Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

«مونپارناس» (م.ح عباسپور)

توسطehsan.rezaei 1 سالقبل1 دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  «مونپارناس» (م.ح عباسپور)

 

داشتیم از سربالایی خیابان هشتم بالا می رفتیم. خیابان هشتم یا هفتم، درست یادم نیست، گفت: «آفتاب هر روز کم رمق تر می شه تو اینطور فکر نمی کنی؟» بعد هم نشستیم روی پله های یک کلیسای قدیمی. گفتم: «کار درستی نکردی کتاب ها رو برداشتی، اگه قرار باشه …» دیدم حوصله نداره دیگه چیزی نگفتم. بعد هم که رفتیم سمت ایستگاه دوم، وقتی هم که از پله ها پایین می رفتیم، وقتی هم که پا گذاشته بودیم روی خط زرد و به  نوشته های روی دیوار ها نگاه می کردیم… . درست یادم نیست روی دیوار چی نوشته بود اما انگار یه چیزی بود که قبلاً هم درباره اش حرف زده بودیم. چیز خاصی نبود البته، حالا هم اگه یه ذره به ذهنم فشار بیارم مطمئناً چیزهایی یادم می آد اما مطمئن نیستم خیلی به درد بخوره، نه این که نخوام بگم اما واقعاً چیز زیادی به ذهنم نمی آد. اصلاً نمی دونم چیزهای روی دیوار، کلمات بودند یا تصاویر؟ هرچه بود ما یه خورده – شاید ده دقیقه، یک ربع –  درباره ی اونا حرف زدیم و بعد هم نمی دونم سوار شدیم یا برگشتیم؟ اما فکر می کنم تصویر نبود چون اگه تصویر بود حتماً توی ذهن من می موند. نه این که من همه چیز رو بلافاصله فراموش کنم، نه اینجوری نیست، اما واقعیت اینه که بعضی چیزها همون لحظه از ذهنم می پره و یه چیزایی هم هست که دیرتر، خیلی دیرتر و البته چیزایی هم هست که برا همیشه توی ذهنم می مونند. این من نیستم که تصمیم می گیرم چی توی ذهنم بمونه و چی از ذهنم پاک بشه اما انگار ذهنم پر شده باشه، از چی؟ نمی دونم. همه ی اون چیزهایی که ذهن آدما رو پر می کنه مثل …؟ چه می دونم و مجبور می شم یعنی خود به خود یه چیزهایی کنار می رن که جا برای چیزهای دیگه باز بشه. خودم اینطور فکر می کنم شاید هم اصلاً ایجوری نباشه، نمی دونم. خیلی اونجا نموندیم. یعنی هرجا می رفتیم زیاد نمی موندیم. همون لحظه که وارد می شدیم می گفت بهتره بریم. بعد که از پله ها بالا اومدیم هوا یه جورایی انگار شب شده بود. هنوز خیلی به شب مونده بود اما انگار روز تمام شده بود. آفتاب بود اما انگار خیلی دور بود. باران هم داشت نم نم می اومد. گفتم: «حق با توئه، از قرار معلوم هر روز کم رمق تر می شه –  منظورم آفتاب بود – دیگه نای تابیدن نداره. خیلی وقته که دیگه اونطور که باید نمی تابه، یه جورایی می شه بی حوصلگی رو از تو صورتش خوند. دلمون لک زده برا یه روز آفتابی، یه روز آفتابیِ خوب. از همون روزا که آدم حس می کنه این درست همون جاییه که باید باشه. که چقدر خوب می شد اگه اونجا به دنیا می اومد. یه جای خاص، یه جای دنج، یه جایی که باید همون جا به دنیا می اومد. البته همیشه همه چیز همونی نیست که تو می خوای تازه اگه همه چیز همونی باشه که تو می خوای از کجا معلوم که باز …» دیدم نیستش. نگاه کردم به دوروبرم دیدم نیست. به دستام نگاه کردم خالی بودند. چیزی نبود. خیس بودند. یعنی این که نباید زیاد دور شده باشه. چند قدم برگشتم. دوباره نگاه کردم. همینجوری داشتم می رفتم. رسیدم به سر کوچه، بعد پیچیدم توی خیابان دوم. بعد از پله ها رفتم پایین. بعد فکر کردم بهترِ برگردم. نباید زیاد دور می شدم. اومدم بالا. آفتاب همون آفتاب همیشگی بود. چقدر خوب بود وقتی گفت این آفتاب هم انگار هر روز… من چیزی نگفتم. می شد بگویم نگران نباش آفتاب به این زودی ها تمام نمی شود. شاید هم گفتم. درست یادم نیست. یعنی الان یادم نیست. اگه بتونم یه گوشه بنشینم، توی سایه، به خصوص اگه فرصت باشه یه نخ سیگار روشن کنم، همه چیز یادم می آد. اما می دونم این من بودم که اغلب حرف می زدم. درباره ی همه چیز و درباره آفتاب هم من بیشتر حرف زدم. «دست کم تا وقتی ما هستیم.» این را هم گفتم. «هنوز خیلی کارها داریم، کارهای زیادی که فقط ما می تونیم انجام بدیم.» آره این را هم گفتم، خوب یادمه. «خیلی حرف ها، حرف های زیادی که فقط ما می تونیم بزنیم» – و روی کلمه «فقط ما» هم به شکلی غیر عادی مکث کردم. درست یادمه. اما اگه آدم بتونه تا آخر خودشو داخل آدما نگه داره هیچ اتفاقی نمی افته، هیچی گم نمی شه. بهتره یه نخ دیگه روشن کنم، اصلاً نفهمیدم چی شد. خیلی حرف ها، فقط ما، کتاب ها، روزهای خوب، جاهای دور، روزهای آفتابی خوب، جاهای خیلی دور، فقط ما، فقط … ما … خیلی جاها… مثل وقتی که داشت غروب می شد و ما فرصت زیادی نداشتیم و مجبور بودیم از بین «باغ تویلری» و «کلیسای سکره کر» یکی را انتخاب کنیم و خودمان هم نفهمیدیم چه جوری سر از «دخمه مردگان» در آوردیم و تو شروع کردی به شمردن و بعد خسته شدی و به دیواری تکیه دادی که از بی نهایت جمجمه درست شده بود و وقتی از پله ها بالا می آمدیم با یکجور حس موذیگری آمیخته با رضایت گفتی: «حالا دیگه هر جا تو بخوای!» و خوب بلد بودی در چنین مواقعی حرص مرا در بیاوری چون دیگه هوا کاملاً تاریک شده بود و ما فقط می توانستیم خودمان را به خط یک مترو برسانیم.

حالا من دوباره باید از همه ی آن کوچه ها و همه ی آن سربالایی ها و همه ی آن پله ها بالا بروم و لای همه ی آن دیوارها و پای همه ی آن مجسمه ها و پس  پشت –  می بینی دارم از کلمه های خودت استفاده می کنم –  همه ی آن نقاشی ها، را بگردم و باز ببینم نیستی و هربار غروب بشود و برگردم و اتاق شماره ی دویست و بیست و هشت را تمدید کنم و با خستگی روی تخت دراز بکشم و به خودم بگویم نباید به این راحتی تسلیم بشوی چون هنوز همه جا را نگشته ای، چون همه ی آن جاهایی را هم که گشته ای، آن طور که باید نگشته ای و همان لحظه تصویر یک سنگ، یک سنگِ یک دست سیاه، یا نه یک دست سفید، یا نه سفید با رگه هایی از سیاهی، یا سفیدِ سیاه، یا سیاهِ سفید و شاید هم خاکستری – بعضی وقت ها تشخیص رنگ ها چقدر سخت می شود-  توی ذهنم وول بخورد و باز مطمئن نباشم. مثل همیشه، مثل وقت هایی که نمی توانم از چیزی مطمئن باشم. چون همیشه وقتی ذهنم روی چیزی می ایستد، یا وقتی دارم یک جایی را می گردم، حواسم سمت جای دیگری است که حدس می زنم آنجا باشی و فکر می کنم اگر خوب بگردم، اگر همه جا را خوب بگردم، به زودی به تو که شاید همین گوشه کنارهایی، توی همین اتاق و… داری به تلاش های حقارت بار من می خندی برسم و تا حالا هزار بار به خودم گفته ام، یعنی از خودم قول گرفته ام، این بار اگر پیدا شد برای یک لحظه، حتی برای یک لحظه دستش را رها نکنم، دستت را رها نکنم. کار دیگری از دستم بر نمی آید.

برای ساموئل بکت۱۹۰۶-۱۹۸۹

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

یک دیدگاه

  • اسرا says:

    با کمال احترام.
    قبل از نقد درونمای داستان چند اشکال فنی در نوشته تون می بینم اول اینکه زبان روایت معمولا رسمی هست و باید با زبان دیالوگ متفاوت باشد که شما در این داستان رعایت نکردین. دوم نکته خطای فاحش در زاویه دید داستان هست که از اول شخص به دوم شخص در پایان داستان اتفاق افتاده.
    در مورد درونمایه ی داستان باید بگم که داستانتون واقعا حوصله ام رو سر برده ! افکاری در ذهن شخصیت که هیچ مفهوم خاصی نداشتن و جذابیتی هم برای خواننده ایجاد نمیکنه مخصوصا اینکه داستان کوتاه هستش و نویسنده فرصت نکرده که شخصیت داستان رو به خواننده نمایان کنه یعنی از لحاظ درونمایه ی روانشناسی یا فلسفی ضعیف ارزیابی مکینم. هرچند که این جریان لاینقطع و پیوسته از افکار شخصیت خوب نشون داده شده بود ولی طرح داستان قوی نبود. امیدوارم که این نکات رو در داستان های بعدی تون رعایت کنید.
    موفق باشید.

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.