Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

مجموعه داستان « … باریک، تاریک …» اثر مهدی عباسی زهان

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  معرفي كتاب  /  مجموعه داستان « … باریک، تاریک …» اثر مهدی عباسی زهان

 

مهدی عباسی زهان / متولد ۱۳۵۹ و کارشناسی ارشد زبان و ادبیات انگلیسی می باشد. از او داستان، شعر و نقدهایی در مجلات و وبگاه های ادبی گوناگون مانند، گلستانه ،کلک، رودکی، تجربه، آسمان، والس، ادبیات دیگر و … به چاپ رسیده است. همچنین ایشان پژوهش و  نقدهایی در حوزه های مختلف ادبیات را به رشته تحریر درآورده اند که از آن جمله می توان به «روایت به سبک ِ براهنی» یادداشتی بر رمان « چاه به چاه» نوشته ی رضا براهنی، در ماهنامه ادبی – هنری تجربه، در دی ماه ۱۳۹۳ اشاره نمود.

 

در ذیل بخشی از مجموعه داستان « … باریک ، تاریک ..» شامل ۲۸ داستان «کوتاه» و »خیلی کوتاه»  نوشته ی مهدی عباسی زهان را که در زمستان ۱۳۹۳ در ۱۴۱ صفحه از سوی نشر بوتیمار انتشار یافته است، ملاحظه می فرمایید:

 

صبح روزی که حاج عمو و علیرضا بر پدر لباس فراوان پوشانیده بودند و طنابی بر گردنش بسته بودند تا با مهربانی اندک اندک او را به چشمه ای در دور­دست ببرند،  برف به­وفور می­بارید و مهرکی­ها همه آمده بودند به ردیف کنار درختان سپیدار ایستاده بودند به تماشا با انبوهی از دخترانی شبیه ثریا به یاد بود آن که آدمی از چشمانش گریخته بود!

 

  • از داستان « شیخ احمد جامی» ، ص ۱۳۶-

 

در شمال شرقی درمانگاه مهرک یک سوئیت کوچک بود با دو پنجره؛ یکی از شمال به باغ آلو باز می شد و خورشید صبحگاهی نورش را از دیگری بر اندام من و نگار که شبی را به صبح رسانده بودیم می ریخت تا کتاب را بردارم، زیر کمر­بندم جا بدهم و بدون اینکه دستانم را دور کمر نگار ببندم یا ببوسمش مثل یوز پلنگی که او می­خواست بپرم توی باغ آلو و دور شوم تا نیمه­شب.

 

  • داستان « حرام زاده گری» ص ۱۴-

 

 

… بعد ایستاد. نه مثل همیشه که شانه هایش کمی به جلو خم می شد. صاف ایستا .چلیک را بالا برد و  اریبش کرد تا بریزد روی سرش. نفت از چار سوی شانه هایش تا پاچین پایین آمد و چکه چکه به زمین ریخت. چلیک را پرت کرد وسط کارگاه و کبریت زد .آتش شعله کشید روی آطی. آطی جیغ کشید، بلندتر از وقتی که ممّد دست های قهوه ای اش را برده بود زیر پاچینش .خودش را به دو دری کوفت و در حالی که شعله ای آتش بود پهن شد کف کارگاه . چند باری  دست ها و پاهایش با هم قاطی شدند .بعد به سمت من آمد.وحشت کردم. مرا به دار بسته بودند و هنوز بالغ نبودم .آطی و آتش چسبیدند به من . آه از تارو پودم بلند شد.آتش از آطی گریخت به سوی آهوی سینه ام و من دیدم که مرگ از پایین تنه ام دارد بالا می آید.

  •   داستان « قالیچه» ، ص ۳۵-

 

 

نظر به­این­که پیری مقدمه­ی مرگ است، محمّد پور­قلی مدت­ها به­این فکر­کرد که پدرش چگونه پیر شد تا بمیرد. به نظر او بالا رفتن سن دلیلی برای پیری نبود. هیچ­کس نتوانسته یک روز مشخص را ابتدای پیری در نظر بگیرد. اصلاً نخوانده بود که مثلا آقای ریچاردز در ساعت پنج بعد­از­ظهر روز سه­شنبه هشتم آوریل سال ۲۰۰۸ پیر شده­باشد. یا ندیده بود کربلایی­رضا در یکی از صبح­های تموز ، ناشتا آهی بکشد و از کنار شقیقه­هایش رنگ ِموها بپرد و سفیدی تا پایین ریش بلندش پیش بیاید و کربلایی بگوید پیر شدم.

  • داستان « پیری در سه خط» ، ص  ۵۷_

 

 

پدر گفت و گفت و گفت تا میرزا حسین از توی گونی­اش طنابی در­آورد. دو دست خر را محکم  به ­هم ­بست. دو نفری هلش دادند، خر افتاد. پدر خورجین را گذاشت زیر سرش. میرزا حسین رو یک پایش نشست پایِ دیگر را دراز کرد و پدر آن را  محکم گرفت .میرزا حسین چهار چاقو گذاشته بود کنارش. همه­شان را وارسی کرد. یکی را انتخاب کرد. بسم الله الرحمن الرحیم گفت و پوست سیاه خر را شکافت. تلاش خر برای تکان خوردن بی­فایده بود. ما روی دست­های بسته­اش نشسته بودیم. یک پایش را پدر گرفته بود و پای دیگرش زیر میرزا حسین بود. فقط سرش را می­کوفت به خورجین.

  • « نگاه نکنید! کراهت دارد!»

سرمان را برگرداندیم. علی  گاز پیک­نیک را برای میرزا حسین آورد تا زخم را با چاقوی داغ بخیه بزند. گربه در گوشه­ای به تماشا نشسته بود. میرزا حسین  تکه­ی بریده ی آن­جای خر را پرت کرد پیش­اش. گربه با حرص و ولع شروع به خوردن کرد.

 

  •  داستان « آدم­ها، درخت­ها و کلاغ­ها»، ص ۶۹ –

 

 

 

 

دسته بندی:
  معرفي كتاب
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.