Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

مرثيه اي در نبود من (احسان رضايي)

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل5دیدگاه‌ها
خانه  /  شعر  /  آثار كافه داستانيها  /  مرثيه اي در نبود من (احسان رضايي)

به نام خدا

 

خود را يله دادم روي شانه هايت و تو ‌رفتي

آرام و خرامان به ابديتي تهي از من

سايه هايمان گويي يكي شده‌اند

من ديگر نيستم، نجوا زده‌ام

گفته بودم عشق و چقدر خنديدي، يادت هست؟

زير چتري از برگ، آنجا كه چمن واژه ها را آبياري كرد

چشم‌هايم دنبالت كرده اند كوچه پس‌كوچه هاي دلتنگي را

رسيده ايم به اين گوشه دنج دنيا كه تنها صندلي خالي باقي مانده، آغوشش را برايمان مي‌گشود

نفس نفس ‌زدم درآغوشت

دو ابر باراني درون چشمهايت شناور،

گريسته اند و دستهايم بدور تنت تنيدند

نگاهم نمي‌كني، با چشم‌هايت مي‌خندي به حجمي وارونه در دوردست

دور دور، آنجا كه توگويي براي ما ماوا ساخته و نگاهمان آنجا طلاقي مي‌كند

تلخكام سكوتم

كلمات ميان لب‌هايم خيس نخورده و تو ‌خنديدي

من گل داده ام ميان لب‌هايت

خداحافظ كه ‌گفتي، نگاهم جا خوش كرده بود پشت پلك‌هايت

راه افتاده بودم، بي هدف، دو خيابان، ده خيابان، صد بيابان، انگار سفر كرده ام به هيچستان

آفتاب ذوبم كرده و نفوذ مي‌كنم به خاك كه رنگ تن توست

لب‌هايت كنار گوشم صدايم نكردي، هيچ نگفته بودي و هيچ نگفتم

تنها تبدار وجودت را جوييده ام

دوباره پرت شده ام روي صندلي تنها

تو آنجا بودي بانوي سرخ پوش شعر من

نشناختيم

سيگار گوشه‌ي لبم خود بخود ‌سوخت و گر گرفتم

به زمين غلطيده بودم و زمين آبستن آتش شد

به سمتت دويدم و لرزنده هاي تنت را ربودم

به سمتت آمدم و به آغوشت كشيدم و تو دويدي

ميان دست‌هايت گرفتار شدم و دويدم، ادغام شده بوديم يكي شده بوديم مي‌دوي و مي‌دوم آتش عقدمان كرده بود و تن‌هامان به هم مي‌سايد

تن خسته و نالان نجوايت زده بودم

  • مي‌سوزم از نفس‌هايت

زير لب بلند خوانده بودي

  • تو ماهي و من ماهي اين بركه كاشي، اندوه بزرگي است زماني كه نباشي

و مرا از آغوشت پرت كرديميان حوض حياط مادر بزرگ

سرم به كاشي‌هاي فيروزه اي خورده و غوطه ور شدم ميان خيسي‌ها

زير آب سجاده اي پهن بود به سمت تو

نشسته بودي روي صندلي و فنجان چايت را سر میکشيدي دست و پا زدم تا به سمتت بيايم

با هر تلاش عبثم براي به تو رسيدن دور تر شدم. گم شده بودم انگار.

حوض با هر تقلاي من بزرگتر شد دريا ‌شد و موجها مرا به كرانه ‌بردند

شش‌هايم پر آب شدند و آب تنفس كردم

از شكاف سرم خون بيرون زد

ميان آن حجم گرم گمت كردم

نبودي، انگار وجودت دروغي بيش نبوده است

ظلمات و خون و آب احاطه ام كرد

در فشاري جانكاه له شدم، اندامم در كششي دوزخي به هم آمده

در انتهاي ظلمات نوري بود

به سمتش خزيدم

خود را بر آن فشردم و دستي نوازشگر از سر بيرونم كشيد

زاده شدم، دوباره از درون تو

در آغوشم كشيدي مرا بوييدي مرا مي‌ديدي

ميلي عميق به درك گل دارم، به گفتن دوستت دارم

ولي هق هق مي‌زنم گريستم، گريستي و مرا در بر گرفتي و تورا مكيدم

و تو را در بر گرفتم و مرا به آغوشت فشردي

مهر ۹۴

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, شعر
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

5 دیدگاه

  • اهورا says:

    با توجه به این که شعر بلندی نوشتی و قبل تر ازت کارای خوبی خوندم ، تصور می کنم باید یه کم ویرایش بشه. خیلی گسستگی داره. یه جاهایی میره شعرت که اصلا ربطی به هم نداره. فکر کردی بنویسی خلاص میشی یا شاید فکر کردی باید بنویسی چون وظیفه اته.
    یه جاهایی آدم کم میاره . چند شب پیش با یکی از دوستان همین گفت و گو رو داشتم و باتوجه به این که چند شعر خوب برام خونده بود اما مشغله اش عین خود من ، «نا در کجایی » بود که شاملو میگه. یک واقعیته که هیچی سرجاش نیست. کار خوب و کار غیر خوب هم فرقی نداره ، جفت اش بی مخاطبه.

    نخ رو ول دادی برای همین شعرت پاره پاره شده. هی این شاخه اون شاخه می پری. از کلیشه هایی استفاده می کنی که قبل تر تو کارهات نبود. انگار اصلا این یکی مال تو نیست.برای مثال سطر دوم « آرام و خرامان به ابدیتی تهی از من» دیگه در داستان و شعر امروز جایی نداره. هر بلایی سرش بیاری ، دفرمه اش بکنی ، ساختارش رو بشکونی، بازی بکنی، بازی در بیاری، بازش کنی ، جفت اش کنی فایده نداره.تاریخ مصرف اش گذشته. یا یه جای دیگه «تنها تبدار وجودت را جوييده ام»‌ خب ! ازین جور اتفاقات خیلی افتاده در این شعر بلند.
    نمی دونم ، شاید تفکرت و دیدگاه ات تغییر کرده، یا دچار یه تحول شدی، یا داری تجربه های جدیدی رو انجام میدی، شاید چیزی توی ذهن ات هست، اما به نظرم در انتقال اون چیز نتونستی موفق بشی

    • احسان رضایی says:

      تمامي فرمايشاتتون درست و به ديده منت است جناب اهورا. معمولا كارهاي من داستان هستش . اين اثر هم داستان بود ولي بزرگان فرمودند فاكتورهاي شعر داره من جسارت كردم تجربه نمودم. اما از راهنماييتون استفاده ميكنم تا اين تجربه نه چندان موفق را بهتر كنم.

  • امیر ارسلان says:

    دیدگاه تست

  • شیدا says:

    آقای رضایی گرانقدر
    بنا به علاقه شعر شما را خواندم
    چند بار هم خواندم
    و بنا به وظیفه و در نهایت ادب و احترام به دیدگاه و احساس شما ؛ و از آنجا که احتمالا بنده در درک شعر شما ضعیف بوده ام ، فقط باید بگویم از ابتدا تا انتهای شعر ، یک سرگردانی در کل ماجرا داشتم.
    در هر صورت این که شما می نویسید را خیلی دوست دارم و سپاس از این که فرصت خواندن نوشته هایتان را به من هم می دهید.
    پیروز باشید

  • پرنیان says:

    دوسش داشتم ♥

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.