Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

كازينو ايران (امیر خوش سرور)

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل17دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  كازينو ايران (امیر خوش سرور)

«… تا انگار همچنان همين ديروز بماند.»

وقتی از فاصله چهل متری پریدم پایین، هنوز به ده پانزده متر نرسیده بودم که مُردم. این موضوع را دکتر به مادرم گفت وقتی که با خونسردی بهش اطمینان می‌داد: «ما همه تلاش‌مون رو کردیم.»

ماجرا فقط یک شرط بندی ساده بود. قرار بود از هر گروه یک نفر انتخاب شود و از بالای بانجی جامپینگ بپرد پایین و پوزه‌ی گروه دیگر را به خاک بمالد. و من انتخاب شدم. نه! اشتباه نکنید. «انتخاب شدم» یعنی یاسین جان انتخابم کرد.

من و یاسین ده سال است که همدیگر را می‌شناسیم. مي‌شناختيم. مي‌شناختم؛ نمي‌دانم. ده سال پیش من تازه از سربازی آمده بودم و دنبال کار می‌گشتم. یک مدت شاگرد مغازه بودم تو بازار، تو راسته‌ی کفش فروش‌ها؛ پشت مسجد امام. یک مدت تو یک شرکت تبلیغاتی کار می‌کردم و آخر سر هم رفتم تو یک انتشارات آموزشی.

خوب نبود. یعنی من راضی نبودم. فوق دیپلم برق داشتم و می‌خواستم یک کاری بکنم که به رشته‌ام مربوط باشد تا این که یکی از کارخانه‌های لوازم خانگی آگهی داد: «به تعداد محدودی تکنیسین برق نیازمندیم.»

تو قسمت برق خط تولید ماشین ظرف‌شویی استخدام شدم. هر روز صبح سرویس می‌آمد و من می‌رفتم کارخانه و لباس سورمه‌اي یک سَره‌‌‌ام را می‌پوشیدم و لوازم را برمی‌داشتم و می‌رفتم روی خط تولید و منتظر می‌شدم تا سوت ساعت هشت صدا کند و ریل حرکت کند و ماکت ماشین ظرف‌شویی از راه برسد و من دورش بگردم. و بعد سوت ساعت ده، سوت ساعت سیزده، سوت ساعت هفده و بازگشت به خانه و تغییر نقش از تکنیسین برق به رزوشن آژانس دولفین.

همه چیز خوب بود. با دختر دایی‌ام ازدواج کردم و حقوقم اضافه شد و خانه‌مان دو خیابان بالاتر آمد؛ تقاطع سیروس و ۱۵ خرداد، پشت مهمانپذیر نیکو. و دیگر کفشم را از کنار خیابان نمی‌خردیم. زنم می‌گفت: «خدا رو شکر. شغل آبرومندی داری» و من سرم بالا بود.

اكبر گفت: «تو مگه نمی‌آی پسر؟ همه‌ی بچه‌ها جمع‌ شدن.»

«بذار ليفتراك بياد پايين … آقا … آقا سيد اون‌جا … اون‌طرف … سمت راست. آها! خوبه. اومدم … بريم.»

اكبر گفت: «ببينين بچه‌ها، قضيه الكي نيست. اونا بايد بفهمن كه ما با هميم.»

شاهرخ گفت: «اين سرمايه‌دارها …»

پريدم وسط حرفش و گفتم: «اي بابا. شاهرخ، داداش بي‌خيال شو. تو الان مي‌خواي براي ما يه واحد سياست پاس كني. آقا من مي‌گم ما رو چه به سياستْ پياست. اين گنده‌گوزي‌ها به ما نيومده. ما مي‌گيم حقوق‌مون رو زياد كنن. همين!»

شاهرخ گفت: «همين؟!»

گفتم: «آره داداش گُلم. آره. يا زياد كنن يا تسويه‌مون رو بدن. ما رو به خير اونا رو به سلامت.»

آقا سيد گفت: «حاج آقا با خدا و پيغمبره. من كاري به اين پسره، ياسين و اين حرفا ندارم. ولي خدائيش حاجي حق و ناحق نمي‌كنه.»

شاهرخ سيگار دومش را آتش زد و اكبر گفت: «بچه‌ها گوش كنين. خط سه رو تمامْ‌مكانيزه كردن. حقوق چيه؟ خدا و پيغمبر كدومه؟ شاهرخ مي‌گه با اين وضع ديگه كاري نمي‌مونه كه ما انجام بديم.»

شاهرخ گفت: «هممون رو تعديل مي‌كنن.»

گفتم: «حالا ول كنين اين حرفا رو. بريم روي خط، ببينيم چي مي‌شه.» و رفتيم و نشستيم و منتظر مانديم.

قرار بود اعتصاب کنیم. برویم روی خط تولید بنشینیم و از سرکارگر بخواهیم که به مدیر فنی اطلاع بدهد که امروز کار نمی‌کنیم تا به خواسته‌هایمان توجه شود.

به خواسته‌هایمان توجه نشد. چند نفر تعدیل شدند و چند نفر از این خط به آن خط منتقل شدند و من هم رفتم دفتر مدیریت. آن روز به عنوان نماینده کارگرهای خط تولید ماشین ظرف‌شویی رفتم و بعد شدم دست راست یاسین جان.

یاسین پسر مدیر عامل بود و مدیر بخش روابط عمومی و تبلیغات. خوش تیپ بود و ولخرج و عشق ماشین. وقتی تو کارخانه راه می‌رفت همه یاسین خان صدایش می‌کردند؛ «سلام یاسین خان»، «خسته نباشید یاسین خان»، «یاسین خان یه عرضی داشتم» و … و او هم با تکان دادن سر جواب همه را می‌داد.

روز اعتصاب روی خط تولید نشستیم و از سرکارگر خواستیم که به مدیر فنی اطلاع بدهد که امروز کار نمی‌کنیم تا به خواسته‌هایمان توجه شود. قرار بود هیچ کاری نکنیم و فقط منتظر باشیم تا مدیر فنی بیاید که نیامد و یاسین خان آمد.

خندید. از طرف پدرش به کارگرها سلام رساند و گفت: «یه نماینده از هر خط بیاد دفتر مدیریت تا حرف بزنیم.» من و چهار نفر دیگر رفتیم بالا ]اكبر و شاهرخ نيامدند[. پذیرایی کردند. حرف زدیم. خندیدیم و یاسین خان از زندگی‌مان پرسید و ما توضیح دادیم.

اكبر و شاهرخ که تعدیل شدند، اسم من از بلندگو خوانده شد و رنگم پرید. بقیه رفته بودند کارگزینی اما من را دفتر مدیریت خواسته بود. یک ساعتی معطل بودم که یاسین خان آمد و بدون این که به من نگاه کند رفت داخل دفترش و با صدای بلند به منشی‌اش گفت: «نازی، بهش بگو بیاد تو.»

نازنین پرتویی، منشی قد بلند و بور و لوند دفتر مدیریت هم از بالای عینک بدون فرمش نگاهم کرد و گفت: «بفرمایید تو.»

رفتم. یاسین خان دو تا لیوان نسکافه درست کرده بود. لیوان من را به دستم داد و گفت: «بشین سعید»

«راحتم آقا.»

«می‌گم بشین!»

و من نشستم و لیوان را دو دستی گرفتم و لای زانوهایم گذاشتم و گرمم شد و از پنجره‌ی اتاق به لیفتراک هیوندای ۱۶ تنی آقا سید نگاه کردم که با بار یخچال بالا می‌آمد.

«بخور.»

«چشم آقا.»

«شنیدم تو جریان‌های دو سه روز پیش همه کاره بودی.»

سرم را پایین آوردم و به مایع قهوه‌ای داخل لیوان نگاه کردم. گرمم بود. و می‌لرزید. سکوت یاسین خان آن قدر ادامه داشت که در نهایت گفتم: «توضیح می‌دم آقا.»

«بخور سعید.» و بلند شد و از کت نوک مدادی کنار میز کنفرانس آن طرف اتاق بسته سیگار Dunhillاش را بیرون آورد و روبه‌رویم گرفت و لبخند زد.

«نمی‌خواد. گذشته رو ول کن. از امروز می‌آی دفتر مدیریت.» و سیگارم را آتش زد و من با نسکافه مزه‌مزه‌اش کردم و تا همین الان هم مزه‌اش زیر زبانم است.

«مي‌دوني سعيد؟»

«بله آقا؟»

«من از آدماي با خايه خوشم مي‌آد.» و خنديد و من سرم را پايين‌تر گرفتم و سيگارم را دست به دست كردم و …

سرم را که بالا آوردم یاسین خان گفت: «نازی»

نازی که آمد یاسین خان برایش توضیح داد که من از امروز جزء واحد مدیریت هستم و مستقیماً زیر نظر خودش کار می‌کنم و … و بعد رو کرد به من و گفت: «برو وسایلتو جمع کن. بقیه چیزا رو نازی بهت می‌گه.»

نازی ازم پرسید گواهینامه دارم یا نه؟ و بعد بدون اين‌كه منتظر جوابم بماند ریموت را گرفت طرفم و گفت: «تو پارکینگه. کلیدشم تو داشبورده. راستی کت و شلوار داری؟» و وقتی نگاهم را روی زمین دید گفت: «یه دست برای خودت جفت و جور کن. برای خودت می‌گم. خوشش می‌آد.» و لبخند زد.

من شدم همه‌کاره‌ی یاسین خان. راننده‌اش بودم. کارهای بانکی‌اش را انجام می‌دادم. برای خانه‌اش خرید می‌کردم. تو کارخانه پشت سرش راه می‌رفتم و رفقای سابقم را زیر چشمی نگاه می‌کردم. کت و شلوار Hugo Boss می‌پوشیدم و عینک آفتابیِ Dior می‌زدم و سوئیچ ۲۰۶‌ام را دور انگشتم می‌چرخاندم. حقوقم پنج برابر وزارت کار بود و ساعتم Rolex و ادكلنم White و موبایلم HTC و …

من همه‌جا با یاسین جان بودم. دست راستش شده بودم و به من اعتماد داشت. نه! اشتباه نکنید. ما با هم دوست نبودیم. من سعید بودم و او بنا به شرایط یاسین جان یا یاسین خان. همین!

با هم مسافرت می‌رفتیم. تفریح می‌کردیم. کارهای روزانه را انجام می‌دادیم و … روابط‌مان که بیشتر شد هم‌چنان با هم دوست نبودیم فقط بیشتر از قبل هم‌دیگر را می‌دیدیم و او کارهایی را از من می‌خواست که قبل از این به من نمی‌گفت.

خانم آوُردن کار سختی نبود. شماره چند تا از خانم رئیس‌هایی که بالاشهر را ساپورت می‌کردند، پیدا کرده بودم و خُب، کار راه می‌افتاد. مشروب خریدن هم کار آسانی بود. آسانِ آسان هم که نه، بعضی وقت‌ها تخمش را ملخ می‌خورد و … یا مارک خوب و معتبر پیدا نمی‌شد. یاسین جان هم که هر چیزی نمی‌خورد؛ یا شیواز ریگان می‌خورد یا جك دانيلز و اگر نبود شراب مارکِ شیراز. مشکل اصلی اما جفت‌و ‌جور کردن کُک یا کوکایین بود. پیدا کردنش سخت بود و ساقی‌اش کیمیا. باید زیاد می‌خریدم یا به قول یاسین جان به اندازه که کم نیاید و «حال‌گیری نشه.» و من همه این کارها را می‌کردم. بعد از چند وقت برای خودم یک پا جاکش و ساقی شده بودم. خانم می‌آوُردم پانصد هزار تومان اما با کلی چَک و چانه بهش سیصد هزار تومان می‌دادم و می‌گفتم: «ببین خوشگله. ما مشتری همیشه‌گی‌ایم.» و اون خوشگله هم می‌خندید و می‌گفت: «باشه.» جك دانيلز که عشق یاسین جان بود را فله‌ای می‌خریدم که ارزان‌تر تمام شود. کوکایین هم همین‌طور. بعد از مدتی روی جك دانيلز و کوکایین سرمایه‌گذاری کردم. یعنی دیگه از روی تنخواه شرکت این چیزها را نمی‌خریدم. خودم با هزینه‌ی شخصی‌ام می‌خریدم و بعد فاکتور می‌کردم. و همه چیز خوب بود. خانه خریدم. ماشینم را عوض كردم. برای اولین بار با همسرم مسافرت خارجی رفتم و …

تو شرکت هم یک اتاق کاملِ درست و حسابی بهم دادند و من شدم معاون یاسین جان و شلوارم دو تا شد و بچه‌دار شدم و حساب بانکی‌ام برای خودش رقمی بود. پدر و مادرم را فرستادم سفر حج. سر سفره‌ی عقد به خواهرم یک پراید نوک مدادی دادم و برای برادر کوچک‌ترم یک کافی نت نقلی دست و پا کردم و به برادرزنم هم پول قرض دادم که برای خودش ماشین بخرد و مسافرکشی کند و هر وقت اوضاعش رو به راه شد پول را پس بدهد.

وقتی تو چَمستان ویلا خریدم و تو حیاطش زیر درخت پرتقال که تازه جوانه داده بود،كنار GENESIS Coupe زردم ایستادم و به کوه سبزپوش روبه‌رویم خیره شدم از خوشحالی روی پا بند نبودم. کُک زدم و به سلامتی همه‌ی آدم‌های با عُرضه قوطی آبجواَم را سر کشیدم و به نازی چشمک زدم و گفتم: «میای؟» و نازی خندید و لب پایینش را گاز گرفت و دگمه‌های سارافون ارغوانی‌اش را باز کرد و موهای بلوندش را باد داد و گفت: «چرا که نه آقای زرنگ.» و من خندیدم و مارلبرو پایه بلندَم را آتش زدم و روی مار بوآيي که تازه روی بازوی دست راستم خالکوبی کرده بودم دست کشیدم و فشارش دادم. و او هم نامردی نکرد و سرش را کج کرد و برایم شکلک درآورد و نازی گفت: «بیا دیگه.»

یاسین جان دیگر دفتر نمی‌آمد. نه اين‌که نیاید کم می‌آمد؛ هفته‌ای یک بار یا هر ده روز یک بار و حتی بیشتر. کارها را من انجام می‌دادم. کارهای مربوط به تیزرهای تبلیغاتی، بیلبوردها و … و پول روی پول می‌گذاشتم. پسرم که یک ساله شد گذاشتمش یک مهدکودک درست و حسابی. و همان سال برای همسرم ماشین خریدم و برای سالگرد ازدواج‌مان یک سرویس برلیان سی و شش میلیون تومانی. کولر آبیِ خانه را مفت و مجانی دادم به باجناقم و جایش اسپیلت LG مدل S366TQ2 خریدم و یک LED 60 اینچ پلاسما مدل PN45000. فکرش را بکنید حقوق ثابتم ماهی هشت میلیون تومان بود و من به‌ترین بچه‌ی پدر و مادرم بودم و خانه‌مان از آپارتمان خیابان ملک رفت به برج یاس در خیابان ظفر و من و چند تا از بر و بچه‌ها خانه مجردی گرفتیم و عشق و حال.

همه چیز خوب بود. رابطه‌ام هم با همه خوب بود. به دوست و آشنا کمک می‌کردم و از این‌که موفق بودم و می‌توانستم ماهی دو سه بار دست زن و بچه‌ام را بگیرم و برویم رستوران البرز به خودم افتخار می‌کردم.

کوکائین خیلی حال می‌داد. وقتی می‌زدم و کنارش یک آبجوی تگری هم می‌خوردم همه‌ی دنیا، دست به سینه به فرمانم بودند. یاسین جان هم یاسین می‌شد و پوست تن نازی لطیف‌تر از هر چیز لطیفی توی دنیا و من روی ابرها.

از همه‌ی آدم‌هایی که جانماز آب می‌کشند متنفرم. «آدم باید خوب زندگی کنه.» این را پدرم همیشه می‌گفت و هیچ وقت هم بهش عمل نکرد تا مُرد و من چه مراسمی برایش گرفتم. چشم‌های فک و فامیل دیدنی بود و من برق شادی را در چشم‌هایم دیدم، وقتی که تو سرویس بهداشتی مسجد نور تنها شده بودم و به این فکر می‌کردم که چرا گریه‌ام نمی‌گیرد تا این‌که نازی زنگ زد و گفت: «یاسین می‌گه برای فردا می‌خواد بره بام تهرون. گفته تو هم باهاش بری.» و من دوزاری‌ام افتاد و سور و سات را جور کردم و … فردا شد.

یاسین جان اس‌ام‌اس زده بود که «انتهای خیابان ولنجک. بام تهران. ایستگاه اول. زود بیا منتظرتم». زود رفته بودم و همان دور و اطراف نشسته بودم و با نازی اس‌ام‌اس بازی می‌کردم و برای شب نقشه می‌کشیدم. رفتم. یاسین جان بود با چند تا از بچه‌ها. می‌شناختمشون و یکی دو نفر را هم نه. با هم کل کل می‌کردند که «هر کی خایه داره بپره.» می‌خندیدیم و هم‌دیگر را تکه‌باران می‌کردیم و می‌خوردیم و می‌کشیدیم و … تا پای شرط و شروط به میان آمد و موضوع جدی شد و رگ گردن‌ها بیرون آمد و کمربندها سفت شد و کوکائین پشت کوکائین، جك دانيلز پشت جك دانيلز و سیگار پشت سیگار. یک مناقصه چرب و چیلی. قیمت‌ها بالا می‌رفت و سر من گرم می‌شد و گرم می‌شد و همه‌ی دنیا، دست به سینه به فرمانم بودند و بانجی جامپینگ کوتاه شد و من قهقه زدم و یاسین جان تو گوشم گفت: «سعید برو بپر تا مادرشون گاییده شه.» و من بلند شدم و رفتم و پریدم.

همین! پریدم. و مُردم. آرام آرام مُردم و همه چیز خوب بود. وقتی رفتم بالا و از آن‌جا به پایین نگاه کردم فاصله‌ای نبود؛ فوق فوقش ۵ متر. هوا خوب بود و باد می‌آمد و همه جا خنک بود. طناب‌ها را بهم وصل کردن و مسئولش گفت: «ناراحتی قلبی نداری؟» نداشتم. «ناراحتی تنفسی چی؟». «نه». «فشار مِشار؟». «نه». «چیزی که نزدی؟» خندیدم و پایین را نگاه کردم. «می‌ری لبه بانجی. نفس عمیق بکش. دست‌هاتو باز می‌کنی و می‌پری و نفستو می‌دی بیرون. دهنت باز باشه. جیغ بکش. OK؟»

«OK»

بچه‌ها پایین بودند. اندازه یک سوزن. یاسین جان دست راستش را سایه‌بان چشم‌هایش کرده بود و بالا را نگاه می‌کرد و بقیه هم این‌ور و آن‌ور پرسه می‌زدند. چشمم روي  BMW 320 A Coupeاَم كه چند روز پيش خريده بودم قفل شد. جمله‌ی آخر یاسین جان این بود: «صد تومن می‌زنی به جیب سعید. دهن‌شون سرویسه. شرط رو بُردی پسر.»

می‌روم لبه‌ی بانجی. نفس عمیق می‌کشم. دست‌هایم را باز می‌کنم و می‌پرم و همان موقع نفسم را می‌دهم بیرون. دهانم را باز می‌کنم. می‌خواهم جیغ بکشم. دهانم باز می‌ماند، و چشم‌هایم …

 

چندم مهر ماه يك‌هزار و سيصد و نود و چهار

 

 

 

 

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

17 دیدگاه

  • محمد says:

    اینو داستان رو بفرستید برای سعید رحمانی یه فیلمنامه پدر مادر دار ازش دربیاره محمدرضا آهنج هم بسازتش برای ماه رمضون امسال.
    تا حالا داستام بدون شخصیت پردازی ندیده و نخونده بودم که به حمدالله قسمت شد.
    حیف اعتمادی که سایتتون کردم.

    • احسان رضایی says:

      دوست خوبم جناب محمد آقا سلام. از بابت اعتماد به ما تشكر كنم ميكنم اما تاسف چرا؟ مگر قرار ما فقط انتشار داستان نويسندگان بزرگ بوده است كه حالا بايد پاسخگوي انتظارات مخاطب عزيز خود باشيم؟ باري نويسنده‌ي اين اثر هم مانند شما مخاطب ماست و داستانش را ارسال نموده براي ديده شدن و نقد. آيا اگر امثال بنده و شما برخورد گزينشي كنيم يك نويسنده جوان راهي بسوي موفقيت مي‌جويد؟ باز هم از شما مي‌پرسم فرض كنيم كه اين داستان يك اثر كارگاهي باشد باز هم نبايد براي نقد منتشر بشود تا نويسنده از ضعف تاليف خود آگاه شده در آثار بعدي رفع نمايد؟ آيا اگر او همچين انتظاري از ما داشته باشد ره به گزاف برده است؟
      رسالت كافه داستان انتشار آثاري ازين دست است براي رشد ادبيات امروز وگرنه باور كنيد براي ما هم كمتر دشوار است مطالبمان را از بزرگان پر كنيم. باري براي احترام به مخاطبانمان هم هر اثري منتشر نمي‌شود. باور كنيد تقريبا نيمي از آثار ارسالي در ايميل نقد مي‌شود و هرگز منتشر نمي‌شود چرا كه حداقل‌هاي چارچوب داستان را ندارد. از شما هم خواهش ميكنم در صورت تمايل ما را راهنمايي كني.

      با سپاس

  • احسان رضایی says:

    به عقيده‌ي بنده اين داستان از قصه‌ي روايت خوبي برخوردار است اما نگارنده بيش از حد درگير جزئيات غير داستاني و اغراق شده است. البته اغراق در جاهايي از ادبيات كاربرد دارد و منطق خاص خود را مي‌طلبد كه در اين داستان جايگاه مناسبي ندارد. پيرامون شخصيت پردازي هم بواقع شخصيت‌ها خام و باسمهچاي هستند ولي به هر حال همگي در خدمت داستانند و اين باعث شده داستان شكل بگيرد ولي پيكره بندي خيلي قوي نداشته باشد. در نهايت تنها سوالي كه باقي مي‌ماند چرايي نگاشتن اين داستان است. ر اين اثر هيچ چيز تشويق و يا تقبيح نمي‌شود. هيچكس بد و يا خوب نيست. حالات و روحيات هيچ كس دستخوش تغيير شگرف نيست بجز چند جمله كه براي توجيه تغييرات شخص اول داستان گفته مي‌شود. نگارنده اگر در آينده بتواند تكليف خود را با داستان مشخص‌تر نمايد من مطمئن هستم كارهاي بسيار بهتري از او خواهيم خواند.

  • امير خوش سرور says:

    پاسخ به «ته نشست»هاي يك منتقد
    نقد پرمايه! و جان‌دار! محمد گرامي به داستان «كازينو ايران» ذهن‌ راقم اين سطور را در جهت نظريه‌ي جامعه‌شناس ايتاليايي «ويلفردو پارتو» سمت‌و‌سو داد. پارتو مي‌گويد: «انسان‌ها گرچه غالباً منطقي عمل نمي‌كنند اما براي منطقي جلوه دادن رفتارشان تلاش مي‌كنند. آنها مي‌خواهند نشان دهند كه رفتارشان نتيجه يك رشته افكار است ولي در واقع بيشتر رفتارهايشان مبتني بر آن اعتقادهايي نيستند كه براي منطقي و معقول نشان دادن اعمال خود به كار مي‌برند بلكه يك نوع حالت ذهني از پيش موجود و يك احساس بنيادي آنها را به كنش وامي‌دارد.» كوشش پارتو براي نقاب افكني از نظريه‌هاي غيرعلمي و نظام‌هاي اعتقادي او را به تمايزي به نام «ته نشست‌ها» و «مشتقات» رساند. ته نشست‌ها همان ريشه‌ها و دلايل و انگيزه‌هاي واقعي كنش هستند و مشتقات عبارتند از توجيهات عقيدتي يا استدلالي كه براي كنش‌ها ارائه مي‌شوند. (دنياي بسته(جامعه‌شناسي و روانشناسي زندان از درون)، عمادالدين باقي، ص ۲۰۳)
    با توجه به توضيحات بالا مشكل محمد گرامي با داستان «كازينو ايران» را نه در قالب «فرم»(به زعم خودشان داستان بدون شخصيت‌پردازي) بلكه فراتر از آن در «موضوع» و مهم‌تر از آن در «درون‌مايه» است. اگر غير از اين بود بدون ترديد پاي آقايان «سعيد رحماني» و «محمدرضا آهنج» به ميان نمي‌آمد.
    در اين ميان اما خوانش نادرست داستان «كازينو ايران» توسط دوست فرزانه‌مان، اين‌هماني مضموني راقم اين سطور و «محمدرضا آهنج» و «سعيد رحماني» را به ارمغان آورده است.
    «محمدرضا آهنج» كارگردان تله‌فيلم‌هاي «زخم زيتون»(با موضوع ضد اسرائيلي)، «من يك ايراني هستم»(با موضوع مهاجرت)، «صبح روزي كه متولد شدم»(با موضوع مرحله سوم عمليات بيت‌المقدس) و … و هم‌چنين سريال‌هاي «سايه آفتاب»(با موضوع هويت)، «آسمان من»(با موضوع امنيت پرواز) و … است. از سوي ديگر درون‌مايه اكثر قريب به اتفاق فيلم‌نامه‌هاي «سعيد رحماني»، مذهبي است.
    اجازه بفرماييد در اين‌جا اندكي نيز از زنده ياد «فتح الله بي‌نياز» بياموزيم تا واكاوي موضوع آسان‌تر شود. ايشان در كتاب «درآمدي بر داستان‌نويسي و روايت‌شناسي» در تعريف «موضوع» مي‌نويسند: «مفهومي است كه داستان درباره‌ي آن نوشته مي‌شود و رخدادهاي داستان به طور مستقيم يا غير مستقيم به آن مربوط مي‌شود. پس، موضوع، در يك متن داستاني از چنان ظرفيتي برخوردار است كه مي‌تواند كل مناسبات، شخصيت‌ها و رخدادهاي مهم و كم اهميت داستان را حول خود سامان دهد. مفاهيمي همچون جنگ، عشق، تنهايي، فقر، وحشت و مرگ موضوع‌هاي داستاني‌اند.»
    «فتح الله بي‌نياز» در تعريف «درون‌مايه» مي‌نويسد: «درون‌مايه يا مضمون، جهت‌گيري نويسنده را نسبت به زندگي و به طور اخص موضوع داستان نشان مي‌دهد. از اين‌رو نويسنده مي‌تواند زندگي را زشت، زيبا، پوچ، بامعنا، هدفمند، بي هدف، يأس‌آور، اميدواركننده، بي‌سامان يا سامانمند نشان دهد. گاهي نشان دادن چنين مضموني صراحت دارد و گاهي پنهان است و داراي ابهام.»
    از اين منظر راقم اين سطور بر اين باور است كه محمد گرامي، موضوع داستان را «انحطاط» كه لاجرم بر طبق نگرش ايشان «فردي» است در نظر گرفته‌اند و درون‌مايه را «مذهبي». تا جايي كه پيش‌نهاد ساخت سريال براي ماه رمضان را مطرح مي‌كنند!
    باري! محمد گرامي در اشتباه است. و اين اشتباه همان «مشتقات» است كه از «ته ‌نشست‌«هاي ذهن ايشان نضج مي‌گيرد.
    به اجمال عرض مي‌كنم؛ وقتي واژه «كازينو»(با يك بار معنايي مشخص كه متضمن دو گزاره «بازي» و «هزينه- فايده» است) در كنار واژه «ايران»(به معناي گستره‌ي يك واحد جغرافيايي) قرار مي‌گيرد و در كنار اين دو، فاكتورهاي معناداري چون كارخانه، سرمايه‌دارها، اعتصاب، تعديل و … و هم‌چنين كنش‌ شخصيت‌هايي چون شاهرخ، اكبر، آقا سيد و راوي(سعيد) را در يك پنجم ابتدايي داستان، در كنار هم قرار مي‌دهيم به موضوعي فراتر از «انحطاط» فردي و درون‌مايه‌اي فراتر از «اميد به زندگي با چاشني مذهب»، «گناه»، «بازگشت به معصوميت نخستين»، «توبه» و … كه درون‌مايه عمده سريال‌هاي ماه رمضان در رسانه ملي را تشكيل مي‌دهند، مي‌رسيم و يقه‌ي آقايان «سعيد رحماني» و «محمدرضا آهنج» را رها مي‌كنيم.
    بيفزاييم كه محمد گرامي خوشمره‌گي كرد و پيش‌نهاد ساخت سريال را مطرح نمود. راقم اين سطور جسارت مي‌كند و در قبال خوشمزه‌گي ايشان «جديّت» به خرج مي‌دهد و پيش‌نهاد مي‌كند كه لطفاً از كلاس‌هاي داستان‌نويسي و آموزه‌هايشان اندكي فاصله بگيريد و به اين جمله‌ي ماركس بينديشيد: «انسان‌ها در توليد اجتماعي زندگي خود وارد روابط معيني مي‌شوند كه اجتناب‌‌ناپذير و مستقل از اراده‌ي آن‌هاست و اين همان روابط توليدي است كه با مرحله‌ي معيني از تكامل نيروهاي توليد مادي‌شان تناسب دارد. مجموع اين روابط توليدي ساختار اقتصادي جامعه‌، يعني بنياد واقعي‌اي را تشكيل مي‌دهد كه بر شالوده‌ي آن روبنايي حقوقي و سياسي قرار مي‌گيرد و اين روبنا منطبق با شكل‌هاي معيني از آگاهي اجتماعي است. شيوه‌ي توليد زندگي مادي، زندگي اجتماعي، ‌سياسي و فكري را در كل مشروط مي‌سازد. آگاهي انسان‌ها نيست كه هستي آن‌ها را تعيين مي‌كند، بلكه برعكس، هستي اجتماعي آن‌هاست كه آگاهي‌شان را تعيين مي‌كند.» و البته اين مهم به معناي ناديده‌انگاشتن تمام و كمال «فرماليسم»‌ نيست و نمي‌تواند هم كه باشد.
    باري! نويسنده‌ي «كازينو ايران» به عنوان يك «سوسياليست» كه ادبيات را صحنه جدال اجتماعي مي‌داند هم‌چون گئورگي پلخانف بر اين اعتقاد است كه «ذهنيت اجتماعي هر عصر را روابط اجتماعي آن عصر مشروط مي‌سازد. اين معني هيچ‌جا به اندازه‌ي تاريخ هنر و ادبيات آشكار نيست.»
    «كازينو ايران» با تمام ضعف‌ها و قوت‌هايش از اين خاستگاه برآمده است. و گويا محمد گرامي هم‌طبقه‌هايش را در «كازينو ايران» به تماشا نشسته كه اين‌چنين برآشفته شده است.
    در رابطه با انتقاد محمد گرامي در زمينه‌ي «داستان بدون شخصيت‌پردازي» سكوت مي‌كنم و شوخي ايشان را به حساب ناآگاهي‌شان در زمينه شخصيت و شخصيت‌پردازي و مهم‌تر از آن سير تحول داستان كوتاه در دنياي امروز مي‌گذارم و مي‌گذرم.
    و نكته پاياني آن‌كه؛ درباره نظر «احسان رضايي» دست به سينه مي‌ايستم و با تواضع مي‌گويم: «هر چه از دوست رسد نيكوست.»
    شاد باشيد

    • محمد says:

      آقای خوش سرور عزیز دو چیز در کامنت کوتاه من و متن دادگاه دفاعیه شما مشترکند:
      پرخاشگری و (علیرغم حکم صادره شما) جدیت. قصد من اصلا خوشمزگی نبود.
      توجه شمارو به چند نکته که به ذهنم میرسه جلب می کنم
      اول اینکه پیگیری شما در مورد فعالیت های آقایان سعید رحمانی و آهنج رو تحسین می کنم. حداقل اطلاعاتتون از من که بیشتر بود.
      دوم: نمیشه انکار کرد المان ها و تیپ های مذهبی مقبول صداوسیما در هر پاراگراف داستان شما به وضوح دیده میشه تا جاییکه خود شما هم بهش اشاره کردید.
      سوم: برداشت هدفدار شما از این المان ها برای اشاره به مختصات طبقه سرمایه دار و فاسد همانند برداشت های تبلیغاتی صدا و سیما برای اشاره به مظاهر زندگی بدون معنویت بود. اینکه هدف شما با هدف آقای رحمانی متفاوت هست ربطی به استفاده مشابه از ابزار نداره و اشاره بنده هم به همین وجه ماجرا بود. (البته ذکر شما از تعلق خاطر ایدئولوژیک خود، در فهم این مطلب کمکم کرد)
      چهارم: چیزی که ذهن من رو به سمت سریالهای مناسبی سوق داد جامپکات های بدون بسترسازی داستان شماست. مانند جمله واره معروف (چند سال بعد) در اینگونه سریال ها.
      پنجم: دلیل اینکه شما می تونید از ۳ و نیم خط کامنت من چنین دقیق به نیت و شخصیت و طبقه اجتماعی و … من پی ببرید ولی من با خوندن تمام داستان شما هیچ چیز از کاراکتر راوی نصیبم نمیشه در واقعی بودن من و باسمه و خام بودن راوی داستان شماست.
      در آخر ای کاش جزئیاتی که از شخصیت چندش آور و بورژوای من در ذهن خود ساختید از تیپ های داستان خودتون هم می ساختید تا ما با یک داستان بدون پرداخت شخصیت روبرو نباشیم.

      • محمد says:

        فراموش کردم که شما از پیشوند منفی ساز (بدون) دل چرکین هستید.
        پس در متن پاسخ بنده می تونید تمام واژه های (بدون) رو با (کم) جایگزین کنید.
        ممنون

  • نسترن بیگی says:

    داستان شروع خوبی دارد. یعنی وقتی آغاز به خواندن کردم فکر نمیکردم اینطور به سمت کلیشه پیش برود. بیایید اول فکر کنیم نویسنده بیشتر دنبال گفتن چه ماجرایی است. من بار اصلی موضوعی داستان را در شرط بندی میبینم و تاثیر مواد. اما کجاست ؟ انگار شرط بندی در بین تعریف زندگی شخصیت گم میشود.. به نظرم اصلا نیازی به بازگویی ازدواج و کار و اعتصاب اینها نیست. مانور داستان باید روی همان شرط بندی باشد. داستان ملکه الیزابت مصطفی مستور در سایت هست. حول محور یک شرط بتدی میگذرد پیشنهاد میدهم هم آن را بخوانید و هم داستان سه کام حبس که این هم در سایت هست. سه کام حبس تاثیر مواد را به خوبی نشان میدهد با لحن داستانی و به دور از جزییات اضافه. من در داستان شما آدمی را نمیبینم که درگیر تاثیرات مواد است. با این حال نویسنده قلم خوبی دارد و میتواند با نگاهی دیگر کارش را بهتر کند.
    ممنون از شما

  • اهورا says:

    دوست نازنین
    اگر محمد نامی از اثری که تو خالق اش بود خوشش نیومد،‌ چش ببند ، خودتو خسته نکن که حتماً بهش ثابت کنی اشتباه می کنه. قرار بر این نیست همه حرف درست رو بزنن.منم با محمد موافقم. می‌خوایی چکار کنی؟ باز یه هفته بی‌خوابی بکشی تا جواب منو بدی؟ خسته میشی اینجوری.

    فعلاً مشکل اصلا محمد نیست، داستان‌ات گیر داره. شنیدی حافظ میگه: « تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» ؟
    مهرجویی یه سکانس از میهمان مامان، شروع می‌کنه از زبان بچه‌ی خونه برندهایی که نماد سرمایه داری هستن رو به چالش کشیدن.چقدر زیباست این تصویر. وقتی پسرک با هیجان و شگفتی دونه دونه محصولات رو از نایلون درمیاره و فریاد می‌کشه.مهرجویی می‌دونه چه شکلی حرف‌شو به مخاطب عرضه کنه که نه شعار بشه، نه کلیشه بشه، نه بیفته در دام حاشیه، نه بذاره محمد ازش ایراد بگیره و تاسف بخوره براش. مهرجویی می‌دونه برند تعریفی در غرب داره که این‌جا اون تعریف وجودنداره. مهرجویی مردم‌ کشورش رو می شناسه، با خلق و خوشون آشناست. رفته پیدا کرده.کشف کرده. نه این‌که از لابلای کتاب و مقاله و مجله کشیده باشه بیرون.
    خوبه گاهی نویسنده تجربه کنه و بعد بنویسه.(پیش تر ها در رابطه با متونی که توشون ارجاعات جنسی وجود داشت هم اینو نوشتم )البته نه عین به عین که بشه گزارش. این نظر شخصی منه. برا همینم تو سی و چهارسالگی مجبور شدم دندون عاریه بذارم تو دهنم.وقتی وا می کردم پیش هر دکتری، دوساعت ازم بازجویی می کرد که چکار کردی سی و دوتا دندونت این جوری شده. رفیق عزیز ،مجانی نمی تونی باید هزینه‌اش رو بدی.

    من هیفده هیجده ساله که می‌نویسم، شعرهای چرت و پرت هم زیاد نوشتم. وقتی می‌خوندم‌شون تو جلسات اصلا خجالت نمی کشیدم.(البته الآن می کشم).از فلسفه هم تا می تونستم فاصله گرفتم و می‌گیرم. ذهن منو منظم می‌کنه و باعث میشه من وراجی کنم.اما همه‌اش مراقب بودم که کاری نکنم، یکی برگرده این شعر حافظ رو به کنایه برام بخونه:چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست، سخن شناس نئی جان من خطا این‌جاست»
    همین ترس باعث موفقیت من شد.نه تنها در ادبیات، تو زندگی…

    روز خوش رفیق سوسیالیست من

  • اهورا says:

    ژرژ پلیتسر نه سواد کمتری از بقیه داشت،‌نه کم‌تر از دیگران می‌فهمید، اما کتابی نوشت که هنوز هم برای فهم دیالکتیک بهترین منبع برای عموم مردمه.
    تو ایران هنوز هم سر اسمش دعواست که ژرژ پلیستر درسته یا جورج پلیتسر، یا پولیتزر(؟!!!!!!)… ایرانی رو دست کم نگیر رفیق، اگر چالش نباشه ایرانی خودش خلق می‌کنه.براش فرقی نمی کنه رفتن با پای راست توی دستشویی باشه یا نگرش تئوریک به ماهیت انسان
    نکته دیگه اینه که فلسفه‌ی ما شفاهیه(مخصوصا در دوران معاصر، دقت کنی می بینی همه اش سخنرانی‌ها رو جمع کردن تو یه کتاب، از اون یارو شریعتی گرفته تا سروش و شایگان و آشوری و بابک احمدی که بیش‌تر ترجمه کردن تا تولید فکر ، یعنی ما آکادمی نداریم که فلسفه تولید کنه، فیلسوف آکادمیک هم نداریم. خواستگاه اندیشه تو ایران حوزه ست پیش‌ترها که حوزه نبود بازم خواستگاه فلسفه، عرفان، طرز فکر یا هرچی اسمش هست ، برمی گشت به شعرا و عرفاو ریشه‌اش متافیزیک …. . تازه اون ها فکر تولید نمی کردن، تفسیر می کردن، متون قبل از خود رو تفسیر و تبیین می کردن.یه چیزی هم بهش اضافه می کردن یا ازش می بریدن، ملغمه ی فعلی دس پخت همون‌هاست.
    برا همین اون کسی که بخواد تو این کشور فلسفه بخونه یا نگاه فیلسوفانه داشته باشه (به نظر شخصی من، که گفتم آگاهی من خیلی کمه و اصلا نباید وارد این حیطه بشم) تناقضات پیاپی بهش حمله ور میشن.

  • در سرزمین ما فلسفه غریب افتاده است زیرا فلسفه فرزند آزادی و پرسش است و ما کلا با این دو مقوله مشکل داریم

    • اهورا says:

      چقدر کوتاه و مختصر گفتن به دل آدم میشینه. شاید ده‌ها صفحه سیاه کنم اما آرزو گفتن همین یه خط رو دارم.همه‌اش همینه که فرمودید

  • امير خوش سرور says:

    اهوراي گرامي نوشته است: «اگر محمد نامی از اثری که تو خالق‌اش بود خوشش نیومد،‌ چش ببند، خودتو خسته نکن که حتماً بهش ثابت کنی اشتباه می‌کنه. قرار بر این نیست همه حرف درست رو بزنن. منم با محمد موافقم. می‌خوایی چکار کنی؟ باز یه هفته بی‌خوابی بکشی تا جواب منو بدی؟ خسته میشی اینجوری.
    فعلاً مشکل اصلا محمد نیست، داستان‌ات گیر داره …»
    تأمل بر اين فراز از مطلب اهوراي گرامي به «يه هفته بي‌خوابي» مي‌ارزد. باور من بر اين است! تا باور شما چه باشد. اما قبل از هر چيز مي‌بايست از حُسن توجه اهوراي گرامي سپاسگزار باشم. «حُسن‌اش هميشه در فزون باد.»
    بايسته است از «كافه داستان»‌ نيز به موجب فراهم آوردن «امكان» ‌گفت‌و‌گوي مخاطبان سپاسگزاري كنم. «احسان رضايي» و دوستانش مي‌توانستند به راحتي مطالب مختلف را بارگذاري كنند و بخش كامنت‌ها را هم ببندند و «در اين حريق سردِ» روزگار خر مراد را سوار شوند و بتازند كه بتازند تا از قافله‌ي زمان جا نمانند. آن‌ها گونه‌اي ديگر از زيستن را انتخاب كردند و اين در دوران پر فروغ! «چسناله‌هاي غريبانه» برگ زرين زندگي آن‌هاست. در برخورد با «كافه داستان» كلاه از سر برمي‌دارم و دست به سينه مي‌ايستم هم‌چنان كه در مواجهه با «آوانگاردها» و «حضور» و … بيان اين نكته و تاكيد مضاعف بر آن نه به مصداق «هندوانه زير بغل» بلكه فراتر از آن به منظور پيشبرد موضوع حائز اهميت است.
    اما اصل دعوا!!!
    داستان «كازينو ايران» مي‌تواند انواع و اقسام گير و گرفت‌ها را داشته باشد. موضوع از اول هم اين نبود و و الان هم اين نيست. داستان مي‌تواند به زعم محمد گرامي فاقد شخصيت‌پردازي باشد و يا به زعم نسرين عزيز به سمت كليشه پيش برود. داستان مي‌تواند از پرداخت لازم برخوردار نباشد يا عناصر غير داستاني‌اش زياد باشد و … موارد فوق نقد تكنيكال داستان است و بديهي است كه هر كه داستان مي‌نويسد لاجرم منتظر نقدهاي اين‌چنين است. مشكل اما از آن‌جا پيش آمد كه خوانش دوستان از درون‌مايه‌ي داستان با سنگ خاراي «ته‌نشست‌ها» تصادف كرد و جان سپرد. چالش بنده‌ي حقير با محمد گرامي در اين‌جا خودنمايي كرد و با نسرين عزيز هم.
    اين چالش كوچك را مي‌توان با تحقير «محمد نامي»‌ يا «نسرين نامي» ‌ختم به خير كرد و از كنارش گذشت. راقم اين سطور اما گونه‌اي ديگر از برخورد را آموخته است و «گفت‌و گو» (و نه جواب دادن را به زعم اهوراي گرامي) را سرلوحه‌ي ارتقاي ادبي‌اش مي‌داند. «كافه داستان» اين امكان را براي من و شما فراهم آورده است چرا از آن گريزان باشيم؟! به خسته‌گي‌اش مي‌ارزد اهوراي گرامي. «ما نويسنده‌ايم» رفيق عزيز ناديده‌ام؛ اگر از انديشيدن و نوشتن خسته شويم، وامصيبتا!!!
    از سوي ديگر دفاع نويسنده از اثرش جزئي از اصول مسلم كلاس‌هاي داستان‌نويسي است. «كافه داستان» نيز از اين قاعده مستثني نيست. راقم اين سطور بر طبق سنت كلاس‌هاي داستان‌نويسي و البته بر خلاف نظريه خوش‌باشي‌هاي خياميِ اهوراي گرامي كه آميخته با زنجموره‌هاي «پَساهشتاد و هشتي» است عمل نموده است. و … به عنوان مثال راقم اين سطور حق دارد كه منتقد را (در اين‌جا نسرين بيگي) مورد پرسش قرار دهد كه كليشه بودن داستان «كازينو ايران» عطف بر فرم است يا محتوا؟ اگر عطف بر فرم است كه «هيچ»؛ بضاعت نويسنده همين است و بس! در اين‌جا نهايتاً مي‌توان هم‌چون «احسان رضايي» آرزو كرد: «نگارنده اگر در آينده بتواند تكليف خود را با داستان مشخص‌تر نمايد من مطمئن هستم كارهاي بسيار بهتري از او خواهيم خواند.» اما اگر انتقاد فوق عطف بر محتوا است پرسش دوم اين خواهد بود كه آيا منتقد گرامي، داستان رئاليستي غير كليشه‌اي هم تا به امروز خوانده است؟ به قول دوستان فيلم‌نامه‌نويس مجموع پيرنگ‌هاي داستاني حداكثر ۲۲ عدد است. بنابراين سال‌هاست كه هر چه بنويسيد و هر چه بسازيد براي عده‌اي از مخاطبان «كليشه‌اي» است. از اين واقعيت گريز و گزيري نيست. و لذا وقتي يك منتقد در نقدش به يك اثر هنري بر واژه «كليشه» تاكيد مي‌كند بايد به او يادآوري كرد كه دوران «خودگويي و خودخندي» منتقدانه به سر آمده است. همان‌طور كه خالق اثر هنري مي‌بايست از اثرش دفاع كند و چرايي پديدآورنده‌گي اثر را براي مخاطبانش توضيح دهد منتقد نيز مي‌بايست از كرسي «مدعي العموم» پايين بيايد و از اثرش (= نقدش) دفاع كند و توضيح بدهد. گزينه‌ي «نقد بر نقد» كه در دنياي مدرن باب روز است و «مصطلح» از همين نگرش نشأت مي‌گيرد.
    ديگر وارد معقولات و مجهولات نمي‌شوم و به اهوراي گرامي عرض مي‌كنم: «از من بپذير كه ريه آماسيده از دود سيگار من دست كمي از دندان‌هاي عاريه‌اي تو ندارد …»
    به سلامتي اهورا؛ رفيق فرزانه‌ام …

    • نسترن بیگی says:

      جناب امیر عزیز سلام.
      قبل از هرچیز باور بفرمایید من نسترن هستم. نه نسرین.

      بهرحال نسترن بیگی داستان نویسی حقیر است و بس. فکر میکردم کسی که برای ما کار میفرسته حداقل با سایت و مدیران آن آشنایی داره. دست کم شاید یک مطلبی از آنها خوانده باشه.
      من منتقد نیستم. فکر کنم اهورا جان یک جا گفتند که ما همه نویسنده ایم. اگر بر چرک نویسهای من اسم داستان بگذارند که بنده ترجیح میدهم همان داستان.نویس باشم تا منتقد

      دوم اینکه کلیشه. ما هرچه بخواهیم بنویسیم قبل از ما نوشته اند اما بحث من سر دید دیگر و.گونه ای دیگر نوشتن این موضوع بود. باری شما را به خواندن دو داستان تشویق کردم که فکر میکنم کار پسندیده ای باشد. و شما هم ما را به خواندن داستانی. این یعنی موفقیت. یاد گرفتن از یکدیگر
      امیدوارم موفق باشید

  • اهورا says:

    خانمی رو می شناختم که کل خلاف‌اش تو زندگی دو سه بار بوسیده شدن بود اونم از طرف دوستش که قرار بود باهم ازدواج کنن و (اون نامرد آشغال پست فطرت ذلیل مرده)، این بنده خدا رو گذاشته بود سرکار.جالب این جاست موقع نوشتن جوری می نوشت انگار از حال همه‌ی فاحشه‌های شهر باخبره. تخیل خوبه، توهم شاید خوب نباشه.شاید…
    بگذریم

    در متنی که نوشتی مارو قابل ندونستی دلیل این همه برند و کارکردشون (در اولین متنم بهش اشاره کردم )رو روشن کنی،نسبت به کلیشه ای بودن موضع گرفتی اما برای رد اون هم کاری نکردی (یا کردی و من نتونستم بفهمم؟) ، در رابطه با شخصیت پردازی هم همین‌طور، با ته نشست و چسناله و هشتاد و هشت و پسا و پیشا و این عبارات سوال من بی‌پاسخ مونده هنوز.علت وجودی این همه مارک ؟؟؟؟ بودن ونبودشون چه تاثیری بر متن‌ات داره؟
    تا اون جا که اطلاع دارم بچه ها همه شون دست به قلم هستن در مقام نویسنده، نظر میدن ، نقد ؟بعید می دونم.

    ضمنا اگه زحمت نمیشه راحت تر بنویس،‌به جان هردومون دم به دم به خودم فحش میدادم به خاطر خوندن این متن‌ها، باور کن آثار گلشیری رو نمی خونم فقط به خاطر زبان و لحن‌اش.

  • امير خوش سرور says:

    ۱٫ احتمال مي‌دهم با توضيحاتم تكدر خاطر اهوراي گرامي را فراهم آورده‌ام. اگر اين چنين است ناخواسته بود و خاضعانه از ايشان پوزش مي‌طلبم. اهوراي گرامي به مانند محمد گرامي و نسرين عزيز روي سر بنده جاي دارد.
    ۲٫ درباره كليشه‌اي بودن داستان‌هاي رئاليستي و چرائي اين مهم توضيح داده‌ام. احتياج به بازگويي مجدد و اطاله كلام نيست. بي‌ترديد اهوراي گرامي با توجه به وسعت اطلاعاتش از عهده‌ي درك مطلب بر مي‌آيد.
    ۳٫ درباره شخصيت پردازي داستان توضيح آن‌كه؛ وقتي يك جان‌دار در داستان حضور دارد (حال يا يك فرد انساني يا يك شئ كه توسط نويسنده جان يافته است، به عنوان مثال به داستان «زندگي از ديد يك آدامس تِخ شده» اثر پاتريك پار رجوع كنيد) چه در چارچوب تصوير كلي صحنه، تمركز روي عده‌ي خاصي از شخصيت‌ها در صحنه، تصوير كنش‌هاي شخصيت‌ها،‌ تصويري از افكار و احساسات شخصيت مورد نظر و … يا با «تيپ» مواجه هستيم يا با خلق «شخصيت». به عنوان مثال «تيپ» همان بازاري‌اي است كه هر روز به حجره‌اش مي‌رود و به فكر خريد و فروش كالا و سود و زيانش است. اما وقتي همين بازاري در امتحانات پيام نور شركت مي‌كند و «تاريخ» مي‌خواند و ليسانس و فوق ليسانس مي‌گيرد و كنش و واكنش‌هايش از نمونه‌ي تيپيكال يك بازاري فراتر مي‌رود مي‌شود «شخصيت».
    با توجه به توضيحات بالا، ياسين نمونه تيپيكال «بچه پول‌دار» است. يك «تيپ» مشخص كه در اطراف‌مان مي‌بينيم و … تصوير كلي از كنش و واكنش‌هاي ياسين اين مهم را نشان مي‌دهد.
    سعيد اما «شخصيت» است. چرا؟! از آن‌جا كه رفتارش در سير كلي داستان تيپيكال نيست. سعيد كه با دوندگي بسيار به عنوان يك تكنسين ساده در كارخانه لوازم خانه‌گي استخدام مي‌شود از سازمان‌دهنده‌گان اصلي «اعتصاب» ‌است. در اين ميان تَقي به توقي مي‌خورد و اوضاع زير و رو مي‌شود و عده‌اي زير مي‌روند و سعيد رو مي‌آيد. اگر سعيد در اين‌ نقطه‌ي تعيين كننده مي‌ماند و در جا مي‌زد يا در نهايتش به دله دزدي اكتفا مي‌كرد و دو زارش را ده شاهي مي‌كرد مخاطب با نمونه تيپيكال «خرده‌بورژوازي» مواجه بود كه باز هم در اطراف‌مان به وفور مي‌بينيم. سعيد اما در پروسه داستان، استقلال عمل مي‌يابد تا جايي كه رأساً وارد گود «بيزينس» مي‌شود و نقش «جاكش» و «ساقي» را ايفا مي‌كند و فراتر از دو زار و ده شاهي مي‌رود. اين ديگر نمونه‌ي رفتار عيني و مرسوم (تيپيكال) نيست. فراروي از نقش تيپيكال خرده بورژوازي يا به زبان امروزين جامعه «نوكيسه»ها يا «تاره به دوران رسيده»ها، سعيد را يك «شخصيت» مي‌كند. او در اين ميان طبقه‌اش را جابه‌جا مي‌كند و وارد بازي بزرگان مي‌شود غافل از آن‌كه «… تا انگار همچنان همين ديروز بماند.»
    كل ماجرا همين‌جاست؛ سعيد هم‌چنان «زير دست» است حتي اگر به مانند نوكيسه‌ها يا تازه به دوران رسيده‌هاي امروزي براي فلان مارك و بهمان برند جان بدهد، ويلا بخرد آن هم در «چمستان» كه خودش يك «برند» است، «زن بازي» كند و حتي كارهاي خير انجام دهد كه خود اين كارهاي خير هم يك «مارك»‌ است و … بله! در نهايت اين «زبر دست» ‌است كه ميز بازي را در «كازينو ايران» مي‌چيند و فرمان مي‌دهند: «سعید برو بپر تا مادرشون گاییده شه.» همين!
    از همين‌روست كه با قاطعيت مي‌گويم محمد گرامي درباره «داستان بدون شخصيت‌پردازي» شعر مي‌بافد. او اگر شخصيت‌پردازي را ضعيف و شخصيت‌ها را خام و … مي‌دانست اساساً اين مجادله‌ي قلمي به وجود نمي‌آمد.
    ۴٫ «علت وجودي اين همه مارك» از اين‌جا نشأت مي‌گيرد.
    ۵٫ و اما نكته پاياني؛
    ۵٫۱٫ بي‌ترديد هيچ آدمي كه اندكي از انصاف برخوردار باشد راضي به اين نمي‌شود كه اهوراي گرامي «دم‌به‌دم» به خودش «فحش» بدهد آن هم «به خاطر خوندن اين متن‌ها»! راقم اين سطور اندكي از انصاف برخوردار است و لذا به «امتناع گفت‌و‌گو» با اهوراي گرامي مي‌رسد.
    بيفزاييم كه پارادايم «امتناع گفت‌و‌گو» را از «امتناع تفكر» آرامش دوستدار وام گرفته‌ام كه البته فلسفه‌اش شفاهي نيست. هر چند كه ديگر اساتيد كه اهوراي گرامي از آن‌ها به نيكي! ياد كرده است به غير از «اون يارو شريعتي»؟!!! و بابك احمدي كه تخصص‌اش ترجمه آثار فلسفي است هر كدام بيش از دو جين «مكتوبات» در زمينه تخصص‌شان دارند.
    ۵٫۲٫ جمله‌ي اهوراي گرامي درباره زنده ياد «هوشنگ گلشيري» برايم بسيار آشناست. بارها در كلاس‌هاي داستان‌نويسي از استاد و شاگرد اين جمله را شنيده‌ام كه گلشيري نمي‌خوانند؛ يكي مي‌گويد به خاطر محتواي آثارش كه چنين و چنان است و ديگري «به خاطر زبان و لحن‌اش». مهم نيست كه امروز گلشيري و گلشيري‌ها را مي‌خوانيم يا نه. مهم اين است كه «هوشنگ گلشيري» نام ماندگار تاريخ ادبيات داستاني ايران است. بي‌ترديد بدون نام «هوشنگ گلشيري» هيچ كتابي درباره داستان‌نويسي ايران نوشته نمي‌شود و اين يعني تمام «اعتبار» يك نويسنده در «تاريخ».
    شاد باشيد

  • اهورا says:

    این متن رو با متن قبلی که نوشتی مقایسه کن. ببین چه قدر راحت‌تر نوشتی. بهتر نشده؟
    نکته‌ی بعدی در محتوای متن‌ات وجود داره. چیزایی که نوشتی خوبه. می‌تونی بارها و بارها بخونی‌شون در ذهن‌‌ات تجزیه و تحلیل‌شون کنی.چون توضیحات‌ات بازخوانی اثرت بود بر مبنای آگاهی خودت (نویسنده) از اون‌چه قرار بوده خلق کنه. پس دوباره‌خوانی متن‌ی که نوشتی و انطباق‌اش با داستان‌ات بهترین منتقد برای آثارته و باعث پیشرفت‌ات میشه.
    هدف من هم همین بود. وادارت کنم ساده‌تر بشی و خودت رو تیکه پاره کنی.تناقضات خودتو ببینی.

    دوست نازنین کار کارگاهی ؟ اینم یه مدل کار کارگاهی
    حالا بجای امتناع کردن بیش‌تر بنویس و بیش‌تر حرف بزن، بجنگ . سی و خورده ساله حرف مفت می‌زنن . حرف تو که خیلی دنشین‌تر از حرفای اونا‌ست. حرفای تو بوی خوب زندگی میده نه مثل حرفای رژیم‌های دیکتاتور، آدم‌های عقب‌مونده و مرتجع، که متعفن و بدبوئه

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.