Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

مصاحبه با کنزابورو اوئه، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ۱۹۹۴ برگردان: غلامرضا آذرهوشنگ – بخش اول

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  با هنرمندان  /  مصاحبه با کنزابورو اوئه، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ۱۹۹۴ برگردان: غلامرضا آذرهوشنگ – بخش اول

این وعده ای بود که به دوستان عزیز و نادیده ام داوودزاده و علی بهار داده بودم. خدا ببخشد مرا اگر دوست عزیز دیگرمان از این کار رنجیده شود. و به همین خاطر سعی می کنم گزیده ای از این مصاحبه ها را بیاورم تا او بتواند با خیال راحت از متن کامل استفاده کند. امیدوارم برایتان مفید باشد.
———————-
کنزابورو اوئه، در سال ۱۹۳۵، در دهکده‌ای کوچک در جزیره‌‌ی شیکوکو به دنیا آمد و با این باور بزرگ شد که امپراطور موجودی است هم‌چون‌‌ خدا. او ‌‌می‌گوید همیشه تصور ‌‌می‌کرده که امپراطور شبیه ‌‌یک پرنده‌‌ی سفید است و وقتی در سال ۱۹۴۵، صدای امپراطور را از رادیو شنید که خبر تسلیم شدن ژاپن را اعلام ‌‌می‌کرد، از این که دریافت او نیز ‌‌یک آدم معمولی است با صدایی واقعی، شگفت زده شده است.
در سال ۱۹۹۴، اوئه جایزه نوبل ادبیات را پذیرفت، اما از پذیرش عنوان افتخارآمیز عالیترین هنرمند ژاپن که فرهنگستان ژاپن به او اهدا کرده بود، سر باز زد، چرا که این فرهنگستان به طور سنتی پایبند فرهنگ امپراطورپرستی بود. این تصمیم از او‌‌ یک چهره‌‌ی مبارز ملی ساخت، موقعیتی که او اغلب در زندگی ادبی‌اش به آن اشاره داشته است.
اوئه در ‌‌یکی از داستان‌های اولیه‌اش، “هفده سالگی” (۱۹۶۱)، روایتی را تعریف ‌‌می‌کند که بر اساس واقعه‌ی ترور رهبر حزب سوسیالیست ژاپن توسط ‌‌یک دانشجوی دست راستی، که بعداً دست به خودکشی زد، نوشته شده است. اوئه به خاطر این کتاب مورد حمله‌‌ی هر دو طرف دعوا قرار گرفت. از ‌‌یک طرف، دست راستی‌های افراطی که احساس ‌‌می‌کردند در این رمان، حیثیت میراث حکومت پادشاهی لکه‌دار شده است و از سوی دیگر، روشنفکران و هنرمندان چپ‌گرا که فکر ‌‌می‌کردند اوئه از‌‌ یک تروریست قهرمان ساخته است. او همیشه در مرکز توجه سیاسی قرار داشته است و فعالیت‌ها و اقدامات عملی‌اش عموما با آن چه که در زندگی ادبی و آثارش منعکس شده مطابق بوده است.
کنزابورو اوئه زندگی‌اش را وقف پرداختن به موضوعات مهمی ‌چون قربانیان بمبارات اتمی ‌هیروشیما، مبارزات مردم اوکیناوا، کشمکش‌های معلولان، و نظم زندگی علمی‌کرده است، در حالی که ظاهراً کارهایش را اصلاً جدی نمی‌گرفته است.
اگر چه او در ژاپن، با وجود آن که ‌‌یکی از نامدارترین نویسندگان کشور است، به‌عنوان فردی که فعالیت‌هایش خواب آرام دیگران را به هم ‌‌می‌زند، شناخته شده، اما به شخصه موجودی است پرجنب و جوش و سرزنده، فروتن و سبک بال، که با لباسی ورزشی و لبخندی برلب به استقبال من آمد. (هنری کیسنجر که غالبا موافق چیزهایی است که اوئه مخالف آن است از لبخند شیطانی اوئه ‌‌یاد کرده است). خانه‌‌ی اوئه، (جایی که او بیشتر وقت خود را در اتاق‌نشیمن آن ‌‌می‌گذراند، و اطراف صندلی‌اش احاطه شده از دست‌نوشته‌ها، کتاب‌ها، و انبوهی از سی دی‌های جاز و موسیقی کلاسیک) هم‌چون خود اوئه راحت است و خودمانی. خانه‌ای به سبک غربی، طراحی شده توسط همسرش‌‌ یوکاری، در همان ناحیه‌‌ی حاشیه‌‌ی توکیو که آکیرا کوروساوا و توشیرو میفونه زمانی در آنجا زندگی ‌‌می‌کردند. جایی دور از خیابان، پوشیده شده با انبوه گل‌های سوسن و درختان افرا، و بیش از صد نوع گل‌ رز. دختر و پسر کوچکتر اوئه مستقل هستند و در این خانه، او و همسرش ‌‌یوکاری، و هیکاری پسر چهل و چهارساله معلول ذهنی‌اش زندگی ‌‌می‌کنند.
اوئه گفته است که “حرفه‌‌ی نویسندگی همانند حرفه‌‌ی‌‌ یک دلقک است، دلقکی که درباره‌‌ی اندوه هم صحبت ‌‌می‌کند.” او ‌‌می‌گوید که بیشتر آثارش برآمده از موضوع دو داستان معروفش هستند: “‌‌یک موضوع شخصی” (۱۹۶۴)، که روایتی است از کنکاش‌های پدری که با تولد فرزندی معلول روبرو شده است؛ و “فریاد خاموش” (۱۹۶۷)، که تقابل زندگی روستایی را با فرهنگ مدرن پس از جنگ به تصویر ‌‌می‌کشد. دسته‌‌ی اولِ آثار او شامل داستان‌ها و رمان‌هایی است هم چون: “آگویی هیولای آسمانی” (۱۹۶۷)، ” به ما‌‌یاد بده چگونه از دیوانگی خود خلاص شویم” (۱۹۶۹)، “‌‌یادداشت‌های ‌‌یک بازیکن بیسبال” ( ۱۹۷۶)، ” بپا خیزید، جوانان عصر جدید!” (۱۹۸۶)، و “زندگی آرام” (۱۹۹۰)، این آثار ریشه در تجارب شخصی اوئه از تولد هیکاری دارد. (راوی معمولا خودِ نویسنده است و پسرش موری، آیوره، ‌‌یا هیکاری نام دارد.)،اما این راویان اغلب تصمیماتی ‌‌می‌گیرند که با تصمیمات اوئه و همسرش متفاوت است.
دسته‌‌ی دوم آثار اوئه شامل: “سهام ممتاز” (۱۹۵۸)، “شکوفه‌ها را پرپرکن، به کودکان شلیک کن” (۱۹۵۸)، و “پشتک وارو”(۱۹۹۹)، به علاوه‌‌ی “فریاد خاموش”، شامل فولکلور و اسطوره‌هایی است که اوئه آن‌ها را از مادر و مادر بزرگش شنیده و نوعاً ترکیبی از‌‌ یک راوی است که در تنگنای آزمونی از خودفریبی قرار گرفته که به خاطر زندگی در جامعه، خود آن را خلق کرده است.
تا سه سال پس از ازدواج، زمانی که هیکاری در سال ۱۹۶۳ به دنیا آمد، اوئه دو رمان و تعدادی داستان کوتاه منتشر کرده بود- از جمله “در برابر مردگان” (۱۹۵۷)، و “سهام ممتاز”(۱۹۵۸)، که برای او جایزه‌‌ی غبطه برانگیز آکوتاگاوا را به ارمغان آورده بود. منتقدین ادبی با عنوان مهمترین نویسنده‌‌ی جوان از زمان ‌‌یوکیو میشیما از او استقبال کرده بودند. اما منتقد معروف، تاکاشی تاچی بانا معتقد بود که “بدون هیکاری، ادبیات اوئه نمی‌توانست شکل بگیرد.”
بیماری هیکاری در زمان تولد، هرنی (ورم) مغزی تشخیص داده شد. پس از ‌‌یک عمل جراحی خطرناک و طولانی، پزشک جراح به اوئه گفت که هیکاری معلولیت سختی دارد. اوئه ‌‌می‌دانست که فرزندش از زندگی اجتماعی محروم خواهد بود- ظاهر شدن در اجتماع با ‌‌یک کودک معلول معمولاً خجالت آور بود- اما او و همسرش به استقبال زندگی جدید رفتند.
“هیکاری” به معنای روشنایی است. در کودکی هیکاری به سختی ‌‌می‌توانست حرف بزند و وقتی که والدینش تلاش ‌‌می‌کردند با او گفتگو کنند، نمی‌توانست حرف‌های آنان را درک کند. اوئه اغلب ضبط را روشن ‌‌می‌کرد و سعی ‌‌می‌کرد با پخش آواز پرندگان و موسیقی موزارت و شوپن هیکاری را آرام کند و کمک کند تا او بهخواب رود. در شش سالگی، هیکاری موفق شد که جملات کاملی را ادا کند. هنگا‌‌می ‌که در‌‌ یک تعطیلات خانوادگی، او با اوئه مشغول قدم زدن بود، صدای پرنده‌ای را شنید و موفق شد که به درستی نام پرنده را ادا کند، “آبچلیک”. طولی نکشید که او به موسیقی کلاسیک علاقه مند شد. اوئه او را به کلاس‌های درس پیانو ‌‌می‌برد. امروزه هیکاری، معروف ترین آهنگساز الکترونیک (savant) ژاپن است. او ‌‌می‌تواند هر قطعه موسیقی‌ای را که تا کنون شنیده است به خاطر بیاورد و آن را بنویسد. او ‌‌می‌تواند هر اثر موتسارت را پس از شنیدن قسمت کوتاهی از آن تشخیص دهد و بگوید که چندمین اثر موتزارت است. اولین سی دی او “موسیقی هیکاری اوئه” رکورد فروش موسیقی کلاسیک را شکست. او بیشتر وقت خود را در اتاق نشیمن با اوئه ‌‌می‌گذراند. پدر ‌‌می‌خواند و ‌‌می‌نویسد و پسر به موسیقی گوش ‌‌می‌دهد و آهنگ ‌‌می‌نویسد.
در طول مصاحبه اوئه به راحتی بین ژاپنی و انگلیسی (که بر آن تسلط بسیار دارد) و گاهی نیز فرانسه رفت و برگشت ‌‌می‌کرد.
– شما خود را ‌یک نویسنده‌ی پیرامونی خطاب کرده‌اید. ظاهراً، می‌‌خواهید به منشاء خود(کشور ژاپن) اشاره کنید، اما به نظر می‌رسد که مقصودتان فراتر از این باشد. لطفا توضیح دهید که منظور شما از این که می‌گوئید”من ‌یک نویسنده‌ی پیرامونی هستم، چیست؟”
– من در جزیره‌ی کوچکی در ژاپن به دنیا آمدم، و ژاپن کشوری است در گوشه‌ا‌ی از آسیا. و این خیلی مهم است.البته هم قطاران عالی رتبه‌ی ما بر این باور هستند که ژاپن در مرکز آسیا قرار دارد. و در خلوت خود، فکر ‌می‌کنند حقیقت این است که ژاپن در مرکز عالم قرار دارد. اما من همیشه ‌می‌گویم که نویسنده‌ای پیرامونی هستم – از ناحیه‌ای پیرامونی، ژاپن پیرامونی در آسیا، و کشوری پیرامونی در این سیاره. من این را با افتخار ‌می‌گویم.
ادبیات باید از پیرامون به مرکز نوشته شود، و ما ‌می‌توانیم مرکز را مورد نقد قرار دهیم. اعتقادات ما، موضوعات ما،‌ یا تصورات ما متعلق به‌ انسانی پیرامونی است. انسانی که در مرکز قرار دارد، چیزی برای نوشتن ندارد. از پیرامون، ما ‌می‌توانیم در مورد موجودیت بشری داستان بنویسیم و این داستان ‌می‌تواند انسانیت مرکزنشین‌ها را بیان کند، بنابراین وقتی کلمه‌ی پیرامونی را به کار ‌می‌برم، این مهمترین باور من است.
– در “خانواده‌ی شفاگر” شما با ارجاع به گفته‌ی فلانری اٌکانر درباره‌ی عادات رمان نویس‌‌ها؛ به رفتارهای جاافتاده‌ی نویسنده اشاره می‌کنید، این‌یعنی چی؟
– قبل از هر چیز باید بگویم که واژه‌ی “عادت” در اینجا برای ‌یک هنرمند واژه‌ی مناسبی نیست. بنابراین من باید این واژه را دقیقا مطابق منظور اٌکانر بهکار گیرم.
فکر ‌می‌کنم که او این واژه را از استادش، ژاک ماریتین، وام گرفت. ژاک ماریتین در آن زمان در پرینستون بود. فکر ‌می‌کنم که فلانری اٌکانر در سال ۱۹۳۵ متولد شد و در سال‌های ‌پس از جنگ جهانی دوم با استادش مکاتبه‌ای داشت، و ماریتین از تفکرات توماس آکویناس، که برایش اهمیت زیادی قائل بود حرف زده بود.
عادت به این معنی است که: وقتی به عنوان ‌یک نویسنده، در طول ده ‌یا سی سال، هر روز نوشته‌ام، به تدریج عادت نویسندگی در خمیرمایه‌ی من شکل ‌می‌گیرد. دیگرهوشیاری‌ یا ناهشیاری در این باره مطرح نیست. به هر حال عادت دارم که دوباره به صورت‌ یک نویسنده متولد شوم . خود را در بحرانی ‌می‌بینم که هرگز تجربه نکرده‌ام. با قدرت عادت ‌می‌توانم متولد شوم ‌یا ‌می‌توانم چیزی بنویسم. حتی‌ یک سرباز، ‌یک کشاورز ‌یا ماهیگیر، در برخورد با بزرگ‌ترین بحران‌‌های زندگی خود، ‌می‌تواند با قدرت عادت دوباره متولد شود. ما انسان‌‌ها زاده ‌می‌شویم و باز زاده ‌می‌شویم و (اگر) عادت‌‌های خود را به عنوان‌ یک انسان خلق ‌کنیم، فکر ‌می‌کنم قادر باشیم با بحران روبرو شویم؛ حتی اگر قبلاً چنین بحرانی را تجربه نکرده باشیم. فکر میکنم که نظر فلانری اٌوکانر همین بوده است، و من هم شاگرد فلانری اٌوکانر هستم.
– تولد پسرتان نقطه‌ی عطفی بود در ‌یافتن صدای شخصیاتان به مثابه ‌یک نویسنده. شما نوشته‌اید که”بیست و پنج سال قبل، پسر اولم با ‌یک ضایعه مغزی به دنیا آمد. کمترین چیزی که ‌می‌توان گفت این است که این واقعه برایم ‌یک ضربه‌ی بزرگ بود. هنوز هم به عنوان ‌یک نویسنده، باید این حقیقت را اعلام کنم که موضوع مرکزی آثارم، در طول بخش بزرگی از کار نویسندگی‌ام ، نحوه‌ی برخورد خانواده‌ام در چگونگی زندگی با این کودک معلول بوده است.”
– بله. دقیقاً. من این را نوشته ام.
بیست وهشت سالم بود که فرزندم متولد شد. در بیست وهشت سالگی من نویسنده‌ی نسبتا مشهوری در ژاپن بودم و دانشجوی رشته‌ی ادبیات فرانسه . من بیشتر با صدای ژان پل سارتر و موریس مرلو پونتی حرف ‌می‌زدم. در مورد هر چیزی، همیشه به این طریق حرف ‌می‌زدم. وقتی که پسرم با‌ یک ضایعه‌ی مغزی شدید به دنیا آمد، یک شب احساس کردم که باید به خودم روحیه بدهم، و به این فکر افتادم که چطور است نگاهی به کتاب خودم بیندازم – و این اولین باری بود که به فکر خواندن کتابم افتادم، تنها کتابی که تا آن زمان نوشته بودم – پس از خواندن کتاب، متوجه شدم نمی‌توانم از آن روحیه بگیرم. بنابراین، هیچ کس هم نمی‌توانست با خواندن آثارم روحیه پیدا کند.
پس به این فکر افتادم که “من هیچ چیز نیستم و کتابم هم هیچ ارزشی ندارد.” به شدت افسرده شده بودم؛ بعد ‌یکی از روزنامه نگاران که ویراستار مجله‌ای سیاسی در ژاپن بود، از من خواست که به هیروشیما بروم، محلی که بمباران اتمی شده بود. در آن سال جنبش صلح‌خواهی که فعالیت‌‌های ضد اتمی ‌در هیروشما داشت تجمعی را برگزار کرده بود. در این تجمع اختلافات جدی بین طرفداران چین و شوروی بروز کرد. من تنها روزنامه نگار مستقل در آن جا بودم که از هر دو طرف انتقاد کردم.
در آنجا، سری هم به بیمارستان مجروحان بمب اتمی ‌هیروشیما زدم و با پزشک عالیقدری آشنا شدم به نام فومیو شیگتو . در مصاحبه‌ای که با شیگتو و بیماران بیمارستان داشتم، کم کم احساس کردم که دارم روحیهای تازه پیدا می‌کنم. و خوب، دوست داشتم که این حس را دنبال کنم. بنابراین به توکیو برگشتم و به بیمارستانی رفتم که پسرم در آن جا بستری بود و با پزشکان آن‌جا درباره‌ی نجات پسرم صحبت کردم.
و بعد شروع کردم به نوشتن درباره‌ی هیروشیما، و این نقطه‌ی عطف زندگیم بود. نوعی تولد دوباره.
– و این تاثیرمتقابلی بود از مشاهدات شما از قربانیان هیروشیما و مهمتر از آن، کار پزشکانی که مشغول درمان این قربانیان بودند. چه چیزی در این مشاهدات شما را به برخوردی متفاوت با تراژدی بزرگ زندگی‌تان کشاند؟
– بله. شیگتو به من گفت:” ما هیچ کاری برای این بازماندگان بمباران اتمی‌ نمی‌توانستیم بکنیم. حتی در حال حاضر هم ما از ماهیت بیماری آن‌ها چندان اطلاعی نداریم، ولی هرچه که از دستمان می‌آمد انجام دادیم. هر روز هزار نفر جان خود را از دست ‌می‌دادند. اما ما در میان این اجساد هم‌چنان به کارمان ادامه ‌می‌دادیم. خوب، کنزابورو، وقتی بازماندگان به کمک ما نیاز داشتند، غیر از این چه کار دیگری از دست ما بر ‌می‌آمد؟ حالا هم این پسرت است که به تو احتیاج دارد. و تو باید این را درک کنی که در این سیاره، هیچ کس جز پسرت به تو احتیاجی ندارد.” و آن جا بود که من به خود آمدم. به توکیو برگشتم و تلاش کردم تا پسرم، خودم و همسرم را نجات بدهم.
– لیونل تریلینگ نوشته که اعتراف به احساسات شخصی، از انگیزه بخش‌ترین و ارزشمندترین چیزهایی است که ‌یک نویسنده به آن متکی است. در مورد شما، این همان چیزی است که در “‌یک موضوع شخصی” صدق پیدا کرده است.
– بله. من ‌می‌خواستم که احساسم را بازگو کنم. در آن زمان به ارزش‌ شریف بودن فکرنمی‌‌کردم. فقط احساس ‌می‌کردم که باید درباره‌ی خودم بنویسم. چرا که نه؟ می‌دانستم که نمی‌توانم دوباره متولد شوم و پسرم هم نمی‌تواند دوباره زاده شود. بنابراین وقتی که در کنار دریا بودم، تصمیم گرفتم که خودم و پسرم را نجات بدهم. فکر می‌کنم به همین دلیل آن کتاب را نوشتم.
– فکر ‌می‌کنید ‌یک نویسنده موضوعات کارش را انتخاب ‌می‌کند ‌یا به او الهام ‌می‌شود؟
– موضوع ‌یا موقیعت ‌یا داستان. این موضوع است که ما را انتخاب ‌می‌کند، و هدف نویسنده هم همین است. زمان و لحظات، ما را به عنوان نویسنده انتخاب ‌می‌کند. ما باید پاسخگوی زمان‌مان باشیم. بر اساس تجربه‌ی شخصی خودم، ‌می‌توانم همان چیزی را که نادین گوردیمر گفت، در اینجا تکرار کنم:”من داستان‌ یک پسر معلول را انتخاب نمی‌کنم، ‌یا ما موضوعِ خانواده‌ای با‌ پسری معلول را انتخاب نمی‌کنیم. در واقع، اگر ‌می‌شد دلم ‌می‌خواست که از آن فرار کنم، اما چیزی هست که مرا برای نوشتن آن انتخاب ‌می‌کند. پسرم مرا انتخاب ‌می‌کند. و برای من، این یک دلیل واضح است که به نوشتن ادامه دهم.
– شما در مقاله ای نوشته اید:”سبک بنیادی من در نوشتن این است که داستان را از موضوعات شخصی خودم شروع کنم و بعد موضوع را به جامعه، به کشور و به جهان پیوند دهم”.
– من ‌می‌نویسم تا خودم ، و خانواده ام را به جامعه – به کهکشان ‌پیوند دهم. وصل کردن خودم و خانواده‌ام به کهکشان کار آسانی است، چون تما‌می ‌ادبیات گرایش به استعاره دارد. بنابراین وقتی ما درباه‌ی خانواده‌ی خود ‌می‌نویسیم، ‌می‌توانیم خود را به کهکشان وصل کنیم. اما من ‌می‌خواستم خودم و خانواده‌ام را به جامعه پیوند بزنم. وقتی که با جامعه پیوند پیدا می‌کنیم، دیگر از مسایل بسیار شخصی نمی‌نویسیم، بلکه رمانی می‌نویسیم مستقل از مسائل شخصی.
– در “خانواده‌ی شفاگر” شما گفته‌اید که درس‌‌هایی که از تغییر فرزندی معلول به عضوی فعال در خانواده گرفته‌اید، نمونه‌ای بوده است که ‌یک جامعه در سطحی گسترده‌تر‌ می‌تواند در برخورد با معلولان به کار برد. و این که، چگونه از آنان بیاموزد. به دیگر سخن، می‌توان از طریق خلق ‌یک خانواده‌ی شفاگر، جامعه‌ای شفاگر ایجاد کرد.
– بله، امیدوارم. اما نمی‌خواهم بر نقش‌ خانواده‌ا‌ی که پسری معلول دارد، تاکید کنم. نمی‌خواهم بر فردیت تاکید کنم. همیشه، وقتی که خانواده‌مان را به جامعه پیوند ‌می‌زنیم، ارزشی اجتماعی را در آن مییابیم. در غیر این‌صورت، فقط‌ یک موضوع شخصی را با توجه به تجربه‌ی خودمان ‌می‌نویسیم. وقتی که نام اولین رمانم را در مورد پسرم “یک موضوع شخصی” گذاشتم بر این باور بودم که مهمترین مطلبی که ‌می‌دانم این است که هیچ چیز خصوصی در آن نیست؛ ما باید راهی پیدا کنیم برای نقب زدن بین خودمان، “موضوع شخصی”مان و جامعه.

ادامه دارد….

دسته بندی:
  با هنرمندان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.