Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

ماهیگیر (احسان رضایی)

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  ماهیگیر (احسان رضایی)

بسته کوچک سیگارش را از جیب کت بیرون کشید و با دست دوضربه به پشت آن زد. پک های عمیق به سیگار صورت آفتاب سوخته اش را پشت دود مواج پنهان نمود. صدای برخورد امواج بر صخره های خزه بسته ساحل دریا از مرغان ماهی خوار پیشی گرفته است. از داخل کیسه مشمایی خود خرده نان ها را مشت کرد و به داخل دریا ریخت. با یک دست چوب ماهیگیری کهنه را برداشت و از روی تخته سنگی که روی ان نشسته بود بلند شد. با دست دیگر کلاه لبه دار حصیری اش را صاف کرد و نگاهی به قلاب بدون طعمه نمود و آن را با یک حرکت دست به آب انداخت.

ماهی‌های کوچک برای خوردن خرده نان‌ها به سطح آب حجوم آوردند. سیگار را از لب خود برداشت. چین های خستگی عمیق دور چشم مرد متراکم شدند و زیرلب با صدای خشن خود شروع به خواندن نمود.

– بچه ماهی ها، بچه ماهی ها، نبرد نوک قلاب لبهاتان را.

ماهی کوچک زرد وسفید سر خود را از آب بیرون آورد و به ماهیگیر گفت:

– ماهیگیر من گشنه ام سر قلابت خرده نانی بگذار.

ماهیگیر صدای ماهی راشنید و با تعجب اطراف را نگریست.

– کجایی تو؟ کی هستی که به من میگویی چکار کنم؟

– منم. این ماهی کوچک تنها در میان امواج خروشان و سرد وخیس و تاریک با هزاران درنده که هر لحظه در کمین من نشسته اند.

– از من چه می‌خواهی؟

– طعمه ات را به سر قلاب بزن تا من آن را گاز بگیرم و به دنیای تو بیایم. دنیای گرم و پر نور و زیبا با آسمان آبی و شب‌های پر ستاره.

ماهی گیر خندید و گفت:

– می‌دانی چرا من ماهیگیرم؟ من ماهیگیرم چون پدرم ماهیگیر بود. شاید اگر پدرم چوب بر بود من هم چوب بر بودم. اما تو ماهی برای گاز گرفتن این قلاب عجله نکن. همیشه برایت وقت هست. ماهیگیرها ماهی های کوچک را به آب برمی‌گردانند. نه از سر دلسوزی که، فرصت بزرگ شدن و تولید ماهی های بیشتر برای شکار به آ‌ن‌ها بدهند. اینجا آسمانش از دور آبی است. اما هرچه بالا بروی بجز بی رنگی نیست و در نهایت سیاهی مطلق.

– نه تو دروغ می‌گویی اینجاست که هرچه به عمق آن می‌روی سیاه تر می‌شود. ترسناک‌تر می‌شود و ماهی های ضعیف طعمه قوی‌تر ها می‌شوند. این آب است که هر روز آلوده تر می‌شود و من دیگر نمی‌توانم تنفس کنم.

ماهی کوچک این حرف‌ها را ‌زد و بی تاب به دور نوک تیز قلاب ‌گشت و چون قلاب برای دهانش بسیار بزرگ بود باله های خود را به آن ‌کشید. شاید باله اش به قلاب گیر کند و به رهایی برسد. باله‌هایش زخمی شدند و ماهیگیر قلاب را از آب بیرون کشید و آن را جمع کرد و با پوزخند گفت:

– اینجا تو حتی لحظه ای نمی‌توانی تنفس کنی ماهی کوچک. برای بیرون آمدن از آب باید دلیل خوبی داشته باشی. من به اندازه دهان تو هم قلاب دارم اما تا دلیل خوبت را نگویی تورا نخواهم گرفت.

ماهی باله های زخمی خود را تکانی داد و جست و خیز کنان گفت:

– دنیای من فقط این آبگیر کوچک است و باورهایم شده اندازه وسعت آن. تورا چه می‌شود؟ مگر نه آنکه تو به جبر ماهیگیری؟ پس کارت را بکن.

– تو از وسعت دنیای من چه می‌دانی که دریا را به اندازه وسعت چشمان خود، آبگیر می‌دانی؟ نادان.

ماهیگیر دیگر با ماهی حرف نزد. پشتش را به او نمود. چوب ماهی گیری در یک دست و کیسه طعمه هایش در دست دیگرش راهش را کشید و رفت.

ماهی اما دست از لجبازی بر نداشت. بالا و پایین پرید و خود را به صخره‌ها کوبید تا بالاخره توانست خود را به خشکی برساند. به پهلو روی تخته سنگی که ماهیگیر روی آن نشسته بود افتاد و تا زمانی که دهانش تکان خورد، وسعت یک درخت سبز بلند، در چشمانش سایه انداخت.

 

مرداد ۹۲

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.