Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

مصاحبه ی نوروزی با کافه داستانی ها (بهناز)

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  پيشنهاد كافه داستان  /  مصاحبه ی نوروزی با کافه داستانی ها (بهناز)

آخرین مصاحبه ی من با بچه های کافه داستان مربوط میشه به بهناز عزیزم

507۱-     خودتو معرفی کن و بگو از چه زمانی نوشتن را شروع کردی؟

ضور همگان هستم و اصولا نیازی به معرفی کردن خودم ندارم (می خندد!) پس اول، بخش دومِ سوال رو جواب میدم…. دوم، بخش اول رو! اشکالی نداره که؟ نوشتن من از زمانی شروع شد که…………… ( این نوشته های پایین رو باید سیاه سفید و با کیفیت خیلی خیلی پایین ببینین اِ… یعنی بخونین!) روز اول مدرسه، سر کلاسِ اول ابتدایی، گوشه ی کلاس، ردیفِ اول، یه دختر کوچولو، خیلی کوچولو با مقنعه ی سفید* و روپوش آبی* توی یه نیمکت با دو تا دختر دیگه مثل خودش نشسته. اون دختر منم! معلم با یه مانتوی بلند قهوه ای* روی تخته ی سبز* کلاس که ما همیشه بهش می گفتیم تخته سیاه می نویسه: «آ» با یه گچ سفید* می نویسه. و رو به بچه ها که منم جزو همون بچه هام! میکنه و میگه: «بچه ها به این میگن آی با کلاه. اولین حرف از حروف الفــــ…» خِرچ خِرچ… چَرَق چَرَق…! همین طوری که معلم حرف میزنه، از جامیزی نیمکت یه صداهای مشکوکی میشنوم. حواسم پرت میشه. نگاهمو از روی تخته سیاه و کلاهِ اون حرف برمیدارم و بغل دستیمو نگاه میکنم. در کمال و حتی جمال تعجب می بینم که دستای بغل دستیم غیب شده! نیست! بازم نگاه میکنم… دستاش رفته توی جامیزی. خِرچ خِرچ خِرچ چَرَق! بوی آبنبات چوبیِ قرمز میاد! و بعدش خود آبنبات چوبی قرمز* که مستقیم میره توی دهان بغل دستیم!! سد محکمی که راه گلوم رو بسته رو میشکونم تا آب تجمع یافته ی دهانم سرریز نشه و با یه صدای مهیب قورتش میدم، آبِ دهانم رو! و سعی میکنم فقط به دهانِ خالیِ معلم نگاه کنم…. و فکر میکنم به کلاه اولین حرف الفبا که اگه کلاهش یه کمی گرد تر و تپل تر بشه، شبیه همین آبنبات چوبی قرمزی* میشه که الان توی دهن دوستم داره حیف و میل میشه! معلم همچنان حرف میزنه: «… و این مهمه، حالا دفترهاتون رو باز کنید، با مداد سیاه*، یه خط در میون، شروع کنین از روی آی باکلاه بنویسین…»

*: جریان ستاره هایی که در طول متن گذاشته شده: با توجه به اینکه شما خواننده ی گرامی، این نوشته ها رو به صورت سیاه سفید میخونید، پس مسلما نمیتونید عبارتِ روپوشِ آبی رو بخونید! به جاش باید بخونید روپوش سیاه سفید… یا مثلا آبنبات چوبیِ سیاه و بقیه ی موارد هم به همین شیوه. با تشکر از همکاری شما!! پایان!

فکر کنم همون موقع بود که من برای اولین بار، مداد دستم گرفتم و شروع کردم به نوشتن! و اما بخش اول سوال. کوچکترین عضوِ کافه داستان و عضوِ کوچکی از کافه داستان هستم! این بهاری که میاد و احتمالا زمانیکه این مصاحبه منتشر میشه اومده، بیستمین بهاریست که با چشمان خود می بینم. در دانشکده ی هنرهای تجسمی درس میخونم. درس که نه، هنر میخونم. خوندن هم که نمیشه گفت، هنر میجویم! این بهتر شد. بهناز کشاورز بودم! تحت تاثیر نوشته های بارانی یه انسان فرزانه قرار گرفتم، یه نوزادی در من متولد شد به نام وجدان! به همین دلیل در یک عملیات غیرانتحاری تبدیل به بهناز باران خواه شدم. و از زمانیکه که باران خواه شدم، دوستان به مناسبت های مختلف اعم از روز دختر، روز تولد و در موارد نادرتری، روز جهانی پوکی استخوان! برای من تنها یک هدیه میارند و اون چتره!!

 

۲-      سوژه هاتو چطور انتخاب ميكني؟

وای مگه نگفتم از من سوالات تخصصی نپرس؟! من بلد نیستم آخه! اما بذار یه رازی بهت بگم! من سوژه هامو انتخاب نمیکنم. خودشون میان پیشم. کلا این خودِ سوژه ها هستن که نویسنده هاشون رو انتخاب میکنن نه نویسنده ها، سوژه ها رو! ماجرا از اون جا شروع شد که شب ها موقع خواب، تَق تَق… صدای در میشنیدم. میرفتم در اتاقمو باز میکردم. کسی نبود! هرشب این اتفاق تکرار میشد تا این که یه شب………………

(این جا چون صحنه در تاریکیِ شب اتفاق می افته و همه چی به طور خودکار سیاه دیده میشه، نیازی نیست شما نوشته های پایین رو سیاه سفید بخونید. فقط کافیه با کیفیت پایین بخونید!)

یه شبِ تاریکِ بدون ماه، با ضرب آهنگ تَق تَق توق بیدار میشم. درِ اتاقو که باز میکنم، می بینم کسی نیست. تعجب نمیکنم. نمی ترسم. کنجکاو نمیشم. نگران هم. فقط مثل هرشب، بعد از این اتفاق تکراری و قطع شدن صدا، میرم سمت تختم، به امید اینکه وقتی دوباره خوابم برد، ادامه ی همون خوابِ قبلی که نصفه موند، پخش بشه! چشمام که بسته میشه، یک… دو… سه… شروع میکنم به شمردن آبنبات چوبی های قرمزی که پشت سر هم، در یک صف منظم، از این طرفِ نرده به اون طرف نرده می پَرند! تا من خوابم ببره! نمی بره اما. صدای در زدن های مداوم که هر لحظه بر شدت اونا افزوده میشه، حسابی کلافه م کرده. هرشب وقتی دوازدهمین آبنبات چوبی رو میشمردم، صدا قطع شده بود و من خوابم برده بود. حالا دارم هشتاد و هفتمین آبنبات چوبی رو می شمارم، اما نه صدا قطع شده و نه من خوابم برده. چراغ اتاقو روشن میکنم. پنجره رو باز میکنم. اطراف رو نگاه میکنم. مطمئنم که اگه تا خود صبح هم دنبال منشاء صدا بگردم، پیداش نمیکنم. صدا از یه جای نزدیک میاد. خیلی خیلی نزدیک! و من همیشه یه جای دور دنبالش میگردم. میرم جلوی آینه. گوشمو می چسبونم به گوشِ دخترِ توی آینه! گوش میکنم… صدا از توی آینه میاد! از توی آینه نه… از دخترِ توی آینه میاد… ببخشید خانوم مصاحبه گر، میدونم خیلی حرف میزنم! ولی باور کنید صدا از مغزم بود. از درون خودم! اول می ترسم. بعد میخندم. بعدش نگران میشم. بعدِ بعدش کنجکاو میشم. آخرش دوباره می ترسم! دیوانگیم ورم میکنه، اونقدر که اگه یه تبر بهم بدن، با یه حرکت سریع، سرمو از وسط به دو نیم تقسیم میکنم تا ببینم درونش چه خبره! اما فکر میکنم بعدِ اینکه مغزم به دو نیمه مساوی تقسم بشه، شاید! بمیرم و هرگز پی به منبع صدا نبرم. دیوانه وار طول و عرض اتاقو راه میرم به دنبال یه راهی. یه چاهی… فکر میکنم… چشمای من همیشه بیرون رو می بینه، باید یه کاری کنم چشمام به صورت غیرمسلح و مستقیم درون رو ببینه. میرم جلوی آینه. چشام رو میبندم. دستامو میذارم روی چشام و با انگشتام، کره ی گرد چشمم رو لمس میکنم. تا حالا اینکارو نکردم، نمیدونم میشه یا نه. نمیدونم اگه بشه، به حالت اولش برمیگرده یا نه ولی در حالِ حاضر به تنها چیزی که فکر میکنم دیدن اون موجود، شخص، شی ایِ که درِ مغزم رو هرشب میزنه! همون طوری که چشامو بستم، با انگشتام، کره ی چشام رو میگیرم. آروم آروم می چرخونمش! اونقدر باید بچرخه که مردمک چشام بره اون ور، پشتِِ چشام بیاد جلو! اینجوری درون بین میشم. تا چند لحظه فقط سیاهی می بینم. می چرخونم… می بینم. اولش تاره… بعد واضح میشه. مغز، این جسمِ پیچ خورده یِ صورتیِ لزج، زشت از اونیه که تصورش رو میکردم! محو زشتی مغز هستم که زیبایی خیره کننده ی یه موجود کوچولو، درست کنار پیچ دوم مغز نظرمو جلب میکنه. یه موجود کوچولو، گرد، بامزه، تپلی که شبیه هیچی نیست! نمیدونم اونم منو می بینه یا نه ولی بعد از یه مدت کوتاه، می بینم خودشو محکم می کوبونه به درِ تعبیه شده در پیچ دوم مغز. یافتم خانوم مصاحبه گر! منشاء صدا ایشون بود. مسبب تمام بی خوابی ها ، بد خوابی ها ، کم خوابی های من. دردسرتون ندم!! نام این موجود بامزه، “سوژه” بود که به گفته ی خودش، از بچگی اونجا زندگی میکرده و هدف و غایت نهاییش، این بود که یه روزی وارد مغزم بشه! تا من بتونم بنویسمش. اون قدر خودش رو به مغزم کوبونده بود که یه طرفش، کاملا از بین رفته بود! وقتی اینو دیدم و ماجراشو شنیدم، هم دلم براش سوخت، هم یه جورایی ازش خوشم اومد، به خاطر همین بهش یه راه نشون دادم تا بتونه به راحتی وارد مغزم بشه!! و از اون موقعی که سوژه جان وارد مغزم شد، به افزایش نسل خود پرداخت و روز به روز داره به تعدادشون اضافه میشه. البته انواع و اقسام مختلفی دارنبزرگ، کوچیک، سوژه ی عاشق، بچه سوژه! وَ وَ وَسوالِ بعدی!

 

 

۳-      بهترین و محبوترین کتاب نویسنده فیلم .

بهترین کتاب از نظر من، کتابِ باب اسفنجی و پاتریک خواهد بود اگه یه روزی چاپ بشه! بهترین نویسنده، اسمشو نمی دونم ولی اون شخصی که فیلمنامه یا کارتون نامه ی باب اسفنجی رو می نویسه! بهترین فیلم هم که کاملا مشخصه، انیمیشن باب اسفنجی و پاتریک!

 

۴-      اگر بهت یه ابر بدن باهاش چی کار می کنی؟

یه ابر واقعنی؟! یا الکی؟ این مهمه. اگه ابرش واقعی باشه که کاری باهاش نمیشه کرد چون بخارِ آبه. پس ما بنا رو بر این اساس میذاریم که اگه یه روزی یه ابرِ سفیدِ پُف پُفیِ خوشگل که بشه روش نشست و باهاش پرواز کرد، بهم بدن، باهاش چیکار میکنم. اولش میبرمش حموم، کل شامپوی نرم کننده و تخم مرغی رو روش خالی میکنم تا حسابی کف بکنه و نرم بشه. بعدش می افتم به جونش و حسابی می شورمش تا تمیز تمیز بشه. آخرشم بوسش میکنم! تا بعدها بتونم به دوستام بگم، من یه ابر تمیز و بامزه رو بوس کردم! و اونا هم حرفم رو باور نمیکنن! و آخر این بحث ها، مثل همیشه من رو متهم به دیوانه بودن میکنن و بحث تموم میشه! اما همین باور پذیر نبودن موضوع، شدت علاقه ی منو به ابری جون بیشتر میکنه. شب ها وقتی همه خوابن، من و ابری بیدار میشیم. پنجره ی اتاقمو باز میکنم، ابرمو بغل میکنم و دوتایی میپریم تو آغوش وسیع آسمون. توی آسمون دنبال مرغ میگردم! تعجب نکنین! میخوام ببینم اون مرغایی که میگن به حال آدم گریه میکنن، چه شکلی ان؟ کجای آسمون زندگی میکنن؟ اصولا اینا کاری به جز گریه کردن به حال آدمای روی زمین ندارن؟ اصلا مگه مرغ میتونه پرواز کنه؟! وقتی مرغِ توی آسمون رو ببینم، جواب همه ی این سوالامو ازش میگیرم. بعدش همه جای ابری رو بمب گذاری میکنم. نه… من تروریست نیستم! یه جور بمبِ خوشمزه! بمبِ آبنبات چوبی قرمز! که وقتی بمب میترکه، بارون آبنبات چوبی قرمز رو زمین می باره! وای……… اون وقت فقط کافیه، آدمای روی زمین، دهنشون رو باز کنن تا مزه ی شیرین این آببنات چوبی ها، کامشون رو شیرین کنه. وای…! نه تنها کره ی زمین، بلکه کل هستی، کل کائنات رو پر میکنیم از بارون آبنبات چوبی قرمز! آخرین کاری که میکنم، یه شب زمستونی سرد که همه ی زمین خوابن، ابری رو برمیدارم، با هم میریم پیش اون مثلثی که شلوار برمودا میپوشه! و میگن هرکی بره پیشش، غیب میشه و دیگه برنمیگرده!! اگه یه ابر بهم بدن، من خوشبخت ترین دختر کل جهان میشم! میشه یه ابر بهم بدین؟؟

 

۵-     بزرگترين آرزوت در عرصه نوشتن چيست؟

جواب سوال پنج: راستشو بگم؟ بزرگترین آرزوی من اینه که یه بار دیگه، توی کافه داستان، وقتی همه هستن، گزارش جلسه رو… من بنویسم! همین

۶-      بین بچه های کافه داستان با کدوم یکی بیشتر احساس راحتی میکنی؟


سوال خوبیست! ولی اگه بگم با فلان شخص راحتم، معنیش این میشه که با بهمان شخص ناراحتم…! خود کلمه راحتی رو میتوان از جنبه های مختلف بررسی کرد
! کدوم راحتی مد نظر شماست؟! من کلا آدم ناراحتی نیستم! الان یه سوال برای من پیش اومد… چرا متضاد کلمه ی ناراحت، میشه خوشحال؟! مگه نباید بشه راحت؟! جدی متضاد کلمه ی ناراحت، میشه راحت یا خوشحال؟! اگه پاسخ، هر دو باشه، پس پیچیدگی سوال مصاحبه گر بیشتر میشه! یعنی بین بچه های کافه داستان، با کدوم یکی بیشتر خوشحالم؟! من با همه شون خوشحالم… حتی وقتی اون روز، نسترن الکی باهام قهر کرد و روی دفترم نوشت که «من با بهناز قهرم! امضا: نسترن! »من خوشحالم وقتی داستان نمیارم و احسان رضایی منو دعوا میکنه! بیشتر خوشحال میشم وقتی به فرشته قول میدم جوابای مصاحبه رو یه هفته ای تحویل بدم ولی یه ماهه تحویل میدم. وقتی توی کافه، فرشته از شکلات گلاسه ی خودش بهم میده. من خوشحال و راحتم وقتی ستاره ی صبح، دلیل غیبت های پشت سرهمم رو ازم میپرسه! کلی خوشحال میشم وقتی پیمان از نوشته هام تعریف میکنه! وقتی علیرضا، بازی مکعب هوش رو آخرشم بهم یاد نداد، بازم خوشحال شدم! احسان کاظمی که همیشه شعرای قشنگش رو تقدیم بچه های کافه داستان میکنه، ذوق میکنم! خوشحال میشم وقتی احسان رضایی حواسش به همه ی بچه ها هست… وقتی بچه های کافه داستان انقدر مهربونن، من با همشون خوشحالم و راحت! و من هنوز اون دستمال کاغذی معروف رو دارم!!

۷-     اولین کلمه ای که راجع به هرکدوم از این اسم ها به ذهنت میرسه رو بگو


علیرضا: مکعب هوش

 احسان ۱: سویی شرتِ زرد

 احسان ۲: آلبوم تمبر

پیمان: فندق در بسته

 ستاره: آسمون جاده وقتی هوا شبه

نسترن: سود و ضرر

فرشته: داستان… داستان…!

 

 

۸-      چند خط براي همه آن‌هايي كه حرف‌هاتو مي‌خونن بنويس.

به همه ی اونایی که حرفامو میخونن…. میخوام بگم دوسشون دارم! و اینکه من بارون رو دوست داشتم تا اینکه آدم برفی رو دیدم! اونقدر دوسش داشتم که یه روز به خدا گفتم. از فردای اون روز دیگه خورشید طلوع نکرد… من بارون رو دوست داشتم، آدم برفی رو دوست داشتم. من نمی دونستم… به آدم برفی گفتم بریم زیر بارون قدم بزنیم دوتایی. هیچی نگفت ولی اومد… آدم برفی من، کنار من آب شد زیر بارون… من نمی دونستم آدم برفی ها زیر بارون آب میشن…… ولی آدم برفی من…….. می دونست….

میشه یه ابر بهم بدین؟؟؟

 

دسته بندی:
  پيشنهاد كافه داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 100
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.