محافل رنگارنگ با همة بده بستان‌ها و جذبات‌شان “جوان‌مرگي” را از ميان برنمي‌دارند، فقط تنهايي نويسنده را تقليل مي‌دهند، و او را از جنم و طبيعت خودش دور مي‌سازند. نويسنده نه از تشويق‌ها و ستايش‌ها بلکه از ژرفاي وجود خودش نيرو و الهام مي‌گيرد. واقعي‌ترين و الهام‌بخش‌ترين مکالمه براي نويسنده زماني است که او تنها است و مشغول نوشتن است. ناب‌ترين لحظات نويسنده مواقعي است که او مي‌نويسد، در حالي که مي‌داند با تخيلاتش تنها است، و با عبور از هزارتوي فرديت خود مي‌تواند چيزي بيافريند. تبديل کردن رؤياها و کابوس‌هاي فردي به ادبيات روندي است بسيار کند و دردناک. چنان که نيچه گفته است: هر آن کسي که بهشتي نو آفريده نيروي اين کار را تنها در دوزخ خود يافته است.
اما نوشتن واکنشي عليه تنهايي نيز هست، و ادبيات تجسم غلبه بر تنهايي است. تنهايي نويسنده بايد نماد روش فردي او باشد، همان گونه که ديدگاه ويژه‌اش شرط زندگي او است. ديدگاه ويژه يا همان فرديت نويسنده گران‌بهاترين چيزي است که او در اختيار دارد. در يک صد سال گذشته نويسندگان ما به بهاي محروميت از سعادت يا خوش‌بختي فردي و تحمل انواع جبر و فشار توانسته‌اند هويت خود را به عنوان نويسنده حفظ کنند، بي‌آن که از امتياز آزادي و اختيار بديهه‌گويي برخوردار بوده باشند. اما مسئوليت‌هايي که به گردن نويسندگان ما بوده است و توقعات گزافي که هر نسلي به نوبت خود از آن‌ها داشته بسي بيش از توان طبيعي آن‌ها بوده است. در حالي که نويسندگان را، قطع نظر از مزاج و مشرب آن‌ها، همواره جواب‌گوي نياز عام و خاص مي‌شناخته‌اند، به عنوان کساني که دايماَ بايد حساب پس بدهند، مسئولان رسمي و مصادر امور از اين محاسبه‌ها برکنار بوده‌اند.
اما براي نويسنده‌اي که اشتغال خاطرش خلق و ابداع ادبي است مسئله اين نيست که ديگران يا زمانه از او چه مي‌خواهند. مهم اين است که نويسنده جاي طبيعي و مناسب خودش را انتخاب کند و بيابد، حتي اگر از هيچ قاعده‌اي پيروي نکند، و قاعده‌ها را به حکم ضرورت به پيروي از خودش وادارد. نويسنده‌اي که هدفش نوآوري است و نمي‌خواهد در سرمشق گرفتن از ديگري، يا تکرار خودش، درجا بزند توجهي به معيارها و ملاک‌هاي مقرر ندارد، و معيارها و ملاک‌هاي خاص خوش را پيش مي‌کشد و مستقر مي‌کند. براي او ادبيات عرصه‌اي است که امکان هم‌زيستي ميان نويسندگان، يا هم‌زادهاي طبيعي نويسنده، را فراهم مي‌آورد تا به تجلي چندگانگي درون خود ميدان بدهد. نخستين اقدام براي نزديک شدن به آستانة “جوان‌مرگي” حذف هم‌زادهاي درون نويسنده و کشتن بديل‌هايي است که در وجود نويسنده جا خوش کرده‌اند؛ اقدامي که همچون ارتکاب قتل نفس است. اگر نويسنده چندگانگي را در درون خودش سرکوب کند در آن صورت مجوز “جوان‌مرگي” خودش را نيز صادر کرده است. در حقيقت تعارضي ميان تنهايي نويسنده و چندگانگي درون او هست، که معماي “من” نويسنده را مي‌سازد؛ معمايي که در تقابل با روزمرگي، يا همان عالم تکرار روزانه، کيفيت زيبايي‌شناختي پيدا مي‌کند. هر نويسنده‌اي به نوبت خود مي‌کوشد تا معماي “من” خودش را تصور کند، که فقط با امر نوشتن، بازنويسي و الهام گرفتن از خود نوشتن، امکان‌پذير است؛ زيرا آن‌چه اهميت دارد نه کشف حقيقت از طريق نوشتن بلکه خود امر نوشتن است. نويسنده مي‌نويسد تا آن چه را که نوشته است به پيش براند، و هر نويسنده‌اي به نسبتي که مي‌نويسد کشف مي‌کند، و اين روندي است رو به ژرفا، از سطح به عمق. به تعبير کارلوس فوئنتس: اگر ننويسيم مرگ اين کار را براي ما‌ نمي‌کند. در آغاز مي‌نويسي تا زندگي کني و در انجام مي‌نويسي تا نميري.

منبع: مجله شهروند امروز ۵۱

دسته بندی:
  كارگاه هنر و ادبيات
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.