Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

نادر اثر سیروس فرضی

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل5دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  نادر اثر سیروس فرضی

 

بعد از ظهر آخرین روز مرخصی اش بود.روز قبل باران آمده بود وحالا گله گله ابر های پر حجم پنبه مانند در آسمان با زمین بازی سایه روشن داشتند.

نادر با خود گفت:ممکنه بارون بیاد؟برم ماهیگیری یا نه؟بمونم چکار کنم؟می رم هر وقت بارون اومد بر می گردم.نمی خواست بعد از ظهر را کاری نکرده باشد. یک لحظه به باغ چای فکر کرد حوصله اش را نداشت به یاد برادرش افتاده بود غمگین شد .فکر کرد تقصیر او بود که برادر کوچکش طاهر از باغ بدش می آمد. سعی کرد به آن فکر نکند.پدرش رفته بود سر باغ و مادرش کنار چاه در حال شست وشو بود گاهی بلند می شد ورویش به طرف او بر می گشت.چهره اش گرفته ومغموم بود ابرو هایش فرو افتاده بود وهنوز لباس سیاه به تن داشت.دوست داشت مادرش لباس سیاه را کنار بگذارد اما طاقت گفتنش را نداشت فکر می کرد چنین تقاضایی خیانت به خاطره ی برادرش باشد.

مادرش از سر چاه وقتی متوجه ی او شد گفت:نری بیرون خودتو خسته کنی.

پسر گفت :خونه که نمی تونم بمونم مادر.حوصله م سر میره .می خوام برم ماهیگیری.

مادر گفت:ول کن پسر ماهیگیری رو، بارون اومده آب رود خونه ها زیاد شده.ماهی رو می خواهیم چکار.

_برای تفریح می رم .حالامگه ماهی بده؟

-نه. پس نمی خواد راه دور بری برو همین رودخونه.

_این رودخونه که ماهی نداره.

_چرا نداره ؟پس این بچه ها کجا ماهی می گیرن؟

_رودخونه ش کوچیکه مادر، ما هی هاش ریزن .

مادر گفت:تو که فردا می ری سربازی، کی می خواد ماهی بخوره به ات می گم راه دور نرو. حرف گوش کن.

_یه جور می گی راه دور انگار کجا می خوام برم فوقش یه ربعه می رسم.سپید رود که نمی خوام برم

مادر گفت:من که حریفت نیستم .پسر حاج جلال یادت نیست؟

_تیر برق افتاده بود تو رود خونه بیچاره رو برق گرفت.

_پسر مش ناصر چی؟

_من که نمی خوام شنا کنم تور می ندازم تو آب می کشم بالا.

مادر گفت:میگن رفته بود ماهیگیری.

_قلاب ماهیگیریش به ریشه درخت توسکا گیر کرده بودخواسته بود درش بیاره سر خورده بود افتاده بود تو آب .اگه شنا بلد بود غرق نمی شد.

مادر گفت:کنار اون رودخونه آدم از صداش هول می کنه.

_اون وقت زمستونه ، حالا آبش زیاد نیست . می رم یه جایی که آبش آرومه .مثه یه استخر.تنهام که نمی رم با منصور می رم.

_پس قول بده تنها نری.بعد آهسته پیش خود گفت :خدا کنه خونه باشه.اما باز دلش رضا نداد صدایش را بلند کرد :بیا بریم سر باغ ، اونجا ها یه گردشی کن حالا انجیرام رسیدن یه خرده برای دوستات ببر.

_نه مادر حوصله باغ و انجیرو ندارم.می رم ماهیگیری.

_شما پسرا چقد آدم و اذیت می کنین.

_راست می گی مادر کاش یه بچه ی دیگه می آوردین شاید دختر می شد .

مادر تبسم کردو گفت:اونم مثه سه تای دیگه می رفت خونه ی شوهر .

_حداقل تا وقتی که شوهر نمی کرد کمک کارت می شد.اما ما چی.

اندوه روی ابرو های زن سنگینی کرد.

پسر دوباره گفت :دیرم میشه مادر دارم می رم.

زن پسرش را نگاه کرد .کتانی، شلوار لی وبلوز سفید آستین کوتاه با پیکرش یکی شده بود

منصور خانه نبود .نادر تنها به ماهیگیری رفت. هیچ جا توقف نکرد از چند روستا گذشت.

به رودخانه ی بزرگ رسید از پل عریض و طویل گذشت ودر جاده ی حاشیه ی رودخانه شالیزارها را پشت سر گذاشت جاده باریک شد یک طرف کوه جنگل پوش بود و سمت دیگر رودخانه.

رودخانه به خود تابی داده مستقیم به سمت جاده پیش آمده بود ودر پایین دست آغوش پهنش رارو به آفتاب گشوده بود.

همان جایی که بی تابی نادر برای آن به دستش منتقل می شد وپنجه اش روی گاز موتور می چرخیدو آن را با سرعت پیش می برد.نزدیک شده بود سرعت موتور را کم کرد جاده از دو ردیف درختان پیش آمده بیرون خزید وموتور کنار جاده ایستاد.نادر پای چپش را روی زمین گذاشت پای راستش قوسی روی موتور برید وکنار پای چپ نشست.موتور را تا جایی که امکان داشت به رودخانه نزدیک کرد .پنجه ها را روی فرمان موتور فشرد و موتوررا به عقب کشید و روی جک وسط گذاشت.رو به کوه برگشت دست هایش را از دو سو باز کرد به هوا برد وبه پشت کمانه داد .پره های بینیش لرزید وهوا را سرخوشانه بالا کشید بعد خم شد وبند های کتانی اش را شل کرد .کتانی را در آورد.شلوارش را تا زد تا نزدیک زانو .شق بود و بیشتر تا نمی خورد.نگاه کرد به جاده، خلوت بود وپرنده پر نمی زد.تای شلوارش را صاف کرد.زیپ ساکش را باز کرد شورت ورزشی بلندش را از داخل آن بیرون آورد . رفت کنار درخت واز جاده پنهان شد. از پشت درخت که بیرون آمد شلوار و بلوز در دستش بود آنها را برد و روی ترک موتور گذاشت .تور ماهیگیری را برداشت و از بلندی کناره به طرف رودخانه سرازیر شد.

نادر که رفت گلزار مقداری نان وپنیر ویک فلاسک پر چای برداشت وبه طرف باغ رفت در راه باغ منصور را دید که با موتور در حال چیدن چای بود . بدنش یخ کرد فلاسک چای و سبد نان از دستش افتاد .از باریکه راه به طرف منصور راهش را کج کرد وصدا کرد :منصور! منصور!صدای موتور بلند بود .تیغه ی آن روی بوته های چای نیم دایره و هلالی می چرخید وساقه های نرم چای را می برید وبه داخل کیسه ی بلندی که به ته موتور وصل بود می ریخت.صورتش از گرمای آفتاب تافته بود و سنگینی موتور بازو های قوی وعضلانی اش را متورم کرده بود .

گلزار از میان بوته های بزرگ وبه هم چسبیده چای به منصور نزدیکتر شد و بلندتر صدا کرد:منصور! منصور!

منصور تنه ی موتور را روی زانویش گذاشت وبا دست راست کیسه ی دراز را به طرف خود کشید.صدای موتور کم شده بود .یک نفر صدایش می کرد .به طرف صدا برگشت.مادر نادر را دید .موتور را خاموش کرد ودست برد روی پیشانی و عرقش را پاک کرد:سلام خاله !چیه؟چرا نگرانی؟

گلزار گفت:دارم از ترس ودلشوره می میرم .می گفت با هم می رین ماهیگیری .تو که اینجایی.و دست گذاشت روی تنه ی درخت توت وآرام آرام پای آن نشست.

منصور باغ را نشان داد و گفت :می بینی که خاله چای داره خراب میشه .اگه زودتر نچینم کارخونه قبولش نمی کنه. سخت می گیرن.دیروز چای همسایه مونو پس فرستادن. اما مثل اینکه مادر نادر گوش نمی داد.گلزار چشمانش را بست وسرش را به یک طرف گردنش کج کرد.

منصور با دستپاچگی گفت:حالا چرا ناراحتی ؟ودوید به طرف پارچ آب.خب رفته ماهیگیری ،جنگ که نرفته. وبا پارچ آب رفت پیش گلزار .رنگ به صورت نداشت .منصور با خود گفت:یکساله چقدر پیر و شکسته شده .

گلزار گفت:من خوبم .نادر بی احتیاطه منصور!تو که می شناسیش.

_حالا کدوم رودخونه رفته؟

_ رودخونه ی بزرگ .

منصور دوباره به باغ نگاه کرد .

گلزار به یاد سبد و فلاسک افتاد وگفت:عصرانه رو که بردم بر می گردم همه ی چایی هاتو خودم می چینم.

منصور گفت: نه خاله این چه حرفیه .فوقش بمونه برای فردا.

بعد رفت و کیسه ی پر از چای را کشان کشان تا زنبیل چای که در سایه ی درخت انبه بود برد.

گلزار گفت:انشالله داماد بشی .انشا لله امسالم اول بشی.

منصور خندید وگفت:امسال دیگه خیلی سخته اول بشم .حالا دیگه از مازندران هم کشتی گیر میاد.

تو برو دیرت نشه.خیالت راحت.می دونم کجا رفته.یه راست می رم اونجا

……………

ماهی ها دسته دسته در زیر آب به این سو وآن سو می رفتند کج که می شدند سفیدی قسمت پایین شان مانند شعاع های نور به بالا می جهید .نادر داخل آب شد شانه هایش بالا آمدگفت:چه سرده! پیش رفت آب از زانو هایش گذشت وتور را در حرکتی دورانی داخل آب انداخت.ماهی ها تا سایه ی تور را دیدند به قست های عمیق تر آب گریختند.نادر تور را آرام ارام بیرون کشید وبه ساحل برد بعد لایه لایه تور را وارسی کرد خالی بود .زمزمه کرد تنهایی نمیشه ماهی گرفت.باردوم قدری بیشتر داخل آب رفت و تور را با قدرت بیشتری از بالای سرش به روی آب پرت کرد تور چتری بزرگ ساخت فرود آمد وروی کف رودخانه نشست.تور را بالا کشید یک ماهی نسبتا بزرگ داخل تور افتاده بود.ماهی را از تور در آورد و روی ساحل انداخت.ماهی بالا وپایین می پرید وبه آب نزدیک می شد نادر گفت: تو هم به آب رسیدی رسیدی شانس خودت.به دیواره ی کنار رودخانه نگاه کرد که برای جلو گیری از تخریب در مقابل سیل سنگ چین شده وروی آن را با تور سیمی پوشانده بودند.فکر کرد اگر روی دیواره به قسمت عمیق تر رودخانه نزدیک شود بتواند ماهی بیشتری صید کند.از ساحل بالا رفت .چلپ، ماهی داخل آب افتاد. نگاه کرد و خندید . سپس روی دیواره به موازات رودخانه پیش رفت کنار عمیق ترین قسمت رودخانه ایستاد بدنش را قدری کج کرد و در حالیکه تور در دست هایش به طرف رود خانه پرت می شد تعادلش را از دست داد روی سنگ ها سر خورد وبا فریادی داخل آب افتاد.داخل رودخانه پایین رفت .آب از سرش گذشت پاهایش به کف کناره رسید ویک پایش در حلقه ی سیمی گیر کرد.به طرف بالا خیز برداشت و بدنش را به صورت قایم وکشیده در آورد.سرش زیر آب بود هر چه زور زد وپایش را کشید حلقه ی سیمی ول کن نبود.دستپاچه شد ترسید دهانش را برای فریاد باز کرد .دهان و ریه هایش پر آب شد.دوباره خود را بالا کشید دست هایش از آب بیرون بود.فرق سرش مماس بر آب بود .بادست هایش به تور سیمی کناره چنگ زد وخود را بالا کشید. تا پایین پیشانی از آب بیرون آمد.دست وپا می زد کش و قوس می خورد اما حلقه ی سیمی رها یش نمی کرد .رفت پایین، آمد بالا .ماهی ها به دورترین فاصله از او پناه برده بودند واز صدای تقلاهای او می جهیدند.آب زیادی خورده بود اما همچنان بی وقفه دست وپا می زد. آب در اطرافش موج می خورد و سنگ های کناره را خیس می کرد .دست هایش که برای بار چندم به سیم های کناره چنگ زده بود بی حس شد و داخل آب پایین رفت .تکان های کوچکی در طول بدنش می دوید جریان آب او را به سمت پایین دست کج کرد .چشم ها و دهانش باز مانده بود .ازخلال شاخه ها شعا ع های نور روی سطح رودخانه می لرزید.

وقتی منصور رسید همینکه موتورش را خاموش کرد گفت:نادر کجایی؟ جوابی نیامد .موتور را روی جک کناری گذاشت وبا شتاب به طرف رودخانه رفت :نامرد تنهایی میای .هر چی گرفتی شریکم.باز صدایی نیامد

فکر کرد شاید نادر دورتر رفته باشد.به کناره ی رودخانه رسید.نادر را دید که جریان آب او را کج کرده و موهایش مثل خزه در آب پریشان بود .از همان بالا میان آب پرید.لباس هایش باعث شد خیلی داخل آب پایین نرود خود را به سطح آب کشیدو نادر را به سمت کناره برد.دست چپ را به سیم های کناره قلاب کرد ودر حالیکه فریاد می کرد نادر! نادر ! با دست راست زیر بغل اورا گرفته و بالا می کشید .

صدایش می کردند.از دورها ،گنگ وخفه،از فرسنگ ها فاصله ،از پشت پرده ی آب از پشت پرده ی خواب.

صدای طاهر بود .صدای منصور بود .صدای طاهر بود .صدای منصور بود.

منصور فکر کرد:چقدر سنگین شده .دوباره کشید بالا نیامد.رفت زیر آب.چقدر با هم زیر آب بازی می کردند .نادر می گفت:بیا زیر آب چشمامونو باز بذاریم. چشم هایش را باز کرد .سیم بالا ی قوزک دور پا پیچ خورده بود .با انگشت ها میان آن جا باز کرد وسیم را به دو طرف مخالف کشید.از پشت قوزک پا خون داخل آب نشت کرد.منصور زور زد سیم اندکی باز شد قوزک،پاشنه ونوک پا را از حلقه خارج کرد.آمد بالا،سینه اش داشت می ترکید.نادر می گفت:بریم زیر آب ،ببینیم کی بیشتر می مونه.

دهانش را باز کرد و هوا را حریصانه به درون کشید ودوباره ودوباره.بعد در حالیکه فریاد می کرد:نادر نادر،او را روی شانه اش شنا کنان تا ساحل برد .زیر بغلش را گرفت، اندکی بلند کرد و روی شن ها وسنگریزه ها خواباند.روی شکمش را فشار داد آب از دهان نادر بیرون ریخت .دوباره فشار داد .بعد دست گذاشت روی سینه اش و به نادر نفس مصنوعی داد ونفس مصنوعی داد ونفس مصنوعی داد.درمانده بود.اشک می ریخت وعاجزانه فریاد می کرد:نادر نفس بکش !نادر نفس بکش!.صدایش را بلند کرد .از همه ی جهان کمک می خواست.

صدایش می آمد .نزدیکتر شده بود .از پشت پرده ی آب گذشته بود از پشت پرده ی خواب گذشته بود. صدای منصور بود. صدای منصور بود.

منصور بلند شد و فریاد کنان به طرف جاده دوید.

 

 

 

 

 

 

 

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

5 دیدگاه

  • آقای سیروس فرضی عزیز, دست مریزاد, از اینکه نادر را به زندگی باز گرداندی و داغ گلزار را تشدید و تازه نکردی کیف کردم…
    داستانی شسته و رفته, با روایتی ساده و خطی که از پیچیده گی های دیر فهم دور است. راوی مشاهده گرِ تصاویر و اعمالی است که در روند داستان به کار می آید. داستان از حشو و زوائد عاری است. و آن چه را که خواننده لازم دارد, بدون توصیف در اختیارش گذاشته است. شخصیت ها ملموس, آشنا و باور پذیرند. گفتگو ها واقعی و زمینی است. کنش و واکنش آدمهای داستان متناسب با تیپ و شخصیت آنان است. در تیپ سازیِ منصور که خصلت های پهلوانی را از خویش بروز می دهد, موفق بوده ای. داستان از تعلیق و کشش خوبی برخوردار است. پایان داستان غافلگیرانه است. این مزیتی است که به ارزش داستان می افزاید.
    به نظر می رسد؛داستا ن, چرایی مرگ طاهر را پاسخ نداده است. موفق باشید. داستان و شخصیتهایش فراموش نشدنی اند.

    • سیروس فرضی says:

      با درود به آقای محمد داودزاده از حسن نظرشما خوشحال ودلگرم شدم.در نسخه اولیه علت مرگ طاهر آمده بود برای چند نفر از دوستان که خواندم نظرشان بر حذف آن بود که حذف کردم .شاید اگر آن دوست نادیده ام پیشتر داستان را می دید حتما” بهره از نگاه دقیق وظریفش داستان را بهتر می کرد.با شکر

  • محمدضیانقدی says:

    با درود٬ داستان چارچوب محکمی دارد شکننده نیست.ذوق زیبایی شناسی هویدا است وخواننده تا پایان داستان با راوی هم نوایی دارد اما مرگ طاهر برای خواننده در هاله ای از ابهام قرار دارد.تمایل دارد علتش را بداند؟بسیار لذت بردم. به یاد آن شب هاکه تا نزدیک صبح باهم کتاب می خواندیم.شب بخیر. ارادتمند محمدضیانقدی

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.