Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

لیلا که می شوی … (مژده عباسی- بندرعباس)

توسطehsan.rezaei 1 سالقبل2دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  لیلا که می شوی … (مژده عباسی- بندرعباس)

می خواهند لیلا را از من بگیرند. این چندمین بار در این سالهاست.

زن دستش را  روی سر لیلا که روی تخت دراز کشیده می گذارد. پنهان می شوم. دست پائین آمده روی شانه ی چپ و راست لیلا می لغزد. همه هل شده اند. هر کدام به گوشه ای می دوند. عدنان دست سلیمه را می گیرد و با هم می دوند. یاسین اما همانجا که نشسته مچاله می شود. پیرتر از آن است که ورجه وورجه کند.

ضربان لیلا زیاد می شود. زن دست راست لیلا را بالا می‌آورد و بعد ولش می کند. دست سنگین و کرخت می افتد. دست بعد را در هوا می گیرم. زن آن را فشار می دهد. زورم به دست زن نمی‌رسد. حالا زن انگشتانش را دور سینه‌ی لیلا می گرداند و بعد کف دستش را روی آن می مالد. دلم نمی‌خواهد کسی لمسش کند. دست راست لیلا را چنگ می‌کنم و به صورت زن نزدیک می شوم. میان تخت خواب و صورت زن که بالای سر لیلا نشسته معلق می مانم. حالا تنم می لرزد، دست لیلا می‌لرزد، صورت زن هم. به هر سه مان فشار می‌آید. زن می‌پرسد کیستی؟ جوابش را نمی‌دهم. دوباره می‌پرسد. می‌خواهد بداند از جان لیلا چه می خواهم؟ یاسین دست دیگر لیلا را بالا می‌آورد و چهار انگشت را در هوا نشان می دهد. نگاه غضب آلودی به او می‌اندازم. خودش را کنار می‌کشد و دست لیلا ول می‌شود روی ملحفه‌ی تخت.

زن دست راست لیلا را میان دو دست می‌گیرد و آرام مرا نوازش می کند. از او خوشم نمیچآید. می‌دانم می‌خواهد لیلا را از من بگیرد، مثل قبلی ها. هر کدامشان شیوه‌ای دارند. دفعه‌ی قبل آنقدر مرا زدند که لیلا آش و لاش شد. یکیشان حتی سکه‌ای داغ کرد و روی جگرم گذاشت، هنوز جایش پشت دست لیلا گود مانده.

زن می گوید چه می خواهم؟ سلیمه از دست عدنان فرار می کند و می گوید لیلا! تَشَر می‌زنم که آرام بگیرد. زن اصرار دارد که لیلا مال آن‌هاست. او می گوید بهتر است ما برویم. عدنان پرخاش می‌کند و می‌گوید زن برود. یاسین دستش را روی شانه‌ی عدنان می‌گذارد که بنشیند.

من و یاسین سال‌هاست که با لیلائیم. از همان شبی که لیلا چادر وال سفید به سر کرد و خرامان خرامان از آن کوچه‌ی  تنگ، جایی که همیشه من و یاسین می‌نشستیم و رهگذران را نگاه می‌کردیم، گذشت. هوا تاریک تاریک بود ولی چادر لیلا انگار نور پخش می کرد. صدای جلنگ جلنگ النگوهایش سکوت کوچه را به هم می‌ریخت. به وسط کوچه که رسید کمی مکث کرد، بعد برگشت و نگاهی به سمت ما انداخت. بند دلم پاره شد. فاصله مان زیاد نبود. می‌توانستم عطر پونه‌ای را که از برگ‌های روی چادرش بلند می‌شد، حس کنم. یاسین به دیوار چسبیده بود، زانوهایش درد می‌کردند. لیلا نفسش تند شد. رویش را برگرداند و قدم‌هایش را بلند برداشت. دنبالش دویدم. یاسین صدایم کرد. بین او و لیلا مردد شدم. لیلا داشت می دوید، لبه‌ی چادرش را که از شانه‌ی چپ آویزان بود، کشیدم. صدای جیغ لیلا به دیوارهای دو بَر کوچه خورد و لیلا همانجا افتاد. حالا باید برمی‌گشتم و یاسین را با خود می آوردم. او همیشه با من بوده.

زن می‌گوید ما داریم لیلا را اذیت می کنیم. یاسین می‌گوید لیلا دخترش است. من دلم نمی‌خواهد حرف بزنم. دلم نمی‌خواهد هیچ کس حرف بزند. زن دنبال چهارمین نفرمان می گردد. من خودم را لو نمی‌دهم . سلیمه آرام و قرار ندارد. از وقتی او و عدنان آمده‌اند ما هم آرام و قرار نداریم . آنها لیلا را اذیت می‌کنند. سلیمه کوچک است. او همیشه می‌خواهد بازی کند. عدنان هم همیشه مواظب اوست.

زن می‌گوید لیلا برای چهار نفرمان جا ندارد. او می‌گوید حاضر است به ما کمک کند تا به جای بهتری برویم. این ترفند همیشگی شان است. من گول این حرف‌ها را نمی‌خورم. عدنان دارد رام می‌شود. من پشت دندانهای کلید شده‌ی لیلا نشسته‌ام تا به موقعش بگویم نـــــــَه.

یاسین پاهایش را می‌مالد. از او می‌خواهم پایش را دراز کند، ولی اومی‌ترسد که سلیمه و عدنان لگدش کنند.

زن پیشانی لیلا را با دو انگشت شست می‌مالد. دارد به دنبال من می‌گردد. این بار می‌پرسد نفر چهارم کیست؟ به چشمان لیلا می‌دوم و پلکهایش را کنار میزنم. لیلا که زُل می‌زند به او، زن پشیمان شده، دستش را برمی‌دارد.

زن می‌گوید لیلا ما را دوست ندارد. او می‌گوید ما باید برویم. عدنان متقاعد شده، سلیمه را بغل می‌زند. یاسین نگاهشان می‌کند. برایم اهمیتی ندارد. این اولین باری نیست که آن‌ها می‌روند. خیلی‌های دیگر هم آمدند و رفتند.

زن خوشحال می‌شود از اینکه دو نفرمان را بیرون کرده، این را از نفسی که بیرون می‌دهد، می‌فهمم. از این کارش راضی هستم. سلیمه و عدنان حوصله‌ام را سر برده بودند. لیلا همیشه درگیر شیطنت آنها بود و از من غافل می شد.

زن فهمیده یاسین پیر است. با او کاری ندارد، مرا می‌خواهد. اصرار دارد عشقم به لیلا را زیر سوال ببرد. می‌گوید دنیای من و لیلا از هم سواست. می‌گوید این عشق نتیجه‌ای ندارد. خیلی چیزهای دیگر هم می‌گوید.

من انگشت نشانه‌ی لیلا را به حلقه مویی که روی سینه‌ی لیلا افتاده می‌پیچم و باز می‌کنم.

زن قشنگ حرف می زند. یاسین  چشم از او برنمی‌دارد. وقتی که یاسین دست به زانو می‌گیرد و کمر راست می‌کند، می‌فهمم که تصمیمش را گرفته. راه که می‌افتد، پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. به یاسین فکر می‌کنم  و به  پاهایی که دیگر لنگ نمی‌زند. گوشم اما به زنی است که یکریز دارد از عشق میگوید.

 

پایان

 

 

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

2 دیدگاه

  • احسان رضایی says:

    من دست كم سه بار اين داستان را خواندم. چيز زيادي از آن متوجه نشدم. گويا چهار جن درون يك دختر نفوذ كرده اند و يكيشان عاشق اوست ولي هيچ نشاني از عشق بروز نمي‌دهد بجز اينكه ديدم و عاشق شدم. بقيه بچه و پير هستند و درون ليلا بازي ميكنند! گويا درون ليلا پاركي چيزي است و اينها نشسته اند و دور هم تماشا مي‌كنند و يا بازي و عاشقي. تمام اين چيزها هم فقط حدس و گمان بنده است و ممكن است مثلا اين چهار نفر ويروسي چيزي باشند و يا يك بيماري واقعا از اين كار چيزي متوجه نشدم و انتهاي كار هم بسته نشده اصلا در داستان بودن اين اثر شك دارم.

    ممنون

  • در فرهنگ جنوب از این اتفاقات برای زنان بسیار پیش می آید که معمولا برای دفع آن زار می گیرند ….قصه در عالم خیال و واقع دور می زد …نوعی پیچیده گی جادویی اگر نخواهیم رئالیسمی اضافه کنیم

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.