Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

مرگ ایوان ایلیچ اثر تولستوی

توسطehsan.rezaei 2 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  معرفي كتاب  /  مرگ ایوان ایلیچ اثر تولستوی

زندگی نویسنده

«لئو تولستوی» در خانواده ای اشرافی و ثروتمند، در دهکده یاسنایا پالیانا در ۱۶۰ کیلومتری جنوب مسکو متولد شد. او مادرش را در دو سالگی و پدرش را در نه سالگی از دست داد و زیر نظر دیگر افراد خانواده و مربیان خارجی تربیت یافت.

وی در سال ۱۸۴۴ در دانشگاه به تحصیل زبان های شرقی و حقوق پرداخت و در ۱۸۴۷، بی‌آنکه مدرکی به دست آورد، از ادامه تحصیل سر باز زد و پس از تقسیم املاک خانوادگی به خوشگذرانی پرداخت؛ اما روحیه ناآرام، او را به تجربه های گوناگون و متضاد کشاند. در ۱۸۵۱ برای دفاع از شهر سواستوپول به ارتش قفقاز پیوست. اولین اثر ادبی تولستوی مربوط به این دوره است؛ اثری سه بخشی که بخش اول آن به نام کودکی در ۱۸۵۲ ، بخش دوم آن به نام نوجوانی در ۱۸۵۴ و بخش سوم با عنوان جوانی در ۱۸۵۷ انتشار یافت. این اثر در حقیقت، زندگینامه نویسنده است که او را در چهره قهرمان کتاب نمایان ساخته و اندیشه ها و باورهایش را بیان می کند.

تولستوی به دلیل توجه ویژه ای که به آموزش و پرورش کودکان و نوجوانان داشت، در سال ۱۸۵۷ به مدت پنج سال از کشورهای اروپای غربی و بزرگان اروپا مانند «چارلز دیکنز»، «ایوان تورگنف»، «فریدریش فروبل» و «آدلف دیستروِگ» دیدار کرد و پس از بازگشت به کشورش بر اساس تجربه های نو آموخته، دست به یک رشته اصلاحات آموزشی زد و در همین راستا به پیروی از ژان ژاک روسو، اقدام به تأسیس مدارس ابتدایی در روستاها نمود.

تولستوی هیچگاه تفاوتی بین کودکان قایل نشد و دانش آموزان نخبه را از دیگران جدا نکرد تا درخورِ توان و استعداد هر کودکی، آموزش مناسب را به آنها ارزانی دارد. پس از اینکه مدارس از سوی اداره سلطنتی تزار تعطیل شد، تولستوی به فعالیت های فرهنگی و اهداف تربیتی مورد علاقه اش ادامه داد. او با انتشار کتاب های سرگرم کننده که ترکیبی از علوم طبیعی و انسانی و همچنین داستان های آموزشی بود، کودکان را با ارزش های اخلاقی، اجتماعی و معنوی آشنا نمود. میلیونها کودک روسی تا دهه دوم قرن بیستم با آموزش الفبای «لئو نیکلایویچ تولستوی»، سال اول دبستان را آغاز کردند. وی با بهره‌گیری از این روش توانست نقش مهمی را در جنبش اصلاحات آموزشی و ایجاد مدارس آزاد به گونه «سامرهیل» ایفا کند.

تولستوی در کتاب دیگری با عنوان «قصه های سواستوپول۱۸۵۵، به بیان زندگی خود در میان افسران ارتش و دلاوری های سربازان و دفاع رشیدانه آنان از شهر «سواستوپول» پرداخت.

در سال ۱۸۵۵، پس از سقوط شهر «سواستوپول»، تولستوی به «سن پترزبورگ» رفت و از آنجا به ملک شخصی خود در «یاسنایا پالیانا» بازگشت و از ارتش کناره گیری کرد. داستان بوران۱۸۵۶شب پرهیجانی را در میان برف وصف می کند و با بینش دقیق و هنرمندی خاص، خاطره های دوره کودکی را که به هنگام سفر از ذهن مسافر خواب آلود و نگرانی می گذرد با سبکی شفاف و گویا شرح می دهد. بوران بهترین اثر دوران جوانی تولستوی به شمار می رود. تولستوی در این سال ها دوباره به اروپا سفر کرد و در بازگشت از آنجا، هنگامی که فرمان آزادی غلامان و دهقانان از طرف تزار صادر شد، در ملک خود، مدرسه ای برای کودکان روستایی تأسیس کرد و برای آنها قصه های خواندنی بسیار نوشت.

در ۱۸۶۲ تولستوی با دختری به نام سوفیا که از پیش به او دل بسته بود، ازدواج کرد و اولین دوره زندگی مشترک را با نیکبختی و کامرانی گذراند که بعدها در کتاب «آنا کارنینا» به صورت زوج خوشبخت منعکس شده است. در ۱۸۶۲ کتاب قزاقها  منتشر شد که دربرگیرنده رویدادهای زندگی نویسنده به هنگام اقامت در خط دفاعی قفقاز است. این اثر چه از نظر هنری و چه از نظر بیان اصول باورهای تولستوی، شاهکار کوچکی به شمار می رود که نویسنده در آن مانند روسو، زندگی ساده را در دل طبیعت می ستاید و بیزاری خود را از مظاهر تمدن آشکار می سازد. در سفر دوم تولستوی به اروپا، برادرش در اثر بیماری سل درگذشت. مرگ برادر تأثیر هولناکی بر تولستوی به جا گذاشت و با تحریک فکری او میان دو قطب مرگ و زندگی، الهام بخش وی در به تصویر کشیدن چهره وحشتناک مرگ در آثار مهمی چون «جنگ و صلح» و آنا کارنینا گردید.

در این دوره، تولستوی با وجود شهرت و افتخاری که به دست آورد، دچار اضطرابی روحی شد که هرگز از آن رهایی نیافت. خود او درباره تغییر حالش می نویسد :«دوست داشتم مورد مهر و محبت قرار می گرفتم، فرزندان خوب داشتم و از سلامت و نیروی جسمانی و روحی برخوردار بودم و مانند دهقانی قادر به درو و ده ساعت کار مداوم و خستگی ناپذیر بودم. ناگهان زندگیم متوقف شد، دیگر میلی در من وجود نداشت، می دانستم که دیگر چیزی نیست که مورد آرزویم باشد، به گرداب رسیده بودم و می دیدم که چیزی جز مرگ پیش رویم قرار ندارد، من که آنقدر تندرست و خوشبخت بودم، احساس کردم که دیگر نمی توانم به زندگی ادامه دهم.»

تولستوی در هفتم نوامبر ۱۹۱۰ چشم از جهان فرو بست و برای آرامش روحش، هیچ گونه تشریفات مذهبی انجام نگرفت.شهرت و بقای تولستوی به دلیل داستانهایش بود. از آثار او می توان: «آناکارنینا»، «اعتراف» ، « حاجی مراد»، «اسیر قفقاز»، «نیروی جهل»، «رستاخیز»، «هنر چیست»، «آهنگ کرتزر»، «شیطان»،« یک تیر کشور دو زخ»، «تابش نور وظلمت»، «انتقام شوهر»، «زناشوئی ناپسند»، «میوه ها ی خرد»، «سه مرگ» و«دوسرباز» را نام برد .

فراوری:مصطفی همتی

منابع : سایت حوزه هنری / کتاب نیوز

 

مرگ ایوان ایلیچ

شروع داستان با خبر مرگ ایوان ایلیچ شروع میشود. اعضای دادگاه در اتاقی برای تنفس نشسته‌اند و درباره محاکمه‌ی معروفی حرف می‌زنند که یکی از آن‌ها که در حال خواندن روزنامه است اعلام میکند: «آقایان! ایوان ایلیچ مرد.» ایوان ایلیچ همکار و دوست این آقایان است. اولین مطلبی که در ذهن این آقایان می‌گذرد این است که خب، حالا پست او چه می‌شود و چه کسی جایگیزین ایلیچ می‌شود. درواقع معنای مرگ او برای بقیه خالی شدن یک پست است. و برای همسرش چه؟ برای او هم خطر از دست رفتن منبع درآمد خانواده. از فصل دوم روای دانای کل به مخاطب می‌گوید که زندگی ایوان ایلیچ ساده ترین، معمولی‌ترین و نیز وحشت‌انگیزترین نوع زندگی بود. و اینجا ما متوجه می‌شویم که ایوان در ۴۵ سالگی مرد. و بعد ما با شرح زندگی ساده و وحشتناک ایوان روبه‌رو می‌شویم. او یک قاضی خوش اخلاق است که کارش را به نحو احسن انجام می‌دهد، ارتقا می‌یابد، همسر انتخاب می‌کند و روابط خود را با دوری و دوستی نگه می‌دارد و درضمن همیشه سعی دارد که یک قدم جلوتر از طبقه خود باشد. او فقط نقش‌های که جامعه برعهده‌اش گذاشته است انجام می‌دهد. نقش پدر، همسر، قاضی. و همین نقش‌های پوچ است و اصراری که برای مطابق سلیقه طبقه اشراف بودن در زندگی و رفتار و تزیین خانه خود دارد جانش را می‌گیرد. یک اتفاق ساده. وقتی از پله بالا می‌رود تا پرده ای را نصب کند می‌افتد و پهلویش به دستگیره پنجره می‌خورد. حادثه بی‌اهمیتی که در نهایت مرگ او را رقم می‌زند. و در آخر همین وسایل و تزییناتی که برای چیدن‌شان حرص می‌خورد جلوی رفت و آمد آدم‌ها را می‌گیرد. نمایش صحنه بهم ریخته اتاق، اتاقی که ایوان آن‌هم کوشیده بود تا آن را زیبا بچیند، انگار حالا دارد به مرگ و سرنوشت ایوان می‌خندد.

این رمان درباره مرگ‌اندیشی، مرگ‌آگاهی، مرگ در دلهره و تنهایی و انسانی که رفته رفته تحلیل می‌رود و می‌داند می‌میرد. و خشونت منطقی که انسان می‌میرد. ولی در پایان یک امید خوشبینانه و شاید انجیل‌وار تولستوی به خواننده می‌دهد. امیدی که چندان به مذاق سلیقه من جور نمی‌آید. آخرین جمله ایوان قبل از مردن :«مرگ تمام شد، دیگر مرگی در کار نیست.»

دلهره مبهمی که گریبان ایلیچ را می‌گیرد از جنس تنهایی و فراموش شدن است چون اطرافیان خود را در برابر مرگی که قرار است به سراغش بیاید بی‌تفاوت می‌بیند. و کم‌کم در می‌یابد این بی‌تفاوتی کل جهان است به او. او دارد می‌میرد اما جهان تغییری نمی‌کند. از اینجا ایلیچ دچار پوچی می‌شود. یک اتفاق ساده و بی‌دلیل به مرگ او منجر می‌شود. دربرابر مرگ هیچ چیز نمی‌تواند بایستد. زندگی در برابر مرگ ناتوان است. و اصلا چه دلیلی برای مرگش وجود دارد. این فکر درباره مرگ و مردن خود و تحلیل رفتن ذره ذره ایوان به خوبی نمایش داده شده است. و درنهایت مرگ در نظر تولستوی رهایی است. این اثر موفقیت بسیار بزرگ تولستوی در توصیف مرگ و فلسفه آن است.

من کتاب را با ترجمه رضی خدادادی (هیرمندی) خواندم. اما ترجمه سروش حبیبی و صالح حسینی هم موجود است.

درکل در این رمان کوتاه نمایش بی‌تفاوتی و دلهره را بسیار دوست داشتم.

تکه‌هایی از کتاب:

  • ایوان ایلیچ خود را می‌دید که رو به مرگ در نومیدی دائم دست و پا می‌زند.
  • ایوان ایلیچ وقتی همسرش پیشانیش را می‌بوسید با ذره‌ذره‌ی وجود نسبت به او احساس تنفر کرد. بر خود فشار آورد تا او را از خود نراند.
  • ناگهان برایش روشن شد که آنچه تا به حال او را در چنگال خود می‌فشرد و دست از سرش برنمی‌داشت اکنون به طور غیرمنتظره‌ای محو می‌شود. از یک سو، از دو سو، از ده سو و از همه سو.
دسته بندی:
  معرفي كتاب
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.