Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

نباید بر میگشتی اثر فرشته شهرابی

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  نباید بر میگشتی اثر فرشته شهرابی

Capture

بوی تعفن از قنات بلند شده و همه ی روستا را پر کرده ، کم کم ریز و درشت اهالی میفهمند این بو از کجا سرچمشه گرفته و حتما می آیند و چیزهایی که نباید ببینند را خواهند دید.

همه ی مشکلات ما دوخواهر از همان روزی آغاز شد که در و همسایه و فک و فامیل جمع شده بودند در حیاط برای سمنو پزان ، نزدیک عید بود بوی بهار و سرمای آخر زمستان باهم مخلوط شده بود. دیگ بزرگ مسی را گذاشته بودند وسط حیاط و تلی از هیزم را در حیاط جمع کرده بودند . اما با سلام و صلوات که به سراغ ریشه ها رفتند تا در هونگ های برنجی ای که از جهیزه ی مادر یادگار مانده بود بکوبند ، با یک اتاق گندم کپک زده روبرو شدند که بویش مثل یک سیلی ، محکم به صورتشان خورده بود. آن همه یک شبه  ، آن هم به این سرعت ، سر شب بود که مادر وضو گرفته بود و مفاتیح کوچکش را در دستش گرفته بود و رفته بود سراغ گندم ها و بعد با آرامش آمده بود بیرون و سفره ی شام را پهن کرده بود.
بوی کپک ها که حیاط را پر کرد ، همان لحظه مادر حالش بد شد و روی دست همسایه ها افتاد و فریاد زد و من هاج و واج به دست های لرزانش نگاه میکردم که عمه با چادری که به کمرش بسته بود از بینشان بلند گفت: این عید برای ما عید بشو نیست. سمنو پزانی که از هم بپاشه بد شگونی می آره.
و بعد با دو دستش محکم بر سرش کوبید.

یکی انگار که میخواست به مادر و عمه که عزای پیش از واقعه را گرفته بودند دلداری دهد ،گفت: به صاحب همین سمنو  این حرفا خرافاته ، دیگه کاریه که شده.

و عمه که رعشه بر تنش افتاده بود جواب داد : یه ناپاک رفته  بالا سر گندم ها. جوابش اما به او نبود .

و مادر پــِیـَش را گرفت و گفت: سمنو پزان قوت مرد خونس .

و بعد دوباره برسرش زد و روی زمین نشست . و تو گربه ی کوچکی که تازه از کوچه باغ پشتی جُسته بودی را در بغلت محکم چسباندی و فقط نگاهشان کردی .
از خواب که بیدار شدم و رفته بودم سر حوض ، چراغ اتاق را دیده بودم که روشن مانده است.دیده بودم که جای تو کنار تشکم خالی شده ، دیده بودم که صدای پچ پچ پدر و مادر که خوابیده بود تو بلند شده بودی ، اما نمیدانستم که برای چه چراغ اتاق را تو و گربه ات روشن کردید؟ اصلا با آن سن و سالم مگر میتوانستم این همه فلسفه بافی کنم برای خودم که تو و گربه ات چه میکنید در آن اتاقک ۶ متری؟
تااینکه سایه ای دیده بودم شبیه سایه یک پسر، با قدی بلند و بازوهایی درشت ، دماغی کشیده که سایه اش روی دیوار هم افتاده بود و وقتی او یک دختر بچه ی ۸ ساله را در حیاط ، کنار حوض دید  مثل سگ های گله ی کدخدا جست زده بود و از شکاف دیوار کوتاه خانه پرید و من از ترس حتی نتوانستم صدایم را هم از حنجره بیرون کنم  انگار که دست هایی ناپیدا لب هایم را به هم دوخته بودند.

تو  و گربه ات از اتاق سرک کشیدید و من را که دیدی با قد بلندترت که برای یک دختر ۱۴ ساله زیادی بلند بود و با هیکل درشتت که شبیه یک دختر ۱۸ ساله  نشانت میداد جلویم ایستادی و دستت را روی سینه ام گذاشتی و هلم دادی به عقب و گفتی: تو مگه خواب نداری سگ توله؟
و من فکر کردم این سگ توله را چقدر از زبان بهرام پسر کدخدا صفی که شبانه روز می ایستاد جلوی قهوه خانه و پاچه ی این و آن را میگرفت شنیده ام.
وبعد به اتاق رفته بودم و روی تشکم که سرمای اواخر اسفند بعد از بلند شدن من رویش جا خوش کرده بود، به خواب رفتم و حالا میان جمعیت آن چنان نگاهی به من میکردی که انگار من و گربه و سایه بودیم که باهم به اتاق رفته بودیم و چه سایه ی نزدیکی بود به سایه ی بهرام.

انگار بذر کینه ی خواهر کشی از همان روز در دل تو ریشه کرد ، جوانه زد و رشد کرد اما کپک نزد. فقط در این چند سال دستمای خیسی رویش گذاشته بودی که یک وقت رشدش متوقف نشود ، تازه بماند و بعد بکوبیشان و آماده اش کنی برای همچین روزی.
سمنو که پخته نشد همان سال پدر ، اسیربیماری ای  شد که تمام مال و منالش برای گرفتن سلامتی اش به کارش نیامد.

روز تشییع جنازه عمه ایستاده بود بالای سرجنازه و به مادر میگفت: نمیدونم کدوم ناپاکی این بلارو به سر این خانواده آورد.

و مادر با فریاد گفت: خدا تیکه تیکه اش کنه به حق علی.

و بعد جنازه را به سمت امامزاده بردند و من از درون میلرزیدم و تو آنچنان با کینه نگاه میکردی که انگار من پدرمان را کشته ام .

و بهرام در ختم پدر از هیچ چیزی کم نذاشت. آمده بود روبرویت و خرما تعارفت کرده بود و یک دفعه باد زد و چادر عمه جلوی صورتت را گرفت و من ندیدم که تو خرما رابرداشتی یانه؟

قبل از اینکه پدر زمین گیر شود  آنقدر از برادرکشی هابیل و قابیل برایمان قصه های مختلف بافته بود که گوشم پر شده بود از آن ها و آن روزها فکر میکردم حتما در طول تاریخ هیچ وقت هیچ خواهری کمر به قتل خواهر خودش نمیبندد ، چون هیچ کجای تاریخی که از پدر شناخته بودم ، چیزی ثبت نشده بود که بخواهد برای دو  نازدانه اش تعریف کند.

و پدر که دیگر نبود مادر شب ها کنار ما میخوابید و من دیگر کمتر جای خالی ات را کنارم میدیدم. و گاهی که با چشم های باز که هنوز خواب راهی بهشان پیدا نکرده بود ، دنده به دنده میشدم چشم های پرکینه ی تورا میدیدم،چشم نه! کوره بود انگار، کوره ای پر ازکینه ، انگار که میخواستند بگویند : مقصر پر ماندن تشکی که رویش خوابیدی منم . و همیشه و هنوز و اینجا هم به این فکر میکنم حتما یک روز قابیل  بیدار شده و اول صبح چشم هایش برقی زده و فکر کرده دیگر تحمل دیدن قیافه ی برادر را ندارد و بعد یکجوری کلکش را کنده و پشیمان که نشسته بالای سر جنازه  ، شیطان در هیبت کلاغ برایش ظاهر شده و شیر فهمش کرده که چطور برادر را بسپارد به دل خاک ، که آب از آب تکان نخورد.
و حالا در این سر تاریخ هم کسی پیدا شده که خواهرش را کشته  و شیطان در هیبت بهرام آمده و باهم او را در قنات انداختند.

اما این قنات توان تحمل کردن این همه تعفن یک جا باهم را ندارد. این قنات پر از پاکیست. بالاخره روزی پس میزند این پلاستیک مشکی را که سرش محکم بسته شده و آن وقت است که مردم آبادی دور قنات را میگیرند و میرسند به جنازه ی یک دختر و بادیدنش چندقدم عقب می روند ، بهرام هم هست که دارد میدود به سمت خانه ی ما حتما.

و بعد از کلانتری یک ماشین و چند سرباز سر میرسند و دورتا دور قنات را میگیرند و بالای سر دختر که می ایستند، میفهمند یک دختر جوان ۱۸ ساله است که به واسطه ی ضربات پی در پی چاقو کشته شده و زخم های پشت کمرش را که میبینند به هم میگویند: روی زمین کشیده شده ،حتما این کشیده شدن به دلیل ناتوانی قاتل در بلند کردنش بوده و بعد حدس میزنند که قاتل ، یک دختر بوده است. اما هیچ کجای تاریخ خواهر کشی ای ثبت نشده که بخواهند به تو شک کنند ، لازم نیست نگران شوی خواهرِ غرق در کینه ی من.

اما آنها باز میگردند ، دنبال نشانه ای از قاتل ، و تو چه ناشیانه آدم کشته ای خواهرکم که موهایت را که لحظه ی آخر در چنگ هایم آمد، لای انگشت هایم جا گذاشتی.
 و آخرین بار که سایه را دیده بودم دیگر نه ۸ ساله بودم و نه ترسیده بودم . و تو این بار گفتی : باید یک جوری از دست این نیم وجبی راحت شم که از بچگی هیچی جز شر برام نداشت.

و حتما قابیل هم از همین فکر ها کرده بود و رفته بود سراغ هابیل و حتما هابیلِ از همه جا بی خبر هم نتوانسته هیچ مقاومتی کند. بوی جنازه آنقدر شدید شده که قطره ها یاری میکنند و بالاخره این پلاستیک متعفن را پس میزنند و راست میگویند که قاتل به محل جنایت برمیگردد.تو اینجایی خواهر قاتلِ ناشی من. بالای سر جنازه. پلاستیک که باز میشود و موهایت را از میان انگشت های ورم کرده ام بیرون میکشند لنگان لنگان به عقب میروی ،  کسی تو را از پشت میگیرد ، باز هم بهرام است. می دوی. به سمت جاده. کامیون را نمیبینی ، او هم تو را دیر میبیند. آنقدر دیر که برای ترمز کردن دیر میشود و وقتی که می ایستد ، چندثانیه ای هست که بدنت زیر لاستیک هایش له شده . از جایت که بلند میشوی  هنوز ترس در چشم هایت هست ، مرا میبینی که میگویم:
نباید بر میگشتی

۳دی ۹۲

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.