Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

ماتیکو مربا، نوشته ی مژده عباسی

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 1 سالقبل2دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  ماتیکو مربا، نوشته ی مژده عباسی

کلید را که می‌چرخانم پله و پاگرد پر می‌شود از بوی آش. باز هم آش.
سمانه به ذهنم می‌دود و می‌گوید: آش، ماش، بیرون باش.
و بعد به سینه‌ی هاشم می‌زند و از دور بیرونش می‌کند.
آسانسور خراب است اگرهم نباشد فرقی نمی‌ کند. برای مجردی مثل من پله ها و پاگردها، بوها و صداهایی که از پشت درهای بسته بیرون می‌زند، سرگرمی‌ خوبی است. طبقه همکف را که رد می‌کنم، دماغم را به حفاظ در بسته می‌مالم. بوی آش می‌دهد، بوی خانه‌ی خاله.
سمانه نشسته و یواشکی دستش را داخل شیشه‌ی مربای آلبالو می‌کند و بعد روی لبهایش می‌کشد. صدایش در ذهنم می‌چرخد :
_ ماتیکو مربا، ماتیکو مربا، ماتیکو…
بعدش را خیلی خوب به یاد دارم. سمانه بلند شد، قری در دامن چین چینش انداخت و انگشت مربائیش را به لبم نزدیک کرد :
_ ماتیک می‌مالم واسه‌ی ثریا
خودم را عقب کشیده، اخم کردم. قد کشیده بود. حالا دیگر خاله بلوزهای گشاد تنش می‌کرد و دامن‌هایی که تا روی زانو می‌رسیدند. لبهایش که به خنده باز شد برای اولین بار رعشه‌ای به تنم افتاد و دلم لرزید. تا به خودم بیایم، کاسه‌ی زیر زبانم پر شد از آبی که تا آنروز مزه اش نکرده بودم. حس خوبی بود. سبک شده و بال درآوردم.
حسم را با خودم می کشم و دنبال بوی آش، یکی یکی پله ها را بالا می‌روم. خانم کسمائی سرش به کار خودش است. مثل همیشه صدای اخبار یا مناجات از داخل خانه‌اش به گوش می‌رسد. بوی آش مال او نیست، رویش حتی مکث نمی‌کنم.
سمانه دوباره شعر را می‌خواند :
_ گرگم به هوا ماتیکو مربا
ماتیک می‌مالم واسه‌ی ثریا
نگاهم به لبهای قرمز سمانه چفت شده و نمی‌فهمم چطور و کی گرگ می‌شوم.
هاشم روی یک پا می‌چرخد و نگاهی به دور حیاط می‌اندازد. سمانه با یک دست دامنش را می‌گیرد و شروع به دویدن می‌کند. هاشم برایم شکلک در می‌آورد و سرو صدا راه می‌اندازد.
_ زود باش بیا بگیرمون
توی دلم غنج می‌زند. حوصله‌ی هاشم را ندارم، سایه‌اش را که در گوشه‌ی ذهنم دست و پا می‌زند کنار زده، دنبال خواهرش می‌روم. سمانه خودش را از نردبان چوبی کنج دیوار حیاطشان بالا می‌کشد. هاشم دور درخت انبه می‌چرخد و مرا تحریک می‌کند. سمانه به پله‌ی پنجم رسیده که چنگ می‌زنم به آخرین چین دامنش. دامن تا زیر نافش پائین می‌آید. هول می‌شود و دو دستش را از پله ها جدا کرده، کش دامن را می‌چسبد. پایش لیز خورده، چانه اش محکم به پله کوبیده می‌شود.
دستم هنوز به دامنش است وقتی که سرش به موزاییک‌های حیاط می‌خورد. نگاهش می‌کنم. ماتیکو مربا دور سرش را می‌گیرد.
تا به پاگرد سوم برسم خاله یکسره جیغ می‌کشد. چیزی توی دلم فرو می‌ریزد. کاسه‌ی زیر زبانم پر می‌شود از زهر.
جلوی در خانه می‌ایستم، سامسونیت را زمین می‌گذارم و گوشها را لای دو دست فشار می‌دهم.
_ حالتون خوبه ؟
به سمت صدا می‌چرخم. لبهای ماتیکی از هم باز می‌شود.
_ ما همسایه‌ی جدیدتونیم، مادر آش پخته…
بقیه را نمی‌شنوم. چیزی را به طرفم دراز می‌کند. مکثم را که می‌بیند با یک دست کاسه‌ی آشی به دستم می‌دهد و با دست دیگر گره روسریش را می‌چسبد.
می‌خواهم چیزی بگویم ولی نمی‌شود. باز تنم می‌لرزد و باز کاسه‌ی زیر زبانم پر می‌شود از آبی که..
دختر پیج و تابی به کمر می‌دهد و پله ها را بالا می‌رود. ضربان قلبم زیاد می‌شود. هاشم هلم داده به داخل خانه می‌پرد. سمانه روی زمین است. خاله صورتش را چنگ می‌زند و مادر به کوچه می‌دود. من دور خودم می‌چرخم و می‌چرخم.
_ ثریا لالا کرده پائینو بالا کرده
دلو ویرونه کرده منو دیوونه کرده

بندرعباس

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

2 دیدگاه

  • ایرج بلوچی says:

    بسیار لطیف و احساسی بود. فلاش بک ها ظریف و به جا در کار جاگرفته بود. تداخل دو فضا با اینکه درهم تنیده بود ولی تفاوت ها محسوس بود و همین به کار جذابیت می بخشید. قلمتان پرتوان و به قول امروزی ها نویسا باشید.

  • اسرا says:

    با کمال احترام
    سبک داستانتون به نظر میاد سورئال باشه و از پس داستان خوب برآمدید ! یعنی اینکه ایجاد تعلیق ذز داستان در صحنه های مختلف به داستان جذابیت داده به شخصه لذت بردم.
    موفق باشید.

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.