Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

مصاحبه ی نوروزی با کافه داستانی ها (احسان رضایی)

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  پيشنهاد كافه داستان  /  مصاحبه ی نوروزی با کافه داستانی ها (احسان رضایی)

و این هم یک مصاحبه ی خوب با بنیان گذار کافه داستان…

پ ن: این عکسشم خودم از فیس بوکش برداشتم ، بچمون خیلی احساس خوش تیپی داره تو این عکس 😀

1044093_482001398561072_1322621249_n

۱-    خودتو معرفی کن و بگو از چه زمانی نوشتن را شروع کردی؟

احسان رضايي هستم. مردي از جنس دوست داشتن. معتقدم همه انسان‌هاي دنيا را بايد دوست داشت و دست دوستي به سمتشان گرفت. زاده تهرانم. ايرانيم اما تعلقي به خاك ندارم. چه اين خاك در همه دنيا جان‌هاي عزيزي گرفته كه حتما ارزشش را ندارد. پس پر واضح است كه اومانيستم. البته يك اومانيست، ريبرال مذهبي. اين ديگه ازاون حرف‌ها بودا. اما واقعيت داره. چون به نظرم بعد از ذات اقدس پروردگار كه مطلق است در اين دنياي نسبي هيچ چيز مهمتر و ارزشمندتر از وجود انسان نيست. و زندگي انساني و انسان زنده همه سعادتش خوب زندگي كردن است و اين خوب تنها قيدي است به معناي نفي جنگ و فاشيسم و ناسيوناليسم. اولين بار كلاس اول ابتدايي بچه كه بودم، تازه خواندن و نوشتن را مي‌آموختم كه يادم نمي‌آيد كدام پدر آمرزيده‌اي يك كتاب داستان مصور براي من خريد كه خودم بايد زير عكس‌هايش داستان مي‌نوشتم. بنده هم با زبان كودكي ورجوق آنچه در توان داشتم روي كاغذ ريختم. يادم مي‌آيد مامانم اونقدر به وجد آمده بود كه باورش نمي‌شد شاخ شمشادش بتواند از خودش داستان دربياورد. باري به آن كه نمي‌شد گفت شروع اما شروع اصليم از حدود ۱۵ سالگي بود. با مرغك كانون دوست شدم. او مرا با خود برد تا جلسات هفتگي بنياد ادبيات داستاني كانون پرورشي فكري كودك و نوجوان.

۲-    توي كدام كارگاه داستان نويسي، سايت يا انجمني فعاليت داشتي و احتمالا با چه اساتيدي كار كردي؟

خوب در سوال قبل پاسخ دادم كه اولين جاي جدي بنده انجمن نويسندگان جوان كانون پرورشي بود و آنجا با اساتيدي همچون جناب زنوزي و جزيني براي مدت حدود ۴ سال هر هفته و تقريبا بدون وقفه كار كردم. با ورودم به دانشگاه در سال ۸۲ با مرحوم استاد گرانقدر محمد ايوبي آشنا شدم. پيرمردي از جنس قصه. اولين بار كه مرا ديد مهرمان به دل‌هامان نشست و او اجازه داد مثل دو شاگرد ديگرش هر هفته به منزل شخصيش برويم براي خواندن داستان و نقد و همانجا بود كه با سايت خزه كه متعلق به صالح تصبيحي و علي عسگرس بود به مديريت خود محمد ايوبي آشنا شدم و من هم داستان‌هايي منتشر كردم. باري مدت سه سال بازهم هرهفته و بي دريغ استاد را رنجانديم تا جاييكه او توانش كاسته شد و ما هم خيلي قدر ندانستيم. الان كه به اون زمان و آن گوهر بي دريغ مي‌انديشم از خود شرم مي‌كنم. باور كنيد قدر اون لحظات را ندانستم چه آنكه اگر الان استاد زنده بود تك تك آن زمان‌ها را ثبت مي‌كردم و چه حرف‌ها و سوالاتي داشتم كه به او بگويم. ادامه تحصيل در رشته فني‌ام و اشتغال آنچنان محصورم كرد كه تا ۵ سال به كل از نوشتن دور بودم. حال در اين سال‌ها هرچه نگاشتم را داستان نمي‌دانم و خود را به خاطر اين‌سال‌هاي به بطالت گذشته مقصر مي‌دانم. البته از انديشه و مطالعه غافل نبودم و آنچه اكنون به عنوان احسان وجود دارد بخش بزرگيش شالوده همين سال‌هاست. سال نود بود كه با آقاي جزيني تماسم مجددا برقرار شد و در يكي دو كلاس مدرسه داستان شركت كردم. اما آن هم خيلي ادامه دار نبود. تشنه بودم. اين را مي‌دانستم كه نياز دارم به جايي كه اين عطش كمي بخوابد. گشتم. خوب گشتم. به خيلي جاها هم رفتم اما باور كنيد جلسات نقد داستان و يا ادبي كه به دل بچسبد و پس از خروج از آن احساس كنم كلي مطلب تازه ياد گرفتم پيدا نشد. دست كم من نيافتم. با احترام به جلسات اساتيد محترمي همچون جزيني و گلشيري و… بايد عرض كنم به دليل كثرت سلايق افراد در اين جلسات كمتر داستان مورد بحث قرار مي‌گرفت و بيشتر حول محور تضاد افراد مي‌چرخيد. باري سايت داستانك را در يك روز گرم  تابستاني يافتم. عضو شدم. داستان ارسال كردم و وقتي بعد از ۳ روز منتشر شد چه ذوغي كردم. چند نفري برايم نظر گذاشتند و من كه مدت‌ها بود داستاني نخوانده بودم براي نقد تشويق شدم و چند داستان قديمي ديگرم را بازنويسي كردم و منتشر. باز هم اندكي استقبال شد و اين شوق آنچنان در من اثر نمود كه شروع كردم به نوشتن كار جديد و با كمال تعجب ديدم مي‌توانم به راحتي بخشي از انديشه‌هايم را در آثار جديدم بگنجانم. مقاله خوان حرفه‌اي شده بودم در آن چند وقته پس مقاله هم نگاشتم و چيز بدي از آب در نيامد. باري بعد از گذشت يك ماه من چندين داستان داشتم و پاي ثابت سايت داستانك اما هنوز احساس كمبود مي‌كردم براي همين يك فراخوان در كمال نااميدي در سايت براي بچه‌هايي كه صاحب قلم بودند ارسال كردم. با كمال تعجب بسياري جواب دادند اما متاسفانه از آن بسيار، بيشترشان اهل شهرهاي متفاوت بودند و نه تهران. عقب ننشستم. به خودم گفتم چيزي كه وجود ندارد را يا بايد بوجود آورد ويا براي هميشه دهان بست. با هر جان كندني بود دو خانم و يك آقا را راضي كردم و جلسه اول كافه داستان در يك فضاي كاملا دوستانه چهارنفري برگزار شد. به خدا همان روز اول صاحب وبلاگ و اسم و تشكيلات شديم. خودم هم فكر نمي‌كردم به اين سرعت بشود كاري كرد اما خدارو شكر دست كم فرشته شهرابي عزيز خيلي كمك كرد و پيگير بود. من هم تصميم گرفتم تلاشم را دو چندان كنم و سايتي را ثبت كردم. وقتي سايت كافه داستان ثبت شد بازهم هيچ فكر نمي‌كردم روزي برسد كه همان بچه‌هاي آماتوري كه آرام آرام به ما اضافه شدند بتوانند به اين زيبايي و منظمي آن را بگردانند و بعد از ۴ الي ۵ ماه بتوانيم ادعاي يك مجله اينترنتي ادبي را كه در بعضي جهات مولف هم هست بكنيم. امروز من حسرت سال‌هاييست كه سوخت اما فردا از آن ماست.

۳-    براي چي مي‌نويسي؟ دغدغه، رسالت و يا تفريح كدومو مهم‌تر ميدوني براي نوشتن؟

نوشتن براي من مقدسه. درسته كه خودم ميگم در اين دنيا هيچ چيز بجز ذات مطلق پروردگارم مقدس نيست اما باور دارم وجود واژه براي انسان الكن قدسي است. باري بدون داشتن دغدغه و رسالت نوشتن حتي از سر تفنن هم زيبايي و گيرايي ندارد. مگر مي‌شود بدون فكر به ظلم به نوع بشر در مورد مثلا عروسي نوشت؟ مگر مي‌شود دانست و ننگاشت؟ اسلحه من قلم من است. از من نويسنده نبايد انتظار تظاهرات و آشوب و بلوا داشت. انتظار سنگ پرتاب كردن و فحش دادن. انتظار داد زدن و كتك زدن و كتك خوردن. من مي‌نويسم پس هستم. اگر انگشتان دستم را قطع كنند با پاهايم و اگر آنها را هم قطع كنند با دهانم مي‌نويسم. اين عطش تنها با مرگ من بطور كامل سيراب مي‌شود. شعار هم نمي‌دهم شاهدش همين چند وقته اخير كه تقريبا هر هفته يك داستان نوشته ام. البته ادعايي نسبت به غناي آن ندارم اما بحث نوشتن و خام بودن با ننوشتن و خام ماندن بسيار مجزاست. بحث ادبيات متعهد و مفيد و غير متعهد برايم بحثي پوچ است. هيچ وقت ذهن خود را آلوده اين مباحث نكرده ام كه از اصل ماجرا غافل بمانم. به نظر من حتي سطحي ترين آثار عاميانه مردم جهان وقتي با عناصر داستاني تركيب شوند نمونه اي از هنر ادبي هستند و لا غير. حال اگر در غناي آن و يا در نوآوري براي تكنيك‌هاي نگارش آن كوشيده شده باشد كه ديگر مي‌شود نور الا نور. فقط فكر كنيد اگر نويسنده هاي بزرگ دنيايمان مي‌خواستند درگير مثل اول مرغ بود يا تخم مرغ بشوند وضعيت هنر الان به كجا كشيده بود؟ البته نقد و نقادي و تفكيك قائل شدن براي نوع انديشه و فن و تكنيك بسيار خوب هم هست و قابل ستايش براي اهل فنش. اما اگر اين بحث بخواهد با به درازا كشيدن و يا محدود سازي ذهن و قلم باعث عقب ماندگي زبان و ادبيات شود به جد با آن مخالفم.

۴-    بزرگترین آرزوت در عرصه ی نوشتن چیست؟

بزرگترين آرزويم روزي بردن جايزه ادبي نوبل بود. اما امروز واقعي تر به خود نگاه مي‌كنم و دلم مي‌خواهد روزي هنرمند بشوم. در هنر غرق بشوم. مردمي باشم و متعهد. نام و نشان ديگر برايم ارزشي ندارد. دلم مي‌خواهد آثارم بماند. چيزي كه آفريده مي‌شود براي ملتم باشد براي مردم جهاني كه دوستشان مي‌دارم. دوست دارم پيام اين عشق و محبت به آن‌ها هم برسد. بعد هم براي خود آرزو مي‌كنم هميشه با همين روحيه باقي بمانم. خدايي نكرده از قلم فرسايي به قلم فروشي نيافتم. اميدوارم مخاطبم با خواندن بازتاب من در نوشته‌هايم گمراه نشود. خدا را به ياد بياورد و بداند جز او به كسي نه مي‌انديشم و نه انديشيده‌ام و آرزويم رستگاري است. حال اگر اين رستگاري شمشيري بر فرق سرم هم با شد در آغوشش مي‌كشم.

۵-    اگه بخواي يك شخصيت تاريخي را داستان كني به چه كسي فكر ميكني؟ چرا؟

والا من خيلي در بند تاريخ نيستم برعكس خيلي از هنرمندان و دوستانم. چون خلاقيت را بيشتر از سند دوست مي‌دارم. اما اگر قرار باشد به اين سوال پاسخ بدهم شايد بگويم آرش كمانگير. به خاطر وطن پرستي‌اش. حالا مي‌گيد نه به اون شعاراي ليبرالسوسياليستيش نه به اين حرفاي ناتوراليستي و ناسيوناليستي. نه مهم عشق به وطن هستش دوستان من وگرنه مرزهاي آن بي معني است. عشق به وطن است كه محرك زبان و باور و تفكر است. تفكري از جنس آريايي و نه زبان و مرزي براي آن. حال اگر ژن وجود داشته باشد يا خير خيلي اهميتي ندارد مهم اين است كه من هستم. ما هستيم و براي اعتلاي اين ملت زيبا و زيبا پرست تلاش خواهيم كرد با همه وجود. البت امير كبير را هم دوست دارم و مطالب بسياري هم بيرامون حسن صباح خوانده ام كه داستاني هستند. اما راستش تحريك نشده‌ام راجبشان بنويسم. راستي آرش كمانگير اسطوره است يا شخصيت؟ نمي‌دانم و برايم خيلي هم مهم نيست. در آخر دلم مي‌خواهد روزي تمامي حقايق پيرامون شخصيت رضا خان پهلوي هم روشن شود كه واقعا او يك خائن بي‌سواد بوده يا يك ملي گراي متعصب؟

۶-     كدام شخصيت داستاني را از همه بيشتر دوست داري؟ چرا؟

سوال بسيار سختيه. هميشه عمرم با شخصيت ابله داستايوفسكي همزات پنداري كرده‌ام. بعد از خواندن تنهايي پر هياهو احساسي عجيب از پوچي زندگي همه وجودم را فرا گرفت اما فالواقه خود را در داستان عقايد يك دلقك هاينريش بل يافتم. باور كنبد در اين رمان اگر جاي اسم هانس بگذاريد احسان، پر بي راه نرفته‌ايد. آنچنان محو جملات اين مرد شدم كه بارها و بارها تكرارشان كردم و در من تكرار شدند. نفرت من از دروغ‌هايي كه به اسم دين به خورد مردم مي‌دهند هيچ دست كمي از هانس ندارد. من هم جوامع بورژوازي را تمسخر مي‌نمايم. من هم از جنگ، قراردادهاي بي‌منطق ساخته ذهن بيمار بشر، تملق گوهاي نان به نرخ روز خور و فرصت طلبان كاسه ليس منزجرم. درد مي‌كشم از ميان جمع بودن. جمعي آغشته به بيخيالي محض. بي‌خردي نانشان و چرب زباني پيشه شان. باري. در حال حاضر هانس برترين شخصيت از ميان رمان‌هايي است كه خوانده‌ام. پيرامون رمان‌هاي داخلي هم بايد خدمتتان عرض كنم تا كنون رماني نخوانده ام از نويسندگان وطني كه يك شخصيت را به معناي واقعي كلمه پرداخته باشند. كسي كه نه تنها با زندگي روزمره او بلكه با زواياي پنهان وجودش آنچنان آشنا بشوم كه روزي او را كنار خود حس كنم و بگويم باور دارم او نه شخصيتي از داستان بل انساني است ساخته پروردگار مطلق. بنابراين از بنده همچين انتظاري نداشته باشيد.

۷-    شخصیت مرد محبوبت در تاریخ

من نمي‌دونم چه گيري داديد به تاريخ؟ من تاريخ خون هستم اما آخه شخصيت محبوب تاريخ يعني چي اصلا؟ تعصبي به هيچ كس در تاريخ ندارم. من اصلا تعصبي به هيچ زنده‌اي ندارم چه برسد به تاريخ. به پادشاهان هخامنشي ارادت دارم به بهانه عدل پروري‌شان اما بيش از آن نه. فقط علاقه شخصي نه قلبي. امير كبير را هم گفتم. رضا خان هم برايم جالب است همين. مصدق را مي‌ستايم. ايكاش مي‌پرسيدي هنرمند محبوب و يا دست كم نويسنده محبوب. براي همين من خودم جواب اين سوال را مي‌دهم كه خود بيشتر مي‌پسندم. راستش علاقه بيحدي به موسيقي آن هم از نوع كلاسيكش دارم. براي همين موتزارت را كه زندگي بسيار جالبي هم دارد و يك فيلم هم از زندگي اش با نام آمادئوس وجود دارد دوست مي‌دارم. نقاشي‌هاي استاد كمال الملك، بهزاد و ونگوگ بستري از خيال را در وجودم مي‌تراود. خودم عكاسي مي‌كنم و عكس‌هايم را دوست دارم اما عكس‌هاي سال نشنال جئوگرافي را جمع آوري مي‌كنم و هنر عكاسي رابه غايت مي‌ستايم. كارگردان محبوب وطني ام مسعود كيميايي  و علي حاتمي است بي شك و از آنوري ها هيچكاك بزرگ، پولانسكي و برادر تارنتينو را آنچنان مي‌ستايم كه اليور استون و اسكورسيزي اصلا به گرد پايشان هم نمي‌رسند. بازيگر زن مورد علاقه ام بي شك ليلا حاتمي و مرد پرويز پرستويي است. آنوري هم عاشق بازي آل پاچينو هستم و جاني دپ. مجسمه هاي هيچ استاد پرويز تناولي چشم نواز است و مجسمه داوود  ميكل آنجلو را ساعت‌ها در عكس‌هايش مي‌نگرم و مدهوش مي‌شوم. از شاعران اول حافظ كه از نظر بنده غايت تغزل در جهان است و سپس شاملو و نرودا را مي‌ستايم. نويسنده هم بي شك ماركز مردي است براي تمام فصول من و محمد ايوبي برايم اسطوره است و بيژن نجدي چراغ روشنايي. جناب دولت آبادي و گلشيري و معروفي را مي‌ستايم. در عرفان هم ملاصدرا همه چيز است و مولانا بي‌نظير. در آواز استاد شجريان و شهرام ناظري حرفي براي گفتن باقي نگذاشته اند گو اينكه چند كار سالار عقيلي عزيز را هم بسيار دوست مي‌دارم. ديگه فكر كنم هرچي بلد بودم گفتم.

۸-    حرف آخر…

خوب راستش كلي حرف زدم ديگه اول و آخر نداره. نه شوخي كردم. حرف آخرم اينكه ديروز يك دوست خوبي ازم پرسيد براي همه چه آرزوي خوبي مي‌كني گفتم شاد باشند. چه آنكه حتي سلامتي ذاتا نمي‌تواند هميشگي بماند اما شادي بايد در قلب‌ها جاودانه شود. گفت اگر يك اميد بدهي چه؟ گفتم خيالت راحت باشد و غصه نخور خدا هست. پس روده درازي هايم را با آرزوي كاميابي و بهروزي و سالي خوب و پربار براي همه مردم دنيا به پايان مي‌برم.

در پناه حق شاد باشيد و كامروا.

دسته بندی:
  پيشنهاد كافه داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.