Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

مثل زندگی (احسان رضایی)

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  مثل زندگی (احسان رضایی)

به نام خدا

 

شن‌های بیابان داغ است و پای برهنه ام ذوق ذوق می‌کند. خورشید تابنده هرم گرمایش را بی تعارف رویم می‌ریزد. چشمهایم از زور شوره های عرق روی پیشانی می‌سوزد و طاقت باز نگه داشتنشان از بین رفته است. نسیم که نه باد کوره‌ی آدم سوزی لختی شن به رویم پاشید و آخرین بارقه های امید و انرژی در وجودم را خشکاند. با زانو روی زمین افتادم. کف دست‌هایم زیر شن‌های رونده و ملتهب را لمس کرد و گر گرفت اما اهمیتی ندادم و با سینه روی زمین افتادم. از دور صدای زنگوله می‌شنوم. شاید شتری بیابان گرد از گله جا مانده ویا کاروانی ره یافته، به منزل می‌رود. از پشت سر صدای زوزه‌ می‌آید. چشمم را به زور باز می‌کنم. دسته ای کفتار به سمتم می‌دوند. از شهوت رسیدن، پوزه هاشان می‌لرزد و با چشمان خون گرفته من را هدف گرفته‌اند. با همه توانم خود را برروی خاک می‌کشم اما گریزی نیست و اولین کفتار نرسیده تکه ای بزرگ از شکمم را با یک گاز می‌کند. با همه وجود فریاد می‌شوم و خون گرم گلوی خشکم را تازه می‌کند.

  • محمود. محمود پاشو ببینم خونه رو گذاشتی روسرت چه مرگته هوار می‌کشی؟

از روی کاناپه می‌پرم. اتاق با نور تک چراغ سقفی اندکی روشن می‌شود و پرستو را می‌بینم. روبرویم ایستاده. با موهای ژولیده و چشمانی خون افتاده. عرق سردی روی پیشانی ام نشسته. تنم می‌لرزد.

  • خواب دیدم. خواب بد دیدم.
  • از بس تا نصفه شب بیداری. افتادی جلوی این تلویزیون و اینترنت و گوشی بازی. از سن ات خجالت بکش. چرا تو جات نمی‌خوابی؟

از جایم بلند شدم و پشت سرش به اتاق خوابمان رفتم. وقتی خوابید کنارش لمیدم و پشتم را کردم. بوی غیر قابل تحمل تعفن اتاق را پر کرده و تا صبح نمی‌گذارد راحت بخوابم.

ساعت که زنگ زد از زیر خروارها شن بیدار شدم. با دست بر سر ساعت کوبیدم. ۱۵ دقیقه وقت داشتم حاضر بشوم. نمازم را که خواندم کتری جوش آمده بود. خودم وقت صبحانه ندارم. برای پرستو چای دم می‌کنم و می‌روم. روزهایی که من بیشتر می‌خوابم او بدون صبحانه می‌ماند و تمام روز به جانم غر می‌زند. او هیچوقت نمی‌گوید برایش صبحانه آماده کنم اما بصورت قراردادی نا گفته، چای را من دم می‌کنم و تخت را او جمع می‌کند. لباسم را که می‌پوشم بلند می‌شود و بدون سلام و نگاه کردن من به توالت می‌رود. ریش‌هایم را با ماشین اصلاح می‌کنم که پشت سرم ظاهر می‌شود. از توی آینه هنگام جمع کردن پتو از روی تخت صورت عبوسش را نگاه می‌کنم. نمی‌دانم موقع حرف زدن است یا نه. دلم را به دریا می‌زنم.

  • سلام

بی حوصله جوابم را می‌دهد. بدون اینکه نگاهم کند. پتو را که در کمد می‌گذارد لحنش را تند تر می‌کند.

  • تا صبح نخوابیدم. حالیت نیست که. من داغون میشم امروز سر کار. تا شب اعصاب نمی مونه برام. باید با یک سری حیوون سر و کله بزنم.
  • عزیزم منم باید امروز برم سر کار بخدا.
  • کار؟ تو مگه کارم میکنی؟ یک مشت دلقک جمع می‌شید دور هم می‌خندید تا شب.
  • باشه عزیزم. دیرم شده خداحافظ.

بدون اینکه منتظر جوابش باشم یا به این بیاندیشم که اصلا جوابم را می‌دهد یا نه در را کوبیدم.

پشت میز نشسته بودم. انبوه پرونده‌های روی میز گیجم کرده است. فکر به پرستو راحتم نمی‌گذارد. امشب راحتم نمی‌گذارد. جرات هم ندارم زنگ بزنم. کل روزم را خراب می‌کند.

یکی از پشت روی شانه هایم زد. برگشتم. منشیٍ رییس با قیافه ی عبوس همیشگی اش دهانش روبرویم باز و بسته شد. با کمال تعجب برایم با صدای سلن دیون شعر خواند.

  • Love can touch us one time in true time.

نگاهش من را یاد چشمان خون چکان کفتارهای خوابم انداخت. با دست اتاق رییس را نشانم داد. وقتی از لای پرده ی کرکره‌ای نگاهی به اتاق رییس انداختم. داشت من را می‌پایید، هول هندزفری توی گوشم را کندم و به سمت اتاقش رفتم.

  • اینجا جای کاره یا موزیک گوش دادن؟
  • قربان موزیکش اون جوریا نبود که شما فکر می‌کنید. خیلی خسته شده بودم.
  • از کی خسته شدی از من یا کار؟
  • نه نه. دور از جون شما. کلا خستم. چند وقته خوب نمی‌خوابم. این موزیک هم صدای ساز خودمه. باید گوش بدم تا هارمونیش از دستم در نره. آخه سه تار می‌زنم.
  • به من چه ربطی داره چه قرتی بازی در میاری آقا. بس کن این مسخره بازی هارو. پاشو جمع کن بابا. منم از دست تو خسته شدم. دیر میای زود میری.
  • دیر که همش تو ترافیکم بخدا تا ساعت ۸ شبم که تو شرکتم قربان.

دلم درد گرفته و رگ‌های رو شقیقه ام ذوق ذوق می‌کند. دلم می‌خواهد با مشت به صورتش بکوبم.

  • این کارت به درد عمه ت میخوره. برو حسابداری، تو دیگه به درد من نمی‌خوری.

نگاهش می‌کنم. دو تا چشم قرمز خون چکان. زل زده است به من. دوباره شکمم درد می‌گیرد. جای گاز کفتار ورم کرده. بلند می‌شوم و در اتاقش را آن چنان می‌کوبم که شیشه های پنجره اش خورد می‌شود و همه افراد حاضر در سالن به سمتمان می‌دوند. بلند داد زد،

  • زود گورتو گم کن گوساله.

سرم را به سمتش چرخاندم. خواستم هرچه فحش بلدم نثارش کنم اما زیر لب گفتم ” کفتار ” و وسایل شخصی روی میزم را درون کیف ریختم و آن جا را ترک کردم. درد و ورم شکمم هر لحظه بیشتر و متورم تر می‌شد. چرخی در خیابان‌ها زدم. تا عصر. یک پاکت سیگار دود کردم و روی چمن‌های پارک دراز کشیدم. می‌خواستم تا ساعت ۹ شب، زمان حضور همیشگی و اجباری ام در خانه برسد اما درد امانم را بریده. زودتر از معمول وارد راهرو آپارتمان می‌شوم. از پاگرد خانه صدای پچ پچ می‌آید. آنقدر خسته و رنجیده خاطرم که اهمیت نمی‌دهم و در آخرین خم پله‌های مانده به در خانه پاهایم را روی پله می‌کوبم. وقتی نگاهم به پاگرد می‌افتد، در خانه بسته می‌شود و مرد همسایه ی بالایی سرش را پایین می‌اندازد تند و بدون کلمه ای حرف به سرعت از کنار من می گذرد و پایین می‌رود. رگ های روی گیج‌گاهم باز هم شروع به تپیدن می‌کند و سردردی آزارنده توان باقیمانده ام را می‌کاهد. پفیوزی از زندان دهان مرد همسایه بیرون می‌جهد. به زور پاهایم را می‌کشم و به خانه می‌روم. پرستو جلوی تلویزیون توی کاناپه نشسته و بدون توجه به من کانال‌هارا دائم عوض می‌کند. من هم توجهی به او نمی‌کنم و به اتاق خواب می‌روم و با لباس روی تخت می افتم.

شن‌ها داغ هستند و تنم را می‌گدازند. کفتار روبرویم نشسته و درحال خوردن گوشت تن من است. از جایم بلند می‌شوم. خون از بدنم می‌جهد. دستم را روی پارگی تنم می‌گذارم. زیر لب به چشمانش زل می‌زنم و داد می‌زنم، ” من هنوز زنده‌ام کفتار “.

دوباره شن‌ها، پاها را و خورشید تمام وجودم را می‌سوزاند. کمی جلوتر سراب یک چاه را می‌بینم. لب‌هایم خشک شده و ته گلویم مزه خون دلمه بسته می‌دهد. دلم یک جرعه آب می‌خواهد. بی اختیار تلو تلو خوران به سمت چاه می‌روم. چند بار به زمین می افتم اما نیروی عظیمی من را به جلو هل می‌دهد. کنار چاه روی زمین ولو شدم. کفتار میان غبار شن دنبال من راه افتاده و می‌آید. دستم را به لبه ی سنگی چاه یله می دهم و بلند می شوم. آب زلال است و تصویر مردی با ریش‌ نا مرتب تنک و موهای خاکی و لب‌های خشکیده با دوچشم از حدقه بیرون زده نگاهم می‌کند. میلم به آب خوردن را از دست می‌دهم. همان طور زل زده‌ام به آن صورت که چیزی آشنا در ان بیابم. همه خاطراتم را مرور می‌کنم تا او را بیاد بیاورم اما بیهوده است. نمی‌شناسمش. یک قطره اشک از گوشه ی لبم سرازیر می شود و موجی در آب پدید می آورد و صورت مرد بهم می خورد.وقتی دوباره شکل می گیرد لب‌هایش تکان می خورد و صدایش را می شنوم. ” کمکم کن “. می ترسم و به عقب می روم. دوباره با تردید سرم را به لبه ی چاه می رسانم و نگاه مب کنم. این بار آب سیاه است و هیچ تصویری در آن مشخص نیست. چشمانم دودو می‌زند که دستی از آب بیرون می آید. این بار نمی ترسم. کمی مردد هستم اما باید کمکش کنم. همین که دستم را در دستش قفل می کنم، مرا با نیرویی شگرف و عظیم به داخل چاه می کشاند و پشت سرم تنها صدای زوزه کفتارهاست که می‌آید.

با صدای اذان از خواب بیدار شدم. پرستو کنارم نبود. همانجا توی کاناپه جلوی تلویزیون و موبایل به دست خوابش برده بود. نمازم را که خواندم نگاهم به کوله پشتی کوهنوردی ام که از زمان دانشجویی گوشه کمد اتاق خاک می‌خورد خیره ماند. جا نمازم را جمع کردم و درون جیبش گذاشتم. یک مشت خرت و پرت درونش ریختم و لباس‌هایم را پوشیدم. کوله پشتی روی دوشم سنگینی می‌کرد وقتی در خانه را بستم. یادم آمد یکی از بچه های دوران دانشگاه گفته بود در کویر مصر یک چاه آب است که هیچوقت آب نداشته و انتها هم ندارد. محلی‌ها می‌گویند انتهایش می‌رسد به ان ور زمین به یک دنیای دیگر. فکر می‌کنم دنیای دیگر باید جای قشنگی باشد.

 

آبان ۹۳

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.