خانه / شعر / آثار ارسالي / نامه‌اي كه ارسال نشد (ع-بهار)
n00130578-b

نامه‌اي كه ارسال نشد (ع-بهار)

آن خطاط، سه گونه خط نوشتی! يکی، او خواندی ولاغير او! يکی را، هم او خواندی، هم غير او يکی، نه او خواندی، نه غير او آن خط سوم منم که تفسیر به حقیقت مطلق هستی نمی کنم! …..شمس از کتاب خط سوم

نامه ای به دکتر شفیعی کدکنی که ارسال نشد!

نمیدانم امروز دقیقا چه روزی ست یعنی یادم رفته مثل خیلی از لحظات که یادمان رفت و خود ماندیم که یعنی  نقطه ثقل پرگارعالمیم!و شاید هم مثل همه ما فقط نظاره گر بودیم تا سر منزل مقصودی را بی میل و اراده خویش طی کنیم که اگر شد یا نشد هم باکی نیست وحالا حکایت غم انگیز آن همه آمدنها و رفتن های تکراری برای ما شده است مثال  پروانه های متوهم در میان بیدبن های  بهاری  که  بی اراده در پای قصر های با شکوه روزگاران سپری شده مردمان سالخورد! به سان عیاران سرکش و مست از باده جوانی پرپرشدند و به باد هوا رفنتد….. آن رویای شجاعت های ناهموار! وشمشیربازی های کاهلانه  که بسیار اوقات جانکاه بودند وبه قیمت هدر رفت آب جویبارانی به باتلاق سرای گاوخونی که  ریخت و تلنبار شدو چه داریم بگوییم مگر اینکه آدمی ست دیگربا اسم تجربه های مستعاری که بر اشتباهات می گذارد ….. اما یقین دارم و می دانم یکی از روزهای با شکوه سال ۱۳۵۷ بود ومن خواب نبودم بلکه بیدار بیدار مثل کبوترسفیدی که در پی گمشده خویش آسمان را هی چرخ زدوچرخ زد تا به دلداده رسید…..درست است انگار همین امروزاست و نه چهل  سال پیش که  هم اینک  تالار دانشکده ادبیات مشهدغلغله  ای ست! زیرا قرار است که شما سخنرانی کنید و ما جوانان و نوجوانان ان سال و همه سالهای دل مشغولی وطن و انجام و سرانجامی سرزمین ، کیپ تا کیپ سالن نشسته ایم تا سراپا گوش به صحبت های عمیق و تازه و راهگشای  شما  در باره ادبیات و شعر  معاصر، و از سویی شرایط سیاسی واجتماعی حاکم باشیم همان ادبیات و سیاستی  که از نگاه صمیمانه ات  از مقطع جنگل و قیام سیاهکل در سال ۱۳۴۹شروع می شود که عده بسیاری از دانشجویان در آن فضای ملتهب و ناشناخته برایت دست می زنندو البته مثل اکثر اجتماعات آن روزها عده ای هم متعرض  نگاه شما هستند و شما که به هردو لبخند می زنید لبخندی که زیر پوست آن دنیایی حرف و حدیث نهفته است زیرا که نقد ادبیات و تاریخ را در انحصار هیچ حصاری نمی پذیرید و این همان فاصله ای ست که بین شما و دیگران بود و مرا قانع می کرد که اندیشه چند بعدی شما را دنبال کنم و مثل شما عشق را و آزادی را در انحصار هیچ اندیشه و مسلکی نبینم   …هر چند آن روزها من تازه فقط ۲۰ ساله ام و شما مرد میانسال جمع و جوری هستید که در تصور همه ما غنای عالمید در معنا و صورت  به تعبیری در ظاهری زیبا و برجسته ودر باطن  عطار گونه ای از دیار  نیشابورو سرزمین سربداران آنسوتر با  شوریده گی سرخوشانه خیام و فرهیخته گی استادانه بیهقی  ولذا من ناخود آگاه به نیشابور می روم و یاد حسنک وزیر در ضمیرم زنده می شود بعد از انتخاب دو واحد تاریخ بیهقی ورباعیات  خیام با استاد خانم دکتر متحدین قصه ذکر بردار کردن حسنک وزیر را بارها و بارها خوانده ام و زمزمه کرده ام با افسوس و آهی که در قلم حکیم بیهقی ست وفضای مکرری که در تاریخ ما کم نبوده است ..جور و ستم ستم پیشه گان و رخوت و ستم پذیری مستمندان …..در همین میان به دوست کناریم اشاره می کنم به کلام و اشاره که گویی دکتر شفیع کدکنی همان حسنک وزیر عصر مسعود غزنوی ست و شاید هم یکی از نوادگان حسنک که اُزار برکشیده تا عالمی را خبر کند هرچند صدایی برنخواست ……در میان شور و شعف جوانان جویای ازادی و استقلال آن سالها من ناچیزم و شاید هم گم کرده راهی بیش نباشم مثل همه نسلهایی که بعد از مشرو طیت بدنبال ابتداو انتهای چیزی بودند به تعبیر فروغ که مثل هیچ کس نبودآری استاد اولین بار شما را به همین ساده گی در دانشکده ادبیات در کنار خودم می بینم هجوم می آورم که سوالی بپرسم اما دستم و دامنم  خیلی از شما دور است  با فریاد نظرت را در باره شعر نو و سپید و حجم و بازتاب اجتماعی آن  می خواهم بدانم ….فریاد بلندم در میان خیل دوستدارانت محو شده است اما تو چیزی می گویی هم نظر با من که حالا یادم رفته ،شاید هم چیزی مثل این جمله که ادبیات و شعر هم بازتاب دگردیسی عمیق فرهنگ است که اندیشه ها ی نو را باز تولید می کند ….خوشحالم همین که پاسخ می دهی،و اکتفا می کند مرا که پرسشم را ارج نهاده ای …لبخندی از رضایت در گوشه چشم من و شما می نشیند ….مثل اینکه  فاصله عصری و نسلی بین من و شما بر خواسته است بسان  همه استادانی که بروزند و دانشجو را با کلام و بی کلام به وجد می آورندو شما که خود مدینه فاضله زمانه اید ….. همه کتاب های شعر و نقد و نظر شما را آنروزها از زیر سنگ هم شده بود پیدا می کردم تا زمزمه شبانه ما دانشجویان انقلابی آن سالها باشد ….کتاب شعر از کوچه باغ های نیشابور به چاپ چهلم هم می رسد و شاید هم بیشتر اما من چاپ چهلم را دارم و هنوز هم زمزمه می کنم …موج موج  خزر از سوگ سیه پوشانند….بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشانند….بنگر آن جامه کبودان افق صبحدمان …..روح باغند که ازاین گونه پری ووشانند….اشک وغم  و شادی که بوی وطن دارد تا بیاد شهیدان همه اعصاراین غزل ناب را با دوست و بی دوست همسرایی کرده ام و با صور خیال شما صور خیال نسل من هم در عرصه ادب و فرهنگ بال و پری گرفت که رنگ عشق به آدمیت داشت و با آنچه گذشتگان سروده بودند تفاوتی در عمل و گفتار قائل بود در عین حال که نمی خواست که منزلت فرخی و عنصری را نادیده بگیرد اما آنچه را درست و عقلانی بود در بوته نقدی منصفانه عرضه کرد  که درسی آموزنده و زیرکانه بود برای نسلی که با همه تشنه گی عدالت و ازادی و استقلال را از شن زارهای کویر لوت تا جنگل های انبوه شمال و سیاهکل فریاد می کشید شما ادیبی سخنور و حکیم که سخنگوی همه این جریانهای  پاکدامن بودید و امروز تالی همه  اساتید پر اوازه دانشگاه از همان بدو شروع از استاد جلال همایی و مجتبی مینوی تا زرینکوب و دکتر غلامحسین یوسفی هستید در سیمای مصمم شما، رخسار همه فرهیختگان دلسوخته  دانشگاه  را به عیان می بینم هرچند برای  نسلی که دور افتاده گانیم! از آن همه حجب و دانش  سد سدیدی بعد از انقلاب فرهنگی از عُجب و خود پسندی !بوجود آمد که آن توالی فرهیخته گی و جام جم ادبیات پر بار فارسی را می خواست که از پشتوانه غنی خود خالی کندکه ادبیات و هرچه که پیرامون بود به تعبیر شما اقتصاسی شد !یعنی هرچه بود سیاسی شد و حال من نسلی ست  گمشده در خیابانهای حیران انقلاب ، سنت و مدرنیسم که نه را ه پیش مانده و نه می توان بر گشت و بر آن گذشته و رفته به سوگ و سوز نشست …از سویی شما پل اعتماد میان روشنفکران اجتماعی و ادبیان دانشگاهی  هم بودید هر چند در این میان بعضی هاشان بعضی دیگر را قبول نداشتند که شمشیر و زوبین را از رو می کشیدند که مفاخر دست نخورده بمانند و آلوده فخر آلایی و لوده گی نو گرایان نشوند ….زیرا روشنفکران ان سالها بیشتر اساتید دانشگاه را فسیل های عرصه علم می دانستند که از توبره گذشته گان ارتزاق می کنند تا جایی که در محاکمه های فرضی پای حافظ و سعدی و فردوسی و بیهقی هم به میان کشیده می شد….عنصری و فرخی که جای خود داشتند….اساتید دانشگاه نیز روشنفکران را مشتی ماجراجوی از خدا بی خبر و عمله های بی سواد اجتماعی خطاب می کردند….که در  کافه ها دود هوا می کنند و شرب خمر می کنند به سلامتی توده های بدبخت …می بینی استاد ختم آرزوها راکه امثال شما داشتید…. و تو خوب می دانی که چه بلبشویی بود …وقتی دو قشر واقعا موجود و فعال در عرصه علم و مبارزه و کتابت همدیگر را به هیچ می گرفتند و شما با همه مرارت حلقه اتصال بودید….زیرا هم ذهن و زبان دانشگاه را خوب می شناختید و هم دوست و یار روشنفکران بودید و در ان ده  شب جادویی کانون نویسندگان بر پاشده به وسیله موسسه گوته جایی اندک هم بی هیچ مغاضله ای به شما اختصاص می یافت هر چند هنوز هم بعد از دهه هااین کج اندیشی در عرصه قلم نه تنها رخت بر نبسته که دیوار بی اعتمادی عمیقتر شده است که چوب بدستان ورزیل هردو گروه را به کنجی نشاند تا نه از تاک نشان ماند و نه از تا ک نشان! ….انقلابی که خواست تا همه نسلها و عصرها با هم مهربانتر شوند با تکفیر و تبعید و تحقیر همه را به یک چوب راند بی تمامی زمان  در تقسیم آدمها و تعلق خاطرشان که فقط به درد جداول متقاطع می آمد.اما نگاه انسانی شما می توانست نجات دهنده عرصه ادب و فرهنگ میان دانشگاه و روشنفکران بیرون از دانشگاه باشد اما عصبیت ها از هردو سو حجابی شد که خشک و تر اندیشه به پایش سوختند برای گفتگو از سردرد باشما وقت کم است و حرف و حدیثهای ناگفته بسیار باقی بقایتان ، مستدام  باشید استاد! دکترمحمدرضاشفیعی کدکنی!

 

ماهشهر دی ماه ۱۳۹۱ علی ربیعی(ع-بهار)

http://alibahar.blog.ir وبلاگ  

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

۲۰۱۳۰۷۱۳۰۶۳۲۲۴-f4826c53

من تو ام(محمد داودزاده)

“من تو ام” این منم، مست و زخود رانده پریشانم و هیچ. بنشین با من ...

2 دیدگاه

  1. بسیار زیبا و دردناک بود جناب ربیعی گرامی. زیبا نثر روان و شیوای شما بود و دردناک حدیث اغفال جریان روشنفکری و آن سوداها و آن آرزوها. دل بر هوای باد بسته بودیم و بارمان ره توشه ای از جان و هدف سراب بود و ما نمی دانستیم.
    دریغا و دردا رفیق جان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>