Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

مصاحبه ی نوروزی با کافه داستانی ها (احسان کاظمی)

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  پيشنهاد كافه داستان  /  مصاحبه ی نوروزی با کافه داستانی ها (احسان کاظمی)

چهارمین مصاحبه ی کافه داستان با احسان کاظمی هستش امیدوارم که لذت ببرید.

10008382_606181166142057_1607364424_n

۱-     خودتو معرفی کن و بگو از چه زمانی نوشتن را شروع کردی؟

با سلام خدمت همه کافه داستانی های عزیز و تبریک و شادباش به مناسبت فرارسیدن نوروز باستانی، خوب نوشتن من راستش یکم داستانش طولانیه. اول باید برگردم به زمان طفولیت زمانی که ۸ یا ۹ سالم بود و داخل خونه ی شلوغ پلوغ ما اون زمان انواع و اقسام کتب ضاله پیدا می شد و خوشی هامون تو عالم خیال و واقعیت بود و هنوز تلویزیون ها دو کاناله بود و نه از   فیس بوک خبری بود و نه از اینترنت و دلمون خوش بود به کتابایی که هر کدومش آدم رو می برد به یه دنیای تازه و متفاوت.    من هنوز اولین بار که بوف کور صادق هدایت رو خوندم دقیق یادمه .برای یه بچه عکس یه جغد روی یه کتاب شاید اونقدر کشش داشت که منو هل داد به سمت اینکه کتاب بوف کور رو از بین همه کتابای قفسه کتابخونه خونمون بردارم و  انقدر صحنه ها و تصاویرش واضح بود که  دو روز کامل پاش نشستم و با یه لذت عجیبی خوندمش والبته هیچوقت یادم نمیره که اولین هدیه سال نو ی من توی سالهای ۷۳ یا ۷۴ یه کتاب داستان جیبی زرد رنگ بود که داداش بزرگتر برام گرفته بود از کتابای «عزیزنسین» .این شروع آشنایی من با خوندن و وارد دنیای داستان و شعر و ادبیات شدن بود اما راستش نوشتن من زمانی شروع شد که تو دوران راهنمایی معلم انشاء سختگیر اون زمانمون به خاطر موضوع انشاء که راجع به توصیف محله ای که در آن زندگی می کنید بود به من یه ۲۰ داد و کلی تشویقم کرد البته مثل داستان «چتر و گربه و دیوار باریک» جناب رضا قاسمی هیچوقت نه ساعت  مارک دار نه چیز خاص دیگه ای به من ندادند وگرنه مطمینا الان دیگه یه دور کامل «مش حیدری» «کلیدری» چیزی می نوشتم  J تازه همین انشاء هم باز داستان داشت چون من یه رفیق داشتم که هنوزم دارم و رفیق و بچه محل ما بود و البته فراری از درس و مدرسه و برعکس اون من بودم که بچه زرنگ مدرسه بودم و الان که فک می کنم میبینم شاید منم درس نمی خوندم الان راضی تر بودم و زندگی بهتری داشتم ولی خوب به قول شاعر «مخور غم گذشته گذشته ها گذشته …»و خلاصه سرتون رو درد نیارم از اونجا که معلم انشاء من و دوستم؛ یک نفر بود و موضوعی که به جفتمون هم داده بود یکی بود و از قضا محله ما هم یکی بود و متاسفانه ضریب هوشی دوستم در کار کپی پیست کردن انشاء بدون هیچ تغییری در متن بسیار بالا بود این دوست بنده به من رو زد و گفت من میخوام همین انشائ تو رو ببرم و تغییر بدم و چون محلمون یکیه برای معلم انشاء اون زمانمون بخونم .منم دیدم حرفش منطقیه و منم با تاکید بر این که حتما یکم تغییرات در انشائ من بده تا نفهمه که عینا نوشته منو داری براش میخونی دفتر انشاء خودمو به این رفیق عزیزم دادم و اون هم بدون کم و کاست و ویرگولی تغییر همون نوشته من رو برای معلم انشاء مشترکمون خوند و همون جا معلم عزیز من رو از سر کلاس ریاضی کشیدن بیرون و دفترم رو بهم نشون دادند و گفتند چرا این کار رو کردی و منم که بچه مثبت فقط یادمه داشتم آب میشدم و میرفتم تو زمین خلاصه به جای تشویق کار به درج دو صفر برای جفتمون کشید و این شد آغاز نوشتن من J

۲-     توي كدام كارگاه داستان نويسي، سايت يا انجمني فعاليت داشتي و احتمالا با چه اساتيدي كار كردي؟

من خوب در زمان کارشناسی  در کارگاه داستان نویسی حوزه هنری مشهد پیش خانم رحیم نژاد و البته شخص دیگری که الان متاسفانه فامیلشون رو فراموش کردم یه دوره دیدم و بعد هم داخل دانشگاه فردوسی مشهد در یک گروهی که علاقمند بودند به داستان نویسی  زیر نظر شخصی که فامیل ایشون رو هم متاسفانه فراموش کردم می نوشتم ومی نوشتم و می نوشتم اما اولین بار داستانم رو برای سایت «دیباچه » فرستادم و دوتا از داستانای من  به نام «سنگ قبر شخصی» و «اسم داستان چی بود؟»در بخش داستان تجربی این سایت هست که متاسفانه نمی دونم چرا آقای بهارلو این سایت مفید  رو که جزو اولین سایت های مربوط به داستان بود رو  بروز نکردند و شاید هم ناشی از مهاجرت ایشان از ایران هست الله اعلم .و اما بعد هم در سایت های مختلف داستان ها و شعرام رو گذاشتم که شامل کریاس شعرنو- شعرناب و داستانک بود که از قضا دوستان عزیزی در سایت داستانک پیدا کردم که اون ها هم درد مشترک نوشتن رو داشتند و بسیار بسیار خوشحالم که به عنوان عضو ی از اعضای کافه داستان هر روز شاهد پیشرفت و بزرگتر شدن گروه خودمونم و من الله توفیق.

 ۳-كدام داستان يا شعر خودتو بيشتر دوست داري و حست بهش چيه؟

من الان داستان «ذهن زنگ زده با جریان سیال ۸ ریشتری» و شعر «بحر هزج مزخرف مضحک» رو شاید میشه گقت بیشتر از بقیه دوست دارم.

 

 

۴-بزرگترین آرزوت در عرصه ی نوشتن چیست؟

خوب اینکه کتاب داستان و یا رمان یا مجموعه شعری بنویسم که بعد از مرگم بتواند حداقل تاثیری در مخاطبم ایجاد کنه وگرنه چاپ کتاب صرفا کار راحت و آسونیه ولی ماندگار شدن در اذهان  و تاثیرگذاری بر مخاطب کار بسیار دشوار و سختی است.امید که به این آرزو دست یابم.

۵-اگه بخواي يك شخصيت تاريخي را داستان كني به چه كسي فكر ميكني؟ چرا؟

راستش من  شخصیت های تاریخی رو دوست ندارم داستان کنم چون به نظرم تاریخ واقعیتی است که در گذشته اتفاق افتاده و سیر وقایع ِ رخداده در گذشته شاید سیر داستانی به خود گرفته باشد ولی مورخ مو به مو تاریخ را روایت می کند نه با قوه خیال بلکه با مدرک و سند و صد البته که همه مشاهیر تاریخ داستان زندگیشان نسل به نسل و پشت به پشت ثبت و ضبط شده و من بیشتر دوست دارم که به جای باز سازی شخصیت های تاریخی از اشخاصی بگویم که در ذهنم هر روز می آیند و جان می گیرند و می میرند بدون اینکه وجود واقعی پیدا کنند حتی در میان کلمات.

۶-شخصیت مرد و زن محبوبت در تاریخ ؟

نلسون ماندلا و مادرترزا

به نظرت هدایت بقیه رو نمیفهمید یا بقیه هدایت رو؟

جفتش

 ۸-حرف آخر

هیچی آرزو می کنم تو این سالی که میاد هممون به آرزوهایی که داریم برسیم البته نه به همش بلکه به بخشیش هم برسیم کافیه.و اینکه کار باشه،  پول باشه،  آرامش باشه ، سلامتی باشه و صدالبته کافه داستان باشه و خلاصه  زندگی به کاممون باشه .با امید موفقیت برای همه یا حق.

دسته بندی:
  پيشنهاد كافه داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.