خانه / كارگاه هنر و ادبيات / مقدمه كتاب “بكت پايان بازي نوشتن” (م.ح عباسپور)
IMG_20170625_170607

مقدمه كتاب “بكت پايان بازي نوشتن” (م.ح عباسپور)

پیش نوشت

    ناخرسندی شاید برجسته ترین ویژگی انسان معاصر باشد. زمانی که آدم از سایه، گرما، خورشید و از همه چیز خسته می شود و برای چندمین بار و شاید چند هزارمین بار از خانه بیرون می آید به قصد مبارزه، یا دقیق تر، مبارزه ای دیگر و باز هم دقیق تر، آخرین مبارزه، قبل از آن که برای همیشه پاپس بگذارد. این بار اما تنها و بدون کمک سانچو پانزای یاریگر و با آگاهی از این که در «در خانه ماندن» و «درامتداد همان مسیر همیشگی رفتن» چیزی نیست الا آسودگی، آرامش و مقدار مشخصی از کامیابی.

قدم زدن های ملال آور و بی هوده، تنها برای دور کردن صداها، برای سکوت، آنقدر که آخرین اخگرها بمانند و پت پت چراغی که دیر یا زود خاموش می شود. غافل از این که هیچ چیز نمی تواند مانع از این خاموشی شود. هیچ چیز نمی تواند مانع شود. و این کمی بی رحمانه است و کاریش نمی‌شود کرد.

«در برابر چشمانم دیدم چگونه پدر و مادرم می میرند.» چیزی بیشتر از هراس، وحشتناک تر از مرگ. قطعیتی که ورای این همه آشفتگی، این همه بی یقینی، بر آستانه ی در ایستاده است. نگاه های هراسناکی که از آنها گریزی نیست. و بیرون (درمورد بکت درون) چیزی نبود جز آشفتگی و ملال و تصاویر کج و معوجی از چیزهایی که چیز نبودند. هیچ چیز نبودند. یا چیزهایی که با هیچ آمیخته بودند. یا هیچ هایی که با چیزی، یک ناچیز شاید، آمیخته بودند. و صداها، صداهایی که از آنها هم گریزی نیست.

چیزهای زیادی که از آنها گریزی نیست. ضرورت گامی دیگر، گامی بزرگ. گامی که دیگری برنداشته است. اگرچه اولین گام لزوماً دشوارترین گام نیست اما شاید بشود گفت تصمیم به بیرون آمدن از سایه‌ی جیمز جویس، بزرگ ترین گام زندگی ساموئل بکت بود. «سوگند می خورم خودم را از قید جی جی خلاص کنم پیش از آنکه بمیرم.» و بکت کسی نبود که بزرگ ترین گام را بگذارد برای آخرین مرحله‌ی زندگی‌اش.

ضرورتی نداشت بزرگ ترین گام، آخرین گام باشد. یا آخرین گام آخرین گام باشد. می‌شد آخرین گام را برداشت و تکه تکه برگشت. یا این که در دل همان آخرین گام خُرد خُرد و ورم وار[i] ادامه داد. چیزی شبیه پارادوکس «لاک پشت و اشیل» زنون ایلیایی یا غیر از آن. این تصمیم اما به خودی خود می توانست عواقب وحشتناکی برای بکت جوان در پی داشته باشد چراکه جویس تقریباً همه ی راه ها را رفته بود. چیزی نبود که ندیده باشد و از چیزی نبود که نگفته باشد.

بکت به معنای واقعی کلمه دیر آمده بود. دیر آمده بود و هیچ بهانه ای نداشت. باز اگر جویس نبود، یا این که آن نابغه‌ی ایرلندی در جایی غیر از ایرلند به دنیا آمده بود، یا اصلاً  به دنیا نیامده بود، یا در جایی دورتر به دنیا آمده بود، یا به زبان دیگری شاهکارهایش را نوشته بود، یا دست کم ulysses را ننوشته بود … اما جویس آنجا بود و اولیس را هم نوشته بود و به زبان مادری بکت هم نوشته بود و … کاریش نمی شد کرد. و دشوارتر از همه این که جویس نه تنها بزرگ ترین نویسنده که بزرگ ترین جادوگری بود که تاریخ ادبیات به خود دیده بود. دست کم در نظر بکت اینگونه بود: «تفاوت من با جویس این است که او در این زمینه، جادوگر قهاری بود. شاید هم بزرگ ترین جادوگر بود. او می‌توانست واژه ها را بچلاند و حداکثر معنا را از آنها بکشد. در آثار جویس یک هجای زائد به چشم نمی خورد. نوع کاری که من می کنم کاری است که من با مصالح آن آشنا نیستم. گرایش او به عنوان هنرمند، پیشروی به سوی آگاهی تام و توان فوق العاده است. من با ناتوانی و نادانی به پیش می روم.»[ii]

با این تفاصیل تنها یک راه برای بکت مانده بود. دست بردن به ذخیره عظیمی از سترونی که در تصاحب هیچ کس نبود و کسی به آن چشم نداشت و به زعم بکت دست نخورده باقی مانده بود. برای این منظور لازم بود که او نه فقط کشور محل اقامتش را عوض کند – کاری که جویس هم کرده بود –  و شاهکارهای بزرگ خود را در تبعید نوشته بود، بلکه قالب کارش را هم تغییر دهد – از رمان به نمایشنامه- و مهم تر از این ها به زبانی غیر از زبان مادری اش – غیر از زبان جویس – بنویسد و مجموعه ی این تبعید ها و دور شدن ها او را در جاده ای تاریک و پر از سنگلاخ، در مسیر «بکت شدن» قرار داد. جاده ای که قبل از او کسی دل رفتن به درون آن را نداشت یا به ذهنش نیامده بود و بعد هم دیگر چیزی نمانده بود که کسی بخواهد بیازماید.

بازی تمام شده بود و بکت خود تکه تکه و به کرات سوت پایان بازی را زده بود. به خصوص در آثار ده سال آخر عمرش که نمی شد نامی بر آنها نهاد. مگر «نام ناپذیر» که پیشتر خود روی یکی از رمان هایش نهاده بود. چیزی فراتر و غیر از داستان، قطعه ی ادبی یا درام. و هم نشستی از همه ی این ها، همراه با طنز تلخی که گریز ناپذیر بود: دراماتیکیول. تلفیقی از drama و ridicul که خود روی آخرین نوشته هایش نهاده بود. و خوب بود و به جا بود اما …

بعد از تمام شدن بازی، بعد از پایان این بازی طولانی، شاید چندهزار ساله، «پایان بازیِ نوشتن» آیا باز می شود نوشت؟ چیزی که خوب باشد و در عین حال از جنس بکت نباشد؟ سوال همین است و چیز دیگری نیست: آیا بعد از پایان این بازی طولانی می شود دوباره دست به قلم برد و چیزی نوشت؟ می شود چیزی نوشت آیا؟ هرچه؟ هرچقدر هم که بیهوده؟ هرچقدر هم که مضحک؟ مهم نیست. تنها اگر می شد چیزی نوشت، می شد روی این زمین خوب هم زندگی کرد. زندگی کرد و نوشت. یا نه باید یکی از این دو قربانی بشود. حتا اگر بکت به ما نگفته بود. یکی از این دو انگار باید به پای دیگری قربانی شود. یا جور دیگری نوشت و زندگی کرد. هر جوری غیر از آن که بکت می‌نوشت. «هیچ راه ساده تری وجود ندارد.»

م.ح.عباسپور / تابستان ۱۳۹۶

 

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

IMG_20170711_231030

معرفی مجموعه داستان والس وسط شعله های آتش به قلم کیانوش کیارس

مجموعه داستان “والس وسط  شعله های آتش” نوشته سرکار خانم دل آرا فریدیان، شامل  بیست ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>