Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

منو ببخش” نوریحان” (مجید ذاکری- بندرعباس)

توسطehsan.rezaei 1 سالقبل3دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  منو ببخش” نوریحان” (مجید ذاکری- بندرعباس)

هنور چهلم “معاد” نشده بود که برای دوم از بنیاد شهید آمدند. سه نفر بودند و این بار با خودشان وصیت نامه آورده بودند. این بار خاله به خانه راهشان داد.

کنار قایق شکسته}ی وسط حیاط، درست روبروی درخت پرتقال ایستادند. با سرهای افتاده و پرونده های توی دست با خاله حرف زدند. چند دقیقه بعد مرد کوتاه قدی از آنها جدا شد. تا ایوان جلو آمد. روبرویم ایستاد و پرسید: ” شما همسر شهید هستید؟”

صلات ظهر بود که خبر شهادت “معاد” را برایمان آوردند.

خاله توی قایق نشسته بود و قلیان می کشید. محکم پُک می‌زد و به در نیمه باز حیاط که برای “معاد” باز گذاشته بود نگاه می‌کرد. از دو شب پیش چند بار سراغش را از من گرفته بود و من هر بار جواب داده بودم :” رفته واسه صید خاله! حتماً دریا طوفان بوده مث همیشه توی جزیره موندگار شده”

دلواپس بود و من آرام به این فکر می کردم که تا الان “معاد” به سلامت آن طرف آب رسیده است.

وقتی مادر و خواهرهایم شیون کنان داخل حیاط شدند، خاله درست مثل کسی که از قبل با خبر باشد از جایش تکان نخورد. مادر میان حیاط خاکی ولو شد و به صورتش ناخن کشید. خواهرها دورم را گرفتند و با صدای بلند ضجه زدند. من فقط به دریا نگاه کردم.

برایم لباس عزا آورده بودند ولی خاله قبول نکرد:” نوریحان سیاه نمی پوشه هنوز نقش حنای دستش پاک نشده”

مادر اصرار کرد و خاله همه را از خانه بیرون کرد و در را پشت سرشان بست.

صبح روز بعد خاله مرا با خودش کنار دریا برد و گفت: ” یه گودال بکن!”

وقتی نگاه منگ مرا دید خودش دست به کار شدو چند وجب زمین را کند آنوقت از زیر چادر یکدست پیراهن و شلوار”معاد” رابیرون آورد و داخل گودال گذاشت و روی آن را خاک ریخت. بعد با صدای بلند رو به دریا گفت: “ننه دریا! این لباس مال همون امانتی که ازمون گرفتی … مال همون عزیزی که پسش ندادی … معاد مال تو… دیگه کسی رو ازمون نگیر”

برای اولین بار بعد از شنیدن خبر زانو زدم و گفتم: ” خاله چی داری می گی؟ معاد بر می‌گرده. چرا می‌سپریش به ننه دریا….”

خاله موهای سفیدش را زیر چادر پنهان کرد و به چشم‌هایم خیره شد: “دریا حتی جنازه شو بهمون پس نمی‌ده…خودتو  راحت کن.. گریه کن!”

داد زدم: “معاد” اصلاً نرفته بودجنگ.. معاد قرار بود …”

خاله به راه افتاد و باد تو چادرش را گرفت: ” گفتم گریه نکن نوریحان! فقط همین!”

تمام راه ساحل تا خانه را گریه کردم. وقتی خاله هیچ کس را به خانه راه نداد گریه کردم. وقتی نگذاشت کسی پارچه سیاه به دیوار خانه بزند گریه کردم. حتی وقتی برای بار اول کارمند بنیاد شهید را به خانه راه نداد و گفت “اشتباه آمدید” باز هم گریه کردم.

خاله توی قایق روبروی درخت پرتقال می‌نشست. سبزی تمیز می‌کرد. ماهی پوست می‌زد، قلیان می کشید و روی پارچه گلابتون می دوخت. من ولی تمام روز توی ایوان می‌نشستم و به دریا نگاه می کردم. به قایق‌های صیادی که بی”معاد”  بر می‌گشتند.

به “معاد”  فکر می‌کردم. به اینکه تازه خاطر شوهرش بودنش از پسر خاله بودنش برایم عزیزتر شده بود.

به چشم‌های روشن و دست‌های جوان زمختش فکر می‌کردم. به لب‌هایش که همیشه نیمه باز بود. دست و دلم به کاری نمی‌رفت. حتی وقتی خاله برای چندم بار مادرم را دست به سر کرد، اعتراضی نکردم.

مادر هوار می‌کشید: ” اومدم دست دخترمو بگیرم از این خراب شده ببرمش”

خاله آرام جوابش داد: “هنوز عده‌ش تموم نشده هنوز عروس این خونه ست”

و در حیاط را بست.

عادت همیشه‌اش بود. در، پنجره و هر چه دم دستش بود را می بست. مادر می گفت: ازبچگی همین‌طور بوده. چار دست و پا که را افتاد فقط کارش همین بوده تا الان”

خاله همیشه آرام بود و بی تفاوت.”زیور” می‌گفت: “ناخدا بخاطر همین سرد بودنش ولش کرد و رفت. می‌گفت: ناخدا چار شانه بود مثل”معاد” توی سینه می‌ایستاد، از ساحل می‌شد قامتش را ببینی”

من ناخدا را به خاطر نمی‌آوردم ولی “معاد”  خاطره‌ی آن روزها  را خوب به یادش بود. روزهایی که کلاس دوم مدرسه را ول کرده و رفته بود تا ماهیگیر شود. با آب و تاب تعریف می‌کرد که روز  اول چطور از تکان قایق و سیلی موج اشکش در آمده بود.

می خندید و می‌گفت: ” بابام بهم گفت این دستا یا به درد قلم می‌خوره یا تور ماهیگیری. توی مدرسه فقط با معلم طرفی ولی اینجا با من و دریا”

بعد خنده‌اش گم می‌شد انگار یادش می‌آمد که چطور دریا کنارش ماند و “ناخدا” خیلی زود تنهایشان گذاشت و رفت.

مرد قد کوتاه وقتی سکوتم را دید دوباره پرسید: “شما نو ریحان هستید خواهر؟” و این بار بی آنکه منتظر جواب باشد، کاغذی را به دستم داد. خط “معاد”  بود. “به نام خدا” را سرهم نوشته بود. کاغذ برایم آشنا بود.

سر شب “معاد” دنبال کاغذ می‌گشت. پرسیدم: “واسه چی می خوای؟”

من و من کنان گفت: “واسه حساب و کتاب قایق”

خودم برایش آوردم. خاله خانه نبود. دوماهی می‌شد سرشب به خانه “زیور” می‌رفت. رادیو خراب شده بود. می‌گفت: “میرم اخبار جنگ رو بشنوم. جنگ رسیده تا خلیج فارس رسیده تا تنگه”

“معاد” می‌خندید و می‌گفت: “دلش تنگه! میره از بابام سراغ بگیره. شوهر زیور رفیق صمیمی بابامه. هنوز وقتی میره اونور آب مهمون خونه اون میشه”

دوماه خاله از جنگ می‌گفت. از نفتکش‌ها، از اینکه باید هرطور شده تنگه را بست. خاله از کسانی می‌گفت که شبانه به دریا می‌روند و دیگر نمی‌آیند. من هم نقشه می‌کشیدم که برویم و دیگر نیاییم.

“معاد” ولی ارام به حرفهای من گوش می‌داد و فقط می‌گفت: “من که برم همه چی درست میشه.”

دلم قرص بود که ناخدا هوایمان را دارد. با اینکه سر خاله هوو آورده و آنطرف ماندگار شده بود ولی “معاد” را دوست داشت. چون زن عربش دخترزا بود و “معاد” تنها پسرش.

دلم خوش بود که “معاد” از صیادی خلاث می‌شود و من از ترس جنگ. فکر می‌کردم اولش خاله ناراحت می‌شود بعد وقتی بفهمد “معاد” کار و باری پیدا کرده و خانه گرفته و آمد دنبالمان، خاله هم رضایت می‌دهد و همراهمان می‌آید.

من فکر می‌کردم و “معاد” سکوت.

مردها که رفتند خانه سکوت شد.  خاله بی آنکه برگردد از همانجا پرسید: ” بچه م چی نوشته؟”

دست به پیشانی زدم و چیزی نگفتم. دوباره پرسید.

با صدایی از ته گلو گفتم: ” نوشته میرم تنگه ببندم تا ننه‌م و نوریحان با آرامش زندگی کنن”

خاله بی صدا به طرف در حیاط براه آفتاد و من بار دیگر به برگه نگاه کردم که بعد از “به نام خدا” فقط نوشته شده بود:          “منو ببخش نوریحان” !

 

 

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (932 مقالات)

3 دیدگاه

  • سمیرا says:

    از وقتی رفتی تنگه ببندی،حالا گذشتن ۲۰ سال و اندی..❤❤

  • محسن says:

    خيلي خوب بود ، خسته نباشي

  • احسان رضایی says:

    با عرض خسته نباشيد به نويسنده عزيز
    داستان از لحاظ پيكره بندي دچار پراكنده گوييست. با توجه به فواصل زماني و شتاب نويسنده براي بيان ماوقع و دادن شعار بستن تنگه بنظر مي رسد هيچكدام از شخصيت‌ها پرداخت نشده‌اند. هيچ رابطه علت و معلولي در داستان نمايان نيست. حتي روابط كمي مصنوعي به نظر مي‌رسند. مادر پسر مرده اي كه در مي بندد و زن شوهر مرده اي كه هيچ خاطره اي بجز نامه نگاري همسرش ندارد و در ابتدا ميگويد نه همسرم نمرده ولي بعد گريه مي‌كند. اين داستان كمي نياز به مكث در لحظه و توصيف احساسات و ماوقع در لحظه دارد. نمي‌شود بحث جنگ و عشق و مرگ را در يك داستان شتابزده كامل و منطقي مطرح نمود بجز اينكه داستان دچار چند پارگي شود كه متاسفانه اين داستان دقيقا دچار اين مشكل مي‌باشد. نكته مثبت داستان قلم گيراي نويسنده است. او كلمات را مي‌شناسد و همچنين جنس روايت داستان را مي‌فهمد و اگر بتواند اين داستان طويل و دراز را در لحظه باز نمودن نامه خلاصه كند و اضافات شعاري را از آن حذف نمايد مطمئنا اثري بسيار خوب بجاي خواهد گذاشت.
    ممنون

یک پاسخ برای محسن بیان کنید لغو پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.