خانه / داستان / آثار كافه داستانيها / قطار شب (احسان رضایی)

قطار شب (احسان رضایی)

به نام خدا

 

صداي سوت قطار در تاريكي مطلق شب سرد زمستاني مرا از خواب پراند. دنياي اطرافم تاريكي مطلق بود و سرماي كرخت كننده اي وجودم را بر آشفت. با دست دنبال پتو گشتم. لابد به عادت هميشه. اما يادم نمي‌آيد كي و كجا سوار اين قطار شده ام. خودم را به سمتي كه فكر ميكنم بايد پنجره قطار باشد كشاندم. با دست، يخ زده ليزي را لمس كردم. فضاي بيرون تفاوتي با داخل نداشت. سرد و تاريك. از جايم بلند شدم. نمي‌دانم بايد بترسم يا داد بزنم يا فرار كنم. حسي همراه با بي تفاوتي مطلق در وجودم رشد کرد. با نوك انگشت لبه هاي صندلي را لمس کردم و به سمتي رفتم كه حتما بايد دري براي فرار وجود دارد. دستگيره را كه فشردم بوران به داخل ريخت. دانه هاي ريز يخ از بالاي یقه ی لباسم پايين سريد. نا خود آگاه لرزيدم و در را بستم. يقه پيراهنم را بالا دادم و اينبار به سرعت در را گشودم. در همين چند لحظه هوا ارامتر شده بود. در بعدي به سالني ختم شد كه صندلي ‌هايي به دور ميزهاي گرد داشت. بر روي ميزها گل‌هاي لاله رنگارنگ تازه گذاشته اند. درون سالن کاملا تاریک نورهای زردی بالای هر میز می تابد.  لاله آبي توجهم را جلب كرد. كورمال كورمال خود را به ميز لاله آبي رساندم و نشستم. صورتم را به شيشه يخ زده چسباندم. افكار به مغزم هجوم آوردند. زني نيمه برهنه روي پاهايم نشسته است و با دستهايش لاله هاي گوشم را نوازش مي‌كند.

  • خيلي تاريكه مگه نه آقا؟

با شنيدن صداي نازك و خوش زن از جا پريدم. بدني بدون سر با لباس فرم يكدست روبرويم ايستاده. دستپاچه جواب دادم.

  • بيشتر از اونيكه فكر مي‌كردم.
  • اوه خوشحالم كه اينو ميشنوم آقا. خيلي خوشحال ترم از اينكه امشب به ما سر زديد آقا.
  • من كجام؟

زن كمي خم شد، و صورت آفتاب سوخته با لب هاي سياهش نمايان شد. دو چشمش آنچنان در گودي سر فرو رفته بود كه انگار از دو چاله سياه و تاريك نگاهم مي‌كند.

  • بليط كجارو خريدين آقا؟
  • بليط؟ يادم نميآد بليط من دست شما نيست؟

زن خنده بلندي كرد و گفت اوه بزاريد ببينم. دست كرد درون لباس بازش و از لاي سينه هاي بر آمده اش چند كاغذ بيرون كشيد و شروع كرد آن ها را ورق زدن و زير لب حرف زدن.

  • آقاي، نه. خانوم، بزار ببينم اوه اصلا اصلا. اینم كه نه اوه اوه منو ببخشيد كه معطلتون كردم لاله آبي. بله لاله آبي بفرماييد.

و يك تكه غاذ را روي ميز گذاشت. کاغذ سفید هیچ نشان و نوشته ای نداشت. همزمان سرش را به ميز نزديكتر كرد. آنقدر نزديك كه نفس‌هاي سردش به صورتم خورد. ترسيدم از درون دهانش زبان دو تكه ای مانند زبان مار بيرون بزند. سرم را عقب كشيدم. لبخندي گوشه لبش خشكيد و گفت:

  • لاله آبي خيلي دوست داري مگه نه؟

واقعا نمي‌دانم لاله آبي دوست دارم يا نه. اما فقط براي اينكه حرفي زده باشم، گفتم:

  • نه. خيلي اتفاقي سر اين ميز نشستم. شما مگه منو ميشناسيد.
  • اوه خداي من آقا. شمارو بشناسم؟ مگه ميشه يك كارمند دون پايه قطار با آقاي متشخصي مثل شما؟ او نه، مگه ميشه. اصلا اصلا آقا.

تك تك كلمات را با جیغ ادا كرد.

  • من فقط يك قهوه ميخوام.
  • قهوه فرانسوي بدون شير و شكر. شكر واستون خوب نيست آقا. اينطور نيست؟
  • شما، شما از كجا ميدونيد؟
  • بايد منو ببخشيد امروز سرم خيلي شلوغه. وقت گپ زدن مجاني با مشتريارو ندارم.
  • پو پولشو ميدم. در ضمن كسي كه اينجا نيست.

در يك لحظه چرخيد و خودش را روي پاهايم انداخت. با دستهايش گردنم را نوازش كرد و لب‌هايش را غنچه كرد.

  • او كوچولوي ناز كور من. اونقد تو تاريكي موندي كور شدي نه؟ يا شايدم فكر ميكني من كورم. بگو هاني اگه فكر ميكني من كورم باهام راحت باش. میخوای همه مارو با هم بخری؟ میتونی؟ یادم نبود آره تو میتونی هممونو باهم بخر.

دستم را گرفت و میان پاهایش گداشت. نفس هایم تند شد. همه وجودم از آتش وجودش میسوخت. جرات نكردم درون آن دو گودي فرو رفته را نگاه كنم. وقتي سرم را برگرداندم ديدم روي تك تك صندلي‌هاي سالن زني با لباس سياه و لب‌هاي سفید و صورتي بزك كرده به رنگ سفيد نشسته است و چتري آبي به دست گرفته است. زن كف هر دو دستش را روي سرم گذاشت و من در خلسه اي از درد فرو رفتم و خود را در اتاقي يك دست سفيد دیدم كه زن هايي با تن‌هاي عریان يك دست سفيد، همگي بر روي من می خزند و بدن عريانم را تقدس کردند و ميان پاهايم را به نوبت ليس زدند. تمام تنم به رعشه افتاد. از حرارت تن‌ها ذوب شدم و  در سرماي نفس‌هاي زن دوباره شكل گرفتم. چشمم را باز مي‌كنم. روي صندلي قطار نشسته ام و گل لاله آبي روي ميز است. فنجان قهوه روبرويم خالي است و جاسيگاري پر از ته سيگارهايي كه جاي رژ سياه روي آن‌هاست. تمام سالن تاريك است بجز ميز من. از جايم بلند شدم . خود را به سمتي كه حتما بايد دري باشد کشیدم. تمام تنم درد مي‌كند. استخوان‌هايم صدا مي‌دهند. ترسیدم. از آ مدن دوباره اش هراس دارم. آن زن. بارها دیده بودمش. در خواب هایم یا بیداری. هروز میبینمش. از آن سالن فرارکردم. دستگیره در داغ است. اما توجهی به پوست چسبیده دستم به آن نکردم و وارد واگن بعدی شدم. صندلی هایی چوبی پشت هم ردیف شده اند و روی هر کدام مسافری نشسته و چشمانشان بسته است. سکوتی مرگبار حکمفرماست. با چشم دنبال جایی خالی می گردم. کنار یک مرد نشستم. اصلا نگاهش نکردم. دلم نمی خواهد سر حرف را باز کند. اگر بپرسد کی هستی و به کجا می روی هیچ ندارم که به او بگویم. ارام روی صندلی چوبی لم دادم. چشم هایم را که روی هم گذاردم خود را درون اتاقی دیدم که ادم های زیادی در آن روی هم افتاده اند. اه می کشند و زاری میکنند. دلم ریش شد. مردی زیر پایم افتاده و چشم هایش کاسه خون است. آنقدر قرمز است که سیاهیش گم شده و از آن اشکی به رنگ خون می چکد. سینه خیز به سمتم آمد و خود را به روی پایم انداخت. پاهایم را کشیدم. صدایم زد.

  • نجاتم بده خواهش می کنم آقا خواهش میکنم. فقط با هام حرف بزن یک کلمه.

هیچ ندارم که به او بگویم. از آن صورت به رنگ خون درآمده ترسیدم. جایی برای فرار و پنهان شدن نیست. اتاق بوی تعفن می دهد. پا گذاردم میان بدن های نالان. با هر قدم کسی پایم را چسبید. یک در در انتهای اتاق است. فاصله زیادی ندارم اما ناگهان دونفر با هم پاهایم را گرفتند و بنا دارند پایم را گاز بزنند. داد می زنم:

  • خواهش میکنم ولم کنید.

از خواب می پرم. نفس نفس میزنم اما انگار کسی صدایم را نشنیده.

  • خوشحالید با ما همسفرید آقا؟

دهانش بوی سگ مرده می دهد. بوی خون مانده و چرکین. صورتش درون تاریکی گم شده و دستانش را با دستکش نخی مشکی پوشانده.

  • سفر؟ نمی دونم اینجا چکار میکنم. اصلا نمیدونم کی سوار این قطار لعنتی شدم.

مرد بلند داد می زند و میان خنده هولناکش می گوید:

  • چه حماقت خفت باری. نه، هیچوقت باورم نمی شد کار به اینجا بکشد. البته. البته اصلا مهم نیست همه ما بخودمون دروغ میگیم آقا. آره راست میگی هیچ جنازه ای توی این قطار بقول شما لعنتی نمیدونه داره کجا میره. اما تو، تو باید بدونی این قطار توست.
  • من؟ من قطاری ندارم.
  • ها ها ها. این قطارر توست. و همه این آدمها که میبینی خود تو هستی. حالا بگو ببینم آقای من، کجا داریم میریم؟ امشب کجا میبریمون.
  • شما مستید آقا. حرفتون بوی حماقت میده. من توی زندگیم هرگز تو رو ندیدم.
  • اووو راست میگی. توی خواب چطور؟

و صورتش را از تاریکی بیرون آورد. دو چشم خونبار و صورتی خون آلود. یاد مرد در خوب افتادم.

  • نجاتم بده خواهش می کنم آقا خواهش میکنم. فقط با هام حرف بزن یک کلمه.

از جا پریدم.

  • از جونم چی می خوای؟ من که باهات کاری ندارم.
  • بشین نترس منم باهات کاری ندارم. اصولا آدم با خودش کاری نداره.

از پنجره به بیرون قطار نگاه کردم. تنها انعکاس تصویر عبوس مردی بر شیشه نقش بسته .ه دلش میخواهد ازین خستگی و گمگشتگی زار زار بگرید. انگار این اولین و آخرین واگن قطار است. نمی دانم چگونه می توان از این قطار نفرین شده خلاص شد. حتما راهی هست. حتما دری به واگن بعدی وجود دارد. راه افتادم به سمتی نا معلوم. در حالی که آن مرد دایم آن جمله کمک را تکرار می نمود. زانویم در تاریکی به لبه یک صندلی چوبی برخورد کرد و صدای بلندی داد. از درد به خودم پیچیدم و دیدم همه از خواب پریده اند و چشم های سرخ شان خون بار است. بلند بلند به درد کشیدنم خندیدند و من خود را روی زمین کشیدم تا در بعدی. تمام وجودم را روی دستگیره انداختم و با باز شدنش سرما لای موهایم دوید. سعی کردم از جایم بلند شوم. سر پسرکی از لای پنجره واگن جلویی بیرون است و زل زده به تاریکی. حس خوبی به او پیدا کردم. انگار او هم گم شده که دارد اینجور مصرانه در ان ظلمت دنبال چیزی می گردد. دلم می خواهد ساعت ها با او حرف بزنم. درد پایم را فراموش کردم و وارد واگن شدم. شبیه انبار است چون هیچ صندلی و یا میزی در آن وجود ندارد. به سمتش می روم. تا دست بر روی شانه اش گذاردم سرش را به داخل آورد. چشمش سیاه است و موهای بلندش توی صورتش ریخته. دلم می خواهد به آغوشش بکشم. کمی به سمتش رفتم و او از من دورتر شد.

  • من کاری باهات ندارم. فقط حس کردم …
  • چی حس کردی؟تو مگه حس هم میکنی؟ از کجا پیدات شد یهو؟
  • ببخشید خیل عذر میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم. خودمم نمیدونم چطور یکدفعه سر از این قطار درآوردم. اما یکی میگفت این قطار من هستش.
  • بهت دروغ گفتن. این فقط قطار تو نیست. منم سوار شدم. ناخواسته. یا به خواست تو. تو همیشه از ته میرسی به سر بابا. هیچوقت ما رو ندیدی.

دوبار خواستم به آغوشش بکشم که با دست کوبید به سینه ام.

  • دیره برو عقب خیلی دیره آقا. خیلی دیر.

و به سمت دری که از آن آمده بودم رفت و در را گشود. من به سمتش دویدم اما خیلی دیر شده بود و او خود را به بیرون قطار پرت نمود و لای چرخ های آن خورد شد. با صورت رنگ پریده و نالان به داخل کوپه انبار خالی بازگشتم و روی زمین افتادم و از حال رفتم.

گرمای طاقت فرسا همه ی وجودم را گداخت. چشم که باز کردم درون لوکوموتیو بودم و چراغ های آن تا دور دست را روشن می کرد. روبرو دو خط موازی درون سینه کش یک کوه به انتها رسیده است. روی صندلی راننده قطار هستم و کنار دستم اهرم بلندی است که بالایش نوشته شده ترمز کن. یک نگاه به کوه کردم. چشم هایم را بستم و در خواب دیدم که درون واگن تاریک یک قطار از خواب می پرم و صدای سوت قطار همه جا را پر کرده.

 

مهر ۹۴

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

مثل وقتی که سیگار را از ته روشن می کنیم(م.ح. عباسپور)

قیچی را که گذاشتم روی پاگرد حس کردم  چند ماه آنجا می ماند. شاخه های ...

3 دیدگاه

  1. عالی بود .تصویر سازی خوبی داشت. هرچند هراز گاهی خودم جا می موندم از سرعت داستان ولی دوسش داشتم ♥

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *